سه شنبه 22 مرداد 1398  12:09 ق.ظ
توسط: فر ناز

یه روزهایی هم هست مثل امروز
در عین خوشی، ناخوشی!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 مرداد 1398
نظرات()   
   
پنجشنبه 10 مرداد 1398  11:36 ب.ظ
توسط: فر ناز

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 مرداد 1398
نظرات()   
   
دوشنبه 7 مرداد 1398  10:43 ق.ظ
توسط: فر ناز

یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به بهترین نحو اجرایی شه بدون حتی هزینه ای. نمیشه، مگه نه؟! 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 7 مرداد 1398
نظرات()   
   
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398  11:55 ب.ظ
توسط: فر ناز

چقدر خوبه که زمان همه چیزو کمرنگ و حافظه آدمو نسبت به ناراحتیها پاک میکنه. اگر قرار بود هر روز مثل روز اول غصه بخوریم و ناراحت شیم دیگه واقعا جونی ازمون باقی نمیموند. خوشحالم که یکسال ازین تاریخ گذشت و از تصمیمی که برای زندگیم گرفتم. چه اون موقع که تصمیمم بر رفتن بود و چه بعد که نظرم برگشت. اما کسی چه میدونه شاید فردا روزی نظرم عوض شد؟ شاید!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 3 اردیبهشت 1398
نظرات()   
   
جمعه 30 فروردین 1398  03:12 ب.ظ
توسط: فر ناز

برنده اونیه که میتونه خونســـــرد و آروم بجنگه.

پ.ن 1: اگه آهنگ سلام از سوگند رو هنوز نشنیدین توصیه میکنم که حتما گوش بدین.


  • آخرین ویرایش:جمعه 30 فروردین 1398
نظرات()   
   
جمعه 16 فروردین 1398  04:00 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن و به راحتی تونستن وبلاگها رو کنار بذارن. به هیچ دوست و آشنایی اکانت ندادم و راستشو بخام بگم میل و رغبتی برای دادنش هم ندارم. چون همون داستانهایی که میدونم و میدونین دوباره تکرار میشه. فعلا قصد خاصی ندارم. شاید یک موقع به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم. شاید هم تصمیم گرفتم در سایه باقی بمونم.
امروز تولدمه. از رفتن و نبودن نون عزیزم طبیعتا دلم گرفته اما تولد، تولده. برای خودم کلی آرزوهای خوب و گنده میکنم. همچنین برای شما. اما بالاتر از هر آرزویی امیدوارم امسال همگی در آرامش باشیم. سلامت باشیم. اون بیچاره هایی که تو سیل الان آواره و سرگردون شدن بتونن برگردن سر زندگیشون. بتونیم همدیگه رو ببخشیم و از بدیهای همدیگه بگذریم. کمتر کینه به دل بگیریم و شادتر باشیم. چیز زیادیه؟ نه، واقعن نه. 


نظرات()   
   
چهارشنبه 14 فروردین 1398  07:32 ب.ظ
توسط: فر ناز

امیدوارم یه روز راه برگشت به خونه رو پیدا کنی
که بتونی خودتو ببخشی و با قلبت مهربون باشی.
امیدوارم توی اون روز کنار من باشی
اما اگر هم نباشی با همه اینکه ناراحت میشم اما از اینکه بالاخره راهتو پیدا کردی خیالم راحت میشه.
نمیدونم چی تو رو انقدر رنجونده که به همه دنیا پشت کردی
فکر میکنی همه با تو سر دشمنی دارن و میخای با همه چیز و همه کس بجنگی
اما من میدونم که یه چیزی توی قلبت سر جاش نیست
ای کاش حداقل خودت با خودت رو راست باشی و خودت رو فریب ندی.
من هنوز بهت امید دارم
شاید چون خیلی دوست دارم اینطوری فکر میکنم
وقتی همه، حتی مامان، میدونه که راه برگشتی نیست
من برات دعا میکنم
برای اینکه یه روز مثل اون قدیما بیاد.


نظرات()   
   
یکشنبه 11 فروردین 1398  09:02 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ای خدای بزرگی که در آسمانها خانه داری
من با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردم
صدای قلبم رو بشنو
و دستامو بگیر


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 فروردین 1398
نظرات()   
   
جمعه 2 فروردین 1398  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

برای من نوشتن از سال 1397 آسون نیست. سالی که کلی تجربه جدید برام به همراه داشت. از تصمیم به فکر کردن به یک زندگی بهتر، حالا در هر کجای این کره خاکی، بگیر تا همین اواخر که رسید به عوض کردن کار. یکسری هاش عملی شد و گامهایی رو برداشتم و بهشون امید دارم و یکسری دیگه هنوز در مرحله ای نیست که بتونم با قاطعیتی حرفی بزنم. حتی نمیدونم که واقعا تصمیم درستی باشه یا نه. اما میدونم که میخام تجربش کنم و حتی اگر به این نتیجه برسم که این مسیر زندگی من نیست باز هم میخام تجربش کنم.
من امسال تو یک سیکل سینوسی بودم. از حال بد به حال خوب و از حال خوب به حال بد. برای خودم تصمیم گرفته بودم که این درگیریها و ناراحت شدنهای همیشگی، این احساس تنهایی کاذبی که یقه منو ول نمیکنه و مثل بختک یقه منو سفت گرفته داره از یه جایی آب میخوره. و خب میشه گفت فهمیدم که از کجا آب میخوره و نسبت بهش هم بی تفاوت نبودم. یکسری کارگاه و کتاب و تحقیق و فایل صوتی راه جدیدی پیش روی من گذاشت تا خودم رو بهتر بشناسم و بیشتر بتونم روی خودم مسلط شم. به این نتیجه رسیدم که یکی از اشتباهات عمده ای که توی روابطم چه توی کار چه توی خونه و با دوست و آشنا و ... دارم از بیان نکردن و نگفتن خواسته هامه. از خوردن و بلعیدن خشم و ناراحتیمه. از ترس اینکه بقیه ناراحت نشن نقش بازی میکنم که انگار من خیلی آروم و خوشحالم و چیز خاصی اتفاق نیفتاده و مردم بدون توجه به اینکه من واقعا ناراحت شدم به رفتار زشتشون با من ادامه میدن. اما الان که لذت حرف زدنو میفهمم کمتر میتونم این حسو با سکوت مبادله کنم. با خودم مرور میکنم " لذتی که در حرف زدن هست در پنهان کردن و سکوت نیست" نه که من اهل پنهونکاری باشم، نه! ولی چیزی که آموختم این بوده که بیان کردن نقاط ضعفت تو رو در مقابل بقیه آسیب پذیرتر و ضعیفتر میکنه. ولی در عمل دارم میبینم که حرف نزدن و خودخوری هم تاثیری به حالم نداشته. بدترم کرده. تنهاترم کرده. باعث شده زودرنج شم و خشممو تو یه جای اشتباه سر یه آدم ضعیفتر از خودم خالی کنم.
زبان خوندم. خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر وقت گذاشتم. از همه بیشتر برای نوشتن به انگلیسی و دقیقا از همون هم نمره کم آوردم. اما مسئله ای نیست به زحمتش می ارزید. یکی از چیزهایی که واقعا خوشحالم و راضی از نتیجش همین زحمات زبان خوندنمه. فکر میکنم به خودم تونستم ثابت کنم که واقعا انگلیسیم فوله. چیزی رو که تا قبل هم در مورد خودم میدونستم اما اونقدری مطمئن امتحانش نکرده بودم رو انجام دادم و حالا خوشحالم که حداقل این بار رو زمین گذاشتم و سبک شدم. حالا عادت گوش دادن پادکست انگلیسی یا نوشتن چند خط به انگلیسی بیان افکارم یقه منو ول نمیکنه و چه چیزی بهتر از این؟
از هر چی میگذریم از زندگی نگذریم. که اصل همین لذت بردن از زمان محدودیه که در اختیارمون قرار داره. فکر میکنم من خیلی با این ایده آشنا نیستم متاسفانه و به صورت بیسیک توی مغزم جا افتاده که برای لذت بردن از چیزی اول باید براش خیلی زحمت بکشم و فداکاری کنم تا لایق داشتنش باشم. یه نسیم تازه ای به زندگیم دمیده شد. یه هوای خنک صبح زیبای اردیبهشت منو تا چند وقتی مست و اسیر خودش کرد ولی قرار نبود که با من بمونه انگار. حریق خزون بهمون زد و من تا به خودم بیام فهمیدم که بیشتر درگیر یکسری سوء تفاهم بودم و چیزی که برای من عشق و علاقه تعبیر میشد خیلی جاها با اون چه که باید میبود فاصله داشت. دلمو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. فقط میتونم بگم لعنت به فاصله.
ریجکت شدم. چندین بار. از استادی که بهم با اطمینان میگفت کارتو سریع انجام بده و بفرست بی محلی دیدم. و تقریبا به جز چند مورد که گفتن با پول بیا بقیه منو رد کردن. خب تجربه جالبی نیست. دوست هم ندارم دوباره تجربش کنم. اما خب من تازه اول راهم و کلی کار دارم. بازم اقدام میکنم اما با امید به جواب مثبت. به امید یک تغییر خوب. به خودم میگم فرناز تو یک بازی رو شروع کردی که فارغ از نتیجش خودت برنده این بازی هستی. چون داری برای بهتر کردن زندگیت میجنگی و تلاش میکنی. توی این شرایط افسرده کننده زندگیهامون که هر روز از زمین و زمون داره برامون میباره، تو هنوز امید داری. وقتی به آینه نگاه میکنی برقو تو چشات میبینی. میبینی که در مقابل اون فرناز کوچولوی تو قلبت مسئولی. اون یه آرزوهای خوبی برای بزرگسالیش داشته و اینطور که به نظر میاد حالا رسیدن بهشون خیلی سخت شده. اما قرار نیست اینا تو رو از پا دربیاره. پس بهتره به مسیرم ادامه بدم و ببینم دست زندگی چه معجزه هایی برام توی آستینش داره.
من روی ماه 97 رو میبوسم. حتی دستهاشو هم میبوسم. همونطور که 96  رو بوسیدم. اگر دلمردگیهای غمبار و گریه های بی امان 96 نبود خیلی طول میکشید تا من به اینجا برسم. اون احساس عجز و ناتوانی بود که منو به فکر واداشت و نیرو محرکه یک سال من بود. فهیمدم که تا وقتی سلامتم و میتونم خودم برای خودم کاری انجام بدم اون کار رو عملی بکنم. چون هیچ تضمینی نیست که فردایی وجود داشته باشه و این توهم پوچ که مسیحا نفسی میاد و زندگیم از این رو به اون رو میشه رو از دست دادم. ایمان آوردم به خودم و باورهام و فهمیدم هزچه بیشتر روی خودم سرمایه گذاری کنم قویتر میتونم به مسیرم ادامه بدم. و حالا با امید به فردا با قلبی لرزان از این همه تغییر پامو محکم میزارم روی زمین و برنامه هام برای 98 رو پیش می برم. من حالا حالاها کار دارم با 98.


نظرات()   
   
شنبه 18 اسفند 1397  10:06 ب.ظ
توسط: فر ناز

موهامو یه لایت خیلی لطیف و کمرنگی کردم. خیلی بهم میاد. نشستم جلوی آینه هی به خودم نگا میکنم و واسه خودم بوس میفرستم 


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :33  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...