جمعه 20 دی 1398  05:16 ب.ظ
توسط: فر ناز

هر بار که اتفاق جدیدی میفته به خودم میگم یعنی بدتر از اینم میشه؟ و انگار تمام دنیا دست به دست هم میدن تا بدترشو نشونم بدن یا به عبارتی نشونمون بدن. چه طوری خودمونو تسلی بدیم؟ چه طوری ببخشیم؟ دیگه قلبامون جایی برای غم ندارن.


  • آخرین ویرایش:جمعه 20 دی 1398
نظرات()   
   
سه شنبه 26 آذر 1398  11:45 ب.ظ
نوع مطلب: (فرناز کوچولو ،عمه خانم ،) توسط: فر ناز

یه حرفایی هست خیلی تو گوش میمونه. مثلا خدا بیامرز مادر بزرگم بچه که بودیم وقتی میدید من غذا رو نمیخورم و برنجام ته بشقاب مونده بهم میگفت فرشته ها به پات مینویسن که غذاتو نخوردی :) حالا من  در عالم بچگی نمیفهمیدم فرشته چیه نوشتن چیه ولی این جمله به یادم مونده. انگار یه تهدید بزرگی بوده برام اون موقع. نکنه برام چیزی بنویسن من بیفتم تو هچل. چند روز پیشا برادرزادم غذاشو نمیخورد یاد این جمله افتادم ناخودآگاه گفتم اگه حاج خانم (ما مادربزرگمونو به این اسم صدا میکردیم) زنده بود الان بهت اینو میگفت. خودم خندم گرفت. هم به حرفی که زدم هم ازینکه من خودم دارم ادای آدم بزرگا رو درمیارم به یکی دیگه امر و نهی میکنم. روزگاریه.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 26 آذر 1398
نظرات()   
   

1.
بالاخره بعد از گذشت این چند روز و وصل شدن دوباره اینترنت کم کم داریم سعی میکنیم که برگردیم به اوضاع قبلی. هر چند زندگی هیچوقت کنترل زد نداره و برگشت معنیش اصلا این نیست که شما اتفاقات رو فراموش میکنین یا شرایط دقیقا همونی میشه که در ابتدا بود اما تلاشهایی هرچند مذبوحانه برای بازسازی انجام میشه. و خب اسمش روشه: تلاش مذبوحانه. یه جورایی داری جون میکنی و اون کارو انجام میدی. حساب نیست. شما تلاشتو بکن ولی اتفاق خاصی هم نخواهد افتاد. فقط، باری به هر جهت، حالا یک کاری کردی دیگه.

2.
این یک هفته قطعی اینترنت همزمان شد با آنفلوانزا گرفتن من. توفیقی اجباری که اصلا نتونستم پامو از خونه بذارم بیرون. یکجوری تب داشتم و بعد لرز میکردم که فکر میکردم ممکنه اصلا این تب لعنتی قطع شه؟ 2 درجه تب  داشتم و تا از زمان قرص خوردنم میگذشت دوباره تب برمیگشت سر جای اولش. حدودا 3-4 روز اول همین داستان بود. تازه استخون درد وحشتناک و چشم درد هم بود که در نوع خودش بی نظیر بود. کلافه شدم. از دست خودم. از مریضی بی موقع و از اینکه اصلا از شدت آبریزش نمیتونم حتی یه متن کوتاهو بخونم. رو آورده بودم به پادکست و تا جایی که قبل از قطعی اینترنت تونسته بودم چیزی رو دانلود کنم گوش دادم. به معنی واقعی احساس قطعی ارتباط با دنیای بیرون رو داشتم. من با همه مثبت بودن و انرژی مثبت و اعتقاداتی که به اینجور چیزها دارم اما حقیقتش خیلی غمگینم. انگار زیر اون ظاهر مثبت و خوش بینم یه آدم دیگست که اتفاقا غمگینه و امید زیادی به بهبود نداره. این خود واقعی منه که طی این چند روز خیلی هم بالا اومده. لعنتی پایین برو هم نیست که نیست. نشسته و صاف تو چشمام نگاه میکنه. دنبال اینه که من یه توجیهی باز بیارم. بهش بگم ببین عزیزم! چیزی نیست که حل میشه. این روزام میگذره. یه روز خوب میاد که آفتاب تو آسمون بدرخشه و من و تو هم اینطور گلاویز هم نشیم. اما خب من هم چیزی نمیبینم که بخوام براش توجیه کنم. حقیقتش سکوت کردم و دارم تو چشم خود غمگینم نگاه میکنم. دست میزارم روی شونه خودم. دارم انگار به خودم تسلی میدم  به خودم هم حق میدم بابت این حجم از سیاهی و افسردگی.

3. 
کارها که خوابیده. خیلی وقته خوابیده. یه موقعیت شغلی هم که پیدا کردم بیگاری محض بود. انگار با پتک و چکش زده بودن تو سرم. خدا رو شکر که عقلی کردم و نرفتم. باورشم برام سخته که چه طور میخواستم تو شرایط پر استرس و پر تنش اونجا کار کنم. تنها چیزی که یه خورده ناراحتم میکنه از بابت نرفتن به اون شرکت یه پسره بود که متین و دلنشین به نظر میومد. چه کنم؟ نشد دیگه. قسمت نبود.

4.
یه شعله لرزونی از امید در دلم دارم. با چنگ و دندون تا اینجا نگهش داشتم. گرمی زندگیم به همینه. به داشتن خوشیهای کوچیک. به شکرگزاری بابت یکسری چیزا که تو زندگی همگیمون هست ولی خب واقعا بودنش نعمته. زمستونو اینجوری سرمیکنم.


  • آخرین ویرایش:شنبه 9 آذر 1398
نظرات()   
   
یکشنبه 26 آبان 1398  11:11 ق.ظ
توسط: فر ناز

ما ملت همیشه متعجبیم. همیشه در حیرت. از بلاهایی که سرمون اومده لمس شدیم. دلمون میسوزه به حال خودمون و کاری هم از دستمون برنمیاد. در نتیجه دفعه بعد بلای بزرگتری نازل میشه و ما با حیرت بیشتری نگاه میکنیم. آخه مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی؟ به هر کی بگی بهت میخنده و پوزخند میزنه. اما اینجا شدنیه. کلاتو سفت میچسبی که باد نبرتش. یقتو میدی بالا و دستاتو میکنی تو جیبت. سوز داره میزنه تو چشمت اما تو خوب یادگرفتی که بی تفاوت شی. که کور شی. که کر شی. که راهتو بکشی و بری.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 آبان 1398
نظرات()   
   
جمعه 10 آبان 1398  06:34 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

انگار که از توی تونل وحشت اومدم بیرون. در همین حد ترسناک و واقعی.


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 آبان 1398
نظرات()   
   
جمعه 26 مهر 1398  10:12 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

دل به دریا میزنم و میروم
تا انتهای شب
تا انتهای ترس
به امید دیدن اولین کورسوی روشنایی از پس این شب تاریک و دراز
پیاده این سنگلاخ را میروم


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 مهر 1398
نظرات()   
   
جمعه 5 مهر 1398  06:34 ب.ظ
توسط: فر ناز

یه گلدون گندمی کوچولو گذاشتم توی اتاقم و هی بهش نگاه میکنم. همین یه گلدون انگار کل فضای اتاقو عوض کرده.


  • آخرین ویرایش:جمعه 5 مهر 1398
نظرات()   
   
دوشنبه 4 شهریور 1398  11:55 ب.ظ
توسط: فر ناز

به این موقع از ماه که میرسم داستان تکراری تنهاییهام شروع میشه. از تنهایی به خاطر نداشتن رابطه خوب تا تنهایی به خاطر اینکه تو محیط کارم تحت فشارم و احساس میکنم کسی با من هم مسیر نیست. انگار آدمها مسیرشون خیلی با من متفاوته. به این حالت که میرسم، و صد البته بهم ریختن هورمونهام هم درش بی تاثیر نیست، فکر میکنم به گذشته. به آینده. به اینکه چی گذشت و چی شد. آدم خاطره بازیم. به خود‌م میام میبینیم کلان تو هپروت بودم یه کارایی کردم که خودم انگار در جریانش نبودم.
الان ازون موقعهاست که دلم براش تنگ شده. نمیدونم چرا الف رو انقدر زیاد و بی حساب کتاب دوست داشتم. شاید دیگه عاشف کسی در این حد نشم که این هم خوبه و هم بد. دلم براش تنگ ده. البته دروغ نگم بیشتر ازون دلم برای خودم وقتی عاشق بودم و کسی منو دوست داشت تنگ شده. رابطه بیهوده ای بود. میدونم. عاقبتی هم نداشت. اینم میدونم. اما یه حس لطیف قشنگی بهش داشتم و این خیلی دلنشین بود. هرچند با همه دلنشین بودنش تصمیم گرفتم که تموم شه و الان به نظرم خیلی تصمیم درستی بود. فکر کنم دیگه نتونم اونجور کسیو دوست داشته باشم. نه من دیگه حسابگر شدم. سنسورهام حساستر شده و نسبت به بی اعتنایی و فاصله حساسیت به خرج میدم. به همین خاطرم دیگه نمیخوام یه رابطه بچه بازی رو شروع کنم. رابطه ای که کسی واسم وقت نداره و در حال پیچشه. حوصله ندارم که همش خودمو به آدما بخوام ثابت کنم. " منو ببین چه خوبم" نه دیگه هرچی بود تموم شد.
اما دروغ به خودم که نمیتونم بگم. میدونم که منو نمیخونی ولی اگر احیانا خوندی بدون که دوست داشتم. دلم هم میخواست اما دیگه عقلم اجازه این سبکسریها رو بهم نمیده. دوست دارم رابطه بعدیم رابطه خوبی باشه و به همین خاطر هم نمیخوام با هر کسیو هر شرایطی شروع کنم‌.

پ.ن. برای ح جیمی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 5 شهریور 1398
نظرات()   
   
سه شنبه 22 مرداد 1398  12:09 ق.ظ
توسط: فر ناز

یه روزهایی هم هست مثل امروز
در عین خوشی، ناخوشی!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 مرداد 1398
نظرات()   
   
دوشنبه 7 مرداد 1398  10:43 ق.ظ
توسط: فر ناز

یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به بهترین نحو اجرایی شه بدون حتی هزینه ای. نمیشه، مگه نه؟! 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 7 مرداد 1398
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :34  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو