تبلیغات
فرناز نوشت

یک کانسپت ژاپنی هست به اسم ایکی گایی که من خیلی اتفاقی چند وقت پیش در موردش مطلبی خوندم و اون موفع که این موضوع رو خوندم خیلی هم ازش سر درنیاوردم. در واقع چون خیلی باهاش نمیتونستم همذات پنداری کنم برام مثل یک چیز اسرار آمیز دیگه از فرهنگ شرق دور بود. اما حالا بعد از یک مدت که ازین ماجرا گذشته میخوام در موردش بنویسم و به خودم بگم که هر کسی توی زندگیش باید ایکی گایی داشته باشه.
حالا این مفهوم چی میگه و حرف حسابش چیه؟ ببینید عزیزان من این کلمه که من نمیدونم چه جوری تو فارسی ترجمش کنم یک چیزی تو مایه های اینه که شما دلیلتون از صبح بیدار شدن چیه؟ یا به عبارتی معنای زندگیتون چیه؟ صبحتون رو با چه امیدی آغاز میکنید؟ به نظرتون خیلی مسخرست نه؟ حالا صبر کنین مونده هنوز. ممکنه یکی عشقش غذا خوردن باشه به عشق خوردن یک چیز خوشمزه دیگه بیدار شه. یکی عشقش ورزش کردن باشه به عشق این که من امروز 100 تا دمبل میزنم و هیکلم موزونتر میشه بیداره شه و .... لزوما به معنای کار و پول درآوردن نیست. یعنی شما باید یک عشق و انگیزه درونی داشته باشین که بهتون به اندازه کافی انرژی بده بتونین با یکنواختی زندگی و تکراری شدنش کنار بیاین. وگرنه اگر شما ورزش رو دوست نداشته باشین روزی 100 تا دمبل زدن نه تنها لذتی نداره که هیچ میتونه مثل یک شکنجه الهی عذاب آور باشه.
حالا ممکنه یکسری معتقد باشن که نه این قضیه اونقدر هم مهم نیست. مگه ورزش کردن چه قدر میتونه انگیزه و جهت به یک زندگی بده که نبودش توی زندگی آدم رو نابود کنه؟ خب اینجا برای جواب من به خودم برمیگردم و به تجربه ای که داشتم از دست شکستن. اینکه هر شب تو خواب میدیدم دستم خوب شده و هر روز که بیدار میشدم اولین صحنه ای که میدیدم دست تا خرخره تو گچ فرورفتم بود. واقعیت مثل پتک میکوبید توی سرمو چاره ای هم نداشتم. اما هر روز آرزوی من این بود که شده حتی یک کار کوچیک رو بتونم با دستم انجام بدم ( مثل قاشق/ چنگال دست گرفتن و غذا خوردن) تا این مدت دستم تنبل نشه و کامل خشک نشه. یا بر فرض دوره ای بود بعد اعصاب خوردیهای تزم تسلی خاطر من شده بود پیاده روی و کوهنوردی. یعنی واقعا اگر اون قسمت از زندگی روزانه من حذف میشد من خود مفهوم افسردگی بودم و با همین چیزای کوچیک به خودم انگیزه میدادم و ریز ریز جلو میرفتم.
حالا اما دارم به خودم میگم واقعا یک فرهنگ چقدر باید عمیق باشه که یک همچین چیزهای به ظاهر ریزی توش اهمیت داشته باشه. اینکه یک مفهوم و یک کلمه برای چیزی وجود داشته باشه که فقط تعریفش به یک زبون دیگه حداقل نیاز به 3 پاراگراف حرف و توضیح داره.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مهر 1397
  • برچسب ها:فرهنگ ژاپن ،
نظرات()   
   
جمعه 16 شهریور 1397  09:26 ب.ظ
توسط: فر ناز

دوست دارم اینو به عنوان یک شعار برای خودم دربیارم که اصولن به چیزی کمترین اهمیتی نمیدم. چون فقط با همین روشه که میشه ادامه داد. البته یه روش دیگه هم هست از بیخ بزنی به دیوونه بازی که فکر کنم برای من مورد اول بهتر جواب بده.


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 شهریور 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 11 مرداد 1397  09:49 ب.ظ
توسط: فر ناز

اینجا خوشیها کوتاه و غمها ماندگارند


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 مرداد 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 1 مرداد 1397  09:40 ب.ظ
توسط: فر ناز

با یه انگیزه فوق العاده مثبت شروع کردم ولی نمیدونم چی بشه.
به احتمال زیاد نشه.


نظرات()   
   
شنبه 16 تیر 1397  10:04 ب.ظ
توسط: فر ناز

فکر کنم به بی محلی بیشتر عادت دارم تا به محبت و ابراز علاقه. به جای اینکه آدمای مهربونو دور خودم نگهدارم اونایی رو نگه میدارم که دوری میکنن و بدتر قلب آدمو با بی محلیاشون میشکونن.


  • آخرین ویرایش:شنبه 16 تیر 1397
نظرات()   
   
جمعه 15 تیر 1397  11:48 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

یک تماس تلفنی کوتاه و شروع همه چیز. روزنه کوچکی در قلبم باز میشود و نور خیره کننده ای مرا گرم میکند. آیا هنوز خواب میبینم؟ اینبار با چشمهای باز خواب میبینم؟ چه طور میتوانم این آتش کوچک و بی جان را که در پی هر باد و بورانی کم سو میشود انقدر گرم، انقدر روشن نگهدارم؟ چه اطمینان و ضمانتی میتواند دستهای لرزان مرا در زیر بارش بی وقفه باران بالا نگهدارد؟ که دوباره سرد نشوم و در چاه ناامیدی سقوط نکنم؟ به جز امید و زمان چه چیزی میتواند راه را به من نشان دهد؟ به قلبم رجوع میکنم. تنها زمان است که در صورت وجود اصالت، غبار از روی همه چیز برمیگیرد و  صداقت و زلال را نشان میدهد و اگر هم از اصالت خبری نباشد آن را چروکیده و فرسوده میکند. و من، امیدوار به آینده چشم میدوزم به بازی سرنوشت و دل میسپارم به تقدیر. که اگر نبود و نبودم، آمدنش انقدر شیرین نبود.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 تیر 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 31 خرداد 1397  10:28 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

نمیدونم چرا با اینکه تا حد زیادی بهم ثابت شده که این قضیه مختومست اما هنوز ته دلم بهش ایمان نیاوردم. میگم بزار یه فرصت دیگه بدم. که شاید ایندفعه بشه. امان از این شایدها. امان. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 خرداد 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397  09:56 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

خیلی وقته که اینجا ننوشتم. آخرین متنی که داشتم دست و دلمو میلرزونه. چون دقیقا شبی بود که فرداش تو سرمای یخبندون تهران خوردم زمین، دستم شکست, یکسره رفتم اتاق عمل و 40 روز تو  جهنم زندگی کردم. و دقیقا همین متن آخریه یه متن خیلی انتقادی بود که به وضعیت زندگیم داشت. وقتی برمیگردم میخونمش میترسم. یادم نمیاد از اول روی حالت چرکنویش گذاشتمش یا بعدا که از بیمارستان اومدم خونه برش داشتم از روی وبلاگ. حس کردم یک جواب مستقیمی بود به ناشکریهام و خودم ناراحت شدم. بهتر بخوام بگم پشیمون شدم. اما خب اتفاقیه که افتاده و دیگه این حرفا گفتنش مفهومی نداره. 
خیلی در خودم فرو رفتم. کلا فرصتی بود برای با خودم حرف زدن و از نو شروع کردن خیلی چیزها. نه که حالا اتم رو شکافته باشم و کوهی رو جابه جا کرده باشم اما تو همین تایم 3-4 ماهه از اون اتفاق خیلی بیشتر و بهتر خودمو شناختم. بهتر بگم فهمیدم تنهام و این قضیه خیلی اذیتم کرد. حس افتادن به ته چاه رو داشتم. و اینکه کسی نیست تا دستمو بگیره. به جریت میتونم بگم هنوز زمین خیس میبینم تنم میلرزه. تو این مدت بارون زیاد اومد و برای منی که انقدر عاشق هوای بارونی بهارم هم یادآور لذت بود و هم درد. مثل اینکه بغض کنی ولی در ظاهر لبخند بزنی. دلم میخواد تو این موقعیتها دستام کش بیاد و به خودم یک بغل گنده بدم. بگم فرناز کوچولو، قشنگم، تموم شد. اینم گذشت. کی باورش میشه که چند روز دیگه واقعنی میشه 4 ماه. منی که هر روز رو برای گذشتنش میشمردم و یک روز برام مثل یک سال میگذشت حالا میبینم 4 ماه گذشته.
حالا بماند که این چند وقت چقدر اتفاق افتاد و چه داستانهایی که سر کار پیش اومد و داستان عاشقانه ای که نمیدونم تهش چیه و ... فقط اینکه مثل یک معجون بود برام. الان به خودم میگم آیا بزرگ شدم؟ آیا اون درسی که باید میگرفتمو گرفتم؟ آیا آمادم برای شروع یک مرحله جدید؟ دلم میخواد حالا که تونستم از ته چاه دربیام با عینک جدیدی به زندگیم نگاه کنم. که اگر قراره تغییری تو زندگیم بدم با آگاهی این کارو انجام بدم. به قول قدیمیا یه بسم الله بگم و با تمام قلبم برم جلو. دست دست نکنم. شد که شد، نشدم نشد. خودمو از بند نتیجه رها کنم. بیشتر لذت ببرم. خیلی بیشتر.
فرناز میتونه.
پیش به جلو 3>


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اردیبهشت 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397  09:51 ب.ظ
توسط: فر ناز

مرا جای خودم بگذار
خودت را جای گهواره
و آغوشی تسلی بخش 
کنارم باش
همواره


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اردیبهشت 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 25 آبان 1396  09:53 ب.ظ
توسط: فر ناز

همش باید تن و بدنمون بلرزه که حالا این دفعه قراره چه بلایی نازل شه.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 آبان 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :30  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...