تبلیغات
فرناز نوشت
شنبه 23 بهمن 1395  08:14 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.
حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو همین لحظه متوقف شه.


نظرات()   
   
سه شنبه 19 بهمن 1395  12:07 ق.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

مثل خنکای نزدیک سحر میمونه. تصور کن داری تو تاریک روشن شب میری. تو یه جنگل مه آلود. داری جلو میری و یه نسیم خنکی صورتتو نوازش میکنه. اما چشمات به سختی جایی رو میبینه. خیالاتت داره تو رو راهنمایی میکنه در واقع. حدس میزنی که اینجا باید درختی باشه. صدای رودخونه میاد. از دور داری صدای سوختن هیزم میشنوی. اما همه رو از دور حس میکنی. باید بری نزدیکش تا بفهمی که واقعن همچین چیزی اونجا بوده. 
وضعیت الان منم همینه. در عین بیداری دارم تو مه راه میرم. دستمو دراز میکنم به سمت اطراف. ببینم واقعن دارم کجا میرم؟ 
---
8 ساعت حداقل کار روزانه و بعدش مدیتیشن که به آرامش برسم. میخونم تقریبا مثل همیشه و مینویسم. فضای مجازی قدیمی رو ترجیح میدم. این اواخر بیشتر به فیــ.س بوق علاقه مند شدم. یا همین وبلاگ نویسی. هرچند که فعالیتم توش کمه اما فکر میکنم محیطش بهتره.
----
فیلم، کتاب و موسیقی خوب بهم معرفی کنین. ممنونم.
---
فقط دوست دارم اینجا یه گوشه بنویسم شاید بعدا خوندمش. اینجوری یه حس خوبی میگیرم. اینکه من خودمو دوست دارم و به خودم احترام میزارم. گور بابای بقیه. همین. :)


نظرات()   
   
پنجشنبه 30 دی 1395  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

این طور است
همیشه هم این طور بوده،
از میدان در نرو!
خسته نشو!
از در به دری نترس!
کمر خم نکن!
هیچ تعهدی جز به وجدانت نسپار...

پ.ن 1: تسلیت. پلاسکو فقط یک حادثه نبود. درسی بود که باید بیاموزیم. آن هم به قیمت از دست رفتن جان افراد بیگناه و فداکار.
پ.ن 2: بخشی از کتاب صوتی یک عاشقانه آرام با صدای پیام دهکردی.


نظرات()   
   
جمعه 24 دی 1395  06:00 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمیدونم این تایید شدن چرا انقدر مهمه. که وقتی یه تصمیمیو گرفتی و تا آخرشم رفتی باز هم حرفای بقیه اینجور حالتو دگرگون میکنه. هرچند که به روی خودت نمیاری. که راهتو میری و ادامه میدی... اما چرا انقدر این قضیه تو روح و روان آدم اثر میذاره؟ مگه مثلا اگر فلان دوست یا فامیل حالا بیاد تایید کنه اون کار ما رو چه فرقی داره با حالتی که نمیکنه؟ 
یه جا، که بهتره اون یه جا همین الان باشه، شروع میکنم به یاد گرفتن اینکه وقتی دنبال تایید مردم باشی همش باید بدوی. بدوی تا رضایتشونو کسب کنی و آخرش وقتی به خودت میای که از اون چیزی که خودت میخواستی کلی فاصله گرفتی. واقعن ارزششو داره؟ جواب: نه عزیزم. قطعا نداره. زندگیتو بکن.
*---*
پس نوشت: توی این کلنجار رفتن ها به خودم میگم چقدر سخته وقتی آدم تصمیم میگیره یه سری اشتباهات گذشته رو دیگه انجام نده و آدم بهتری باشه تو زندگیش. سختی تغییر دادن به کنار، اینکه بقیه تو رو همونجوری که در گذشته بودی میخوان هم مثل یه مانع میمونه.


نظرات()   
   
دوشنبه 20 دی 1395  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیطهای برنده را میتوان دید.*

* راز فال ورق- یوستین گوردر


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 20 دی 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 15 دی 1395  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

احتمالا یکی از لذتها و یا شاید بهتر بخام بگم نعمتهای دنیا فراموشیه. که باعث میشه همه چیز بعد از یه مدت کمرنگ شه و قابل تحمل. اینکه میدونی چه اتفاقی افتاده اما ترجیح میدی پیش بری. و همچنان پیش بری. 
----------
دارم تقریبا دیگه این کتابه رو هم تمومش میکنم. دختری با گوشواره مروارید. خیلی وقت بود میخواستم بخونمش. دوست داشتنیه. ماجرای روون و خوبی داره و این هیاهو و سرعت زندگی مدرن توش نیست. عوضش توش طاعون هست که هنوز درمان نشده و عشق. عشق پسر قصاب به یک دختر و عشق دختر به اربابش.
بد نیست اگر با ورمیر vermeer نقاش معروف آشنایی ندارین یه سرچی بکنین و چند تا از کاراشو ببینین.


نظرات()   
   
چهارشنبه 8 دی 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن. از کجای این داستان. اینکه زن بودن سخته یا چی؟ از هر طرف که بخام شروعش کنم بیشتر شبیه به یک ذکر مصیبته که همیشه تکرار شده و از فرط تکرار خسته کنندس. از بس لقلقه ی زبون بوده دیگه هیچکس حوصلشو نداره اما واقعن. سخته. اینکه برای داشتن یکسری چیزهای اولیه باید از صبح که از خونه میزنم بیرون بجنگم. بعضی وقتها فکر میکنم باید خانم خونه دار باشم. بشینم توی خونه. دغدغه ام گلدونام باشن، اینکه غذا چی درست کنم، برنامه کنم با دوستام برم بیرون و دور دور. واسه خودم کارای مختلف دوست داشتنی بکنم. بعد همین فکرشم حتی بیشتر از 5 دقیقه رضایت بخش نیست. دوباره میگم نه من آدمش نیستم باید بزنم بیرون. باید یه فعالیتی بکنم. وگرنه این تو خونه موندن منو روانی میکنه. بعد میام بیرون و میرم سر کار و یک داستان تکرار میشه. داستان زره و کلاه خود. فکر میکنم تا کی میشه ادامه داد؟ کی مردا تو محیط کار یاد میگیرن با یه زن درست رفتار کنن؟ کی خود ما زنا یاد میگیریم بهم احترام بزاریم و خودمون همدیگه رو تخریب نکنیم؟
دلم یه آشنا میخاد که بهم بگه " فرناز، هیچی نیست. بخند. ارزششو نداره. اینم تموم میشه" که سفت بغلم کنه و بگه تا همینجاشم خیلی خوب اومدی. گور بابای همشون. بخند. توی بیست و شیش سالگی آدم باید کلی بخنده. لطفا شاد باش. بعد من فک کنم چه خوبه که آدم یه دوست/ پارتنر اینطوری به فکری داشته باشه و انگیزه بگیرم برم به بقیه زندگیم برسم. اما به خودم میام میبینیم همچین خبرایی نیست. خودمم و حوضم. سر کارمم بخوام خیلی ادا در بیارم به راحتی کنار گذاشته میشم. دقیقا همینقدر harsh و خشن. خیلی شیک یکی دیگه رو میارن. شمام برو همونجایی که ازش اومدی. 
----------
حسام حبیب رو میشناسین؟ اگه نمیشناسین این آهنگ فرق کتیر رو ازش گوش کنین. عالیه. سبب خوشحالسازی منه. نمیدونم چرا. ولی خیلی آروم و رمانتیکه. یه جوری که من دوست دارم.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :38  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...