یکشنبه 18 آذر 1397  08:33 ب.ظ
توسط: فر ناز

این چند وقت فرصتی پیدا کردم که در مورد تله های روانشناسی و طرحواره های ذهنی که قبلا در موردشون یک چیزهایی شنیده بودم بیشتر بخونم. اصولا اینطور که گفته میشه ما همه تقریبا با چند تایی ازین طرحواره ها دست به گریبانیم. حالا یکی بیشتر و یکی کمتر. در اثر اینکه ما از اول توی یک خانواده و محیط خاص بزرگ شدیم یاد گرفتیم نسبت به محیط به طرز خاصی رفتار کنیم. و دقیقا یکسری مشکلات هی تکرار میشن تا زمانی که بفهمیم از کجا آب میخورن و ما نقطه ضعفمون چه چیزی بوده که هنوز اسیر یکسری چیزهای اولیه هستیم. 
آدمهای ثابتی ما رو اذیت میکنن و رنج میدن، حالا در نقابهای مختلف. یکبار در قالب یکی از اعضای خانواده، یکبار به عنوان یک دوست و شاید هم یک پارتنر. با آدمهای خاصی وارد رابطه عاطفی میشیم که از بیرون شاید به نظر خودمون شباهت نداشته باشن اما دوباره و چندباره باعث میشن که ما یکسری چیزها رو هی تکرار کنیم.
برام خیلی جالبه. چرا؟ چون خودم هم همین آدمم. همین آدم پر از نقص و همینطور قوت که دیگه دلیلی نمیبینه اون نواقص رو در خودش قایم کنه.
-----------
به موازات این قضیه کلا خیلی با خودم کلنجار میرم. سر خیلی از چیزها. و به این نتیجه رسیدم که همیشه درس و کار خیلی سهم بیشتری توی زندگی من داشته تا تفریح. یه حسی که انگار برای خودم کم وقت گذاشتم یک دفعه میخواد که خفم کنه. و واقعا حس بدیه. چرا توی مدرسه این چیزا رو به ما یاد ندادن؟ چرا بهترین سالهای زندگیم داشتم درس میخوندم برای کنکور؟ مگه الان زندگی من با کسی که حالا یه دیپلم گرفته و با یک کار غیر مهندسی حتی داره درآمدی بیشتر از من درمیاره چه قدر فرق داره؟ خیلی حس بدیه. حس بی ارزشی. حس ناتوانی و بی کفایتی. که انگار زحماتم به نتیجه ای نرسیده. و واقعا دیوونم میکنه. صبح با یه حالت سر درد و اعصاب خوردی بیدار میشم و شبها با بغض میخوابم. 
امیدوارم براش بتونم یک راه حل درست و درمون پیدا کنم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 18 آذر 1397
نظرات()   
   
شنبه 10 آذر 1397  10:44 ب.ظ
توسط: فر ناز

دوستی دارم که اصولا اهل ناله و شکایته. نه که بنده خدا خیلی درگیری و مشکلات زیاد داره و آدم تنهایی هم هست اینه که حرف توی دلش خیلی جمع میشه. یکدفعه میبینی تازه رسیدی بهش و میگی سلام فلانی! جه طوری؟ چه خبر؟ و بعد در همین لحظه است که شات گان رو گرفتی روی مغزت و شلیک کردی به خودت. چرا؟ چون حداقل 45 دقیقۀ آتی رو به شنیدن پاسخ چه طوری باید بگذرونی.
مردم گرفتارن و اصولا اوضاع زندگیمون درهم برهم و پیچیدست. ناشکر نیستم ولی خب با همه چیزهایی که دارم خودم هم از وضعم رضایتی ندارم. اما تفاوتی که میبینم اینه که من خودم به راحتی در مورد این چیزها صحبت نمیکنم. شاید یک بخش این قضیه برگرده به خیلی تنها بودن دوستم و دیگه همون اخلاقیات متفاوتی که نسبت بهم داریم. من اصلا عادت کردم که حرف رو مزه مزه کنم. اصلا نمیتونم خودم رو تصور کنم در حالتی که بدون وقفه و به صورت شاکی دارم هی یک چیز رو تکرار میکنم.
بعد یک درسی هم گرفتم که خوب نیست کسی رو به خاطر اخلاقش قضاوت کنم. این آدم قبلا هم همین کارها رو با من میکرد اما من کلی آمپر میسوزوندم البته از درون. اما وقتی فکر میکنم که خب بنده خدا این همه مشکل رو یک تنه به دوش کشیده و تحمل میکنه میبینم حق داره. که من حتی 10 درصد ازون بار رو هم نمیتونم به تنهایی بلند کنم و به همین خاطر میگم بذار حرفشو بزنه. بذار حداقل اینطوری خالی شه. ولی تمام مدت به خودم میگم که مواظب باش منفی بودنش تو رو تخلیه نکنه. 


  • آخرین ویرایش:شنبه 10 آذر 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 10 آبان 1397  11:15 ب.ظ
توسط: فر ناز

میگن آدمهای تنها همو پیدا میکنن و ازینکه تنهاییشون پر شده خیلی خوشحال میشن و به اشتباه فکر میکنن عاشق شدن. اما نمیدونن این آدمی که دارن باهاش تنهاییشونو پر میکنن اون چیزی نیست که فکر میکردن و تنها زمانی متوجه این قضیه میشن که دیگه اون حس اولیه وجود نداشته باشه و بتونن بدون حهتگیری در مورد اون آدم تصمیم بگیرن.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 10 آبان 1397
نظرات()   
   

یک کانسپت ژاپنی هست به اسم ایکی گایی که من خیلی اتفاقی چند وقت پیش در موردش مطلبی خوندم و اون موفع که این موضوع رو خوندم خیلی هم ازش سر درنیاوردم. در واقع چون خیلی باهاش نمیتونستم همذات پنداری کنم برام مثل یک چیز اسرار آمیز دیگه از فرهنگ شرق دور بود. اما حالا بعد از یک مدت که ازین ماجرا گذشته میخوام در موردش بنویسم و به خودم بگم که هر کسی توی زندگیش باید ایکی گایی داشته باشه.
حالا این مفهوم چی میگه و حرف حسابش چیه؟ ببینید عزیزان من این کلمه که من نمیدونم چه جوری تو فارسی ترجمش کنم یک چیزی تو مایه های اینه که شما دلیلتون از صبح بیدار شدن چیه؟ یا به عبارتی معنای زندگیتون چیه؟ صبحتون رو با چه امیدی آغاز میکنید؟ به نظرتون خیلی مسخرست نه؟ حالا صبر کنین مونده هنوز. ممکنه یکی عشقش غذا خوردن باشه به عشق خوردن یک چیز خوشمزه دیگه بیدار شه. یکی عشقش ورزش کردن باشه به عشق این که من امروز 100 تا دمبل میزنم و هیکلم موزونتر میشه بیداره شه و .... لزوما به معنای کار و پول درآوردن نیست. یعنی شما باید یک عشق و انگیزه درونی داشته باشین که بهتون به اندازه کافی انرژی بده بتونین با یکنواختی زندگی و تکراری شدنش کنار بیاین. وگرنه اگر شما ورزش رو دوست نداشته باشین روزی 100 تا دمبل زدن نه تنها لذتی نداره که هیچ میتونه مثل یک شکنجه الهی عذاب آور باشه.
حالا ممکنه یکسری معتقد باشن که نه این قضیه اونقدر هم مهم نیست. مگه ورزش کردن چه قدر میتونه انگیزه و جهت به یک زندگی بده که نبودش توی زندگی آدم رو نابود کنه؟ خب اینجا برای جواب من به خودم برمیگردم و به تجربه ای که داشتم از دست شکستن. اینکه هر شب تو خواب میدیدم دستم خوب شده و هر روز که بیدار میشدم اولین صحنه ای که میدیدم دست تا خرخره تو گچ فرورفتم بود. واقعیت مثل پتک میکوبید توی سرمو چاره ای هم نداشتم. اما هر روز آرزوی من این بود که شده حتی یک کار کوچیک رو بتونم با دستم انجام بدم ( مثل قاشق/ چنگال دست گرفتن و غذا خوردن) تا این مدت دستم تنبل نشه و کامل خشک نشه. یا بر فرض دوره ای بود بعد اعصاب خوردیهای تزم تسلی خاطر من شده بود پیاده روی و کوهنوردی. یعنی واقعا اگر اون قسمت از زندگی روزانه من حذف میشد من خود مفهوم افسردگی بودم و با همین چیزای کوچیک به خودم انگیزه میدادم و ریز ریز جلو میرفتم.
حالا اما دارم به خودم میگم واقعا یک فرهنگ چقدر باید عمیق باشه که یک همچین چیزهای به ظاهر ریزی توش اهمیت داشته باشه. اینکه یک مفهوم و یک کلمه برای چیزی وجود داشته باشه که فقط تعریفش به یک زبون دیگه حداقل نیاز به 3 پاراگراف حرف و توضیح داره.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مهر 1397
  • برچسب ها:فرهنگ ژاپن ،
نظرات()   
   
جمعه 16 شهریور 1397  09:26 ب.ظ
توسط: فر ناز

دوست دارم اینو به عنوان یک شعار برای خودم دربیارم که اصولن به چیزی کمترین اهمیتی نمیدم. چون فقط با همین روشه که میشه ادامه داد. البته یه روش دیگه هم هست از بیخ بزنی به دیوونه بازی که فکر کنم برای من مورد اول بهتر جواب بده.


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 شهریور 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 11 مرداد 1397  09:49 ب.ظ
توسط: فر ناز

اینجا خوشیها کوتاه و غمها ماندگارند


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 مرداد 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 1 مرداد 1397  09:40 ب.ظ
توسط: فر ناز

با یه انگیزه فوق العاده مثبت شروع کردم ولی نمیدونم چی بشه.
به احتمال زیاد نشه.


نظرات()   
   
شنبه 16 تیر 1397  10:04 ب.ظ
توسط: فر ناز

فکر کنم به بی محلی بیشتر عادت دارم تا به محبت و ابراز علاقه. به جای اینکه آدمای مهربونو دور خودم نگهدارم اونایی رو نگه میدارم که دوری میکنن و بدتر قلب آدمو با بی محلیاشون میشکونن.


  • آخرین ویرایش:شنبه 16 تیر 1397
نظرات()   
   
جمعه 15 تیر 1397  11:48 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

یک تماس تلفنی کوتاه و شروع همه چیز. روزنه کوچکی در قلبم باز میشود و نور خیره کننده ای مرا گرم میکند. آیا هنوز خواب میبینم؟ اینبار با چشمهای باز خواب میبینم؟ چه طور میتوانم این آتش کوچک و بی جان را که در پی هر باد و بورانی کم سو میشود انقدر گرم، انقدر روشن نگهدارم؟ چه اطمینان و ضمانتی میتواند دستهای لرزان مرا در زیر بارش بی وقفه باران بالا نگهدارد؟ که دوباره سرد نشوم و در چاه ناامیدی سقوط نکنم؟ به جز امید و زمان چه چیزی میتواند راه را به من نشان دهد؟ به قلبم رجوع میکنم. تنها زمان است که در صورت وجود اصالت، غبار از روی همه چیز برمیگیرد و  صداقت و زلال را نشان میدهد و اگر هم از اصالت خبری نباشد آن را چروکیده و فرسوده میکند. و من، امیدوار به آینده چشم میدوزم به بازی سرنوشت و دل میسپارم به تقدیر. که اگر نبود و نبودم، آمدنش انقدر شیرین نبود.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 تیر 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 31 خرداد 1397  10:28 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

نمیدونم چرا با اینکه تا حد زیادی بهم ثابت شده که این قضیه مختومست اما هنوز ته دلم بهش ایمان نیاوردم. میگم بزار یه فرصت دیگه بدم. که شاید ایندفعه بشه. امان از این شایدها. امان. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 خرداد 1397
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :30  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...