پنجشنبه 10 فروردین 1396  12:21 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 10 فروردین 1396
  • برچسب ها:آباجان ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 اسفند 1395  11:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.

----
از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 اسفند 1395
نظرات()   
   
شنبه 23 بهمن 1395  09:14 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.
حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو همین لحظه متوقف شه.


نظرات()   
   
سه شنبه 19 بهمن 1395  01:07 ق.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

مثل خنکای نزدیک سحر میمونه. تصور کن داری تو تاریک روشن شب میری. تو یه جنگل مه آلود. داری جلو میری و یه نسیم خنکی صورتتو نوازش میکنه. اما چشمات به سختی جایی رو میبینه. خیالاتت داره تو رو راهنمایی میکنه در واقع. حدس میزنی که اینجا باید درختی باشه. صدای رودخونه میاد. از دور داری صدای سوختن هیزم میشنوی. اما همه رو از دور حس میکنی. باید بری نزدیکش تا بفهمی که واقعن همچین چیزی اونجا بوده. 
وضعیت الان منم همینه. در عین بیداری دارم تو مه راه میرم. دستمو دراز میکنم به سمت اطراف. ببینم واقعن دارم کجا میرم؟ 
---
8 ساعت حداقل کار روزانه و بعدش مدیتیشن که به آرامش برسم. میخونم تقریبا مثل همیشه و مینویسم. فضای مجازی قدیمی رو ترجیح میدم. این اواخر بیشتر به فیــ.س بوق علاقه مند شدم. یا همین وبلاگ نویسی. هرچند که فعالیتم توش کمه اما فکر میکنم محیطش بهتره.
----
فیلم، کتاب و موسیقی خوب بهم معرفی کنین. ممنونم.
---
فقط دوست دارم اینجا یه گوشه بنویسم شاید بعدا خوندمش. اینجوری یه حس خوبی میگیرم. اینکه من خودمو دوست دارم و به خودم احترام میزارم. گور بابای بقیه. همین. :)


نظرات()   
   
جمعه 1 بهمن 1395  12:40 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

این طور است
همیشه هم این طور بوده،
از میدان در نرو!
خسته نشو!
از در به دری نترس!
کمر خم نکن!
هیچ تعهدی جز به وجدانت نسپار...

پ.ن 1: تسلیت. پلاسکو فقط یک حادثه نبود. درسی بود که باید بیاموزیم. آن هم به قیمت از دست رفتن جان افراد بیگناه و فداکار.
پ.ن 2: بخشی از کتاب صوتی یک عاشقانه آرام با صدای پیام دهکردی.


نظرات()   
   
جمعه 24 دی 1395  07:00 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمیدونم این تایید شدن چرا انقدر مهمه. که وقتی یه تصمیمیو گرفتی و تا آخرشم رفتی باز هم حرفای بقیه اینجور حالتو دگرگون میکنه. هرچند که به روی خودت نمیاری. که راهتو میری و ادامه میدی... اما چرا انقدر این قضیه تو روح و روان آدم اثر میذاره؟ مگه مثلا اگر فلان دوست یا فامیل حالا بیاد تایید کنه اون کار ما رو چه فرقی داره با حالتی که نمیکنه؟ 
یه جا، که بهتره اون یه جا همین الان باشه، شروع میکنم به یاد گرفتن اینکه وقتی دنبال تایید مردم باشی همش باید بدوی. بدوی تا رضایتشونو کسب کنی و آخرش وقتی به خودت میای که از اون چیزی که خودت میخواستی کلی فاصله گرفتی. واقعن ارزششو داره؟ جواب: نه عزیزم. قطعا نداره. زندگیتو بکن.
*---*
پس نوشت: توی این کلنجار رفتن ها به خودم میگم چقدر سخته وقتی آدم تصمیم میگیره یه سری اشتباهات گذشته رو دیگه انجام نده و آدم بهتری باشه تو زندگیش. سختی تغییر دادن به کنار، اینکه بقیه تو رو همونجوری که در گذشته بودی میخوان هم مثل یه مانع میمونه.


نظرات()   
   
سه شنبه 21 دی 1395  12:14 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیطهای برنده را میتوان دید.*

* راز فال ورق- یوستین گوردر


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 دی 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :38  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...