تبلیغات
فرناز نوشت
جمعه 5 خرداد 1396  09:09 ب.ظ
توسط: فر ناز

حق تعالی مکار است: صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد- باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رای و خوب کاری مصور شد و روی نمود.
خوب می نمایی و در حقیقت، آن زشت است. زشت می نمایی و در حقیقت، آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست، تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.

مقالات مولانا- ویرایش جعفر مدرس صادقی


  • آخرین ویرایش:جمعه 5 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 5 خرداد 1396  08:41 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

نمیدونم دردم از کجاست؟ از اینکه اولش عاقلانه تصمیم میگیرم میزارم کنار و بعد به صدای قلبم گوش میدم؟ یا مشکل عاشق پیشه بودنمه که اصولا خیلی قبلتر از تصمیمهای عاقلانه اتفاق میفته؟ 
پ.ن 1: مورد دوم. بدون شک. 
پ.ن 2: هر کسی نبود. مشتی بود. فقط تو چشاش میدیدم که اصلا به درد هم نمیخوریم. که مسیر جداست. 
پ.ن 3: دلمو خوش میکنم به اینکه باید ازش درسی میگرفتم. چشامو تا نهایت توانم باز نگه میدارم که درسو کامل یاد بگیرم. نمیخوام بعضی درسا رو هی دوره کنم. دوباره از سر. دوباره، دوباره، ...

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه       کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1396  11:21 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

ممنونم خدا جون. بابت همه چیز. به خصوص بابت حال اساسی و ناخواسته ی این روزها. بابت آدم مشتی و باحالی که سر راهم قرار دادی و درسی که ازش گرفتم. عاشقتم. بیشتر از همیشه.



نظرات()   
   
جمعه 22 اردیبهشت 1396  09:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 31 فروردین 1396  12:40 ق.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما با خبر نشود.
آدمها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش.


عباس معروفی- سال بلوا


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 فروردین 1396
نظرات()   
   
جمعه 18 فروردین 1396  11:16 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

اون روزی که الکی الکی این وبلاگو زدم فکر نمیکردم بخوام جدی دنبالش کنم. که بخوام تولد 3 سالگیشو بگیرم. 17 فروردین 93 بود. دقیقن یه روز بعد از تولد خودم. اصن حال خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. به خاطر دو دوتا چهارتایی که آدم دور و برای گذر یک سال دیگه از عمرش میکنه یا چیز دیگه... اما هر چی بود دیدم دیگه نمیتونم حرفامو تو خودم نگه دارم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم با بقیه در میون بذارم. و حالا از نتیجش خوشحالم. یه وقتا که میام و مرور میکنم خاطراتمو از خوندن یه سری خاطرات خوشحال میشم و از یادآوری یه سریها هم طبیعتا ناراحت. بازم جای شکرش باقیه که خوشیها، که خاطرات خوب بیشتری این وبلاگ برام ساخته. 
کمتر مینویسم. اما میرم و میام. سر میزنم. اینجا خونمه.


پ.ن: 1- یه موقع هم دوست داشتم یکی نوشته هامو دنبال کنه. نبود. نیست. به جهنم. :)
2- مورد بالایی خیلی عصبی بودا. اصلا حوصله شوخی نداشت.
3- مروح کن دل و جان را.


نظرات()   
   
دوشنبه 14 فروردین 1396  10:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. 
نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. رسمن با کوچکترین ناراحتیو بیماری که پیش میاد کارم ساختست. وقتی  خدا بیامرز مادربزرگمو به یاد میارم میبینم که اون چه دردهایی رو تحمل میکرد و هیچ شکایتی هم نداشت. خیلی مومن بود و معتقد بود یه خدای بزرگی هست که همیشه اونو تو پناه خودش نگه داشته. همین نگهش داشته بود تا روزهای آخر. 
فقط اینو میدونم که بیشتر از هر موقعی احتیاج دارم به یه دست قوی و یه تکیه گاه محکم که خیالمو راحت کنه از همه چیز. از همه کس.
.
.
.
تمرین لبخند بکنین. شده الکی. واقعن حس خوبی داره 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 10 فروردین 1396  12:21 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
  • برچسب ها:آباجان ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 اسفند 1395  11:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.

----
از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 23 بهمن 1395  09:14 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.
حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو همین لحظه متوقف شه.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...