تبلیغات
فرناز نوشت
سه شنبه 19 بهمن 1395  12:07 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

مثل خنکای نزدیک سحر میمونه. تصور کن داری تو تاریک روشن شب میری. تو یه جنگل مه آلود. داری جلو میری و یه نسیم خنکی صورتتو نوازش میکنه. اما چشمات به سختی جایی رو میبینه. خیالاتت داره تو رو راهنمایی میکنه در واقع. حدس میزنی که اینجا باید درختی باشه. صدای رودخونه میاد. از دور داری صدای سوختن هیزم میشنوی. اما همه رو از دور حس میکنی. باید بری نزدیکش تا بفهمی که واقعن همچین چیزی اونجا بوده. 
وضعیت الان منم همینه. در عین بیداری دارم تو مه راه میرم. دستمو دراز میکنم به سمت اطراف. ببینم واقعن دارم کجا میرم؟ 
---
8 ساعت حداقل کار روزانه و بعدش مدیتیشن که به آرامش برسم. میخونم تقریبا مثل همیشه و مینویسم. فضای مجازی قدیمی رو ترجیح میدم. این اواخر بیشتر به فیــ.س بوق علاقه مند شدم. یا همین وبلاگ نویسی. هرچند که فعالیتم توش کمه اما فکر میکنم محیطش بهتره.
----
فیلم، کتاب و موسیقی خوب بهم معرفی کنین. ممنونم.
---
فقط دوست دارم اینجا یه گوشه بنویسم شاید بعدا خوندمش. اینجوری یه حس خوبی میگیرم. اینکه من خودمو دوست دارم و به خودم احترام میزارم. گور بابای بقیه. همین. :)


نظرات()   
   
پنجشنبه 30 دی 1395  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

این طور است
همیشه هم این طور بوده،
از میدان در نرو!
خسته نشو!
از در به دری نترس!
کمر خم نکن!
هیچ تعهدی جز به وجدانت نسپار...

پ.ن 1: تسلیت. پلاسکو فقط یک حادثه نبود. درسی بود که باید بیاموزیم. آن هم به قیمت از دست رفتن جان افراد بیگناه و فداکار.
پ.ن 2: بخشی از کتاب صوتی یک عاشقانه آرام با صدای پیام دهکردی.


نظرات()   
   
جمعه 24 دی 1395  06:00 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمیدونم این تایید شدن چرا انقدر مهمه. که وقتی یه تصمیمیو گرفتی و تا آخرشم رفتی باز هم حرفای بقیه اینجور حالتو دگرگون میکنه. هرچند که به روی خودت نمیاری. که راهتو میری و ادامه میدی... اما چرا انقدر این قضیه تو روح و روان آدم اثر میذاره؟ مگه مثلا اگر فلان دوست یا فامیل حالا بیاد تایید کنه اون کار ما رو چه فرقی داره با حالتی که نمیکنه؟ 
یه جا، که بهتره اون یه جا همین الان باشه، شروع میکنم به یاد گرفتن اینکه وقتی دنبال تایید مردم باشی همش باید بدوی. بدوی تا رضایتشونو کسب کنی و آخرش وقتی به خودت میای که از اون چیزی که خودت میخواستی کلی فاصله گرفتی. واقعن ارزششو داره؟ جواب: نه عزیزم. قطعا نداره. زندگیتو بکن.
*---*
پس نوشت: توی این کلنجار رفتن ها به خودم میگم چقدر سخته وقتی آدم تصمیم میگیره یه سری اشتباهات گذشته رو دیگه انجام نده و آدم بهتری باشه تو زندگیش. سختی تغییر دادن به کنار، اینکه بقیه تو رو همونجوری که در گذشته بودی میخوان هم مثل یه مانع میمونه.


نظرات()   
   
دوشنبه 20 دی 1395  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیطهای برنده را میتوان دید.*

* راز فال ورق- یوستین گوردر


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 15 دی 1395  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

احتمالا یکی از لذتها و یا شاید بهتر بخام بگم نعمتهای دنیا فراموشیه. که باعث میشه همه چیز بعد از یه مدت کمرنگ شه و قابل تحمل. اینکه میدونی چه اتفاقی افتاده اما ترجیح میدی پیش بری. و همچنان پیش بری. 
----------
دارم تقریبا دیگه این کتابه رو هم تمومش میکنم. دختری با گوشواره مروارید. خیلی وقت بود میخواستم بخونمش. دوست داشتنیه. ماجرای روون و خوبی داره و این هیاهو و سرعت زندگی مدرن توش نیست. عوضش توش طاعون هست که هنوز درمان نشده و عشق. عشق پسر قصاب به یک دختر و عشق دختر به اربابش.
بد نیست اگر با ورمیر vermeer نقاش معروف آشنایی ندارین یه سرچی بکنین و چند تا از کاراشو ببینین.


نظرات()   
   
چهارشنبه 8 دی 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن. از کجای این داستان. اینکه زن بودن سخته یا چی؟ از هر طرف که بخام شروعش کنم بیشتر شبیه به یک ذکر مصیبته که همیشه تکرار شده و از فرط تکرار خسته کنندس. از بس لقلقه ی زبون بوده دیگه هیچکس حوصلشو نداره اما واقعن. سخته. اینکه برای داشتن یکسری چیزهای اولیه باید از صبح که از خونه میزنم بیرون بجنگم. بعضی وقتها فکر میکنم باید خانم خونه دار باشم. بشینم توی خونه. دغدغه ام گلدونام باشن، اینکه غذا چی درست کنم، برنامه کنم با دوستام برم بیرون و دور دور. واسه خودم کارای مختلف دوست داشتنی بکنم. بعد همین فکرشم حتی بیشتر از 5 دقیقه رضایت بخش نیست. دوباره میگم نه من آدمش نیستم باید بزنم بیرون. باید یه فعالیتی بکنم. وگرنه این تو خونه موندن منو روانی میکنه. بعد میام بیرون و میرم سر کار و یک داستان تکرار میشه. داستان زره و کلاه خود. فکر میکنم تا کی میشه ادامه داد؟ کی مردا تو محیط کار یاد میگیرن با یه زن درست رفتار کنن؟ کی خود ما زنا یاد میگیریم بهم احترام بزاریم و خودمون همدیگه رو تخریب نکنیم؟
دلم یه آشنا میخاد که بهم بگه " فرناز، هیچی نیست. بخند. ارزششو نداره. اینم تموم میشه" که سفت بغلم کنه و بگه تا همینجاشم خیلی خوب اومدی. گور بابای همشون. بخند. توی بیست و شیش سالگی آدم باید کلی بخنده. لطفا شاد باش. بعد من فک کنم چه خوبه که آدم یه دوست/ پارتنر اینطوری به فکری داشته باشه و انگیزه بگیرم برم به بقیه زندگیم برسم. اما به خودم میام میبینیم همچین خبرایی نیست. خودمم و حوضم. سر کارمم بخوام خیلی ادا در بیارم به راحتی کنار گذاشته میشم. دقیقا همینقدر harsh و خشن. خیلی شیک یکی دیگه رو میارن. شمام برو همونجایی که ازش اومدی. 
----------
حسام حبیب رو میشناسین؟ اگه نمیشناسین این آهنگ فرق کتیر رو ازش گوش کنین. عالیه. سبب خوشحالسازی منه. نمیدونم چرا. ولی خیلی آروم و رمانتیکه. یه جوری که من دوست دارم.


نظرات()   
   
جمعه 12 آذر 1395  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

چند وقتی هست که به لطف خانم همکار، شروع کردم به دیدن فیلم شیم لس( یا به عبارتی بی شرم خودمون). اگر یک سرچی در مورد این فیلم در نت داشته باشید متوجه میشید که این فیلم حول و حوش زندگی یک خانواده به اسم گلگر هست و اتفاقاتی که هر یک از اعضا به نحوی باهاش درگیرن. خب اولش من این فیلم رو که از همکارم گرفتم تازه از فصل 4 به بعدش داد و من هرچی اصرار کردم که برو هارد و کامپیوتر رو بگرد اما گویا نتیجه بخش نبود و نتونست 3 فصل اول رو پیدا کنه. نتیجه اینکه اولش سختم بود و نشستم 4-5 اپیزود ازش دیدم و مطمئن شدم که فیلم خوبیه و واقعن ارزش دانلود داره. بعد از رسیدن به این مهم تصمیم گرفتم که بزنم تو کار دانلود. خلاصه اینکه با این وضعیت بذری اینترنت من به هر نحوی بود هر چند شب یه بار یه اپیزود دانلود میکردم یا مثلا دانلود منیجر رو میزاشتم که ساعت 2 تا 7 خودش دانلود کنه. به هر مصیبتی بود اون 3 فصل اول دانلود شد و الان حتی رسیدم به آخرای فصل 6. 
تم اصلی داستان داره در جنوب شهر شیکاگو اتفاق میفته و ادبیاتش خیلی محاوره ای وبهتر بگم بی ادبانه است. پس میتونین توقع داشته باشین که دایره لغات انگلیسیتون در زمینه فحش اف دار به نحو احسن تقویت میشه. به علاوه هر اپیزود دارای یک محتوای مستقله و داستان خیلی خوب پیش میره. مصلا این طوری نیست که یه داستان سه جلسه کش بیاد و در عوض یه موضوع مهم تو یه جلسه سر و تهش هم بیاد. داستان خیلی با فقر، الکل وفروش مواد سر و کار داره و همینجوری اگر بخواین به موضوش فکر کنین حتی غم انگیز هم هست اما یه بیان طنز و دل نشینی داره که باعث میشه باز هم بخواین ازش ببینین و به یه قسمت قانع نشین. در کل فیلم جذاب و خوبیه. اگر ندیدین پیشنهاد میکنم تو برنامتون قرار بدینش حتمن.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
  • برچسب ها:shameless ،series ،
نظرات()   
   
شنبه 29 آبان 1395  06:37 ب.ظ
توسط: فر ناز

داشتم لینکدونی رو بالا پایین میکردم که رسیدم به این مطلب از سورمه. خیلی خوب و رسا حرف رو رسونده بود. فکر کردم دیدم چقدر در مورد اینجور چیزا این چند وقت حرف میزنم و میشنوم. در مورد حقوق اولیه خودمون به عنوان یک زن. میدونم که خیلی جاها فقط در حده حرفه و هیچ عملی درش نیست. فقط حالت تو بوق و کرنا کردن رو داره و همین هم باعث میشه که فقط یه جو الکی ایجاد بشه و نه هیچ چیز بیشتر. به اینکه چقدر خود ما زنها به خودمون بد میکنیم. در حق زنهای دیگه بد میکنیم. به عبارتی رحم به همجنس خودمون نداریم.
یک دوستی دارم که خواهرش بعد از 10-12 سال ازدواج داره با یه بچه 9 ساله طلاق میگیره. اینطور که از تعریف و تحسینهای این دوست شنیدم گویا خیلی هم خانم هنرمندیه. تا الان سعی کرده تحمل کنه ولی دیگه بیشتر از این دلیلی برای این قضیه نمیبینه. حالا ما توی هیر و ویر بحث این بودیم که بنده خدا چقدر این روزاش سخت داره میگذره دوست من درومده میگه " هر دختری با کلی آرزو و امید میره خونه شوهر نباید اینجور چیزا واسش پیش بیاد" اون موقع جوابی بهش ندادم حتی فکر کردم خوب حق داره. چقدر فکرای مثبت قبل از ازدواج داشته و حالا به کجا رسیده. اما یه خورده که گذشت پیش خودم گفتم چرا باید با آرزو امید بره شوهر کنه؟ مگه پسره غول چراغ جادو بوده و قرار بوده آرزوهای تو رو برآورده کنه؟ ما خودمون رو در یک محیط بسته ای قرار دادیم و یک قفس درست کردیم و حالا میخوایم با رفتن تو اون قفس یه دفعه معجزه اتفاق بیفته. 
خب معلومه چیزی اتفاق نمیفته. حتی خیلی وقتها شرایط زندگی از خونه پدرش هم بدتره. چون باید با کم و زیاد زندگی اون پسر بسازه. این ماهایم که از بچگی تو مغزمون کردن خوشبختی یعنی ازدواج. خوشبختی یعنی فقط شوهر کنی و هیچ. به همین خاطر هم برای خیلی از زنهای سن بالا و حتی دخترهای جوونی که اونها هم با همین الگو بالا اومدن درس خوندن و به دنبالش کار کردن یک امتیاز نیست. توانمندی نیست. عزت نفسشون خلاصه میشه در ازدواج. بدا به حال زمانی که همون هم بد از آب در بیاد.
میدونین چه تحولی ایجاد میشد اگر یک نسل از مادرها به دختراشون یاد میدادن که خوشبختی یعنی زمانی که دلت خوش باشه و حالت خوب باشه. یعنی برای دل خودت کار کنی. یعنی خودتو بیشتر دوست داشته باشی نه اینکه از ترس خاله خانباجی های فامیل بری با اولین کسی که سر راهت دیدی ازدواج کنی. میدونین چه قدر اعتماد به نفسمون بالا میرفت اگر در کنار یک مادر پدرها هم همین اعتقادو داشتن؟ که دختر سر بار نیست و هر وقت زمانش رسید خونه رو ترک میکنه؟


نظرات()   
   
جمعه 14 آبان 1395  09:51 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

یکی از لذتهای کوچیک این روزهام اینه که میرسم کتابای مورد علاقمو بخونم. انگار که فقط یه مهلت کوتاهی برای خوندن داشته باشم حالا که حس و حالم برگشته فقط میخوام بخونم. نان استاپ. خیلی خوشحالم که تونستم "ریشه ها" رو بخونم. قبلا در موردش شنیده بودم اما اصولا سمت کتابهایی با این سبک و سیاق نمیرم. شاید چون خیلی دردنکن. و اینجور غم و غصه ها آدم رو فلج میکنه. به خصوص اگر حجمش هم 700 صفحه باشه. اما به قدری زیبا داستان رو تعریف میکنه که دلت نمیخواد کتابو بزاری زمین به خودت میای و میبینی یه 60-70 صفحه ای خوندی.
تم داستان زندگی سیاهپوستهای آمریکاست. ماجرا از اینجا شروع میشه که یک سیاهپوست به دنبال اصل و نسب خودش میره و میفهمه که چه اتفاقاتی افتاده تا اینا به آمریکا رسیدن. من قبلتر چند تا فیلم دیده بودم در این مورد. مثل 12 سال بردگی یا جنگو. اما این واقعا یه چیز دیگه بود. ترجمه ی خیلی خوبی داشت و تونسته بود به خوبی حسو منتقل کنه. تنها ایرادی که میتونم بهش بگیرم اینه که بعضی قسمتای داستان الکی کش اومده بود و در عوض از روی یه سری چیزها خیلی سریع رد شده بود و خوب نرسیده بود بهش بپردازه. همین. بقیش خوب بود. در حدی نبود که خط اصلی داستانو زیر سوال ببره. بهتون توصیه میکنم بخونیدش. و به رسم معمول این هم یه جمله زیبا از کتاب:

" هرگز کاملا دشمن خود را محاصره نکنید. راه فرار را برایش باز بگذارید. چون اگر به دام بیفتد، نومید می شود و سختتر می جنگد. "


نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  09:42 ب.ظ
توسط: فر ناز

چشمهایمان را ببندیم. به هر چه سیاهیست. به تمام تاریکیها. برگردیم به درون. برگردیم به باغ رمز آلود و زیبایی که درون همه ی ماست. آرام بگیریم. دست بکشیم از این جنگها. از این رقابتها. دوست بداریم. محبت کنیم آن هم بی توقع. کمک کنیم باز هم بی توقع. از کی همه چیز انقدر سخت شد؟ از کدام راه اشتباه آمدیم؟ 
دوست دارم دکمه ای برای مغزم تعریف کنم که به محض روشن شدن مغزم از کار بیفتد. دیگر تمام فکرها و خیالهای مسخره تمام شود. چه می شد که دیگر دغدغه جلسه نباشد. کار نباشد. دغدغه ام خوب بودن حال خودم بود. فقط و فقط خودم. خودم که خوب باشم به اطرافیانم هم بهتر محبت می کنم. 
دوست دارم زمان متوقف می شد و من تا ابد در سکوت فرو می رفتم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 3 آبان 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...