تبلیغات
فرناز نوشت
یکشنبه 2 آبان 1395  11:50 ب.ظ
توسط: فر ناز

خیلی دلم میخواد بنویسم. ولی نمیدونم از کجا. یا از چی. چون اصولن اینجور چیزا انقدر شخصیه که نمیشه گفت. فقط امیدوارم که راه حلشو پیدا کنم و میدونم که میتونم.
چیزهایی هست که خیلی واضحه. اما ای کاش تجربه نشه. آدم همیشه فکر میکنه اینجور چیزا مال مردمه. مال غریبه هاس. واسه ی ما هیچوقت چنین چیزی اتفاق نمیفته و در عین ناباوری میبینی که شد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 آبان 1395
نظرات()   
   
جمعه 16 مهر 1395  02:03 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

تو فازی هستم که تقریبا هیچیش معلوم نیست. نه کار، نه درس و نه رابطه. خب درس که بالطبع چون تازه تموم کردم به این زودی ها به فکر ادامش نمیفتم اما همین الان هم یه گوشه مغزم بهش فکر میکنه. که اینجا درس بخونم؟ برم؟ چه کنم؟ کارمم که عالی. از کجاش بگم؟ نه که بد بگذره بهم. نه. خدا رو شکر محیط کارمو دوست دارم و از اول هم به کسی رو ندادم که بخواد از اخلاقم سو استفاده کنه. اما با این همه حس میکنم کاریه که اول آخرش باید ازش دست بکشم. جای موندن نیست. فکر نمیکنم بتونم اینجا رشد کنم. برای دست گرمی خوبه اما نمیتونم روی آیندش خیلی حساب باز کنم. خلاصه این که این چند وقت اخیز قیافم شده عین علامت سوال. هی از خودم سوال میپرسم. مثلا اینکه چه چیزی خوشحالم میکنه از صمیم قلب؟ چی کار کنم رضایت بیشتری دارم؟ توی این رشته ادامه بدم یا برم یه چیز دیگه بخونم؟
مشکلی با سوال ندارم. اتفاقن من خودم از بچگی خدای سوال پرسیدن بودم و همیشه معلمها رو کلافه میکردم. مسئله اینجاست که فکر میکردم دیگه باید برام همه چیز روشن شده باشه. اما بر عکس. با اینکه سنم بیشتر شده انگار همونقدر هم شک و شبهه ها هم با من بزرگتر شدن. مثلا دارم به این فکر میکنم که رشته ی من با اینکه خیلی قشنک بود اما در واقعیت خیلی کاربردی نیست. شاید بهتر بود یه درس دیگه میخوندم. یا اینکه چرا زودتر به مهاجرت فکر نکردم و هزار تا چیز دیگه. نمیخوام و البته هم نمیتونم از نطفه این قضیه رو خفه کنم. چون مطمینم که اگر این کارو بکنم دفعه ی بعدی که این موج سوالات برمیگرده مهیبتره و فشار بیشتری بهم میاره. فقط امیدوارم بتونم راه حل خوبی براش پیدا کنم. یه چیزی که واقعن آرومم کنه. دنبال یه نشونه ام که راهو به من نشون بده.


نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:19 ب.ظ
توسط: فر ناز

 

باید یادم بمونه. فقط سر کار هم نه. تو روابط روزمره هم خیلی مهمه.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

- با ترزا ماندن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست. زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست. طرحی بدون تصویر است.

بار هستی- میلان کوندرا- پرویز همایون پور


نظرات()   
   
پنجشنبه 1 مهر 1395  11:53 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ماجرا مال چند هفته پیشه. از کلاس داشتم برمیگشتم خونه. نمیدونم چه چیزی بود کلن از صبح خیلی شارژ بودم. بهترین روپوشمو پوشیده بودم. با آرایش( که تقریبا هیچوقت نمیکنم ) داشتم برمیگشتم. همینجور سلانه سلانه میومدم. که از کنار یه پسره رد شدم . بعد داشتم فکر میکردم وای چه عطری. چه تیپی. پسرا چه با سلیقه شدن  اصن تو حال خودم نبودم داشتم همینجور میرفتم به یه چار راه میرسیدم قبل از اینکه تقاطعو رد کنم دیدم یکی میدوه دنبالم هی میگه خانم خانم. وایسادم دیدم خود پسرس داره صدا میکنه. اومد و یه سلام علیکی کرد و خیلی زیبا درومد گفت که میخواستم آشنا بشیم و ازین حرفا. به خدا من پسر خوبیم. خیلی سعی کردم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. بعد من داشتم فکر میکردم واقعن چن درصد احتمال داره از تو یه همچین چیزی آدم درست حسابی دربیاد؟!  دیدم بیشتر واسش شوخیه. با اینکه ازش خوشم میومد اما اون وضعیت ساعت 9 شب اصن دیگه دلم نمیخواست حرفی بینمون رد و بدل شه. یا بخواد به خودش جرات اینو بده که حرف دیگه ای بزنه. گفتم نمیتونم و اومدم.ولی ته دلم یه چیزو خیلی بهش اعتقاد دارم و اونم اینه که اگر واقعن قسمت باشه حتمن دوباره یه جور دیگه سر راه من قرار میگیره. فقط این دفعه امیدوارم یه جای درست و حسابی و عین آدمیزاد 

پ.ن 1: شما باشین تو اینجور موقعیتها چیکار میکنین؟  


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
  • برچسب ها:to be continued ،
نظرات()   
   
یکشنبه 28 شهریور 1395  12:56 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به عنوان روز اول هفته، انتظار بهتری از امروز داشتم. اما خب همیشه اونجور که ما میخوایم پیش نمیره. نقطه ی عطف امروز در واقع در مورد همکاری بود که حتی اسمشم نمیدونستم. دختری که مثل ابر بهار می بارید. اونم از چه چیزی! از پسری که دوستش داشت و طرف گویا یک نفر دیگه رو تو آب نمک داشته و حالا با نشون دادن عکس عقد کنونش با اون یکی دختر دل این دوست ما رو بدجوری شکسته بود. نمیتونم حتی یک لحظه از حالشو تصور کنم. حتی یک قطره اشکشو. نمیدونستم از کدوم باید بیشتر ناراحت بود: یه پسر عوضی که همچین کاری کرده یا دختری که اومده باهاش رابطه داشته؟ یعنی نفر دوم کاملا از وجود اولی بی خبر بوده؟ برام سخته پذیرفتنش.
بعد از اینکه این دوستمون از دفتر ما رفت بیرون من و یکی از همکارام نشستیم به حرف زدن. ذکر مصیبت نباشه ولی در باطن قضیه هیچ چیز تغییر نکرده. ما همون آدمایی هستیم که تو عشیره زندگی میکردیم. روابطمون قبیله ایه و تبادلاتمون کالا به کالاس. ما رو چه به داشتن رابطه با جنس مخالف. ما رو چه به دوست پسر. هنوز خیلی مونده تا به درکش برسیم. که وقتی با کسی دوستیم به احساسش تعهد داریم. که در خیلی از کشورها و فرهنگها رابطه دوست دختر- دوست پسری چیزی از ازدواج کم نداره. فقط رسمی نیست. ما همونایی هستیم که آخرش، بعد از هزار هزار کثـ.افت کاری مادرمون یه دختر آفتاب مهتاب ندیده برامون میگیره. بعد عکسشو شیر میکنیم. و همه هم میریم به تازه عروس و شازده دوماد تبریک میگیم.

بوی تعفن میدیم. حالم از همه چیز بهم میخوره.

و ما زنا چیکار میکنیم در چنین موقعیتی؟ شاید بهتر باشه بپرسم چه کاری میتونیم بکنیم؟ هیچی. تقریبا هیچی. تازه سایرین مدعیم میشن. و حالا سوال و جوابها شروع میشه. اکثرا هم پسرا بی نقصن. این دختره بوده که اشتباه کرده. که یه ایرادی داشته و خب آقایون حق انتخاب دارن. همیشه یکی هست که جوونتره، زیباتره و هنوز تو این وادیها نبوده و خامه.

امیدوارم آدم عوضی سر راه هیچ کدوممون قرار نگیره. اگر قرار بگیره مطمینا فهمیدنش سخت و تقریبا غیر ممکنه. یه موقعها ترجیح میدم قلبمو حصار بکشم. تو یه قلعه. بشم حسن صباح. یه الموت درست کنم برای خودم.

پ.ن 1: یکی نغز بازی کند روزگار      که بنشاندت پیش آموزگار


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 شهریور 1395  10:09 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

چقدر این آهنگ لطیفه. بیایم فقط گوش بدیم و چند دیقه چشمامونو ببندیم. چشم ببندیم به هر چی دور و برمونه. بریم تو عالم رویا.


رستن از دامت نتوانم، محبوب زیبا
طاقت هجرت ندارم، محبوب زیبا
با ما چه کردی جز جفا، محبوب زیبا؟
رحمی کن آخر بی وفا، محبوب زیبا


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 18 شهریور 1395
  • برچسب ها:طاهر قریشی ،
نظرات()   
   
جمعه 5 شهریور 1395  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

شاید یه روز پشیمون شدم. شاید فکر کردم که اشتباه از من بوده. که باید جور دیگه ای رفتار میکردم. حرفایی میزدم که نزدم و بالعکس به سری چیزا رو نگفتم. اما در عوض امروز، روزیه که پیش خودم میگم آدمها هر چقدر هم که بچه بازی دربیارن و یک درصدی در رفتارهاشون ناخودآگاه اشتباهاتی داشته باشن اما نهایتا میدونن که چه چیزی میخوان و چه چیزی نمیخوان. حالا شاید خیلی واضح و روشن نیان بگن اما تو دلشون اینو میدونن. کسی که از اول نمیجنگه و سسته یعنی حتما خیلی از ته دلش چیزی رو نخواسته. مگه نه؟ من اینطوری فکر میکنم. میدونم ممکنه عوامل دیگه ای هم باشه. اما ترجیح میدم تو اینجور شرایط خودمو به کسی تحمیل نکنم. به هر حال هر دو طرف، هر دو دوست، همکار یا حالا هر ... انقدر بزرگن که بدون پادرمیونی کسی و یا توضیح و توجیه یکسری مطالب بتونن مکشلو حل کنن. اما وقتی قضیه هنوز به قوت خودش باقیه و تصور بر اینه که با حرف نزدن در موردش حل شده، پس بهتره خودتو قاطی نکنی. اگر این صمیمیت براش مهم بود حتمن یه کاری میکرد. حداقل یه حرف خوب. ته تهش این بود که خوب و محترمانه خداحافظی کنه. اتفاقن این از سادگی آدماس که خودشونو انقدر راحت لو میدن. اگر آدم با سیاستی بود هیچوقت به اینجا ختم نمیشد و خیلی طول میکشید تا از بازیهاش سر دربیارم.
اینم نعمتیه. دلمو خوش میکنم به همین. که این بار از شدت بچه بازی اینطوری شد. لا اقل دردش کمتره.


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  01:22 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

هر بار که میخواهم به سمتت بیایم
یادم میافتد که دلتنگی،
بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.

آنا گاوالدا- گریز دلپذیر


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بهتره خوب گریه ها تو بکنی. انقدر خودتو بچلونی که دیگه اشکی واسه ریختن نمونه. اون وقت میتونی امیدوار باشی که دیگه چیزی تو رو از پا نمیندازه. که این دیگه آخرشه. اونوقته که امید معنی داره. حتی تو سیاهترین روزها. حتی تهِ تهِ یه چاله.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 31 مرداد 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...