چهارشنبه 8 دی 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن. از کجای این داستان. اینکه زن بودن سخته یا چی؟ از هر طرف که بخام شروعش کنم بیشتر شبیه به یک ذکر مصیبته که همیشه تکرار شده و از فرط تکرار خسته کنندس. از بس لقلقه ی زبون بوده دیگه هیچکس حوصلشو نداره اما واقعن. سخته. اینکه برای داشتن یکسری چیزهای اولیه باید از صبح که از خونه میزنم بیرون بجنگم. بعضی وقتها فکر میکنم باید خانم خونه دار باشم. بشینم توی خونه. دغدغه ام گلدونام باشن، اینکه غذا چی درست کنم، برنامه کنم با دوستام برم بیرون و دور دور. واسه خودم کارای مختلف دوست داشتنی بکنم. بعد همین فکرشم حتی بیشتر از 5 دقیقه رضایت بخش نیست. دوباره میگم نه من آدمش نیستم باید بزنم بیرون. باید یه فعالیتی بکنم. وگرنه این تو خونه موندن منو روانی میکنه. بعد میام بیرون و میرم سر کار و یک داستان تکرار میشه. داستان زره و کلاه خود. فکر میکنم تا کی میشه ادامه داد؟ کی مردا تو محیط کار یاد میگیرن با یه زن درست رفتار کنن؟ کی خود ما زنا یاد میگیریم بهم احترام بزاریم و خودمون همدیگه رو تخریب نکنیم؟
دلم یه آشنا میخاد که بهم بگه " فرناز، هیچی نیست. بخند. ارزششو نداره. اینم تموم میشه" که سفت بغلم کنه و بگه تا همینجاشم خیلی خوب اومدی. گور بابای همشون. بخند. توی بیست و شیش سالگی آدم باید کلی بخنده. لطفا شاد باش. بعد من فک کنم چه خوبه که آدم یه دوست/ پارتنر اینطوری به فکری داشته باشه و انگیزه بگیرم برم به بقیه زندگیم برسم. اما به خودم میام میبینیم همچین خبرایی نیست. خودمم و حوضم. سر کارمم بخوام خیلی ادا در بیارم به راحتی کنار گذاشته میشم. دقیقا همینقدر harsh و خشن. خیلی شیک یکی دیگه رو میارن. شمام برو همونجایی که ازش اومدی. 
----------
حسام حبیب رو میشناسین؟ اگه نمیشناسین این آهنگ فرق کتیر رو ازش گوش کنین. عالیه. سبب خوشحالسازی منه. نمیدونم چرا. ولی خیلی آروم و رمانتیکه. یه جوری که من دوست دارم.


نظرات()   
   
جمعه 12 آذر 1395  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

چند وقتی هست که به لطف خانم همکار، شروع کردم به دیدن فیلم شیم لس( یا به عبارتی بی شرم خودمون). اگر یک سرچی در مورد این فیلم در نت داشته باشید متوجه میشید که این فیلم حول و حوش زندگی یک خانواده به اسم گلگر هست و اتفاقاتی که هر یک از اعضا به نحوی باهاش درگیرن. خب اولش من این فیلم رو که از همکارم گرفتم تازه از فصل 4 به بعدش داد و من هرچی اصرار کردم که برو هارد و کامپیوتر رو بگرد اما گویا نتیجه بخش نبود و نتونست 3 فصل اول رو پیدا کنه. نتیجه اینکه اولش سختم بود و نشستم 4-5 اپیزود ازش دیدم و مطمئن شدم که فیلم خوبیه و واقعن ارزش دانلود داره. بعد از رسیدن به این مهم تصمیم گرفتم که بزنم تو کار دانلود. خلاصه اینکه با این وضعیت بذری اینترنت من به هر نحوی بود هر چند شب یه بار یه اپیزود دانلود میکردم یا مثلا دانلود منیجر رو میزاشتم که ساعت 2 تا 7 خودش دانلود کنه. به هر مصیبتی بود اون 3 فصل اول دانلود شد و الان حتی رسیدم به آخرای فصل 6. 
تم اصلی داستان داره در جنوب شهر شیکاگو اتفاق میفته و ادبیاتش خیلی محاوره ای وبهتر بگم بی ادبانه است. پس میتونین توقع داشته باشین که دایره لغات انگلیسیتون در زمینه فحش اف دار به نحو احسن تقویت میشه. به علاوه هر اپیزود دارای یک محتوای مستقله و داستان خیلی خوب پیش میره. مصلا این طوری نیست که یه داستان سه جلسه کش بیاد و در عوض یه موضوع مهم تو یه جلسه سر و تهش هم بیاد. داستان خیلی با فقر، الکل وفروش مواد سر و کار داره و همینجوری اگر بخواین به موضوش فکر کنین حتی غم انگیز هم هست اما یه بیان طنز و دل نشینی داره که باعث میشه باز هم بخواین ازش ببینین و به یه قسمت قانع نشین. در کل فیلم جذاب و خوبیه. اگر ندیدین پیشنهاد میکنم تو برنامتون قرار بدینش حتمن.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
  • برچسب ها:shameless ،series ،
نظرات()   
   
شنبه 29 آبان 1395  06:37 ب.ظ
توسط: فر ناز

داشتم لینکدونی رو بالا پایین میکردم که رسیدم به این مطلب از سورمه. خیلی خوب و رسا حرف رو رسونده بود. فکر کردم دیدم چقدر در مورد اینجور چیزا این چند وقت حرف میزنم و میشنوم. در مورد حقوق اولیه خودمون به عنوان یک زن. میدونم که خیلی جاها فقط در حده حرفه و هیچ عملی درش نیست. فقط حالت تو بوق و کرنا کردن رو داره و همین هم باعث میشه که فقط یه جو الکی ایجاد بشه و نه هیچ چیز بیشتر. به اینکه چقدر خود ما زنها به خودمون بد میکنیم. در حق زنهای دیگه بد میکنیم. به عبارتی رحم به همجنس خودمون نداریم.
یک دوستی دارم که خواهرش بعد از 10-12 سال ازدواج داره با یه بچه 9 ساله طلاق میگیره. اینطور که از تعریف و تحسینهای این دوست شنیدم گویا خیلی هم خانم هنرمندیه. تا الان سعی کرده تحمل کنه ولی دیگه بیشتر از این دلیلی برای این قضیه نمیبینه. حالا ما توی هیر و ویر بحث این بودیم که بنده خدا چقدر این روزاش سخت داره میگذره دوست من درومده میگه " هر دختری با کلی آرزو و امید میره خونه شوهر نباید اینجور چیزا واسش پیش بیاد" اون موقع جوابی بهش ندادم حتی فکر کردم خوب حق داره. چقدر فکرای مثبت قبل از ازدواج داشته و حالا به کجا رسیده. اما یه خورده که گذشت پیش خودم گفتم چرا باید با آرزو امید بره شوهر کنه؟ مگه پسره غول چراغ جادو بوده و قرار بوده آرزوهای تو رو برآورده کنه؟ ما خودمون رو در یک محیط بسته ای قرار دادیم و یک قفس درست کردیم و حالا میخوایم با رفتن تو اون قفس یه دفعه معجزه اتفاق بیفته. 
خب معلومه چیزی اتفاق نمیفته. حتی خیلی وقتها شرایط زندگی از خونه پدرش هم بدتره. چون باید با کم و زیاد زندگی اون پسر بسازه. این ماهایم که از بچگی تو مغزمون کردن خوشبختی یعنی ازدواج. خوشبختی یعنی فقط شوهر کنی و هیچ. به همین خاطر هم برای خیلی از زنهای سن بالا و حتی دخترهای جوونی که اونها هم با همین الگو بالا اومدن درس خوندن و به دنبالش کار کردن یک امتیاز نیست. توانمندی نیست. عزت نفسشون خلاصه میشه در ازدواج. بدا به حال زمانی که همون هم بد از آب در بیاد.
میدونین چه تحولی ایجاد میشد اگر یک نسل از مادرها به دختراشون یاد میدادن که خوشبختی یعنی زمانی که دلت خوش باشه و حالت خوب باشه. یعنی برای دل خودت کار کنی. یعنی خودتو بیشتر دوست داشته باشی نه اینکه از ترس خاله خانباجی های فامیل بری با اولین کسی که سر راهت دیدی ازدواج کنی. میدونین چه قدر اعتماد به نفسمون بالا میرفت اگر در کنار یک مادر پدرها هم همین اعتقادو داشتن؟ که دختر سر بار نیست و هر وقت زمانش رسید خونه رو ترک میکنه؟


نظرات()   
   
جمعه 14 آبان 1395  09:51 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

یکی از لذتهای کوچیک این روزهام اینه که میرسم کتابای مورد علاقمو بخونم. انگار که فقط یه مهلت کوتاهی برای خوندن داشته باشم حالا که حس و حالم برگشته فقط میخوام بخونم. نان استاپ. خیلی خوشحالم که تونستم "ریشه ها" رو بخونم. قبلا در موردش شنیده بودم اما اصولا سمت کتابهایی با این سبک و سیاق نمیرم. شاید چون خیلی دردنکن. و اینجور غم و غصه ها آدم رو فلج میکنه. به خصوص اگر حجمش هم 700 صفحه باشه. اما به قدری زیبا داستان رو تعریف میکنه که دلت نمیخواد کتابو بزاری زمین به خودت میای و میبینی یه 60-70 صفحه ای خوندی.
تم داستان زندگی سیاهپوستهای آمریکاست. ماجرا از اینجا شروع میشه که یک سیاهپوست به دنبال اصل و نسب خودش میره و میفهمه که چه اتفاقاتی افتاده تا اینا به آمریکا رسیدن. من قبلتر چند تا فیلم دیده بودم در این مورد. مثل 12 سال بردگی یا جنگو. اما این واقعا یه چیز دیگه بود. ترجمه ی خیلی خوبی داشت و تونسته بود به خوبی حسو منتقل کنه. تنها ایرادی که میتونم بهش بگیرم اینه که بعضی قسمتای داستان الکی کش اومده بود و در عوض از روی یه سری چیزها خیلی سریع رد شده بود و خوب نرسیده بود بهش بپردازه. همین. بقیش خوب بود. در حدی نبود که خط اصلی داستانو زیر سوال ببره. بهتون توصیه میکنم بخونیدش. و به رسم معمول این هم یه جمله زیبا از کتاب:

" هرگز کاملا دشمن خود را محاصره نکنید. راه فرار را برایش باز بگذارید. چون اگر به دام بیفتد، نومید می شود و سختتر می جنگد. "


نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  09:42 ب.ظ
توسط: فر ناز

چشمهایمان را ببندیم. به هر چه سیاهیست. به تمام تاریکیها. برگردیم به درون. برگردیم به باغ رمز آلود و زیبایی که درون همه ی ماست. آرام بگیریم. دست بکشیم از این جنگها. از این رقابتها. دوست بداریم. محبت کنیم آن هم بی توقع. کمک کنیم باز هم بی توقع. از کی همه چیز انقدر سخت شد؟ از کدام راه اشتباه آمدیم؟ 
دوست دارم دکمه ای برای مغزم تعریف کنم که به محض روشن شدن مغزم از کار بیفتد. دیگر تمام فکرها و خیالهای مسخره تمام شود. چه می شد که دیگر دغدغه جلسه نباشد. کار نباشد. دغدغه ام خوب بودن حال خودم بود. فقط و فقط خودم. خودم که خوب باشم به اطرافیانم هم بهتر محبت می کنم. 
دوست دارم زمان متوقف می شد و من تا ابد در سکوت فرو می رفتم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 2 آبان 1395  11:50 ب.ظ
توسط: فر ناز

خیلی دلم میخواد بنویسم. ولی نمیدونم از کجا. یا از چی. چون اصولن اینجور چیزا انقدر شخصیه که نمیشه گفت. فقط امیدوارم که راه حلشو پیدا کنم و میدونم که میتونم.
چیزهایی هست که خیلی واضحه. اما ای کاش تجربه نشه. آدم همیشه فکر میکنه اینجور چیزا مال مردمه. مال غریبه هاس. واسه ی ما هیچوقت چنین چیزی اتفاق نمیفته و در عین ناباوری میبینی که شد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
جمعه 16 مهر 1395  02:03 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

تو فازی هستم که تقریبا هیچیش معلوم نیست. نه کار، نه درس و نه رابطه. خب درس که بالطبع چون تازه تموم کردم به این زودی ها به فکر ادامش نمیفتم اما همین الان هم یه گوشه مغزم بهش فکر میکنه. که اینجا درس بخونم؟ برم؟ چه کنم؟ کارمم که عالی. از کجاش بگم؟ نه که بد بگذره بهم. نه. خدا رو شکر محیط کارمو دوست دارم و از اول هم به کسی رو ندادم که بخواد از اخلاقم سو استفاده کنه. اما با این همه حس میکنم کاریه که اول آخرش باید ازش دست بکشم. جای موندن نیست. فکر نمیکنم بتونم اینجا رشد کنم. برای دست گرمی خوبه اما نمیتونم روی آیندش خیلی حساب باز کنم. خلاصه این که این چند وقت اخیز قیافم شده عین علامت سوال. هی از خودم سوال میپرسم. مثلا اینکه چه چیزی خوشحالم میکنه از صمیم قلب؟ چی کار کنم رضایت بیشتری دارم؟ توی این رشته ادامه بدم یا برم یه چیز دیگه بخونم؟
مشکلی با سوال ندارم. اتفاقن من خودم از بچگی خدای سوال پرسیدن بودم و همیشه معلمها رو کلافه میکردم. مسئله اینجاست که فکر میکردم دیگه باید برام همه چیز روشن شده باشه. اما بر عکس. با اینکه سنم بیشتر شده انگار همونقدر هم شک و شبهه ها هم با من بزرگتر شدن. مثلا دارم به این فکر میکنم که رشته ی من با اینکه خیلی قشنک بود اما در واقعیت خیلی کاربردی نیست. شاید بهتر بود یه درس دیگه میخوندم. یا اینکه چرا زودتر به مهاجرت فکر نکردم و هزار تا چیز دیگه. نمیخوام و البته هم نمیتونم از نطفه این قضیه رو خفه کنم. چون مطمینم که اگر این کارو بکنم دفعه ی بعدی که این موج سوالات برمیگرده مهیبتره و فشار بیشتری بهم میاره. فقط امیدوارم بتونم راه حل خوبی براش پیدا کنم. یه چیزی که واقعن آرومم کنه. دنبال یه نشونه ام که راهو به من نشون بده.


نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:19 ب.ظ
توسط: فر ناز

 

باید یادم بمونه. فقط سر کار هم نه. تو روابط روزمره هم خیلی مهمه.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

- با ترزا ماندن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست. زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست. طرحی بدون تصویر است.

بار هستی- میلان کوندرا- پرویز همایون پور


نظرات()   
   
پنجشنبه 1 مهر 1395  11:53 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ماجرا مال چند هفته پیشه. از کلاس داشتم برمیگشتم خونه. نمیدونم چه چیزی بود کلن از صبح خیلی شارژ بودم. بهترین روپوشمو پوشیده بودم. با آرایش( که تقریبا هیچوقت نمیکنم ) داشتم برمیگشتم. همینجور سلانه سلانه میومدم. که از کنار یه پسره رد شدم . بعد داشتم فکر میکردم وای چه عطری. چه تیپی. پسرا چه با سلیقه شدن  اصن تو حال خودم نبودم داشتم همینجور میرفتم به یه چار راه میرسیدم قبل از اینکه تقاطعو رد کنم دیدم یکی میدوه دنبالم هی میگه خانم خانم. وایسادم دیدم خود پسرس داره صدا میکنه. اومد و یه سلام علیکی کرد و خیلی زیبا درومد گفت که میخواستم آشنا بشیم و ازین حرفا. به خدا من پسر خوبیم. خیلی سعی کردم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. بعد من داشتم فکر میکردم واقعن چن درصد احتمال داره از تو یه همچین چیزی آدم درست حسابی دربیاد؟!  دیدم بیشتر واسش شوخیه. با اینکه ازش خوشم میومد اما اون وضعیت ساعت 9 شب اصن دیگه دلم نمیخواست حرفی بینمون رد و بدل شه. یا بخواد به خودش جرات اینو بده که حرف دیگه ای بزنه. گفتم نمیتونم و اومدم.ولی ته دلم یه چیزو خیلی بهش اعتقاد دارم و اونم اینه که اگر واقعن قسمت باشه حتمن دوباره یه جور دیگه سر راه من قرار میگیره. فقط این دفعه امیدوارم یه جای درست و حسابی و عین آدمیزاد 

پ.ن 1: شما باشین تو اینجور موقعیتها چیکار میکنین؟  


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:to be continued ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...