پنجشنبه 22 بهمن 1394  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

ژان مارک اصرار می ورزد. شانتال سرانجام می گوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
ژان مارک او را می نگرد، در حالی که از درک آنچه شانتال میگوید، آنچه میخواهد بگوید، ناتوان است. شانتال غمگین است زیرا مردها برای دیدنش سر برنمیگردانند؟ ژان مارک می خواهد بگوی: و من؟ و من؟ من که کیلومترها در پلاژ دنبالت میگردم من که اشک ریزان نامت را فریاد میزنم و قادرم سراسر کره ی زمین به دنبالت بدوم؟
ژان مارک این سخنان را به زبان نمی آورد.


هویت---> میلان کوندرا---> پرویز همایون پور
هدیه ی دوست خوبم الهه


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
  • برچسب ها:him ،
نظرات()   
   
سه شنبه 20 بهمن 1394  10:56 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

1)
امروز روز خوبیه. چون من سالمم و چون قدر سلامتیمو میدونم.
امروز روز خوبیه چون عزیزانم سلامت و در قید حیاتن. در کنار من.
امروز روز خوبیه چون بالای سرم یه سقفه، به اندازه ی نیازم غذا برای خوردن دارم. یه دوش گرم گرفتم بعد از کلاس و الان دارم با آرامش اینا رو مینویسم.
دوست دارم یاد بگیرم این اخلاقو که شکرگزار باشم. برای کوچیکترین چیزا که انقدر بودنشون طبیعیه عادت نداریم به نبودنشون. میخوام توقعاتم از زندگی و از سایرین کمتر بشه. نمیخوام انقدر خودمو درگیر کنم. دوست دارم لذت ببرم. از هر لحظه. از هر دقیقه.
امید دارم. این امید لعنتی. که میگه بازم میشه زندگی کرد. که من پوست کلفتتر از این حرفام و باید دووم بیارم. نمیگم یه روز خوب میاد. چون بعیده همچین چیزی وجود داشته باشه. اون روز خوب امروزه. با همه ی این که یک گـو.ه به تمام معنا بود. چون فهمیدم حتی با وجود بغض میشه خندید. چون همه چیز بی ارزشه. دلم میخاد ازین به بعد هم همینجوری زندگی کنم.

2)
دو تا قضیه مدتی ذهنمو مشغول کرده بود. فکر میکردم مسخرس. نباید بگم. در واقع میخواستم از دو نفر که به طریقی ناراحتشون کرده بودم عذرخواهی کنم. این کارو کردم. خیلی برام سخت بود و واقعن امروز تو برزخ بودم. اما هر چی که میکذره تازه احساس آرامش میکنم. در مورد نفر اول اصلا فکر نمیکردم طرف تا این حد ناراحت باشه. همش ذهنم روش گیر کرده بود. فکر میکردم باید یه دلیلی داشته باشه. حتی اگر هم منو نبخشه دیگه مثل قبل احساس نمیکنم.

3)
بازم خانم دکتر. بازم کار گِل. بازم اصرار من به پژوهش و کار علمی. امیدوارم به نتیجه برسه بعد از این همه تلاش.

4)
یه جمله ی خوبی خوندم از دکتر حلت که گفته بود خوش بین باشین ولی هر حرفی رو باور نکنین. من یه جور دیگشو دارم. من میگم باید اول از همه به گـــو.ه بودن زندگی و اون روی سگش ایمان پیدا کرد و از اون فضای کودکانه ای که همه چیزو happily ever after  میبینه بیرون اومد. با علم به این قضیه که میتونه اتفاقات ناخوشایند بیقته، اینکه استخونامون ممکنه خورد شه، قلبمون بشکنه و توانی برای ادامه مسیر نباشه دل رو به دریا زد. سفر رو آغاز کرد و به این فکر کرد که هر کدومش یک درسه. درسی که باید به موقع و به خوبی آموخته شه وگرنه انقدر تکرار میشه تا خوب یاد بگیریش.

من عاشقم. عاشق زندگی. در سیاهترین روزها بیشتر عاشق میشم. فقط از خدا میخوام به من صبر و اراده ی بیشتری بده. به همراه یک قلب بزرگ. اندازه ی دریا. یه موقعها، مثل امروز که با خانم دکتر حرف میزدم و از شدت خشم داشتم میترکیدم، احساس میکنم ظرفیتم در حد یه نعلبکیه. این خوب نیست. خودمم میدونم و بهتره به فکرش باشم و درستش کنم. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 20 بهمن 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 18 بهمن 1394  12:45 ق.ظ
توسط: فر ناز

بد نیست بعضی وقتها یه نشونه ای هم سر راه آدم قرار بگیره ک بفهمه داره مسیرو درست میره یا نه!
ولی کلن انگار این چن وقت همه چی رفته تعطیلات. حتی نشانه ها.


نظرات()   
   
دوشنبه 5 بهمن 1394  11:10 ب.ظ
نوع مطلب: (کاردستی ،سرگرمی ،عمه خانم ،) توسط: فر ناز

این هفته خیلی پر و سنگین شروع شده. رسما از شنبه در حال دویدنیم. قرار بود برای بردرزاده ی کوچولوم که خارج از کشورن هدیه بگیریم. بعد از کلی کنکاش با داداش و زن داداشم که تو رو خدا خودتون بگین چی میخاین مارو راحت کنین خودشون اعلام کردن که دوست دارن واسه بچه کتاب بگیریم :) یعنی زن داداش من تا این حد کتابخون و علاقه مند به کتابه که از الان برای بچه ی شش ماهه نگرانه و برنامه داره که چی بخریم بچه علاقه مند شه.بعد خودش از دوستاش پرسیده بود و یکسری کتاب رو عکسشو برای من فرساد که ما بریم و اینا رو بگیریم. 
چن وقتی بود من اصن ازین کتابای کودکان چیزی ندیده بودم. خیلی برام جذابیت داشت. از سری می می نی بگیر تا شیمو چه نازه و فلان و بیسار :)) خلاصه کلی کتاب خریدیم واسش. مسافر داریم که تازه اومده و قراره این کتابا رو بدیم بهش. بعد خب نمیشه که این همه بار رو بدی دست فامیل بعد برای خودش و نی نی هیچی نخری که. این شد که یکسری هم برای نی نی اونا خرید کردیم. همین خریدای خورده ریز کتاب حداقل 200 تومنی شد! نه که کتاب خیلی گرون و خاصی خریده باشیم. خب کتاب بچس دیگه. کلا 10-20 صفحه کتابه پر از نقاشی با فونت بزرگ هر کدوم یکی 10 تومن. اینه که وقتی چن تا میگیری هزینه میزنه بالا.
دیروز هم حالا مامان این وسط حس مهمونیش گرفته بود نصف فامیلو دعوت کرده بود. یک عالمی داشت اون برنامه. دیشب قشنگ تا سرم اومد رو بالش خوابم برد. انقد خسته بودم. از یه طرف دوندگی این خریدا که هرچی اینا خواستن تهیه شه و از طرفی هم آشپزی و بشور بساب. هر چند من توی خود آشپزی مستقیما کاری نکردن( چون مامان اصولن کسیو قبول نداره و خودش باید همه ی کار را رو انجام بده) اما هزار جور خرده ریز دیگه با من بود. وای چقد غر زدم 
الان که نشستم خونه با خیال راحت کادوها رو بسته بندی کردم. مال هرکدوم اسمشو روش زدم. ازین جعبه های قرتی مآبانه داشتم کتابا رو توش گذاشتم ضمن اینکه مامانم برای بچه از قبل شال و کلاهم بافته بود خیلی قشنگ شدن. اصن خستگی از تنم درومد.


نظرات()   
   
جمعه 2 بهمن 1394  11:52 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

نمیدونم بقیه دنبال چی میگردن. اما تا حد زیادی بهم ثابت شده که معمولن اون چیزی که من میخام چیزیه که اونا نمیخان. مثلا سر کلاسیم و داریم کار تحویل میدیم، تو شرکت داریم رو پروژه ی خاصی کار میکنیم، با کسی دارم آشنا میشم و بیرون رفتم... خودمم! دقیقن خودم! بعد میام میبینم همونی که میگه من برای پایان نامه هیچی مقاله ندارم و وای فرناز چیکار کنم سر جلسه دفاع میگه دو تا مقاله داره که اکسپت یکیش تازه اومده. اونی که تو شرکت از اخلاقیات میگفت واسه یه تغییر کاربری چرت کلی پول به جیب زده و دوست دیگه ای که اصلن هدفش از آشنایی فقط خوشگذرونی بوده و عشق و حال یه پسر خیلی خوب بهش پیشنهاد ازدواج داده. این مورد آخرو چند بار دیدم. پسرایی که خودشون دست از پا خطا نمیکنن راست میرن سراغ دختری که آخر خطه میگم نکنه نباید خودمون باشیم؟ هان؟ دروغ بهتر جواب میده انگار. 
از فیه ما فیه باید باشه یا مثنوی خاطرم نیست. مولانا داستانی داره که یک آدمی هر کاری میکرد نتیجه ی عکس میگرفت و در آخرش درمیاد میگه" نمیدانم چرا عاقبت سرکنگبین صفرا فزود" حالا حکایت ماست. سرگنگبین خوردیم ولی به جای اینکه حالمون بهتر شه بدتر حالمون خراب شد. 
میخوام خودم باشم. یه آدم واقعی. با یه قلب بزرگ. عاشق بچه ها. عاشق پیاده روی و موسیقی و کوه. از تظاهر متنفرم. هرکیم خوشش نمیاد نیاد. والا. برن سراغ اوناکه واسشون نقشای خوش آب و رنگ بازی کنن.



  • آخرین ویرایش:جمعه 2 بهمن 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 30 دی 1394  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

من یک کوالای کوچیکم. در کل روز فقط میتونم چن تا شاخه از یه درختو بالا یا پایین برم. نهایتش همینه. خستم. خوابم میاد. چاقم. خب همه که مثل هم نیستن. بعد حالا فکر کنین من بخوام برم سر کار اونم خارج از شهر  خب طبیعیه که عطاشو به لقاش ببخشم. به آرامشم احتیاج دارم فعلن. من برم یه چن تا برگ بخورم یه خورده بخوایم خستگی تایپ این چن خط از تنم درآد 

این منم >>>>


نظرات()   
   
شنبه 26 دی 1394  10:50 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

جا داره یه سلامی عرض بکنم خدمت مسئول محترم کتابخونه که با دقت دنبال ایراد تو کار میگشت که پایان نامه رو تحویل نگیره و نتونست پیدا کنه!
سلام گلــــم! خوبی؟ عاشق اون نگاه عصبیت شدم که با حرص پایان نامه رو گذاشتی زمین 


  • آخرین ویرایش:شنبه 26 دی 1394
  • برچسب ها:چشم مستت ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 دی 1394  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به نظرتون اگر قرار بود که فانتزیهای ذهنیتون به واقعیت بپیونده الان زندگیتون چه شکلی بود؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ شایدم شما از اون دسته آدمهایی هستین که یا اینجور مسائل براتون اهمیتی نداره یا اینکه انقد بهش پرداختین که الان واقعیت زندگیتون همونه که از ته دل میخاستین. پیچیده شد؟!  خب من ذهنیت قویی توی این بحثها دارم. وقتی بهش فکر میکنم تمامن چیزای خیلی مثبت توی ذهنم میاد. مثلا میدونم که چه جور کاری میخوام، میخوام چه جور رابطه ای داشته باشم، کلیت زندگیم چی باشه و .... اما وقتی به واقعیت میام و میبینم تقریبا بعضی چیزایی که میخوام با چیزایی که دارم ارتباط چندان که هیچ، اصلا ارتباطی نداره تو این واهمه میفتم که خب الان باید دقیقن چی کارش کنم؟ جه طوری به اونی که میخوام برسم؟ و اینکه آیا اصن ارزششو داره؟ شاید بهتر باشه بعضی مواقع به همونی که داریم قانع شیم. نمیدونم الان از اون موقعیتهاست که هزار تا سوال دارن تو ذهنم چرخ میزنن و من هم خوشبختانه یا متاسفانه جواب قانع کننده ای براشون ندارم ولی در حال حاضر هنوز امید دارم به اینکه بتونم عملیشون کنم. هنوز فکر میکنم که اگر من توانایی فکر کردن به چیزی رو دارم، اگر میتونم به چیزی فکر کنم که بقیه نمیتونن پس حتمن راهی هم برای رسیدن بهش پیدا میکنم. اما این راه چیه؟ چرا پس چیزی نمیبینم؟
بله اینها فقط یه تیکه از اون چیزیه که از صبح یک روز نیمچه سگی دارم بهش فکر میکنم.
نیمچه سگی یعنی فایل پایان نامتو با خرکاری جمع کنی. بزنی روی سی دی. بری دانشگا ببینی سی دی رو طبق فرمایش منشی گروه اشتبا زدی!!!! و کتابخونه پایان نامه رو قبول نمیکنه. با لب و لوچه ی آویزون برگردی خونه. ببینی فلش گم شده. خدا خدا کنی پیدا شه چون فایل تزت روشه. پاشی دوباره بری یونی سایتو با قسمت کپیو زیر و رو کنی. آخر سر بری دبیرخونه و بفهمی یک آقای مهربون حراستی :) فلشو دیده و ورداشته. بعد با یه لبخند گنده برگردی خونه!


نظرات()   
   
شنبه 19 دی 1394  07:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

کم کم دارم خودمو پیدا میکنم. به این نتیجه رسیدم که اگر خودم نخوام تقریبا هیچ کس نمیتونه کاری برام انجام بده و تنها و تنها خودم هستم که میتونم حال خودمو خوب کنم...



  • آخرین ویرایش:شنبه 19 دی 1394
نظرات()   
   
شنبه 19 دی 1394  07:17 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:شنبه 19 دی 1394
  • برچسب ها:Him ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...