تبلیغات
فرناز نوشت
جمعه 7 اسفند 1394  12:29 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

وبلاگ هویج بنفش یکی از وبلاگهای مهربون و بی شیله پیله ایه که من از خوندنش خیلی لذت میبرم. امروز که بهش سر زده بودم دیدم که لینک داده بود به این شعر. باورش برام سخته که واقعا این شعرو یه بچه کلاس نهمی نوشته. چقدر خوب تونسته بنویسه. حسودیم شد واقعن!
شعر ازین قراره:

دوش

اختراع غمگین‌ترین انسان خوشبخت جهان بود

وقتی بازوانی نداشت برای در آغوش گرفتن

و زانویی برای زیر سر گذاشتن

و شانه‌ای برای اشک ریختن

وقتی همه فکر می‌کردند او خوشبخت‌ترین انسان روی زمین است

به دوش پناه برد

و ساعت‌ها بدون اینکه کسی بفهمد زیر سایه‌اش بارید

حالا

ما از نسل همان انسان خوشبخت جهانیم

و

مدت زیادی ست

که هر شب دوش می‌گیریم...

مژده مقیسه، کلاس نهم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 اسفند 1394  10:07 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

داشتم وبگردی میکردم با یک مرض کاملا جدید آشنا شدم. گفتم اینجا معرفیش کنم 

ADD(D): Attention Deficit Dating Disorder
 nearly impossible to focus on dating just one person when there are hundreds of other options literally waiting inside your phone.

امان از شبکه های اجتماعی. امان!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 6 اسفند 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  03:37 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یادم بماند که این خودم هستم که به هر کس مجوز میدهم با من چگونه رفتار کند. یادم بماند یک دوست، آن هم از آن دوستهایی که هر وقت نیاز داشت به من به چشم دوست نگاه کرد، بد نیست در زمان مناسب جایگاهش به او یادآوری شود.
همانا که باید با طلا نوشت و زد به دیوار...
همانا


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  02:57 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

دومین کتاب هم تمام شد. این کتاب هدیه ای بود از یک دوست همنام. قرار بود اسمهایمان را بنویسیم و هر کس یک کاغذ بردارد. اسم هرکس که درآمد دم عیدی برای هم کادو بخریم. ایده ی جالبی بود. در واقع اسم پست معنی همین کار بود. یعنی بابا نوئل مخفی. بخشهایی از کتاب را که خیلی دوست داشتم اینجا مینویسم.

از همان راهی که آمدی، برگرد. فرشته نوبخت، نشر چشمه.
(شیوا)
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد. این بزرگترین دروغی بود که یک بعد از ظهر که حالم از همه ی دنیا بهم می خورد و داشتم از فشار همه چیز خفه میشدم به خودم گفتم. بعد آن را گوشه ی روزنامه ی آن روز، بالای تیتر یک صفحه اول نوشتم و بعد هم باورم شد. چون دوست داشتم جوری زندگی کنم که دلم می خواهد.

(سیامک- برادر سعید)
سعیدو کرد وصی تا به همه نشون بده که میتونه. وصیت کرد نمازای قضاشو هم اون بخونه تا بگه چقد آرزو داشته پسر بزرگش آدم باشه. سعیدم رگ خوابشو پیدا کرده بود. اصن این پسر از اولم مخش خوب کار میکرد. با دست و صورت خیس از وضو، تسبیح بابائه رو میگرفت و اقامه میبست. میدونست داره نگاش میکنه. پسر کوچیکه رو. رضوانو، به خاطر اینکه دهن بابا و آنا رو ببنده، گرفت. عروسیش با رضوان مثه باقی کاراش شیره مالی بود. هفت که تموم شد دیگه ندیدم دست و صورتش خیس باشه. تسبیح بابائه هم گم و گور شد. سیم ثانیه رضوانو طلاق داد... لعنت! حالا هم گمانم رفته رو مخ شیوا. خیالات برش داشته.

(سعید)
یادم هست وقتی رضوان از من میخواست بگویم چه قدر دوستش دارم، زبانم به دروغ نمیچرخید. نه اینکه دروغ گفتن بلد نباشم. دستم را روی موهای بلند خرماییش میکشیدم و در سکوت نگاهش میکردم. چشمهای سبز و روشنی داشت که خیلی وقت بود هیچ احساسی را در من بیدار نمیکرد؛ همان چشمها که دهانم را در برابر اصرار و پافشاری پدر و آنا به ازدواج با رضوان بست. آنها مثل همه ی همنسلانشان به عشق بعد از ازدواج معتقد بودند. و حتما برای رضوان هم همین کافی بود که خیال کند دوستش دارم و غرور مردانه ام اجازه ی ابراز عشق نمیدهد. نمیدانم کدام احمقی این باور را در سر زنهای ما فرو کرده که گفتن دوستت دارم سختترین کار عالم برای مرد است. بیچاره رضوان. نمیداست من در در زندگیم هزاران بار این جمله را به زنهایی که دوستشان داشته ام و نداشته م، گفته ام. با حرارت و از ته قلب حتی، و هر بار هم با این تصور که هیچ کسی را تا این حد دوست نداشته ام.



پ.ن 1: هشت مارسه. روز زن. به قول دوستی، به امید روزی که زن بودن انقدر عادی باشه که دیگه روز زن و مرد و ... معنی نداشته باشه.


نظرات()   
   
سه شنبه 27 بهمن 1394  01:15 ب.ظ
توسط: فر ناز

احساس یه جوجه تیغیو دارم که هیشکی بغلش نمیکنه.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 27 بهمن 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 بهمن 1394  11:05 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

ژان مارک اصرار می ورزد. شانتال سرانجام می گوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
ژان مارک او را می نگرد، در حالی که از درک آنچه شانتال میگوید، آنچه میخواهد بگوید، ناتوان است. شانتال غمگین است زیرا مردها برای دیدنش سر برنمیگردانند؟ ژان مارک می خواهد بگوی: و من؟ و من؟ من که کیلومترها در پلاژ دنبالت میگردم من که اشک ریزان نامت را فریاد میزنم و قادرم سراسر کره ی زمین به دنبالت بدوم؟
ژان مارک این سخنان را به زبان نمی آورد.


هویت---> میلان کوندرا---> پرویز همایون پور
هدیه ی دوست خوبم الهه


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
  • برچسب ها:him ،
نظرات()   
   
سه شنبه 20 بهمن 1394  09:56 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

1)
امروز روز خوبیه. چون من سالمم و چون قدر سلامتیمو میدونم.
امروز روز خوبیه چون عزیزانم سلامت و در قید حیاتن. در کنار من.
امروز روز خوبیه چون بالای سرم یه سقفه، به اندازه ی نیازم غذا برای خوردن دارم. یه دوش گرم گرفتم بعد از کلاس و الان دارم با آرامش اینا رو مینویسم.
دوست دارم یاد بگیرم این اخلاقو که شکرگزار باشم. برای کوچیکترین چیزا که انقدر بودنشون طبیعیه عادت نداریم به نبودنشون. میخوام توقعاتم از زندگی و از سایرین کمتر بشه. نمیخوام انقدر خودمو درگیر کنم. دوست دارم لذت ببرم. از هر لحظه. از هر دقیقه.
امید دارم. این امید لعنتی. که میگه بازم میشه زندگی کرد. که من پوست کلفتتر از این حرفام و باید دووم بیارم. نمیگم یه روز خوب میاد. چون بعیده همچین چیزی وجود داشته باشه. اون روز خوب امروزه. با همه ی این که یک گـو.ه به تمام معنا بود. چون فهمیدم حتی با وجود بغض میشه خندید. چون همه چیز بی ارزشه. دلم میخاد ازین به بعد هم همینجوری زندگی کنم.

2)
دو تا قضیه مدتی ذهنمو مشغول کرده بود. فکر میکردم مسخرس. نباید بگم. در واقع میخواستم از دو نفر که به طریقی ناراحتشون کرده بودم عذرخواهی کنم. این کارو کردم. خیلی برام سخت بود و واقعن امروز تو برزخ بودم. اما هر چی که میکذره تازه احساس آرامش میکنم. در مورد نفر اول اصلا فکر نمیکردم طرف تا این حد ناراحت باشه. همش ذهنم روش گیر کرده بود. فکر میکردم باید یه دلیلی داشته باشه. حتی اگر هم منو نبخشه دیگه مثل قبل احساس نمیکنم.

3)
بازم خانم دکتر. بازم کار گِل. بازم اصرار من به پژوهش و کار علمی. امیدوارم به نتیجه برسه بعد از این همه تلاش.

4)
یه جمله ی خوبی خوندم از دکتر حلت که گفته بود خوش بین باشین ولی هر حرفی رو باور نکنین. من یه جور دیگشو دارم. من میگم باید اول از همه به گـــو.ه بودن زندگی و اون روی سگش ایمان پیدا کرد و از اون فضای کودکانه ای که همه چیزو happily ever after  میبینه بیرون اومد. با علم به این قضیه که میتونه اتفاقات ناخوشایند بیقته، اینکه استخونامون ممکنه خورد شه، قلبمون بشکنه و توانی برای ادامه مسیر نباشه دل رو به دریا زد. سفر رو آغاز کرد و به این فکر کرد که هر کدومش یک درسه. درسی که باید به موقع و به خوبی آموخته شه وگرنه انقدر تکرار میشه تا خوب یاد بگیریش.

من عاشقم. عاشق زندگی. در سیاهترین روزها بیشتر عاشق میشم. فقط از خدا میخوام به من صبر و اراده ی بیشتری بده. به همراه یک قلب بزرگ. اندازه ی دریا. یه موقعها، مثل امروز که با خانم دکتر حرف میزدم و از شدت خشم داشتم میترکیدم، احساس میکنم ظرفیتم در حد یه نعلبکیه. این خوب نیست. خودمم میدونم و بهتره به فکرش باشم و درستش کنم. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 20 بهمن 1394
نظرات()   
   
شنبه 17 بهمن 1394  11:45 ب.ظ
توسط: فر ناز

بد نیست بعضی وقتها یه نشونه ای هم سر راه آدم قرار بگیره ک بفهمه داره مسیرو درست میره یا نه!
ولی کلن انگار این چن وقت همه چی رفته تعطیلات. حتی نشانه ها.


نظرات()   
   
دوشنبه 5 بهمن 1394  10:10 ب.ظ
نوع مطلب: (کاردستی ،سرگرمی ،عمه خانم ،) توسط: فر ناز

این هفته خیلی پر و سنگین شروع شده. رسما از شنبه در حال دویدنیم. قرار بود برای بردرزاده ی کوچولوم که خارج از کشورن هدیه بگیریم. بعد از کلی کنکاش با داداش و زن داداشم که تو رو خدا خودتون بگین چی میخاین مارو راحت کنین خودشون اعلام کردن که دوست دارن واسه بچه کتاب بگیریم :) یعنی زن داداش من تا این حد کتابخون و علاقه مند به کتابه که از الان برای بچه ی شش ماهه نگرانه و برنامه داره که چی بخریم بچه علاقه مند شه.بعد خودش از دوستاش پرسیده بود و یکسری کتاب رو عکسشو برای من فرساد که ما بریم و اینا رو بگیریم. 
چن وقتی بود من اصن ازین کتابای کودکان چیزی ندیده بودم. خیلی برام جذابیت داشت. از سری می می نی بگیر تا شیمو چه نازه و فلان و بیسار :)) خلاصه کلی کتاب خریدیم واسش. مسافر داریم که تازه اومده و قراره این کتابا رو بدیم بهش. بعد خب نمیشه که این همه بار رو بدی دست فامیل بعد برای خودش و نی نی هیچی نخری که. این شد که یکسری هم برای نی نی اونا خرید کردیم. همین خریدای خورده ریز کتاب حداقل 200 تومنی شد! نه که کتاب خیلی گرون و خاصی خریده باشیم. خب کتاب بچس دیگه. کلا 10-20 صفحه کتابه پر از نقاشی با فونت بزرگ هر کدوم یکی 10 تومن. اینه که وقتی چن تا میگیری هزینه میزنه بالا.
دیروز هم حالا مامان این وسط حس مهمونیش گرفته بود نصف فامیلو دعوت کرده بود. یک عالمی داشت اون برنامه. دیشب قشنگ تا سرم اومد رو بالش خوابم برد. انقد خسته بودم. از یه طرف دوندگی این خریدا که هرچی اینا خواستن تهیه شه و از طرفی هم آشپزی و بشور بساب. هر چند من توی خود آشپزی مستقیما کاری نکردن( چون مامان اصولن کسیو قبول نداره و خودش باید همه ی کار را رو انجام بده) اما هزار جور خرده ریز دیگه با من بود. وای چقد غر زدم 
الان که نشستم خونه با خیال راحت کادوها رو بسته بندی کردم. مال هرکدوم اسمشو روش زدم. ازین جعبه های قرتی مآبانه داشتم کتابا رو توش گذاشتم ضمن اینکه مامانم برای بچه از قبل شال و کلاهم بافته بود خیلی قشنگ شدن. اصن خستگی از تنم درومد.


نظرات()   
   
جمعه 2 بهمن 1394  10:52 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

نمیدونم بقیه دنبال چی میگردن. اما تا حد زیادی بهم ثابت شده که معمولن اون چیزی که من میخام چیزیه که اونا نمیخان. مثلا سر کلاسیم و داریم کار تحویل میدیم، تو شرکت داریم رو پروژه ی خاصی کار میکنیم، با کسی دارم آشنا میشم و بیرون رفتم... خودمم! دقیقن خودم! بعد میام میبینم همونی که میگه من برای پایان نامه هیچی مقاله ندارم و وای فرناز چیکار کنم سر جلسه دفاع میگه دو تا مقاله داره که اکسپت یکیش تازه اومده. اونی که تو شرکت از اخلاقیات میگفت واسه یه تغییر کاربری چرت کلی پول به جیب زده و دوست دیگه ای که اصلن هدفش از آشنایی فقط خوشگذرونی بوده و عشق و حال یه پسر خیلی خوب بهش پیشنهاد ازدواج داده. این مورد آخرو چند بار دیدم. پسرایی که خودشون دست از پا خطا نمیکنن راست میرن سراغ دختری که آخر خطه میگم نکنه نباید خودمون باشیم؟ هان؟ دروغ بهتر جواب میده انگار. 
از فیه ما فیه باید باشه یا مثنوی خاطرم نیست. مولانا داستانی داره که یک آدمی هر کاری میکرد نتیجه ی عکس میگرفت و در آخرش درمیاد میگه" نمیدانم چرا عاقبت سرکنگبین صفرا فزود" حالا حکایت ماست. سرگنگبین خوردیم ولی به جای اینکه حالمون بهتر شه بدتر حالمون خراب شد. 
میخوام خودم باشم. یه آدم واقعی. با یه قلب بزرگ. عاشق بچه ها. عاشق پیاده روی و موسیقی و کوه. از تظاهر متنفرم. هرکیم خوشش نمیاد نیاد. والا. برن سراغ اوناکه واسشون نقشای خوش آب و رنگ بازی کنن.



  • آخرین ویرایش:جمعه 2 بهمن 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...