چهارشنبه 9 دی 1394  12:03 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بله دیشب داشتم مینوشتم که دیگه دیدم الانس که کور شم. رسیدیم به اینجا که استاد نیومد و جلسه باید تشکیل میشد. خدا رو شکر نماینده تحصیلات تکمیلی موافقت کرد و بدون حرف و حدیث این ارائه انجام شد. با تمام قوا ارائمو انجام دادم. حتی وسط جلسه منشی گروه یکبار اومد و رفت و پچ پچ کرد با دکتر ت. و از طرف دیگم یک بار استاد داور که خیلی هم عصبی بود  پا شد رفت بیرون و به بچه ها تذکر داد. خلاصه ارائه تموم شد و اساتید شروع کردند به سوال پرسیدن. آقو سوال بودا... یعنی هر چی که اینا از تو شکم مامانشون بودن نمیدونستنو من باید ج میدادم. استاد داور اول خانم محترمی هست که من قبلا باهاش درس داشتم و تو حوزه ی محیط زیست فعالیت میکنه. واقعن بدون غرض ورزی و کینه سوالاتشو پرسید و من هم بهشون پاسخ دادم.
اما استاد دوم... خب ایشون که ازشون به اسم دکتر ص. اسم می برم بسیار استاد مطرح و معتبری تو حوزه ی شهرسازی هستن. لطف کرده بودن بدون مطالعه ی تز من اومدن و تو زمان دفاع سوالتشونو مطرح کردن. بعد چون دانشجوی خودش میخاد تو همین حوزه کار کنه رسمن منو کوبوند. سوالای دری وری. در حدی که جدول سوات تهیه کردی سرش SWOT نزدی چرا؟ یا سر تیترت اشتباه شماره گذاری شده و ... آخر سر هم به عنوان مشکل اصلی به طرز گزارش نویسی من ایراد گرفت.
خلاصه من هم به سوالات جواب دادم از نوع قندون شیکن :)) اما ای کاش دکتر بود. این خانم ت. استاد راهنمای دومم رسمن مثل ماست نشسته بود و از ترسش حتی یک کلمه حرف نمیزد. جوری داورم بهم پرید و گفت که شما شتابزده دفاع کردین که رسمن این خانم بعد از دفاع اومده میگه مگه شما ترم چندی؟ گفتم ترم 5 دفاع نمیکردم سنوات میخوردم! بعد دیدم نگا میکنه گفتم خوب من که کارم تمومه حالا مثلن یه ماه دیگه دفاع میکردم شتابزده نبود؟ ااون خانمم خندید گفت نه حالا یه حرفی زدن دیگه! 
خلاصه نمرم شد 18.75 دوست داشتم 19 بشم. دوست داشتم خیلی اتفاقای دیگم بیفته اما... حتی استاد راهنمایی برای دفاع نبود چه برسه به این حرفا. بعد از جلسه هم تن تن با بچه ها عکس گرفتیم و هر کس رفت یه طرفی. همچین که وسایل جمع شد و ما اماده بودیم بریم خونه من دیدم به به در واز شد و گل اومد! تند پریدم سمت استادمو خیلی با نگرانی علت نیومدنشو پرسیدم. استاد داورمم بود بعد استاد راهنمام با بی تفاوتی گفت مگه چی شده؟!!! گفتم آقای دکتر جلسه دفاعم بود تشریف نداشتین همچین محکم زد تو پیشونیش... نمیدونم راست گفت یا دروغ ولی خدا شاهده تا عصر قلبم آروم نمیشد. نمیدونم تپش قلب داشتم یا همچین چیزی اما همش یه چیزی تو وجودم وول میخورد. بالا پایین میرفت.
با همه ی ناراحتیم از مشکلات روز دفاع تصمیم گرفتم که ایمیل بزنم و از تمامی اساتید تشکر کنم. هم برای داورا هم برای نماینده تحصیلات تکمیلی. یه نامه ی رسمی و تر و تمیز نوشتم. از اون استاد داوره هم که کلی کار منو لگد مال کردم هم تشکر کردم. گفتم بی خیال اون عقده ایه من که نیستم. 
اینا رو داشته باشین تا امروز عصر که همون استاد محترم ج داده. کاملن از متنش مشخصه که شرمنده است از نوع برخوردش تو روز دفاع اما شرمندگی برای من کاری نمیکنه! همون دیروز که با منشی گروه حرف میزدم بحثش همین بود که این آدم قبل از جلسه دفاع امتحان گرفته از بچه ها اعصابش خورد شده سر یه موضوعی بعد اعصاب خوردیشو منتقل کرده به جلسه ی من. 
همه ی این حاشیه ها رو رفتم، حرفامو زدم که تهش برسم به یه چیز و اونم چیزی نیست جز اینکه از اعتماد به نفس خودم و اینکه به خودم مسلط بودم واقعن لذت بردم. از طرفی هم با اینکه دیدم این استاده رسمن داره حسودی میکنه اما یک کاری کردم که خودش شرمنده شه از رفتارش! خوشحالم. خدا رو شکر میکنم که این بار رو تونستم بالاخره به زمین بگذارم. حالا احتیاج دارم به چند روز استراحت. به چند روز نفس کشیدن. بی خیالی. بیعاری. البته نه اون قد زیاد که از زندگی بیفتم :))


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 دی 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 8 دی 1394  01:09 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

امروز با سختیها و شیرینیهای زیادی همراه بود. سختی دفاع و شیرینی همراهی دوستام و خانوادم علیرغم اینکه استاد راهنمام نبود. بله درست خوندین استاد راهنما... مرتـ.که معلوم نیست پیش خودش چی فکر کرده. اصن فکر کرده؟ واقعن شانس آوردم که راهنما دوم اومده بود و نماینده تحصیلات تکمیلی منو میشناخت و باهام دوست بود و خیلی گیر نداد به این قضیه. وگرنه ممکن بود که اصن به من اجازه ی دفاع ندن و جلسه کنسل شه. حتی یادآوریش سرمو به درد میاره و باعث حرصم میشه. 
میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین ارائه هایی بود که در طول دوران تحصیل داشتم. بدون هر گونه تپق احتمالی. و خدایی تا جایی که تونستم و اطلاعات داشتم دفاع کردم. اما مسئله اینجا بود که استاد راهنمام نبود و من مثل یک بره ی بی پناه بین گله ی گرگها افتاده بودم و بر من تاختند. خود همین خانم دکتری هم که استاد راهنمای دوم من هست با اینکه یه متر و نیم زبون داره ولی رسمن به دلیل تجربه ی کمش جلوی اینها اظهار نظر نمیکرد و زبونش بریده شده بود. خیلی دوست دارم بقیشو الان بنویسم اما خواب امونمو بریده. حالا ممکنه اصن برمو خوابمم نبره از شدت هیجان ولی دیگه چشمام یاری نمیکنه.
فعلن
--------
این پست ادامه داره :)


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 8 دی 1394
نظرات()   
   
شنبه 7 آذر 1394  11:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

آغازیدن گرفت.
دعا میکنم برای آرامش قلبم. برای شادیهای کوچکم. برای آخرین ذره های باقیمانده از لذت دانشجویی.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
SOYEZ COURAGE!
J'essaie de tourner la page...


  • آخرین ویرایش:شنبه 7 آذر 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 4 آذر 1394  12:10 ق.ظ
نوع مطلب: (کاردستی ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

امروز فاینال کلاس زبانم بود. به طرز عجیبی امتحانش آسون بود. انقد که هی چند بار چک کردم ولی چیزی به نظرم نیومد. خدا کنه خوب داده باشم :)) معلم این ترممون خیلی خوب بود. خانم شهابی مهربون. خوب میشد باهاش ارتباط برقرار کرد. بر عکس اون مرتیکه قبلی که فقط میخواست بچه ها را سر کلاس بچاپه. خدا کنه معلم ترم بعدمون به همین خوبی و با شخصیتی باشه. امیدوارم.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 آذر 1394
نظرات()   
   
جمعه 29 آبان 1394  03:44 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

وبلاگ خاک گرفته رسمن. حوصله عکس گرفتنم ندارم. خیلی درگیر کارامم. کم که نه اصلا نمیرسم بیام اینجا سر بزنم. بعید میدونم کسی هم مونده باشه که منو بخونه :( اشکالی نداره اینم یه نعمتیه. آدم با خیال راحت میتونه حرفشو بزنه. والا. اصلن همیشه باید همینطور باشه. که راحت حرفو زد. 
استادم رسمن منو سرویس کرده. اما وقتی فکرشو میکنم که دیگه داره تموم میشه و الان حداقل توی خونه راحت نشستم دلم براش تنگ میشه. این براش منظور فوق لیسانسه.به نظرم خیلی زود داره تموم میشه. اصلن اونقدری که لیسانس طول کشید انگار ده برابر این بود. بالاخره اینم یه مرحله ایه دیگه. دوست دارم خوب تمومش کنم که بعدا حسرتشو نخورم. چرا اینطوری کردم اونطوری نکردم نباشه بعدش. دلم یه سفر خوب میخاد. یه سفرحسابی. میخوام چند ماه بخوابم. البته که من اصلن ازون آدماش نیستم و کافیه که یه روزبیکار بمونم اون وقته که باید برای خودم یه چیزی درست کنم و سر خودمو گرم کنم. 
این چن روز درگیر یه سرماخوردگی بودیم من و مامان. خدا رو شکر الان بهترم. همش خدا خدا میکردم که به آنتی بیوتیک و دارو اینا نرسه که اصلن حوصلشو ندارم. بدن آدمو حسابی ضعیف میکنن این داروها تاثیریم ندارن اونوقت. 
میدونی خواننده ی ناشناس! (دوست دارم فکر کنم یکی داره میخونه خب چیه مگه؟!) ذهنم خیلی به چیزای مختلفی گیر میکنه. اصن همین تموم شدن درس و سر کار رفتن خودش یکی. دیگه بقیشو نگم.در یک حرکت انقلابی و یه تصمیمی که خودم برای خودم گرفتم به خودم گفتم که همه ی این فکرا رو میزارم واسه بعد. میسپرمشون به خدا. که جاشون امن باشه بعد سر وقتش میرم و بهشون فکر میکنم. همچینی یک دل سیر از تمامی جنبه ها بهش فکر میکنم و تمامی ریزه کاریاشو در میارم :دی در کمال تعجب خیلی خوب عمل کرد این تصمیم. نمیگم الان فکر نمیکنم. نه فقط اینکه یه موقع دیگه. کم کم و جدا جدا. توان رسیدگی به همشونو یه جا ندارم. زیادیه واسم همش یه جا. اینطوری خیالمم راحتتره.
آخییییش
یه نفس عمیق.
یه آهنگ قشنگی هس دارم گوش میدم خیلیم قدیمیه اصن از وقتی شنیدم دارم بی وقفه بهش گوش میدم. سرچ کردم دیدم زمان خودش این یکی از هیت hit های اون خواننده بوده. به اسم  T'amo et t'amero از Peppini خیلی خوبه.

پ.ن1: عنوان به فرانسس. یعنی برای کسی که صبر را میداند. یه قسمت از یک ضرب المثله که میگه همه چیز به موقع برای کسی که صبر را میداند اتفاق میفتد.
پ.ن2: دو نقطه ضربدر. دو نقطه لبخند. دو نقطه عشق.


نظرات()   
   
شنبه 2 آبان 1394  04:14 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

امروز رفته بودم سمت تجریش. بیشتر هدفم این بود که از مراسم و دسته های عزاداری عکس بگیرم. تو راه با خودم فکر میکردم که اصلا انگار چندین ساله دیگه تو این جو و این صحبتا نیستم. دیدن مردم و عزاداری یه حال عجیبی بهم داد. غم بدی مثل غم غربت که وقتی سفر بودم بهم دست داد. اینکه نتونم اونچه که تو مغزمه رو با دیگران تقسیم کنم و حرفمو بزنم. اصولن آدم مذهبی نیستم ولی امروز خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. با تمام وجود احساس کردم انگار هیچی از تاریخ خودم و جغرافیای خودم نمیدونم. حس گم شدن تو زمان و مکان. 
نمیدونم تا کی قراره اینجوری باشیم؟ که هیچی رو ندونیم از چه قراره. باری به هر جهت بالا اومدیم و تو یه موقعیتی قرار گرفتیم. میدونم همش ناله و ضجه غورس اما واقعن حرف توشه. تمام عاشورا و تاسوعا، تمام محرم و صفر برای ما خلاصه شده تو 10 روز نه دو روز و اونم چیه؟ گرفتن نذری! خوردن نذری! تازه من که انقد ادعای کتاب خوندن دارم این حسو دارم درونم. اینکه هیچی نمیدونم. خیلیها هستن که در واقع هیچ مطالعه ای ندارن و هیچ وقت هم انگار فرصت تلنگری نیست. دوست دارم یه کتاب خوب در مورد واقعه عاشورا بخونم. اما مسئله ی اصلی اینجاست که این موضوع انقد که در تاریخ با بحثهای مذهبـ.ـی و سـ.یاسـی قاتی پاتی شده که اصل قضیه انگار کامل فراموش شده. دوست دارم اگر کسی اینجا میاد و منو میخونه و در این مورد کتاب خوبی خونده بهم پیشنهاد بده که منم بخونم.
عکسای خیلی خوبی گرفتم اما اصن حس گذاشتنشو ندارم.
ای کاش ...
نذریهامونو که خوردیم نریزیم رو زمین آشغالشو.
تو نذری گرفتنامون زرنگ بازی نکنیم.
به جای میلیونی پول خرج کردن جلوی در و همسایه و فامیل در طول سال به فکر بچه های نیازمند باشیم.
پولمونو جایی خرج کنیم که در عین اینکه به افراد نیازمند احساس توانمندی میده باری هم از دوش ما در مقابل این افراد برداره. فکر نکنیم مسئله فقط پر کردنه شیکمه. خیلی از بچه ها آرزوی لباس تمیز و لوازم تحریر نو دارن.
لبخند بزنیم و با احترام از کنار هم رد بشیم. برای زودتر گرفتن نذری همو هول ندیم. تو صف وایسادن نشونه ی شعوره.



  • آخرین ویرایش:شنبه 2 آبان 1394
نظرات()   
   
دوشنبه 27 مهر 1394  02:39 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

تصمیم گرفتم کمتر از شبکه های اجتماعی استفاده کنم. احساس میکردم خیلی داره ازم وقت میگیره و خودمو با یه چیزایی دارم سرگرم میکنم که بدون اون هم میشه ادامه داد. راحتتر هم شاید بشه ادامه داد. البته به خاطر کار و درس کمتر از قبل میرسیدم به اینجور شبکه ها سر بزنم ولی باز همون قدری هم که وقت میزاشتم به نظرم بیخود بود. این تحریم، البته اگر بشه اسم تحریم روش گذاشت، شامل دو استثنا است فعلا. اول در حدود یک ربع نیم ساعت بعد از نهار. دومیش هم بعد از شامه. البته درمورد دوم تا زمان قبل از خواب وای فای روشنه و آنم. دیدم یهویی نمیشه کنارش گذاشت خیلی سخته و بدتر ممکنه با فشار بیشتری به ادامه ی کارم برگردم. اگر موفقیت آمیز بود و احساس کردم که این تغییر اثرات مفیدی داره شاید ادامه بدم و بیشترش کنم.


نظرات()   
   
جمعه 24 مهر 1394  01:08 ب.ظ
نوع مطلب: (عمه خانم ،) توسط: فر ناز

میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما الان اصلن نمیشه. اینو اینجا زدم که تا شب بیام و بنویسم ازش. 

------------------------------------------------
نشون به اون نشون که صب شد شب، شب شد صب و یک روز دیگه هم به همین منوال گذشت اما من نرسیدم اینجا پست بزنم. همینه دیگه. زندگی با دغدغه ی پایان نامه. هر چقدرم کار میکنی بازم انگار یه چاله ی بزرگیه که پر نمیشه. بالاخره استاد اعتراض کرد به روش ارزیابی و محبورم کرد که از یه روش دیگه استفاده کنم. خلاصه اینکه از دوشنبه به اینور داشتم به صورت فورس مطالعه میکردم و دنبال روش بودم. خدا رو شکر یه چیزی پیدا کردم و رفتم بهش نشون دادم و با اکرا پذیرفت. از این جهت میگم اکراه که استاد من فکر میکنه اگر در مقابل چیزی علاقه نشون بده دانشجو پررو میشه. بعله!فعلا درگیر روشم. خیالم تا حد زیادی راحته. اکا تا پایان راه هنوز مانده. بهتره از همین که هست لذت ببرم. چون بعدش یا بیکاریه که یکجور ناراحتی به همراه داره یا اعصاب خوردی سر کار رفتن که اونم به نوبه ی خودش خوب گوشت آدمو آب میکنه.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 مهر 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 21 مهر 1394  02:49 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 مهر 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 21 مهر 1394  02:49 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...