دوشنبه 1 تیر 1394  08:51 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

حدودا ده روز سنگینی رو پشت سر گذاشتم. پایان نامه خورده بود به خنسی. جلو نمیرفت ولی به روی خودم نمیاوردم. تا اینکه استاد راهنمام تیر خلاصو بهم زد. منم با اینکه نمیخاستم کم بیارم اما واقعن دیگه دیدم جایی برای ادامه وجود نداره. این بود که رسمن بهش گفتم پایان نامم متوقف شده و هر کاری خودت بلدی بکن. خلاصه کنم حرفو که حتی نوشتن و یادآوریش هم برام اعصاب خورد کنه حرف رسید به اینجا که راهنما دومم، همین دختره که تازه استاد شده، گشت و یه چیزی گذاشت تو دومن من! گفت در کنار کار خودت اینم انجام بده. خدا شاهده از روز شنبه که بهم این حرفو زده و پروپوزالمو هوا کرد اصن تو خوابم میدیدم که دارم رو پایان نامم کار میکنم. انقد گشتم تا یه روش حل مسیله پیدا کردم یکی به طور کیفی و دیگری به طور کمی. زنگ زدک گه باهاش درمیون بزارم ... خانم گوشیو قطع کرد و گفت که شرمنده نمیتونم پاسخ بدم تو پیام حرفتونو بزنین. منم گفتم اینطوری شده و خواستم قبل اینکه به استاد بگم با تو حرف بزنم. گفتم بزارین ساعت 1 منم زدم که استاد سریع دارن از دانشگا میرن دیگه فرصت نمیشه من باهاشون میخام صحبت کنم دیگه و اونم گفت اوکی مسیله ای نیس! حالا انگار اگه نمیگفت من کارمو نمیکردم. دیگه رفتم پیش خود شریف. گفتم ببین پشت بند حرفت من رفتم و گشتم بعد خانم دکتر ... پیشنهاد داد روی این موضوع کار کنیم. یه خورده کله کچلشو خاروند بعد گفت خانم جیم ببین نه که نشه ها، میشه ولی وسط راه این پایان نامه تو رو خفه میکنه. موضوت خوبه کارت خوبه. بابا همینو ادامه بده. یعنی فقط میخاستم با پشت دست بزنم تو دهنش. بابا مگه تو نبوی که گفتی مشکل داره و فلان و بیسار؟!!! خلاصه آب پاکیو ریخت رو دست من. منم در کمال اعتماد به نفس قلم و کاغذ دادم دستش گفتم دکتر شما هر چی صلاح بدونین من همونو انجام میدم. اونم یه چیزایی نوشت در جهت همون کارهای خودم ولی کاملتر. خلاصه که خیالم راحت شد. اصن یه استرسی داشتم که قراره پروپوزال عوض شه داشتم میمیردم.دیشب نشسته بودم به گریه کردن مثه دیوونه ها. که منکه این همه کار کردم باید وضعیتم بهتر از بقیه باشه اونوقت چی؟ الان باید یه همچین بحثی داشته باشم.
بگذریم. خیلی هم بد نشد. نوک خانم دکتر چیده شد تا مدتی زر زر نمیکنه دیگه! از طرفی من هم انقدر سرچ کردم موضوعی که تا الان میگفتم منبع در موردش پیدا نکردم  چند تا کتاب و مقاله ی خوب پیدا کردم. میدونی موضع آدم توی عملکردش خیلی تاثیر داره و این واقعن بهم ثابت شده. چندین بار هم ثابت شده. الان که میخاستم هرجور که شده کارو انجام بدم تونستم و پیدا هم کردم اما تا قبلش تنبلی میکردم و اینجور از جون و دل وقت نزاشته بودم براش. خیالم راحت شد. خدا کنه از این به بعد شریف و توسی کمتر اذیت کنن. 
روزه میگیرین شما؟ وای وای خیلی سخته دیگه امسال. اصن شوخی بردارم نیست. همش به کنار آب نخوردنم که مرگه. خدا از سر تقصیراتم بگذره. من که تا حالا به کله گنجشکی قناعت کردم. اینم پاتوقمه تو دانشگا خدا این خوشیها رو از ما نگیره. هر چند خیلی اندک.
پ.ن1: اشتهام به دیدن فیلم خوب و کتاب خوندن برگشته. شدم مثه ترم آخر لیسانس. وای وای خیلی نوستالژیک شد. بعد از اینکه خیالم از کار راحت شد رفتم 3 تا کتاب از کتابخونه گرفتم. الان دارم مونالیزای منتشر رو میخونم. واییییی عالیه.


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.