یکشنبه 21 تیر 1394  08:11 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

من از طرفدارای پر و پا قرص رسول یونان بوده و هستم. نویسنده و شاعر جالبیه. متنای کوتاهی مینویسیه که در عین کوتاهی جای فکر دارن. معنی دارن. دو تا کتاباشو که انتشارات مشکی زده رو دارم و یه مدت هفته ای دو سه بار شعراشو میخوندم. بعد از مدتها امروز کتابخونه بودم. دیدم یه کتاب ازش داره که ندیده بودم. گرفتمش. موقع ناهار با بچه ها حرف میزدم. تعریف کردم که رفتم و این کتابه رو گرفتم و خیلی خوشحال داشتم از رسول یونان حرف میزدم و اینکه چقد ازش خوش میاد و ... بعد یکی از دوستام گرفت دستش و خوند همچین دو تا سه تا شعر بیشتر نخونده بود گفت واییی این چقدر شعراش سیاهههههه! بعد من که هنوز حرفم تموم نشده بود تو یه حالتی که هم انگار نفهمیدم سیاه یعنی چی و هم انگار توقع همچین چیزی رو نداشته باشم گفتم یعنی چی؟ گفت چقدر نا امیده. این چه وضعشه این دو تا شعری که خوندم چقدر ناجور بود. بعد من فقط هی میگفتم نه خیلی خوبه. خیلی شعراش قشنگه. همین! یعنی از کل ماجرا فقط میتونستم روی خوب و قشنگ بودنش تاکید کنم انگار مغزم خالی شده باشه از همه چیز. بعد گفت حالا شاید من شانسی این دو تایی که خوندم این طوریه و گذشت خلاصه. بعدش همش حرفش تو ذهنم بود. خودم تا حالا متوجه همچین چیزی نشده بودم. 
ظهر بعد از ناهار پیچوندم و رفتم سمت درکه. یه جای خلوت پیدا کردم و نشستم به شعر خوندن. اصن انگار من اون فرناز قبل نبودم. دیدم انگار یکی یه حقیقتی رو کوبیده باشه تو صورتم اونجور دارم شعرا رو میخونم. هی خواستم به روی خودم نیارم ولی بعدش دیگه دیدم واقعن نمیشه. انگار از اول همینجور بودن و من نمیدیدمشون. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت این که تا الان چن دفعه شده که یه چیزی رو خیلی دوست داشت، یه رابطه، یه کار، یه دوست و ... و بعد یکی اومده یه چیز خیلی اولیه در مورد اون آدم یا حالا هر چیو جوری بهم گفته که کلا ذهنیتم بهم ریخته و بعد از اون دیگه نتونستم مثل قبل بهش فکر کنم! آدمی که دوسش داشتم اما از یه جا به بعد وارد حسابگری شدم، کاری که دوسش داشتم اما از یه جا به بعد عطاشو به لقاش دادم و .... 
فک نمیکنم آدم مودی باشم. حالتام پایداره و سریع تغییر نمیکنه. اما خب حرفها ساختار ذهن آدمو به چالش میکشن و این قابل تغییر نیست. الان که فک میکنم می بینم بدم نیس بعضی وختا یه همچین تلنگرهایی هم به آدم زده شه. اگه قراره یه رابطه با یه حرف از هم بپاشه بزار همون اول بپاشه. اگه قراره یه کار از دست بره بزار از دست بره. چون هر کاری هم که بکنی انگار مال تو نیست.
و کشف و شهود من همچنان ادامه داره...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 21 تیر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.