دوشنبه 26 مرداد 1394  07:41 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

روز دختر بود. با تاخیر تبریک میگم به همه ی دخترا. این چن روز خیلی جالب بود که تا صحبت از روز دختر میشد همه آقایون صداشون درمیومد که اووووو هر روز که روز دختره. چه خبره یه روز زن یه روز دختر  اما اگر بخام بیطرفانه در موردش حرف بزنم، فارغ از دختر بودن خودم، باید بگم انقده جاهای مختلف تو زندگی روزمره حق زنا پایمال میشه و آدم بی احترامیای جورواجور میبینه که حالا اگر در کل سال دو روز به این جنس به قول خودشون ضعیف تعلق بگیره باز هم چیزی از جایی یا کسی کم نمیشه. 
اما خب آقایون عقلشون به چشمشونه. گفتم عقلشون به چشمشونه یاد دیشب افتادم. اتفاق جالبی افتاد. میگم جالب نه اینکه فکر کنین خیلی خوش گذشته باشه ها. نه اتفاقن هضمش برام سنگین هم بود. جالب یعنی در نوع خودش متفاوت اینجا! یکی از پسرا هست، از بچه های کلاس زبان، خیلی رفتارای خاصی داره. تقریبا با هر کسی که من اینو میبینم خودشو به شکل اون آدم درمیاره و در واقع هیچکدوم از اون آدما نیستش. مثلا چن وقت پیش حرفش این بود که فضای موسسه چرا اینجوریه و بچه ها انگار اومدن سالن مد چقدر همه با هم لــ.اس میزنن!!!! بعد دید من چشام داره درمیاد گفت میدونم الان فک میکنی میگی از پسرا بعیده اما واقعن خیلی بد شده و این صحبتا. من خوشم نمیاد با پسر جماعت تو این چیزا انقد راحت صوبت کنم. بحثو جمع کردم. در ادامشم اومد و از یکی از پسرای ترم بالایی حرف زد که میدونی فلانی دوس پسر فلانیه؟! من دختر که باید بیشتر از اون حواسم به این چیزا باشه گفتم نه تو میشناسیش؟ بعد ایشون( از اینجا به بعد آقای عین!) گف نه نمیشناسم فقط شمارشو دارم و ... خلاصه یه خورده چرت و پرت گفتیم بعد من اومدم سمت خونه و خدافظی کردم. حالا دیشب کلاس که تموم شد دیدم این آقای عین پیش اون پسرس. تا منو دید سرشو برگردوند من رفتم کنارشو گفتم اِ سلام عین  انگار نخواد آشنایی بده سلام علیک کرد و یکسری برگه که معلوم نبود چیَن داد دست منشی با دوستم که اونم اسمش فرنازه، عین و اون یکی پسره یواش یواش از موسسه بیرون میومدیم. صبت امتحان بود. موقع خدافظی اون پسر ترم بالاییه گفت فرناز با ما میای دیگه؟ من فک کردم با منه برگشتم دیدم نه با دوستمه! از اون طرفم خیلی شیک و مجلسی به عین گفت بیا با هم یه کافه ای جایی بریم. من دیدم اصن هیچ کس به من چیزی نمیگه خودم آروم گفتم من پیاده برم راحتترم اصن بعید میدونم کسی همون رو هم فهمیده باشه! بعد با 3 تا شون خدافظی کردم و اومدم. 
خیلی ناراحت شدم. انگار برای چن دیقه کسی منو ندید. همونی که میگفت من فلانیو نمیشناسم حالا صمیمی با هم حرف میزدن و میخاستن با هم برن خونه. اما یک نفر نگفت تو کجا میری. تو هم بیا با ما. من که مطمینن سوار نمیشدم. اما به نظرم این شعور و ادب طرفو نشون میداد که وقتی یک نفر دیگه هم وایساده حتی شده در ظاهر به احترام اون نفر هم که شده از خودش یک واکنشی نشون بده. بعد که اومدم خونه فک کردم من تو رفتارم با پسرا عاقلانه جلو میرم. تیپ عجق وجق نمیزنم. آرایش نمیکنم. به قول خود عین لــ.اس نمیزنم و همین هم باعث میشه اونایی که این کارا رو میکنن هر دفعه با یکی برگردن خونه و تنها نمونن خدای نکرده. خب اینا برای من ارزشه. کسی منو مجبور نکرده که این طوری باشم. دوس دارم اگر کسی منو انتخاب میکنه دلیل انتخابش رفتار و منشی باشه که از من میبینه نه هرهر و کرکر. اما خب گویا الان متاع مورد نظر آقایون چیز دیگری است.
میدونم خیلی موضوع بی اهمیتیه و اینکه اونا بیشعورن مشکل اوناس نه مشکل من. اما نمیتونم نسبت به این رفتار بی تفاوت باشم. فکر میکنم که بهتره تو یک موقعیت مناسب حق عین رو بزارم کف دستش. بعد میگم ولش کن. دفعه ی بعد که دیدمش سگ محلش میکنم میرم. واسه یه پسر هیچی بدتر از بی محلی نیس. بعدشم دوس پسرم نبود که بخام اینجور حال پسره رو بگیرم. 
از ته قلبم احساس میکنم که من لیاقتم واقعن چیزی بالاتر از اینیه که دارم تو اطرافیان میبینم. آدم اگر قراره دوس پسر هم داشته باشه باید یه دونه درس حسابیشو داشته باشه. پسره کلی ادعای شعر و شاعری داره، فک میکنه خیلی حالیشه اما ساده ترین اصول آداب معاشرتم حالیش نیست. ای کاش همونجا که مثلا خودشو ناراحت نشون میداد و میگفت بچه ها خلی لــ.اس میزن و فلان و بیسار یه جواب قندون شیکن بهش میدادم. اما هیچم مسئله ای نیست. دنیا همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه. نوبت منم میشه


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر