جمعه 13 شهریور 1394  02:17 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

از بچه های دبیرستان تک و توکی باقی مانده اند. بقیه همه یا جلای وطن کرده اند یا آنها که مانده اند به بهانه ی اینکه من ازدواج کردم و چه و چه دیگر در جمعی نیستند و کسی خبری ازشان ندارد. چند روز پیش با موبایل بازی بازی میکردم و در یکی از این پیامهای مسخره ای که لاین برای همه میفرستد برنده شدم. جواب سوالی که پرسیده بود را درست دادم و یک گیفیت والپیپر خرسی گرفتم. خیلی خوشم آمد و برای چندین دوست و آشنا فرستادم. از قدیمیها بگیر تا دوستان جدید. در بین آنها بهاران دوست دوران دبیرستانم هم بود. بهانه ای شد که بعد از چند سال که حتی صدایش را هم نشنیده بودم با هم تلفنی صحبت کنیم. خبر داشتم که از ایران رفته. وین بود. درس اپرا می خواند. کلی خندیدیم. به همه ی دغدغه ها. مسخره بازی درآوردیم. به من میگفت با نوازنده جماعت آشنا نشو. پرسیدم چرا؟ خیلی منطقی جواب داد که چون فرصت ندارن درست و حسابی باهات آشنا بشن. در عوض بزار خوب سلبریتی شه! گفتم با این تفاسیر باید مثل سلن دیون 50 سالگی ازدواج کنم و ...
خیلی خوشحال شدم که باهاش حرف زدم. اصلا تا خود شب شارژ بودم. ازم خواسته براش دعا کنم معروف شه. به قول خودش سلبریتی شه. میشه به نظر من که میشه. تو کلی مدرسه یک نفر شده بهاران. حالا چرا مشهور نشه؟ قسمت سخت ماجرا تا الان جلو رفته. باید دید و بقیش رو دید.
برات آرزو میکنم همونی بشی که میخای بهاران جان. اما از همه بیشتر میخام که شاد باشی و سلامت. که مثل اون روز که حرف زدیم. همیشه از ته ته دلت بخندی.


  • آخرین ویرایش:جمعه 13 شهریور 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر