یکشنبه 22 شهریور 1394  08:50 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

خب اومدم تعریف کنم که همایش چه طور بود و چیکارا کرم. همونطور که تو پستای قبلی گفتم قرار بود یک همایش مهم برم در مورد کارآفرینی. میدونم خیلی اسم عجیب غریبی داره. من چند وقتی بود که سایت یک استادی رو دنبال میکردم و خیلی هم از فیلد کاری این آدم خوشم میاد. کلن اخلاقش یه جوریه به همه چیز نه تنها علاقه که داره که ازش کلیم سر در میاره. بعد یه چند وقتی بود که هی میزد میخواد همایش یرگزار کنه و ازین صحبتا. گفتم خب حالا برم و ببینم قضیه از چه قراره. خلاصه با کلی هیجان رفتم و ثبت نام کردم تا اینکه روز همایش رسید. میدونین در زمان همایش والان که چند روز ازش میگذره همزمان دو حس کاملا متقابل هم رو احساس کردم. از یکطرف خیلی تحت تاثیر هیجان این بودم که برم و این آدم رو ببینم و ببینم که چی میگه و ... در نتیجه خیلی خوشحال بودم. از یه طرفم خب چن تا بدبیاری با هم همراه شد. اول اینکه کلا حال خودم خیلی خوب نبود و با سر درد و کمر درد پا شدم رفتم و طبیعیه که خیلی حوصله گوش دادن به حرف یکی دیگه رو نداشتم. از طرف دیگه برق سالن رفت و حدودا طرف یکساعت و نیم بدون پاور پوینت و تقریبا بدون هیچ امکاناتی داشت ارائه میکرد. از نظر من که خیلی اعتماد به نفس داشت که اونجور با صدای بلند کل سالنو تو دست گرفته بود. یعنی هر کس دیگه جای این بود در عرض یه ربع زپرتش قمصور بود. مسئله ی آخرم که خب ذهنمو درگیر کرد این بود که خود اون آدم وقتی سخنرانیو شروع کرد گفت ما قرار نیست توی این همایش چیز جدیدی یاد بگیریم. در واقع چون از طریق سایت همیشه بچه ها در جریان مطالب هستند این همایش بیشتر حالت یک گردهمایی و جشن دوستانه رو داره. یه مهمونیه. همین! خب همین تفکر باعث شده بود که کلن حرفایی که داره زده میشه انگار یه حالتی داشته باشه که خب حالا ما خواستیم یه حرفی بزنیم اون چن ساعت پر شه و نه اینکه لزوما فرد مقابل درگیر شه و بخواد واقعن چیزی یاد بگیره. البته کلی چیز میز بهمون دادن. تمام اسلایدها و لینک مطالب مورد استفاده برای مطالعه. ولی خب دیگه کم پیش میاد آدم خودش بره خونه بدون اینکه فشاری پشتش باشه بره و اینجور چیزا رو بخونه. خلاصه اینکه من اومدم خونه اما برای کسی تعریف نکردم و هر کی هم پرسید گفتم خیلی خوب بود. چون واقعن خیلی خوب بود. اما ته ته دلم فکر میکنم رفتنش با نرفتنش فرقی نمیکرد. تنها فرقش ممکن میتونست این باشه که من همش به این فکر میکردم که اهههه دیدی چه حیف شد نرفتم! در حالیکه الان رفتم و میگم اووووف حیف شد پولم.
اینم از این. چن روزی مونده بود رو دلم هی میخاستم بیام بنویسم. نمیشد. این دستمم که اینطوری شد دیگه واقعن حالمو گرفت. نمیدونم این یکی دو هفته ی اخیر من چرا با خودم اینطوری میکنم؟ اولش از حدود 10 روز پیش شروع شد. داشتم تو تاریکی میرفتم سمت اتاق. میله ی تخت محکم رفت تو پام و پام مثل چی کبود شد. بعد چن روز گذشت رفتم کوه. اومدم نفهمیدم چی شد پا درد گرفتم در حد مرگ. یعنی طوری قوزک پام درد میکرد کف پامو زمین میزاشتم میمردم. الانم که دستم! شدم مثل آقوی همساده. خدا کنه دیگه از این جور برنامه ها در پیش نباشه.
چارشنبه جشن فارغ التحصیلیمه دوست دارم همه چیز خوب پیش بره خدا جون. امیدوارم برای دست و پرم دیگه اتفاقی نیفته، جوشم نزنم چون که میخام عکس بندازم ازون عکسای حسابی 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 22 شهریور 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر