دوشنبه 30 شهریور 1394  05:10 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

پارسال تابستون اولین بار بود که یک مجموعه شعر از شفیعی کدکنی از کتابخونه دانشگاه گرفتم و خیلی حال کردم باهاش. دیروز داشتم همینجوری چرخ چرخ میزدم دیدم اِ چن وقتیه شعر نخوندم بیام این یکی کتابشم بخونم. بعد یادم بود که سال پیش یه چیزی خوندم حواسم باشه همونو ورندارم. یه حسی ته دلم گفت مردی است می سراید رو خوندم پس بیام این یکی کتاب که اسمش خطی ز دلتنگیه و خیلیم آشنا به نظر نمیاد رو بگیرم. خلاصه اینکه گرفتم و اومدم خونه. هی هر کدومو نگا میکردم میدیدم آشناس چقد. اولاش گفتم لابد تو دبیرستان داشتم یا شاید تو سایتی جایی خوندم بعد رسیدم به یک شعری که سال پیش وقتی خونده بودمش خیلی اهاش حال کردم و تو دفترم نوشتم. خلاصه دیگه به اینجای کار که رسید کاملا قانع شدم که بار دومه که دارم همون کتابو میخونم اما واقعن شعراش قشنگن و ارزش داره که حتی برای بار 4-5 هم برم و از کتابخونه بگیرمش.

گنجشک در تمام زمستان

ز اشتیاق

از بس که بهر باغ و بهار انتظار دید

گلهای نقش کاشی مسجد را

در نیمه های دی

صبح بهار دید.


یا مثلا این یکی شعر که بخشی از قحط سالِ دمشقیه...

درین قحط سال دمشقی

اگر حرمت عشق را پس داری

تو را می توان خواند عاشق

وگرنه به هنگام عیش و فراخی

به آواز هر چنگ و رودی

توان از لب هر مخنث

ره عاشقی را شنودن سرودی.


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر