جمعه 3 مهر 1394  08:38 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

سه شنبه وقت کرکسیون داشتم با استاد. رو حساب این چند وقتی که از شروع پایان نامه گذشته دیگه اخلاقش کم کم دستم اومده. زنگ میزنی میگه نیستم بعد میای تو دفترش نشسته. زنگ میزنی میگه هستم از هشت صبح میای میبینی کلا برنامه اون روزش منتفیه یا مثلا صبح قرار بودبیاد در حالبکه الان عصر میاد. خلاصه اینکه این بار که وقت گرفتم که برم ببینمش گفتم سعی خودمو میکنم که متر حرص بخورم. صبح پا شدم زنگ زدم و در کمال تعجب دیدم گوشیش خاموشه. هی فک کردم برم، نرم؟ گفتم آخرش که چی؟ من که باید این کارو تحویل بدم پا شم برم اونم میاد دیگه. رفتم دانشگا میبینم از بچه های سال پایینی فقط یک نفر اومده که اونم دو به شکه بره یا بمونه! یه خورده نشستیم به حرف زدن و بعد پا شدم زنگ زدم به استاد که دکتر پس کی میای. درکمال خونسردی گفت بچه ها سر کلاس نمیان اینه که من برنامم عوض شد حالا ظهر 12-1 به بعد میام. بعد اون موقع که من زنگ زدم ساعت چن بود؟ هشت و نیم صبح. بعله. من هچین من و منی کردم گفتم دکتر والا من هیچی همرام نیست الان فقط اومده بودم که این کارو تحویل بدم امکانش نیس زودتر تشریف بیارین( کتاب برده بودم که بخونم ولی خدایی من تا 1 بعد از ظهر بشینم کتاب بخونم؟!!!) گفت حالا شاید زودتر بیام و این صحبتا و خدافظی کرد. از اونورم منشی گروه زنگ زد که دکتر هیشکی نیومده. ولی این خانم جیم کار داره باهاتون اونم گفت باشه باشه میام. ولی کی؟ الله اعلم. دیدم نه اینطوری نمیشه. بهتره برم کوه یا یه جایی سر خودمو گرم کنم که هم حرص نخورم هم این چند ساعت بگذره. 
بعله عدو سبب خیر شد. رفتم درکه. بازم ذهنم درگیر بود که نکنه حالا من 4 ساعتم بشینم این باز منو بپیچونه با اینکه بیم قاطی کردن استاد میرفت اما باز زنگ زدم بهش گفتم دکتر اگر شرکتی سرت شلوغه میخای من بیام شما رو ببینم؟ :)))) بعد همچین با یه حالتی گفت که خانم جیم چه قدر عجله داری خب گفتم میام دیگه. من کار دارم. اما حدود 11 یه سرکی به دانشگا میزنم. یعنی باید خودمو خفه میکردم تا اینو میگفت نمیشد از اول بگه. تشکر کردم و دیدم حدود 2 ساعت وقت برای کوهنوردی دارم. نامردی نکردم تا همون پاتق همیشگیم بالا رفتم. وقتی رسیدم دیدم ساعت 10:15 شده در حد دو دیه فقط تونستم بشینم و با کوه درد دل کنم. اصن همیشه اینجا که میرسم یه آرامش عجیبی بهم میده. از اینجا به بعدم مسیر سخته تنها دوست ندارم برم. دیگه پا شدم تن تن شروع کردم پایین اومدم. 
دقیقا تو یه گردنه مانند دو تا الاغ :)) داشتن بار میاوردن بالا. من همون گوشه ی مسیر وایسادم که اینا رد شن. بعد حالا الاغه اصن منو نشون کرده بود داشت بالا میومد. یه آقایی از پشت سر هی میگفت خانم بیا اینور بیا اینور. اصن من دیگه نتونستم تکون بخورم. خدا رو شکر صاحاب الاغه رسی افسارشو کشید بردش اونور وگرنه من که نمیتونستم تکون بخورم. حالا اون آقاهه که شبیه درویشها هم بود شروع کرد به غر زدن که آره جوونای ما حرف گوش نمیدن. دخترم وقتی میگم بیا اینور چرا لج میکنی؟ گفتم والا من اصن انقد ترسیدم نتونستم تکون بخورم. حالا در حین همین صحبتا 3- 4 الاغ دیگه هم رسیدن اوضاع خرابتر و کورتر از قبل. رسمن دیگه اینجا کوهنوردی بود. خود درویشه سریع رفت بالا یه چوب بلند داشت تهشو به سمت من گرفت من رو هم آورد بالا. بهم گفت بابا جون حیوون که ترس نداره از آدما بترس. به جای اینکه از لبه های زندگی دوری کنی هی از وسط بری خطر کن. از همین لبه هاست که آدم درس میگیره. خلاصه یه خورده نصیحت کردو آخر سر هم یه چشم آب بهم نشون داد که کویا آبش تمیز بود. گفت میشه ازش خورد. اما من که بعید میدونم. آخه خیلی مردم آشغال میریزن آدم میترسه یه چیزیش بشه. منم ازش تشکر کردم و بعد خدافظی راه افتادم سمت دانشگا.
اومدم دیدم استاد رسیده. شانس آوردم. حدود 11:15 رسیدم. کارا رو نشون دادم و سوال پرسیدم ازش. تا جایی که میتونست گیر داد و کار تراشید برام ولی منم کم نیاوردم. انقد حس مثبت و خوبی داشتم از کوه و آشنایی با اون آقای درویش مسلک که اصن دیر کردن، اذیت کردن و گیر دادنای الکی استادم تاثیری نداشت روم.
این بود خاطره ی خوب من از 31 شهریور 1394. امیدوارم فرصتی ایجاد بشه که بتونم کوهنوردی کنم. البته جدیتر. با آدمایی که اونام دغدغه ی کوه رو دارن.


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر