دوشنبه 13 مهر 1394  09:14 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

یه دوستی هست چند وقت پیش به حالت درد دل رفتم پیشش. گفتم میخوام باهات صلاح مصلحت کنم در مورد کارتو فلان جا. اومد و یه بادی انداخت به غبغب که وای خانم جیم نری فلان سازمانا! وای وای من رفتم یک محیط دلسرد کننده و مایوس کننده ای داشت. نه که من بگم همه میگن. پیف پیف چه قد کار تو اونجا بد بود. من که اصن بهت پیشنهاد نمیدم عزیزم ولی اگر خودت دوست داری دیگه چیز دیگس. نشون به اون نشون که امروز رفتم تو همایشی که توسط همون سازمان برگزار شده بود و این خانم به طرز محسوسی سعی میکرد منو نبینه ولی من کم نیاوردم. سلام علیک کردم باهاش و تو یه موقعیت مناسبی رفتم ببینم چی کارس. بازم کم نیاورد که. گفت آره دیگه آقای میم، رییس مجموعه، از من دعوت کرد گفت بیا اینجا. حالا توکل به خدا ببینیم چی میشه! اصن یه جوری انگار من که نمیخواستم حالا گفتم یه لطفی بهشون کرده باشم. منم گفتم خیلی خوبه عزیزم موفق باشی 
یادم بمونه یه پست مبسوط در مورد این خانم بنویسم. حیفه هنراشو کسی ندونه!


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 13 مهر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر