سه شنبه 8 دی 1394  01:09 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

امروز با سختیها و شیرینیهای زیادی همراه بود. سختی دفاع و شیرینی همراهی دوستام و خانوادم علیرغم اینکه استاد راهنمام نبود. بله درست خوندین استاد راهنما... مرتـ.که معلوم نیست پیش خودش چی فکر کرده. اصن فکر کرده؟ واقعن شانس آوردم که راهنما دوم اومده بود و نماینده تحصیلات تکمیلی منو میشناخت و باهام دوست بود و خیلی گیر نداد به این قضیه. وگرنه ممکن بود که اصن به من اجازه ی دفاع ندن و جلسه کنسل شه. حتی یادآوریش سرمو به درد میاره و باعث حرصم میشه. 
میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین ارائه هایی بود که در طول دوران تحصیل داشتم. بدون هر گونه تپق احتمالی. و خدایی تا جایی که تونستم و اطلاعات داشتم دفاع کردم. اما مسئله اینجا بود که استاد راهنمام نبود و من مثل یک بره ی بی پناه بین گله ی گرگها افتاده بودم و بر من تاختند. خود همین خانم دکتری هم که استاد راهنمای دوم من هست با اینکه یه متر و نیم زبون داره ولی رسمن به دلیل تجربه ی کمش جلوی اینها اظهار نظر نمیکرد و زبونش بریده شده بود. خیلی دوست دارم بقیشو الان بنویسم اما خواب امونمو بریده. حالا ممکنه اصن برمو خوابمم نبره از شدت هیجان ولی دیگه چشمام یاری نمیکنه.
فعلن
--------
این پست ادامه داره :)


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 8 دی 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر