چهارشنبه 23 دی 1394  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به نظرتون اگر قرار بود که فانتزیهای ذهنیتون به واقعیت بپیونده الان زندگیتون چه شکلی بود؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ شایدم شما از اون دسته آدمهایی هستین که یا اینجور مسائل براتون اهمیتی نداره یا اینکه انقد بهش پرداختین که الان واقعیت زندگیتون همونه که از ته دل میخاستین. پیچیده شد؟!  خب من ذهنیت قویی توی این بحثها دارم. وقتی بهش فکر میکنم تمامن چیزای خیلی مثبت توی ذهنم میاد. مثلا میدونم که چه جور کاری میخوام، میخوام چه جور رابطه ای داشته باشم، کلیت زندگیم چی باشه و .... اما وقتی به واقعیت میام و میبینم تقریبا بعضی چیزایی که میخوام با چیزایی که دارم ارتباط چندان که هیچ، اصلا ارتباطی نداره تو این واهمه میفتم که خب الان باید دقیقن چی کارش کنم؟ جه طوری به اونی که میخوام برسم؟ و اینکه آیا اصن ارزششو داره؟ شاید بهتر باشه بعضی مواقع به همونی که داریم قانع شیم. نمیدونم الان از اون موقعیتهاست که هزار تا سوال دارن تو ذهنم چرخ میزنن و من هم خوشبختانه یا متاسفانه جواب قانع کننده ای براشون ندارم ولی در حال حاضر هنوز امید دارم به اینکه بتونم عملیشون کنم. هنوز فکر میکنم که اگر من توانایی فکر کردن به چیزی رو دارم، اگر میتونم به چیزی فکر کنم که بقیه نمیتونن پس حتمن راهی هم برای رسیدن بهش پیدا میکنم. اما این راه چیه؟ چرا پس چیزی نمیبینم؟
بله اینها فقط یه تیکه از اون چیزیه که از صبح یک روز نیمچه سگی دارم بهش فکر میکنم.
نیمچه سگی یعنی فایل پایان نامتو با خرکاری جمع کنی. بزنی روی سی دی. بری دانشگا ببینی سی دی رو طبق فرمایش منشی گروه اشتبا زدی!!!! و کتابخونه پایان نامه رو قبول نمیکنه. با لب و لوچه ی آویزون برگردی خونه. ببینی فلش گم شده. خدا خدا کنی پیدا شه چون فایل تزت روشه. پاشی دوباره بری یونی سایتو با قسمت کپیو زیر و رو کنی. آخر سر بری دبیرخونه و بفهمی یک آقای مهربون حراستی :) فلشو دیده و ورداشته. بعد با یه لبخند گنده برگردی خونه!


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر