سه شنبه 20 بهمن 1394  10:56 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

1)
امروز روز خوبیه. چون من سالمم و چون قدر سلامتیمو میدونم.
امروز روز خوبیه چون عزیزانم سلامت و در قید حیاتن. در کنار من.
امروز روز خوبیه چون بالای سرم یه سقفه، به اندازه ی نیازم غذا برای خوردن دارم. یه دوش گرم گرفتم بعد از کلاس و الان دارم با آرامش اینا رو مینویسم.
دوست دارم یاد بگیرم این اخلاقو که شکرگزار باشم. برای کوچیکترین چیزا که انقدر بودنشون طبیعیه عادت نداریم به نبودنشون. میخوام توقعاتم از زندگی و از سایرین کمتر بشه. نمیخوام انقدر خودمو درگیر کنم. دوست دارم لذت ببرم. از هر لحظه. از هر دقیقه.
امید دارم. این امید لعنتی. که میگه بازم میشه زندگی کرد. که من پوست کلفتتر از این حرفام و باید دووم بیارم. نمیگم یه روز خوب میاد. چون بعیده همچین چیزی وجود داشته باشه. اون روز خوب امروزه. با همه ی این که یک گـو.ه به تمام معنا بود. چون فهمیدم حتی با وجود بغض میشه خندید. چون همه چیز بی ارزشه. دلم میخاد ازین به بعد هم همینجوری زندگی کنم.

2)
دو تا قضیه مدتی ذهنمو مشغول کرده بود. فکر میکردم مسخرس. نباید بگم. در واقع میخواستم از دو نفر که به طریقی ناراحتشون کرده بودم عذرخواهی کنم. این کارو کردم. خیلی برام سخت بود و واقعن امروز تو برزخ بودم. اما هر چی که میکذره تازه احساس آرامش میکنم. در مورد نفر اول اصلا فکر نمیکردم طرف تا این حد ناراحت باشه. همش ذهنم روش گیر کرده بود. فکر میکردم باید یه دلیلی داشته باشه. حتی اگر هم منو نبخشه دیگه مثل قبل احساس نمیکنم.

3)
بازم خانم دکتر. بازم کار گِل. بازم اصرار من به پژوهش و کار علمی. امیدوارم به نتیجه برسه بعد از این همه تلاش.

4)
یه جمله ی خوبی خوندم از دکتر حلت که گفته بود خوش بین باشین ولی هر حرفی رو باور نکنین. من یه جور دیگشو دارم. من میگم باید اول از همه به گـــو.ه بودن زندگی و اون روی سگش ایمان پیدا کرد و از اون فضای کودکانه ای که همه چیزو happily ever after  میبینه بیرون اومد. با علم به این قضیه که میتونه اتفاقات ناخوشایند بیقته، اینکه استخونامون ممکنه خورد شه، قلبمون بشکنه و توانی برای ادامه مسیر نباشه دل رو به دریا زد. سفر رو آغاز کرد و به این فکر کرد که هر کدومش یک درسه. درسی که باید به موقع و به خوبی آموخته شه وگرنه انقدر تکرار میشه تا خوب یاد بگیریش.

من عاشقم. عاشق زندگی. در سیاهترین روزها بیشتر عاشق میشم. فقط از خدا میخوام به من صبر و اراده ی بیشتری بده. به همراه یک قلب بزرگ. اندازه ی دریا. یه موقعها، مثل امروز که با خانم دکتر حرف میزدم و از شدت خشم داشتم میترکیدم، احساس میکنم ظرفیتم در حد یه نعلبکیه. این خوب نیست. خودمم میدونم و بهتره به فکرش باشم و درستش کنم. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 20 بهمن 1394
نظرات()   
   
محمد
سه شنبه 20 بهمن 1394 10:39 ب.ظ
سلام وبلاگ قشنگ و زیبایی داری موفق باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر