پنجشنبه 22 بهمن 1394  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

ژان مارک اصرار می ورزد. شانتال سرانجام می گوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
ژان مارک او را می نگرد، در حالی که از درک آنچه شانتال میگوید، آنچه میخواهد بگوید، ناتوان است. شانتال غمگین است زیرا مردها برای دیدنش سر برنمیگردانند؟ ژان مارک می خواهد بگوی: و من؟ و من؟ من که کیلومترها در پلاژ دنبالت میگردم من که اشک ریزان نامت را فریاد میزنم و قادرم سراسر کره ی زمین به دنبالت بدوم؟
ژان مارک این سخنان را به زبان نمی آورد.


هویت---> میلان کوندرا---> پرویز همایون پور
هدیه ی دوست خوبم الهه


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
  • برچسب ها:him ،
نظرات()   
   
حمید
یکشنبه 25 بهمن 1394 11:27 ب.ظ
به این دست کتاب های کوندرا میگن فلسفه رمان ، لامذهب فلسفه رمان یا هرچی که هست ادم رو آتیش میزنه
پاسخ فر ناز : هنوز تمومش نکردم. فکر نمیکردم ازش خوشم بیاد. یه ذهنیتی داشتم که اینجور کتابها دقیقا همینی که میگی "حالت فلسفی" دارن و من سر در نمیارم. اما تا الانش که واقعن خوب بوده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر