پنجشنبه 13 اسفند 1394  05:12 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

به لطف استاد عزیزی که منو خونه نشین کرده، زندگیم این روزا خلاصه شده تو کتابهای نخونده ی دور و برم و دیدن فیلم و سریال. مدتی بود که breaking bad رو گرفته بودم ولی از سر بند پایان نامه ی کوفتی وقت نمیشد ببینمش. تا الان سه فصلو کامل دیدم و قسمتهای اول فصل 4 هستم. یه کتاب خوندم( همون هویت که چن تا پست پایینتر زده بودم) و دارم فیلمهای قدیمی میبینم. تابستون یه ویری افتاده بود بهم که من اصلا فیلم خوب ندیدم و حالا که اینترنت نامحدود گرفتم بیامو یه سری فیلم درست حسابی بگیرم. این بود که رفتم کافه فیلم عضو شدم. خداییش مخزنی از فیلمهای درجه یکه. یه سریا رو همون موقع میشستم و میدیدم. بعد که تزم خورد به خنسی و رسمن باید 24 ساعته بالا سرش میشستم کار میکردم دیگه وخت نشد فیلم ببینم. این بود که تمام فیلمهایی که تو اون 2-3 ماه دانلود کرده بودم جمع شد برای روز مبادایی که امروز باشه.
یکی از این فیلمها که همون اوایل دانلود کردم دریای درون هست یا the sea inside. فیلم آمنابار هست مال سال 2004. بنا به عادت فیلمو چن بار اومده بودم ببینم تن تن زدم جلو اما احساس میکردم تو مود دیدنش نیستم. این سری اما می طلبید :) به نظرم برای همدردی بیشتر با فیلم بهتره این فیلمو در حالت ناامیدی ببینید. نمیگم ناراحتی، افسردگی یا صد تا چیز دیگه. میگم " ناامیدی".
اگه میخاید فیلمو ببینید توصیه میکنم ازینجا به بعدو نخونید. خطر لو رفتن داستان!
خب ماجرا در مورد یه مردیه با بازی خاویر باردم که در جوونی قطع نخاع شده از گردن و فقط میتونه سرشو تکون بده و تمام بدنش فلجه. حدودا 25-26 سال تو این حالت مونده و الان میخواد دست به اتونازی بزنه. میخواد این زندگی کسالت بارو تموم کنه. چون از نظرش این یه زندگی نصفه نیمس و در برابر اون چیزی که قبلا داشته اصلا زندگی حساب نمیشه. ماجرا در کشور اسپانیا اتفاق میفته که در اون سالها این اقدام جرم محسوب میشده( الانشو نمیدونم). در نتیجه به یک انجمنی میپیونده که بیمارایی رو که قطع امید کرده بودن به زندگی بهشون کمک میکرده خودکشی کنن. چندین بار دادگاه تشکیل میشه اما هربار دادگاه درخواست رامون( نقش اول فیلم) رو رد میکنه. در این بین یه خانم وکیل هست که بیماری او هم چیزی از فلج رامون کم نداره. این زن پرونده ی رامونو قبول میکنه و بهش کمک میکنه در این بین یه رابطه ی عاطفی هم بین این دو نفر اتفاق میفته اما چون اون زن متاهل بود و بیماریش هم به شدت رو به وخیم شدن بودرابطشون کات شد. در عوض یه زن دهاتی که عاشق رامون بود و رامون معمولا بهش محل نمیذاشت بهش کمک کرد تا بیارتش یه شهر دیگه و بهش کمک کنه تا اونجا خودکشی کنه.
فیلم بسیار احساسی بود. خاویر باردم با چشمهاش حرف میزد و واقعن دردو توی صورتش نشون میداد با اینکه کمترین حرکتی نمیتونست بکنه. با اینکه 12 سال از ساخت فیلم میگذره اما موضوعش هنوز تازگی داشت و احساس نمیکردم که چقدر کشداره و الکی داره فقط ضجه غوره میزنه. به عبارتی موضوع داستان مثل یه زندگی واقعی بود. از یه آدمی که دیگه امیدی به بهبود شرایط نداره و هر وقت که چشماشو میبنده خواب میبینه که داره پرواز میکنه. پرواز میکنه که به معشوقش برسه. با اینکه رامون تمام ذهنش درگیر فکر مرگ بود اما الان که فکر میکنم میبینم در عین حال شور زندگی هم داشت. اما زندگی برای اون جور دیگه ای تعریف میشه.
ببینیدش. اگر هم فیلم خوبی دیدین به من معرفی کنین بد نمیبینین.


when you cant escape and depend constantly on others you learn to cry by laughing.


نظرات()   
   
لونو
جمعه 14 اسفند 1394 02:48 ب.ظ
سلام خوبی وبلاگ خوبی دارید
حمیدوو
پنجشنبه 13 اسفند 1394 11:40 ب.ظ
سلام فرناز
با اینکه بنظرم این شکستن کلمات خیلی به صمیمیت لحن نوشته ات کمک کرده بود. اما دوست نداشتم کلمات را بشکنی دوست داشتم طوری بنویسی که با فارسی معیار هم همین صمیمیت را کلماتت باشد.
فیلم عجیب تر از بهشت را بهت توصیه میکنم. برای جیم جار موشه
پاسخ فر ناز : سلام
از بابت نقدت باید بگم که چون بیشتر حالت روزنویس داره متنهام و ادبی نمینویسم اینطور نوشتن رو تمرین نکردم و نمیدونم اصلا به فضای وبلاگ میخوره یا نه. بهش فک میکنم شاید هم گزینه ی بدی نباشه.
در مورد جارموش. من یه فیلم ازش دیدم به اسم گلهای پژمرده. یا من نفهمیدم یا فیلم همین بود! نمیدونم یه مدل عجیبی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر