سه شنبه 4 اسفند 1394  03:57 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

دومین کتاب هم تمام شد. این کتاب هدیه ای بود از یک دوست همنام. قرار بود اسمهایمان را بنویسیم و هر کس یک کاغذ بردارد. اسم هرکس که درآمد دم عیدی برای هم کادو بخریم. ایده ی جالبی بود. در واقع اسم پست معنی همین کار بود. یعنی بابا نوئل مخفی. بخشهایی از کتاب را که خیلی دوست داشتم اینجا مینویسم.

از همان راهی که آمدی، برگرد. فرشته نوبخت، نشر چشمه.
(شیوا)
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد. این بزرگترین دروغی بود که یک بعد از ظهر که حالم از همه ی دنیا بهم می خورد و داشتم از فشار همه چیز خفه میشدم به خودم گفتم. بعد آن را گوشه ی روزنامه ی آن روز، بالای تیتر یک صفحه اول نوشتم و بعد هم باورم شد. چون دوست داشتم جوری زندگی کنم که دلم می خواهد.

(سیامک- برادر سعید)
سعیدو کرد وصی تا به همه نشون بده که میتونه. وصیت کرد نمازای قضاشو هم اون بخونه تا بگه چقد آرزو داشته پسر بزرگش آدم باشه. سعیدم رگ خوابشو پیدا کرده بود. اصن این پسر از اولم مخش خوب کار میکرد. با دست و صورت خیس از وضو، تسبیح بابائه رو میگرفت و اقامه میبست. میدونست داره نگاش میکنه. پسر کوچیکه رو. رضوانو، به خاطر اینکه دهن بابا و آنا رو ببنده، گرفت. عروسیش با رضوان مثه باقی کاراش شیره مالی بود. هفت که تموم شد دیگه ندیدم دست و صورتش خیس باشه. تسبیح بابائه هم گم و گور شد. سیم ثانیه رضوانو طلاق داد... لعنت! حالا هم گمانم رفته رو مخ شیوا. خیالات برش داشته.

(سعید)
یادم هست وقتی رضوان از من میخواست بگویم چه قدر دوستش دارم، زبانم به دروغ نمیچرخید. نه اینکه دروغ گفتن بلد نباشم. دستم را روی موهای بلند خرماییش میکشیدم و در سکوت نگاهش میکردم. چشمهای سبز و روشنی داشت که خیلی وقت بود هیچ احساسی را در من بیدار نمیکرد؛ همان چشمها که دهانم را در برابر اصرار و پافشاری پدر و آنا به ازدواج با رضوان بست. آنها مثل همه ی همنسلانشان به عشق بعد از ازدواج معتقد بودند. و حتما برای رضوان هم همین کافی بود که خیال کند دوستش دارم و غرور مردانه ام اجازه ی ابراز عشق نمیدهد. نمیدانم کدام احمقی این باور را در سر زنهای ما فرو کرده که گفتن دوستت دارم سختترین کار عالم برای مرد است. بیچاره رضوان. نمیداست من در در زندگیم هزاران بار این جمله را به زنهایی که دوستشان داشته ام و نداشته م، گفته ام. با حرارت و از ته قلب حتی، و هر بار هم با این تصور که هیچ کسی را تا این حد دوست نداشته ام.



پ.ن 1: هشت مارسه. روز زن. به قول دوستی، به امید روزی که زن بودن انقدر عادی باشه که دیگه روز زن و مرد و ... معنی نداشته باشه.


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر