دوشنبه 16 فروردین 1395  10:27 ب.ظ
توسط: فر ناز

متولد شدم. در یک روز زیبای ماه آوریل. متولد شدم در یک روز آفتابی فروردین. 
دو سال پیش بود. حال و هوام مثل همین روزا بود. یه حالی بودم که دلم میخواست حرفهای دلمو جایی بزنم. یک گوش شنوا میخواستم برای شنیدن حرفها و درد دلها. تکه کاغذی برای نوشتن خاطرات و چه جایی بهتر از وبلاگ. این بود که فردای تولد بیست و چهار سالگیم اینجا رو درست کردم.
واسه همینم تولد خودمو وبلاگ با یه روز فاصلس. من بیست و شش ساله میشم وبلاگم دو ساله. در این دو سال چه روزهایی داشتیم با هم. چه فراز و نشیبهایی. عین این زوجهایی که دست تو دست هم بهم نگاه میکنن و با افتخار از پشتکارشون توی رابطه حرف میزنن حالا منم به وبلاگ نگا میکنم، به آرشیوم و چیزای دیگه ی اینجا و یه حال خوبی میشم. فکر میکنم یکی از کارهای خوب این دو سال اخیر همین بوده. 
دستم به نوشتن نمیره.
پ.ن 1: دیشب برادر زاده ی کوچولوم اومده بود مثلا تولد عمش. وای یاد گرفته که تازه دست بزنه بعد انقد بانمک دست میزنه که نگو. الان فکرشو میکنم دلم ضعف میره. خدا رو شکر که این بچه هس. واقعن هر وخت میاد و میره حال و هوای منو یه چند ساعتی کاملا عوض میکنه. 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 16 فروردین 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر