جمعه 3 اردیبهشت 1395  03:23 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

از پریدن که حرف میزنم از چه چیزی دقیقن حرف میزنم؟
از تجربه های جدید. از رها شدن از این زندگی یکنواخت. به نظر ساده میاد. انگار فقط قراره بالهاتو باز کنی و بپری. اما ماجرا ازینجا شروع نمیشه. باید یه فلاش بک زد به عقب. به اینکه تو قلبت و تو مغزت چی میگذره. اینکه آیا از ته دل میخای بپری یا فقط داری اداشو درمیاری؟ ادای اینکه میخای و نمیشه؟ آدم اگر واقعن چیزی رو بخاد میره سمتش و به دستش میاره. البته دلایلی هم ممکنه این وسط باشه که این نرسیدنو توجیه کنه مثل اینکه یه مدت تو حاشیه امنت بودی و حالا دیگه به این راحتیها نمیتونی ازش دست بکشی. اما این تنها راهته. دیگه چاره ای نداری. 
حالا رسیدم به اینکه انگار ته ته قلبم خودمو همینجوری نصور میکنم و از زندگیم همینی که هستمو میخام. نه اینکه الان بد باشه. نه. مساله اینجاست که من خیلی آدم پر توقعیم. از زندگیم. از آدمای اطرافم. تقریبا از همه چی و از همه کس. اما ته دلم چی میخام؟ با همه ی این تئوریها که میخام فلان چیز تغییر کنه، که یه رابطه ی خوب داشته باشم، یه کار خوب و هزاران چیز دیگه ته اینا چیه؟ تهش میرسه به اینکه حتی دلم نمیخاد جای لیوانم رو از روی میز تغییر بدم. اینکه اصلا من تنهاییمو دوست دارم و به جز موارد معدودی که یک دوست مزدوج و خوشحال میبینم واقعا احساس بدی ندارم. به اینکه الان نشستم تو خونه پامو انداختم رو پام و صبح به صبح با خیال راحت تصمیم میگیرم ناهار چی درست کنم. یه جور متضادی شدم. یه چیزهایی رو میخام اما الان با نداشتنشونم شادم و راحت. انقدر که بعضی وقتها فکر میکنم اصلا واسه چی برم دنبالش:|
باید بترسم برای قلبم؟ یعنی دارم میمیرم؟ یا این یه پروسه ی طبیعیه؟ اینم یکی دیگه از کارای محیر العقولیه که فقط زنا بلدن انجام بدن؟ نمیدونم. اهمیتی هم نداره. اما وجه دیگه ای از خودمو پیدا کردم. اینکه جنگیدن منو خسته میکنه. از پا به پای مردا جنگیدن خسته میشم. فکر میکنم توی کار هم باید همینو تو ذهنم داشته باشم. تنبلی نیستا. فقط یه جوری حال کردن با شرایطه بدون اینکه بخام شق القمر کنم. شاید بهتر باشه بگم سازگاری. آره این بهتره.
با همه ی سازگار شدنم، با همه ی آرامشم ته دلم باز حس میکنم ارضا نمیشم و یه خورده بیشتر میخام. اینجاس که فکر میکنم فقط فرسادن رزومه واسه شرکتا کافی نیست و خودم پا میشم و میرم خودمو معرفی میکنم. فکر میکنم میبینم فلان جا شاید به فلان پسر بی محلی کردم این دفعه رو من پیگیر باشم. همیشه که اون نباید بیاد جلو. اینطوری میشه که میبینم کم کم انگار چیزی در من بیدار میشه. این یکی زیاده خواهه. این فرناز همیشگیه. منتظر فرصته تا بالا بیاد. داشته خودشو آماده ی شرایط میکرده و الان وقتشه.
دوست دارم متعادل باشم. اگر بشه اینجوری تعریفش کرد. میخام راحتتر بگیرم. بگذرم. زندگیمو شاد بگذرونم. توقع زیادی نیست به خدا.

پ.ن 1: یه چیزی رو در مورد رابطه فهمیدم. اونم اینه که من خیلی نیاز به تنهایی دارم. به خصوص در اوج و شروع رابطه این مساله یه دفه خودشو نشون میده. اما نباید طرف مقابل فکر کنه که من دارم بازی میکنم یا میخام خودمو بکشم کنار. باید دید که برای او هم همین تایم تنهایی مفهوم داره؟ آیا میتونه بپذیره این قضیه رو؟ مدل تنهایی اون چیه؟ یا شایدم اصلا اینجوری باهاش برخورد نکنه و اتفاقن بخاد خودشو بین دوستا و خانواده سرگرم کنه. اینم معیار مهمیه. شما هم به تنها موندن نیاز دارین برای سرحال اومدن؟ برای فکر کردن؟ میدونم که فقط من نیستم که اینجوری فکر میکنم. حتما یه درونگرای دیگه ای هم اون بیرون هست که این تنهایی براش مسالس :)

* تیتر برمیگرده به یه کالکشن آهنگ به اینا گوش بدین: 


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
مریم
جمعه 3 اردیبهشت 1395 07:31 ب.ظ
سلام وبلاگ خوبی داری . اگر ماشین داری به سایت ما سری بزن ما تولید کننده کیسه زباله خودرو هستیم . ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر