1.
بالاخره بعد از گذشت این چند روز و وصل شدن دوباره اینترنت کم کم داریم سعی میکنیم که برگردیم به اوضاع قبلی. هر چند زندگی هیچوقت کنترل زد نداره و برگشت معنیش اصلا این نیست که شما اتفاقات رو فراموش میکنین یا شرایط دقیقا همونی میشه که در ابتدا بود اما تلاشهایی هرچند مذبوحانه برای بازسازی انجام میشه. و خب اسمش روشه: تلاش مذبوحانه. یه جورایی داری جون میکنی و اون کارو انجام میدی. حساب نیست. شما تلاشتو بکن ولی اتفاق خاصی هم نخواهد افتاد. فقط، باری به هر جهت، حالا یک کاری کردی دیگه.

2.
این یک هفته قطعی اینترنت همزمان شد با آنفلوانزا گرفتن من. توفیقی اجباری که اصلا نتونستم پامو از خونه بذارم بیرون. یکجوری تب داشتم و بعد لرز میکردم که فکر میکردم ممکنه اصلا این تب لعنتی قطع شه؟ 2 درجه تب  داشتم و تا از زمان قرص خوردنم میگذشت دوباره تب برمیگشت سر جای اولش. حدودا 3-4 روز اول همین داستان بود. تازه استخون درد وحشتناک و چشم درد هم بود که در نوع خودش بی نظیر بود. کلافه شدم. از دست خودم. از مریضی بی موقع و از اینکه اصلا از شدت آبریزش نمیتونم حتی یه متن کوتاهو بخونم. رو آورده بودم به پادکست و تا جایی که قبل از قطعی اینترنت تونسته بودم چیزی رو دانلود کنم گوش دادم. به معنی واقعی احساس قطعی ارتباط با دنیای بیرون رو داشتم. من با همه مثبت بودن و انرژی مثبت و اعتقاداتی که به اینجور چیزها دارم اما حقیقتش خیلی غمگینم. انگار زیر اون ظاهر مثبت و خوش بینم یه آدم دیگست که اتفاقا غمگینه و امید زیادی به بهبود نداره. این خود واقعی منه که طی این چند روز خیلی هم بالا اومده. لعنتی پایین برو هم نیست که نیست. نشسته و صاف تو چشمام نگاه میکنه. دنبال اینه که من یه توجیهی باز بیارم. بهش بگم ببین عزیزم! چیزی نیست که حل میشه. این روزام میگذره. یه روز خوب میاد که آفتاب تو آسمون بدرخشه و من و تو هم اینطور گلاویز هم نشیم. اما خب من هم چیزی نمیبینم که بخوام براش توجیه کنم. حقیقتش سکوت کردم و دارم تو چشم خود غمگینم نگاه میکنم. دست میزارم روی شونه خودم. دارم انگار به خودم تسلی میدم  به خودم هم حق میدم بابت این حجم از سیاهی و افسردگی.

3. 
کارها که خوابیده. خیلی وقته خوابیده. یه موقعیت شغلی هم که پیدا کردم بیگاری محض بود. انگار با پتک و چکش زده بودن تو سرم. خدا رو شکر که عقلی کردم و نرفتم. باورشم برام سخته که چه طور میخواستم تو شرایط پر استرس و پر تنش اونجا کار کنم. تنها چیزی که یه خورده ناراحتم میکنه از بابت نرفتن به اون شرکت یه پسره بود که متین و دلنشین به نظر میومد. چه کنم؟ نشد دیگه. قسمت نبود.

4.
یه شعله لرزونی از امید در دلم دارم. با چنگ و دندون تا اینجا نگهش داشتم. گرمی زندگیم به همینه. به داشتن خوشیهای کوچیک. به شکرگزاری بابت یکسری چیزا که تو زندگی همگیمون هست ولی خب واقعا بودنش نعمته. زمستونو اینجوری سرمیکنم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 10 آذر 1398
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو