جمعه 16 مهر 1395  03:03 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

تو فازی هستم که تقریبا هیچیش معلوم نیست. نه کار، نه درس و نه رابطه. خب درس که بالطبع چون تازه تموم کردم به این زودی ها به فکر ادامش نمیفتم اما همین الان هم یه گوشه مغزم بهش فکر میکنه. که اینجا درس بخونم؟ برم؟ چه کنم؟ کارمم که عالی. از کجاش بگم؟ نه که بد بگذره بهم. نه. خدا رو شکر محیط کارمو دوست دارم و از اول هم به کسی رو ندادم که بخواد از اخلاقم سو استفاده کنه. اما با این همه حس میکنم کاریه که اول آخرش باید ازش دست بکشم. جای موندن نیست. فکر نمیکنم بتونم اینجا رشد کنم. برای دست گرمی خوبه اما نمیتونم روی آیندش خیلی حساب باز کنم. خلاصه این که این چند وقت اخیز قیافم شده عین علامت سوال. هی از خودم سوال میپرسم. مثلا اینکه چه چیزی خوشحالم میکنه از صمیم قلب؟ چی کار کنم رضایت بیشتری دارم؟ توی این رشته ادامه بدم یا برم یه چیز دیگه بخونم؟
مشکلی با سوال ندارم. اتفاقن من خودم از بچگی خدای سوال پرسیدن بودم و همیشه معلمها رو کلافه میکردم. مسئله اینجاست که فکر میکردم دیگه باید برام همه چیز روشن شده باشه. اما بر عکس. با اینکه سنم بیشتر شده انگار همونقدر هم شک و شبهه ها هم با من بزرگتر شدن. مثلا دارم به این فکر میکنم که رشته ی من با اینکه خیلی قشنک بود اما در واقعیت خیلی کاربردی نیست. شاید بهتر بود یه درس دیگه میخوندم. یا اینکه چرا زودتر به مهاجرت فکر نکردم و هزار تا چیز دیگه. نمیخوام و البته هم نمیتونم از نطفه این قضیه رو خفه کنم. چون مطمینم که اگر این کارو بکنم دفعه ی بعدی که این موج سوالات برمیگرده مهیبتره و فشار بیشتری بهم میاره. فقط امیدوارم بتونم راه حل خوبی براش پیدا کنم. یه چیزی که واقعن آرومم کنه. دنبال یه نشونه ام که راهو به من نشون بده.


نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  08:19 ب.ظ
توسط: فر ناز

 

باید یادم بمونه. فقط سر کار هم نه. تو روابط روزمره هم خیلی مهمه.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  08:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

- با ترزا ماندن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست. زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست. طرحی بدون تصویر است.

بار هستی- میلان کوندرا- پرویز همایون پور


نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  12:53 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ماجرا مال چند هفته پیشه. از کلاس داشتم برمیگشتم خونه. نمیدونم چه چیزی بود کلن از صبح خیلی شارژ بودم. بهترین روپوشمو پوشیده بودم. با آرایش( که تقریبا هیچوقت نمیکنم ) داشتم برمیگشتم. همینجور سلانه سلانه میومدم. که از کنار یه پسره رد شدم . بعد داشتم فکر میکردم وای چه عطری. چه تیپی. پسرا چه با سلیقه شدن  اصن تو حال خودم نبودم داشتم همینجور میرفتم به یه چار راه میرسیدم قبل از اینکه تقاطعو رد کنم دیدم یکی میدوه دنبالم هی میگه خانم خانم. وایسادم دیدم خود پسرس داره صدا میکنه. اومد و یه سلام علیکی کرد و خیلی زیبا درومد گفت که میخواستم آشنا بشیم و ازین حرفا. به خدا من پسر خوبیم. خیلی سعی کردم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. بعد من داشتم فکر میکردم واقعن چن درصد احتمال داره از تو یه همچین چیزی آدم درست حسابی دربیاد؟!  دیدم بیشتر واسش شوخیه. با اینکه ازش خوشم میومد اما اون وضعیت ساعت 9 شب اصن دیگه دلم نمیخواست حرفی بینمون رد و بدل شه. یا بخواد به خودش جرات اینو بده که حرف دیگه ای بزنه. گفتم نمیتونم و اومدم.ولی ته دلم یه چیزو خیلی بهش اعتقاد دارم و اونم اینه که اگر واقعن قسمت باشه حتمن دوباره یه جور دیگه سر راه من قرار میگیره. فقط این دفعه امیدوارم یه جای درست و حسابی و عین آدمیزاد 

پ.ن 1: شما باشین تو اینجور موقعیتها چیکار میکنین؟  


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
  • برچسب ها:to be continued ،
نظرات()