شنبه 29 آبان 1395  06:37 ب.ظ
توسط: فر ناز

داشتم لینکدونی رو بالا پایین میکردم که رسیدم به این مطلب از سورمه. خیلی خوب و رسا حرف رو رسونده بود. فکر کردم دیدم چقدر در مورد اینجور چیزا این چند وقت حرف میزنم و میشنوم. در مورد حقوق اولیه خودمون به عنوان یک زن. میدونم که خیلی جاها فقط در حده حرفه و هیچ عملی درش نیست. فقط حالت تو بوق و کرنا کردن رو داره و همین هم باعث میشه که فقط یه جو الکی ایجاد بشه و نه هیچ چیز بیشتر. به اینکه چقدر خود ما زنها به خودمون بد میکنیم. در حق زنهای دیگه بد میکنیم. به عبارتی رحم به همجنس خودمون نداریم.
یک دوستی دارم که خواهرش بعد از 10-12 سال ازدواج داره با یه بچه 9 ساله طلاق میگیره. اینطور که از تعریف و تحسینهای این دوست شنیدم گویا خیلی هم خانم هنرمندیه. تا الان سعی کرده تحمل کنه ولی دیگه بیشتر از این دلیلی برای این قضیه نمیبینه. حالا ما توی هیر و ویر بحث این بودیم که بنده خدا چقدر این روزاش سخت داره میگذره دوست من درومده میگه " هر دختری با کلی آرزو و امید میره خونه شوهر نباید اینجور چیزا واسش پیش بیاد" اون موقع جوابی بهش ندادم حتی فکر کردم خوب حق داره. چقدر فکرای مثبت قبل از ازدواج داشته و حالا به کجا رسیده. اما یه خورده که گذشت پیش خودم گفتم چرا باید با آرزو امید بره شوهر کنه؟ مگه پسره غول چراغ جادو بوده و قرار بوده آرزوهای تو رو برآورده کنه؟ ما خودمون رو در یک محیط بسته ای قرار دادیم و یک قفس درست کردیم و حالا میخوایم با رفتن تو اون قفس یه دفعه معجزه اتفاق بیفته. 
خب معلومه چیزی اتفاق نمیفته. حتی خیلی وقتها شرایط زندگی از خونه پدرش هم بدتره. چون باید با کم و زیاد زندگی اون پسر بسازه. این ماهایم که از بچگی تو مغزمون کردن خوشبختی یعنی ازدواج. خوشبختی یعنی فقط شوهر کنی و هیچ. به همین خاطر هم برای خیلی از زنهای سن بالا و حتی دخترهای جوونی که اونها هم با همین الگو بالا اومدن درس خوندن و به دنبالش کار کردن یک امتیاز نیست. توانمندی نیست. عزت نفسشون خلاصه میشه در ازدواج. بدا به حال زمانی که همون هم بد از آب در بیاد.
میدونین چه تحولی ایجاد میشد اگر یک نسل از مادرها به دختراشون یاد میدادن که خوشبختی یعنی زمانی که دلت خوش باشه و حالت خوب باشه. یعنی برای دل خودت کار کنی. یعنی خودتو بیشتر دوست داشته باشی نه اینکه از ترس خاله خانباجی های فامیل بری با اولین کسی که سر راهت دیدی ازدواج کنی. میدونین چه قدر اعتماد به نفسمون بالا میرفت اگر در کنار یک مادر پدرها هم همین اعتقادو داشتن؟ که دختر سر بار نیست و هر وقت زمانش رسید خونه رو ترک میکنه؟


نظرات()   
   
جمعه 14 آبان 1395  09:51 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

یکی از لذتهای کوچیک این روزهام اینه که میرسم کتابای مورد علاقمو بخونم. انگار که فقط یه مهلت کوتاهی برای خوندن داشته باشم حالا که حس و حالم برگشته فقط میخوام بخونم. نان استاپ. خیلی خوشحالم که تونستم "ریشه ها" رو بخونم. قبلا در موردش شنیده بودم اما اصولا سمت کتابهایی با این سبک و سیاق نمیرم. شاید چون خیلی دردنکن. و اینجور غم و غصه ها آدم رو فلج میکنه. به خصوص اگر حجمش هم 700 صفحه باشه. اما به قدری زیبا داستان رو تعریف میکنه که دلت نمیخواد کتابو بزاری زمین به خودت میای و میبینی یه 60-70 صفحه ای خوندی.
تم داستان زندگی سیاهپوستهای آمریکاست. ماجرا از اینجا شروع میشه که یک سیاهپوست به دنبال اصل و نسب خودش میره و میفهمه که چه اتفاقاتی افتاده تا اینا به آمریکا رسیدن. من قبلتر چند تا فیلم دیده بودم در این مورد. مثل 12 سال بردگی یا جنگو. اما این واقعا یه چیز دیگه بود. ترجمه ی خیلی خوبی داشت و تونسته بود به خوبی حسو منتقل کنه. تنها ایرادی که میتونم بهش بگیرم اینه که بعضی قسمتای داستان الکی کش اومده بود و در عوض از روی یه سری چیزها خیلی سریع رد شده بود و خوب نرسیده بود بهش بپردازه. همین. بقیش خوب بود. در حدی نبود که خط اصلی داستانو زیر سوال ببره. بهتون توصیه میکنم بخونیدش. و به رسم معمول این هم یه جمله زیبا از کتاب:

" هرگز کاملا دشمن خود را محاصره نکنید. راه فرار را برایش باز بگذارید. چون اگر به دام بیفتد، نومید می شود و سختتر می جنگد. "


نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  09:42 ب.ظ
توسط: فر ناز

چشمهایمان را ببندیم. به هر چه سیاهیست. به تمام تاریکیها. برگردیم به درون. برگردیم به باغ رمز آلود و زیبایی که درون همه ی ماست. آرام بگیریم. دست بکشیم از این جنگها. از این رقابتها. دوست بداریم. محبت کنیم آن هم بی توقع. کمک کنیم باز هم بی توقع. از کی همه چیز انقدر سخت شد؟ از کدام راه اشتباه آمدیم؟ 
دوست دارم دکمه ای برای مغزم تعریف کنم که به محض روشن شدن مغزم از کار بیفتد. دیگر تمام فکرها و خیالهای مسخره تمام شود. چه می شد که دیگر دغدغه جلسه نباشد. کار نباشد. دغدغه ام خوب بودن حال خودم بود. فقط و فقط خودم. خودم که خوب باشم به اطرافیانم هم بهتر محبت می کنم. 
دوست دارم زمان متوقف می شد و من تا ابد در سکوت فرو می رفتم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 2 آبان 1395  11:50 ب.ظ
توسط: فر ناز

خیلی دلم میخواد بنویسم. ولی نمیدونم از کجا. یا از چی. چون اصولن اینجور چیزا انقدر شخصیه که نمیشه گفت. فقط امیدوارم که راه حلشو پیدا کنم و میدونم که میتونم.
چیزهایی هست که خیلی واضحه. اما ای کاش تجربه نشه. آدم همیشه فکر میکنه اینجور چیزا مال مردمه. مال غریبه هاس. واسه ی ما هیچوقت چنین چیزی اتفاق نمیفته و در عین ناباوری میبینی که شد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()