چهارشنبه 30 فروردین 1396  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما با خبر نشود.
آدمها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش.


عباس معروفی- سال بلوا


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
جمعه 18 فروردین 1396  10:16 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

اون روزی که الکی الکی این وبلاگو زدم فکر نمیکردم بخوام جدی دنبالش کنم. که بخوام تولد 3 سالگیشو بگیرم. 17 فروردین 93 بود. دقیقن یه روز بعد از تولد خودم. اصن حال خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. به خاطر دو دوتا چهارتایی که آدم دور و برای گذر یک سال دیگه از عمرش میکنه یا چیز دیگه... اما هر چی بود دیدم دیگه نمیتونم حرفامو تو خودم نگه دارم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم با بقیه در میون بذارم. و حالا از نتیجش خوشحالم. یه وقتا که میام و مرور میکنم خاطراتمو از خوندن یه سری خاطرات خوشحال میشم و از یادآوری یه سریها هم طبیعتا ناراحت. بازم جای شکرش باقیه که خوشیها، که خاطرات خوب بیشتری این وبلاگ برام ساخته. 
کمتر مینویسم. اما میرم و میام. سر میزنم. اینجا خونمه.


پ.ن: 1- یه موقع هم دوست داشتم یکی نوشته هامو دنبال کنه. نبود. نیست. به جهنم. :)
2- مورد بالایی خیلی عصبی بودا. اصلا حوصله شوخی نداشت.
3- مروح کن دل و جان را.


نظرات()   
   
دوشنبه 14 فروردین 1396  09:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. 
نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. رسمن با کوچکترین ناراحتیو بیماری که پیش میاد کارم ساختست. وقتی  خدا بیامرز مادربزرگمو به یاد میارم میبینم که اون چه دردهایی رو تحمل میکرد و هیچ شکایتی هم نداشت. خیلی مومن بود و معتقد بود یه خدای بزرگی هست که همیشه اونو تو پناه خودش نگه داشته. همین نگهش داشته بود تا روزهای آخر. 
فقط اینو میدونم که بیشتر از هر موقعی احتیاج دارم به یه دست قوی و یه تکیه گاه محکم که خیالمو راحت کنه از همه چیز. از همه کس.
.
.
.
تمرین لبخند بکنین. شده الکی. واقعن حس خوبی داره 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 9 فروردین 1396  11:21 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:آباجان ،
نظرات()