یکشنبه 30 دی 1397  10:00 ب.ظ
توسط: فر ناز

اگر فقط یک چیز باشه که بخام توی این چند روز انقدر تمرین کنم تا ملکه ذهنم شه اون یک چیز همینه: مغز خاموش از نعمتهای یک زندگی شاد و خوشبخته.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 30 دی 1397
نظرات()   
   
جمعه 21 دی 1397  03:21 ب.ظ
توسط: فر ناز

When I sit before you, stranger,
I know how much time you'll need
to burry the distance between us
you are at the peak of your intelligence
and I am at the peak of my banquet
you are deliberating how to begin flirting with me,
and I
under the curtain of my seriousness
am already done devouring you


* متاسفانه اسم شاعر رو یادم نیست. فک کنم لبنانی بود. یک شاعر فمینیست لبنانی.
* کاملا بی ربط به مطلب: خوشحالم به خاطر همه ریسکهایی که کردم. اگرچه که اون نتیجه ای که میخواستم رو نداشت ولی از احساس پوچی و بی عرضگی خیلی بهتره. به خودم مدیون نیستم. صد بار اومدم بنویسم که ازین به بعد عاقلانه تر انتخاب میکنم بعد دیدم اگر عاقلانه انتخاب میکردم همین تجربه رو نداشتم. پس حتما قرار بوده چیزی رو بفهمم. به جای اون حرف به خودم میگم درسته که باید عاقلانه انتخاب کنی ولی نزار انتخابهای عاقلانه روحتو فرسوده کنن. در راه عشق عمل کن. نزار قلبت بپوسه. خوبه که اینا رو یادت باشه و بعدا هم بخونی. اجازه نده که شکستها جلوی تجربه کردنتو بگیره و از طرفی هم دست به انتخابهای احمقانه نزن که روح و جسمتو خسته کنی. به خودم میگم اشکال نداره اگر یک مدت احساس بی انگیزگی و کم انرژی بودن میکنی، کاملا طبیعیه! ما نمیتونیم همیشه شاد و خوشحال باشیم. شادی انتخابیه که هر روز برای زندگیمون میگیریم و دقیقا از جایی که انتخابش نکنیم غصه ها به سمتمون حمله ور میشن. خوشحالم که تصمیم به این مهمی رو نذاشتم کس دیگه ای برام بگیره و از طرفی وقتی فهمیدم دارم اشتباه میکنم مسئول اشتباهم بودم. اما یه جاهایی ته قلبم همیشه ناراضیه لعنتی. هیچ کاری هم نمیشه کرد. اتفاقن وقتی تلاش کنم صداش خفه شه بدتر صداشو روم بلند میکنه :)))
* اینجور چیزا از باورهای غلط و اشتباه خودم شروع میشه متاسفانه. که میگم اگر بیشتر محبت کنم بیشتر محبت میبینم اما هزار بار این کارو کردم و نتیجه نامطلوبشم دیدم. یا طرف میفهمه و تو رودرواستی محبت میکنه یا کلا با همون که داشته میرفته به رفتنش ادامه میده. بعد چی میشه؟ هیچی احساس تنهایی که داشتم دو برابر میشه و بهش یک حس اینکه من براش هیچ ارزشی نداشتم اضافه میشه. خیلی تلخ و سیاه میشم. عین زهر مار. خودمو دوست ندارم اینجوری. دفعات بعدی که چنین شرایطی پیش بیاد بهتره یکمی با احتیاط محبت کنم و مهربونیمو توی یه طبق پیشکش نکنم. ببینم طرف مقابلم هم همین کارا رو میکنه؟ یا فقط منم؟ اینجور چیزا ممکنه خیلی طول بکشه تا تغییر کنه ولی خب نشدنی نیست. میبینم اون روزی رو که به ناراحتیای الانم میخندم.




  • آخرین ویرایش:جمعه 21 دی 1397
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 دی 1397  06:39 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

آخه چرا این انقدر گوگولیه 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 دی 1397
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 دی 1397  06:22 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

واقعا امسال برای من داره انقدر زود میگذره یا بقیه هم همین حسو دارن؟ اصلا انگار نه انگار همین چند روز پیش بود که داشتیم آماده میشدیم برای سال نو. حالا در کمتر از 3 ماه دیگه 98 داره میاد به استقبالمون. من اصولا خیلی زمستونو دوست ندارم. نمیدونم به خاطر روزهای کوتاهشه، هوای ابری و آلوده یا هزار تا چیز دیگه که این فصل داره و روی مخه، اما اگر یک چیز باشه که دوسش دارم همین حس خوب انتظار برای بهاره. یه قندی ته دلم آب میشه وقتی فکر میکنم از اینجا به بعد روزها طولانی تر میشن، آفتاب بیشتر میشه و من میتونم دوباره کلی گلدون خوشگل شمعدونی بخرم. 


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic