تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب بهمن 1397
سه شنبه 30 بهمن 1397  07:38 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

چه باران معطری!
چه گیسوان پرپشتی!
ببافمش؟
خیالباف خوبی هستم آ
--

صدای بی آسمانم را
صدای بی پنجره ام را
زنجره
پاسخ می دهد
شب را می فهمم
--

باران گفت:
نمی بوسمت
سرما میخوری
--

صدایت را می برم
تا دوستت دارم را
در راه
برایم تکرار کند
--

گوش تلفن کر
دوستت دارم را
امشب 
در گوش خودت خواهم گفت
---

تمام این شعرها از محمدعلی بهمنی نازنینه. خیلی لطیف و عاشقانست. دوسش دارم.


نظرات()   
   
دوشنبه 29 بهمن 1397  10:04 ب.ظ
نوع مطلب: (خسته طور ،) توسط: فر ناز

به بغضی که گاه و بیگاه، سر کار، توی راه، توی خونه، موقعی که داری میخوابی، موقعی که داری پا میشی، حتی موقعی که خودتم حوصله خودتو نداری زل میزنه تو چشماتو بهت میخنده چی میگن؟ بعد فکر میکنم اهمیتی نداره اسمش چیه، شما صداش کنه بنفشه، پری، اکبر آقا بقال. هر چی که هست چیز بدیه. خیلی بد. لامصب انصاف نداره. دین و ایمون نداره. کار و زندگیشو ول کرده یه مدته چسبیده و خر منو گرفته. انگار نه انگار من واسه خودم زندگی دارم. هر چند اکثر اوقات این دوستمون برندست و منم که با اشکام تنها میمونم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397
نظرات()   
   
شنبه 20 بهمن 1397  09:13 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

این خاصیت زمانه که وقتی یک دوره ای میگذره و گرد فراموشی روی چیزی میشینه، آدم میتونه در مورد اتفاقات گذشته با منطق و عقل بیشتری حرف بزنه. انگار نه انگار که یک موقعی خودت وسط اون بر و بیا بودی و داشتی جون میکندی. فقط نمیدونم چرا وقتی وسط گودی و دست به گریبون همچین حسی نداری. انگار اون موقع این قضیه اهمیت نداره. به اصطلاح گرمی. میخوای دست رو ببری.شاید ته تهش اصلا این بردن به نفعت هم نباشه اما اونجا قضیه حیثیتیه. میخوای خودتو نشون بدی. بعد زمان میگذره. یک هفته، یک ماه، ده سال. یه روز که بازی زندگی تو رو به یاد روزگار گذشتت میندازه میبینی ای دل غافل یه مدت عجیب درگیر فلان چیز بودم که نه تنها در دراز مدت اثری نداشت که حتی اگه حالا یکم اینور اونورم میشد خیلی مهمم نبود. بعله. این گونست که ایام شباب و در کل دوراون خوشمونو حروم میکنیم بابت چیزای بیخود.


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 بهمن 1397
نظرات()