شنبه 18 اسفند 1397  10:06 ب.ظ
توسط: فر ناز

موهامو یه لایت خیلی لطیف و کمرنگی کردم. خیلی بهم میاد. نشستم جلوی آینه هی به خودم نگا میکنم و واسه خودم بوس میفرستم 


نظرات()   
   
شنبه 18 اسفند 1397  11:41 ق.ظ
توسط: فر ناز

فکر میکنی هرچی بیشتر تو خودت فرو بری بیشتر بهت توجه میشه؟
بهت گفتن اگه درهای بیشتری به روی بقیه ببندی اونا اصرار بیشتری میکنن که باهات رابطشونو ادامه بدن؟
متاسفانه اینا همش دروغه عزیزم. کسی وقت برای باز کردن قلبت و پیدا کردن چیزی که زیر هزار خروار پستو قایم کردی نداره. وقتی خودت نخای هیچ اتفاقی نمیفته. میتونم این اطمینانو بهت بدم.


نظرات()   
   
جمعه 17 اسفند 1397  10:21 ب.ظ
نوع مطلب: (عمه خانم ،) توسط: فر ناز

بهش میگم بیا بریم ناهار بخوریم. میگه من خوردم تو بخور. میگم آخه اینجا نشستی وسط زندگی من، بعد من پا شم برم ناهار بخورم؟ میگه عمه فرناز قول میدم به هیچی دست نزنم، منتظرت میشینم! آخه من نمیرم براش؟ والا دلم ضعف رفت.


نظرات()   
   
پنجشنبه 16 اسفند 1397  11:43 ب.ظ
توسط: فر ناز

سالها بعد هم را یافتیم،
اما تو چشمی برای دیدن من نداشتی
و من هم گوشی برای شنیدن صدایت.
از کنار هم گذشتیم بی آنکه دیداری تازه کنیم.


نظرات()   
   
چهارشنبه 15 اسفند 1397  10:53 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

چی تو مغز من کردن که هیچ آرامشی ندارم؟ فکر کنم چوب کمالگراییمو میخورم. هی بیشتر، هی بیشتر! به چیزی قانع و راضی نیستم. حالا تصور کن که با این شرایط تو یه موقعیت کاری گندی گیر افتادم. و هرچی میگذره بیشتر به وصله ناجور بودن خودم پی میبرم. بیشتر میفهمم که وقتی تو کار همه رقیبن و منفعت طلب چقدر زندگی به کام همه زهرمار میشه. فکر میکردم ما با هم دوستیم، نه همکار. فکر میکردم از همه چیز زندگیمون میگیم و وقتی فهیمدم که فقط بعضی چیزاشو تازه اونم بی اهمیتاشو میگیم خب ناراحت شدم. بعد دیدم که تازه دروغهایی هم میگیم که چهره خوب و خوشایندی داشته باشیم و مثلا توی جمع پذیرفته بشیم. 
دوباره به صرافت افتادم که دنبال کار بگردم و باز هم داستان من و رزومه نوشتن و ازین شرکت به اون شرکت شروع میشه. تازه امروز رسیدم یه رزومه بنویسم. باید هلم بدن به سمت جلو. میترسم. نمیدونم از چی ولی میترسم. عادت کردم به گند و گوهههه همین دفتر و کندن برام سخته. دلم میخاد یه جا پا بگیرم. همین تیر خرداد بود که باز خیلی ناراحت بودم و رفتم یه جا و همزمان با همین دفتر خودمون اونجا هم کار میکردم اما اون از اینم بدتر بود. دو سوم حقوق اینجا، کار دو برابر و سیستم و کامپیوتر داغون در حدی که یا خونه کار کن یا لپتاپتو بیار. روزی که با رییس رفتم صحبت کنم خیلی سخت حرف زدم. احساس میکردم هر آن ممکنه قلبم وایسته. شمرده شمرده حرف میزدم که نکنه حرفی از دهنم بپره. بعدشم که صحبتای رییس محترمو شنیدم متوجه شدم من چینی حرف زدم و ایشون فقط به زبان سواحیلی که بخشهایی از آفریقا صحبت میشه تسلط دارن. در این حد نفهم!
لعنتی شرکتای مشاور فقط تخصصشون بهره کشیه. معماری, شهرسازی، عمران و ... هیچ فرقی نداره. وقتی شرکت خصوصیه میخاد براش 3 برابر درآمدت ارزش مالی تولید کنی. فکر میکنن با ماشین طرفن و دگمه ی روشن و خاموشتم باید دست آقای رییس باشه. که هر وقت خواست روشن کنه و هر وقت خواست خاموش. و من با این مدل کار کردن مشکل دارم. احساس خفقان، احساس خفگی بهم دست میده. فکر میکنم رسیدم به ته خط. دووم نمیارم توشون. خدا کنه بتونم یه جای خوب پیدا کنم. دیگه خسته شدم ازین وضع.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 15 اسفند 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 14 اسفند 1397  11:41 ب.ظ
نوع مطلب: (خسته طور ،) توسط: فر ناز

با یک حصار شیشه ای خودم رو از بقیه جدا میکنم. میخندم اما از درون گریه میکنم. قلبمو توی دستم میگیرم و ترجیح میدم مسیرمو ادامه بدم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 14 اسفند 1397
نظرات()   
   
یکشنبه 12 اسفند 1397  11:31 ب.ظ
توسط: فر ناز

یه تصمیم بزرگ گرفتم برای خودم و بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم امروز بالاخره تونستم عملیش کنم. خوشحالم و به نتیجه امیدوار 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 12 اسفند 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 6 اسفند 1397  09:49 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

اینجا برام مثل دفتر خاطراتم میمونه از دو جهت. یکی اینکه خودم حس خیلی خوبی دارم که اون چیزی رو که درونم میگذره به اشتراک بگذارم و بنویسم و دیگه اینکه خیلی وقتها احساس میکنم با ابرازش به خودم این فرصت رو میدم که مطالبی رو که خیلی وقتها درون خودم نگه داشتم حالا میتونم بیانش کنم. از حق نگذریم که دوست داشتم خیلی بیشتر از اینها خونده بشم و فیدبک بگیرم. اما چه میشه کرد که زمونه، زمونه وبلاگ نویسی نیست و بعضی وقتها حس پیرمردی رو دارم که حالا در روزگار پیری عشق جوونی به سرش زده.
ازونجایی که میدونم تقریبا کسی اینجا رو نمیخونه دوست دارم یه مونولوگ خیلی عالی از یه فیلم فرانسوی که جدیدا هم دیدمش بذارم و خب طبیعتا ترجمشو نمیذارم چون خودم که میدونم چی گفته و نیازی به ترجمه ندارم.  از شوخی گذشته فیلم l'avenir که به فارسی میشه آینده یک فیلم خیلی شسته رفتس از بحران میانسالی و زنی که ازین بحران استفاده میکنه و حتی آخرش این حسو القا میکنه که یک فرصت برای خودش خلق کرده. به شمایی که سلیقه فیلم دیدنتون شبیه منه پیشنهاد میکنم فیلمو ببینین و ازش لذت ببرین. تنها مشکلی که هست اینه که متاسفانه زیرنویس فارسی نداره و مجبورین زیرنویس انگلیسی استفاده کنین.

Voilà ceux que je vois et ceux qui me trouble. Je regarde de tout part et je ne vois pas partout qu'obscurité.  La nature ne m'offre rien qui ne soit matière de doute et d'inquiétude. Si je n'y voyais rien qui marquait une divinité, je me déterminerais à la négative; si je voyais partout les marques d'une créature, je reposerais en paix dans la foi. Mais voyant trop pour nier et trop peu pour m'assurer, je suis en état à pleindre, et oui j'ai souhaité cent fois que, si un Die la soutient, elle le marquait sans équivoque; et que,  si les marques qu'elle en donne sont trompeuses, qu'elle les supprimât tout à fait; qu'elle dit tout ou rien, afin que je visse quel parti je dois suivre. Au lieu qu'en l'état ou je suis, ignorant ce que je suis et ce que je dois faire, je ne connais ni ma condition, ni mon devoir. Mon cour tend tout entier à connaitre ou est le vrai bien, pour le suivre; rien ne me serait trop cher pour l'éternité.



نظرات()   
   
یکشنبه 5 اسفند 1397  10:58 ق.ظ
توسط: فر ناز

پسفردا بعد از مدتها عازم سفرم. سفری که حداقل یک سال منتظرش بودم و اگر شکستگی لعنتی پارسال گریبونمو نمیگرفت تجربش میکردم. خیلی ذوق دارم ازینکه شده حتی برای چند روز از فضای خاکستری و دود گرفته اینجا دور میشم و میتونم یه چند روزی آفتاب رو به معنای واقعی تجربه کنم. مغزم به نور احتیاج داره. میخوام یه تیکه از خورشیدو بچپونم تو کَلَّم. اینطوری حالم بهتره. خیلی بهتر.


نظرات()   
   
شنبه 4 اسفند 1397  10:06 ب.ظ
توسط: فر ناز

نمیدانم داشتن یک رویای مشترک آن هم با این حد جزییات شدنیست یا نه، 
اما اگر راهی شدی برایم نامه بنویس مهربان! که من بی اندازه عاشق نوشتن و خواندنم. 
رویا را هم با هم می سازیم. شانه به شانه و قدم به قدم!


on body and soul


پ.ن: اگر فیلم در جسم و جان رو ندید حتما ببینید که بی نظیره. On body and soul


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 اسفند 1397
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic