فرناز نوشت می نویسم... tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com 2017-06-26T02:47:09+01:00 mihanblog.com میخوام زنده بمونم 2017-06-21T15:21:47+01:00 2017-06-21T15:21:47+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/306 فر ناز وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هو وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.
بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هوای خوب. باد خنک. قشنگ واسه خودم نشستم بستنی خوردم مثل چی. خیلی چسبید. بعد فک میکنی زندگی همشم کثـ.افت نیست. چیزای خوب داره. فقط خوباش کوچیکن باید دنبالشون گشت. اما بداش زیاد و پررنگن لعنتی. نمیدونم شاید من سنسورام از کار افتاده. هی باید چنگ بزنم تو خاطرات، تو هر روز زندگیم، تو همه چیزای کوچولو و محکم نگهشون دارم. هی بگم "ببین چه خوبه سلامتی" یا مثلا " چه خوبه که من کار دارم و تو رشته ی خودم دارم کار میکنم" بعد هی تکرار کنمشون. خوبه ها. فقط بعضی روزا جواب نمیده.
]]>
همون بهتر که... 2017-06-18T18:34:52+01:00 2017-06-18T18:34:52+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/305 فر ناز اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون تاریخ، این دفعه منتظر نمیمونم دیگه. اول از همه میرم بستنی میخرم و ای میستم بخورمش. بزار بره. بزار همشون رد شن برن. شیدایی 2017-06-13T19:04:47+01:00 2017-06-13T19:04:47+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/304 فر ناز در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. میخواهم با در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. 
میخواهم با تمام قلبم به پیش بروم.
 
]]>
در جستجو 2017-06-02T10:33:16+01:00 2017-06-02T10:33:16+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/303 فر ناز هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی بیشتر تصمیم بگیرم. محیط کارم را دوست دارم و با همکارها تقریبا در اغلب اوقات جو صمیمیت خوبی داریم اما بیشتر از رفاقت با همکار به دنبال آموزش و یادگیریم. به دنبال پیشرفت و چنین چیزی را دیگر در محیط فعلی نمی بینم. بی تعارف باید بگویم، هر چند به رییسم نگفتم و با قر و غمزه حرف زدم اما دنبال کارم. یک کار خوب و منصفانه که زحماتم را ببینند و هر وقت دلشان خواست با من در قالب کارگر روزمزد رفتار نکنند. باز هم به کارگر. روزمزد است نه اینکه بعد 3 ماه حقوق 2 ماه اول را بگیرد.

فکر میکنم به سال پیش همین موقع. وای وای. چه ملغمه ی رقت انگیزی. خودم هم از یادآوریش حال بدی دارم. بیماری پدر بزرگ، افسردگی و دلسردی خودم، یک آشنایی بی خود، شروع کار آن هم در بدترین شرایط، اعصاب خوردی سر مقاله و ... به امسال امید بیشتری دارم. حداقل بیشتر از پارسال. فکر میکنم حداقل پتانسیل لازم برای رشد باید از درون باشد. از یک حال خوب. از یک رضایت نسبی. وقتی از درون خالی می شوم چه طور می خواهم به چیزی برسم که ورای موقعیت کنونی من است؟ هیچی. نمیرسم.


]]>
risky 2017-05-27T17:06:06+01:00 2017-05-27T17:06:06+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/302 فر ناز ]]> رخ بنما 2017-05-26T16:39:28+01:00 2017-05-26T16:39:28+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/301 فر ناز حق تعالی مکار است: صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد- باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رای و خوب کاری مصور شد و روی نمود.خوب می نمایی و در حقیقت، آن زشت است. زشت می نمایی و در حقیقت، آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست، تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.مقالات مولانا- ویرایش جعفر مدرس صادقی حق تعالی مکار است: صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد- باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رای و خوب کاری مصور شد و روی نمود.
خوب می نمایی و در حقیقت، آن زشت است. زشت می نمایی و در حقیقت، آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست، تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.

مقالات مولانا- ویرایش جعفر مدرس صادقی
]]>
یادم بماند 9 2017-05-26T16:11:48+01:00 2017-05-26T16:11:48+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/300 فر ناز نمیدونم دردم از کجاست؟ از اینکه اولش عاقلانه تصمیم میگیرم میزارم کنار و بعد به صدای قلبم گوش میدم؟ یا مشکل عاشق پیشه بودنمه که اصولا خیلی قبلتر از تصمیمهای عاقلانه اتفاق میفته؟ پ.ن 1: مورد دوم. بدون شک. پ.ن 2: هر کسی نبود. مشتی بود. فقط تو چشاش میدیدم که اصلا به درد هم نمیخوریم. که مسیر جداست. پ.ن 3: دلمو خوش میکنم به اینکه باید ازش درسی میگرفتم. چشامو تا نهایت توانم باز نگه میدارم که درسو کامل یاد بگیرم. نمیخوام بعضی درسا رو هی دوره کنم. دوباره از سر. دوباره، دوباره، ...به رح نمیدونم دردم از کجاست؟ از اینکه اولش عاقلانه تصمیم میگیرم میزارم کنار و بعد به صدای قلبم گوش میدم؟ یا مشکل عاشق پیشه بودنمه که اصولا خیلی قبلتر از تصمیمهای عاقلانه اتفاق میفته؟ 
پ.ن 1: مورد دوم. بدون شک. 
پ.ن 2: هر کسی نبود. مشتی بود. فقط تو چشاش میدیدم که اصلا به درد هم نمیخوریم. که مسیر جداست. 
پ.ن 3: دلمو خوش میکنم به اینکه باید ازش درسی میگرفتم. چشامو تا نهایت توانم باز نگه میدارم که درسو کامل یاد بگیرم. نمیخوام بعضی درسا رو هی دوره کنم. دوباره از سر. دوباره، دوباره، ...

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه       کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
]]>
دستامو ول نکن 2017-05-23T18:51:21+01:00 2017-05-23T18:51:21+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/298 فر ناز ممنونم خدا جون. بابت همه چیز. به خصوص بابت حال اساسی و ناخواسته ی این روزها. بابت آدم مشتی و باحالی که سر راهم قرار دادی و درسی که ازش گرفتم. عاشقتم. بیشتر از همیشه. ممنونم خدا جون. بابت همه چیز. به خصوص بابت حال اساسی و ناخواسته ی این روزها. بابت آدم مشتی و باحالی که سر راهم قرار دادی و درسی که ازش گرفتم. عاشقتم. بیشتر از همیشه.


]]>
مجنون 2017-05-12T17:13:18+01:00 2017-05-12T17:13:18+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/297 فر ناز هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. ...دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.

]]>
که منم زنده به بوی تو 2017-04-19T20:10:10+01:00 2017-04-19T20:10:10+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/296 فر ناز صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما با خبر نشود.آدمها حسودندزمان بخیل استو دنیا عاشق کش.عباس معروفی- سال بلوا صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما با خبر نشود.
آدمها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش.


عباس معروفی- سال بلوا
]]>
3 سالگیت مبارک عمارت دلگشا 2017-04-07T18:46:39+01:00 2017-04-07T18:46:39+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/295 فر ناز اون روزی که الکی الکی این وبلاگو زدم فکر نمیکردم بخوام جدی دنبالش کنم. که بخوام تولد 3 سالگیشو بگیرم. 17 فروردین 93 بود. دقیقن یه روز بعد از تولد خودم. اصن حال خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. به خاطر دو دوتا چهارتایی که آدم دور و برای گذر یک سال دیگه از عمرش میکنه یا چیز دیگه... اما هر چی بود دیدم دیگه نمیتونم حرفامو تو خودم نگه دارم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم با بقیه در میون بذارم. و حالا از نتیجش خوشحالم. یه وقتا که میام و مرور میکنم خاطراتمو از خوندن یه سری خاطرات خوشحال میشم و از یادآوری یه سریه اون روزی که الکی الکی این وبلاگو زدم فکر نمیکردم بخوام جدی دنبالش کنم. که بخوام تولد 3 سالگیشو بگیرم. 17 فروردین 93 بود. دقیقن یه روز بعد از تولد خودم. اصن حال خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. به خاطر دو دوتا چهارتایی که آدم دور و برای گذر یک سال دیگه از عمرش میکنه یا چیز دیگه... اما هر چی بود دیدم دیگه نمیتونم حرفامو تو خودم نگه دارم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم با بقیه در میون بذارم. و حالا از نتیجش خوشحالم. یه وقتا که میام و مرور میکنم خاطراتمو از خوندن یه سری خاطرات خوشحال میشم و از یادآوری یه سریها هم طبیعتا ناراحت. بازم جای شکرش باقیه که خوشیها، که خاطرات خوب بیشتری این وبلاگ برام ساخته. 
کمتر مینویسم. اما میرم و میام. سر میزنم. اینجا خونمه.


پ.ن: 1- یه موقع هم دوست داشتم یکی نوشته هامو دنبال کنه. نبود. نیست. به جهنم. :)
2- مورد بالایی خیلی عصبی بودا. اصلا حوصله شوخی نداشت.
3- مروح کن دل و جان را.

]]>
و آغوشی تسلی بخش ... 2017-04-03T17:51:31+01:00 2017-04-03T17:51:31+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/294 فر ناز به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. 
نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. رسمن با کوچکترین ناراحتیو بیماری که پیش میاد کارم ساختست. وقتی  خدا بیامرز مادربزرگمو به یاد میارم میبینم که اون چه دردهایی رو تحمل میکرد و هیچ شکایتی هم نداشت. خیلی مومن بود و معتقد بود یه خدای بزرگی هست که همیشه اونو تو پناه خودش نگه داشته. همین نگهش داشته بود تا روزهای آخر. 
فقط اینو میدونم که بیشتر از هر موقعی احتیاج دارم به یه دست قوی و یه تکیه گاه محکم که خیالمو راحت کنه از همه چیز. از همه کس.
.
.
.
تمرین لبخند بکنین. شده الکی. واقعن حس خوبی داره 
]]>
96 رو با عشق شروع میکنم 2017-03-29T19:51:02+01:00 2017-03-29T19:51:02+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/293 فر ناز اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.

]]>
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی 2017-03-02T18:48:58+01:00 2017-03-02T18:48:58+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/292 فر ناز که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.----از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم  که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.

----
از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم 
]]>
نوروز تو راهه 2017-02-11T16:44:11+01:00 2017-02-11T16:44:11+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/291 فر ناز خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو ه خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.
حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو همین لحظه متوقف شه.
]]>