فرناز نوشت عاشق خودمم :) tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com 2017-10-23T04:10:05+01:00 mihanblog.com حسینایی که نیست 2017-10-20T16:15:52+01:00 2017-10-20T16:15:52+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/318 فر ناز اومدم یه دو کلمه بنویسم. هی پاک کردم و دوباره از اول نوشتم. انگار به دلم نمیشست. انگار به خودم بگم من که انقدر الکی غمگین نبودم. بعد هم یه کم ته دلم امیدوار شدم که واقعن اوضاع انقدر خرابم نیست. نمیدونم یه دفعه چه مرگم میشه. از چهارشنبه پیش شروع شد. من هر بار که یه کتاب از عباس معروفی دست میگیرم ناخودآگاه افسرده میشم. این بار هم با سال بلوا این اتفاق تکرار شد. وقتی کتابو تموم کردم انقدر گریه کردم که چشمام داشت میزد بیرون دیگه. بعد اون وسط مسطا به خودم میگفتم من برای خودم ناراحتم یا برای نوشا اومدم یه دو کلمه بنویسم. هی پاک کردم و دوباره از اول نوشتم. انگار به دلم نمیشست. انگار به خودم بگم من که انقدر الکی غمگین نبودم. بعد هم یه کم ته دلم امیدوار شدم که واقعن اوضاع انقدر خرابم نیست. نمیدونم یه دفعه چه مرگم میشه. از چهارشنبه پیش شروع شد. من هر بار که یه کتاب از عباس معروفی دست میگیرم ناخودآگاه افسرده میشم. این بار هم با سال بلوا این اتفاق تکرار شد. 
وقتی کتابو تموم کردم انقدر گریه کردم که چشمام داشت میزد بیرون دیگه. بعد اون وسط مسطا به خودم میگفتم من برای خودم ناراحتم یا برای نوشا؟ کجای زندگیشه که داره منو آتیش میکشه؟ نمیدونم. خیلی نزدیک بود در عین اینکه دور بود، خیلی دور. لعنتی انگار صد سال مثل یه زن تواین جامعه زندگی کرده. انقدر که خوب احساس آدمو بیان میکنه و مسلطه. 
جله های خوب که زیاد داشت ولی یه چیزی که خیلی خوب تو ذهنم مونده این: عمرباخته ها عاشق عمر دیگرانند ...
]]>
روسیه 1 2017-09-24T16:10:44+01:00 2017-09-24T16:10:44+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/316 فر ناز در ادامه داستان پست قبل که خیلی هم نوشتنش طول کشید امروز اومدم که از سفرم بنویسم از یک سفر خیلی خوب و واقعن رویایی. از اونایی که به قول آلن دوباتن تبدیل میشن به یک خاطره روشن در ذهنتون و یه روز که خیلی خسته از همه چیز هستین یادآوریش میتونه براتون خیلی دل انگیز باشه.خب تا کجا اومدیم؟ من اصلا تعریف نکردم که ما کجاها رو دیدیم. طی اقامتی که در مسکو داشتیم روز اول به دیدن متروی مسکو رفتیم. این ایستگاه که به اسم کیوسکایا شناخته میشه خیلی معروف و دیدنیه. در اینجا شما یکسری نقاشی میبینین و بعد در یک در ادامه داستان پست قبل که خیلی هم نوشتنش طول کشید امروز اومدم که از سفرم بنویسم از یک سفر خیلی خوب و واقعن رویایی. از اونایی که به قول آلن دوباتن تبدیل میشن به یک خاطره روشن در ذهنتون و یه روز که خیلی خسته از همه چیز هستین یادآوریش میتونه براتون خیلی دل انگیز باشه.
خب تا کجا اومدیم؟ من اصلا تعریف نکردم که ما کجاها رو دیدیم. طی اقامتی که در مسکو داشتیم روز اول به دیدن متروی مسکو رفتیم. این ایستگاه که به اسم کیوسکایا شناخته میشه خیلی معروف و دیدنیه. در اینجا شما یکسری نقاشی میبینین و بعد در یک طبقه بالاتر نقاشی هایی از زندگی روزمره مردم اوکراین هست. در واقع به نشانه ی اتحاد و دوستی بین مردم اوکراین و سران شوروی این نقاشیها اینجا کشیده شده. یک ایشتاگه دیگه هم ایستگاه انقلاب بود که کلا داستان متفاوتی داشت و در اون از مجسمه ای مردم و سربازان استفاده شده بود. با استفاده از این مجسمه ها خواستن نشون بدن که این انقلاب یک انقلاب مردمی بوده و گروههای زیادی در اون نقش داشتن.



بعد از بازدید این دو ایستگاه باشکوه رفتیم به سمت کلیسای مسیح منجی. این کلیسایی که در واقع ما دیدیم جایی بوده که استالین تصمیم میگیره کاخ شوراها رو در اون ایجاد کنه و قرار بوده مقر جلسات کمونیستها باشه. از اونجایی که در اون دوره کلیسا خیلی برای این افراد اهمیتی نداشته، علیرغم قدمت این کلیسا و معماری زیبایی که داشته به طور کامل تخریب میشه و بنا بر ساخت کاخ شوراها بوده. اینجا یک ساختمان غول آسا قرار بوده ساخته شده و در اطرافش 7 ساختمان دیگه که به اسم خواهران استالینی معروف بودن ساخته شدن که نگاه همه ی این ساختمانها به سمت همین کاخ شوراهاست. این 7 ساختمان دو وزارتخانه، دو ساختمان مسکونی، دو هتل و یکی هم دانشگاه ام گ او هستند. اما استالین میمیره و این پرژه ناتمام رها میشه. بعد از مدتها در دهه ی 90 میلادی و شکست کمونیسم تصمیم میگیرن که این کلیسا رو بازسازی کنن. بسیار کلیسای زیبایی بود و خیلی ابهت داشت. کلا در معماری اینجا شما گنبد پیازی زیاد میبینین. یه چیز دیگه هم که برام جلب توجه میکرد مدل صلیبهاشون بود که با اون چیزی که تو ذهن ماست فرق میکنن. اینا یه خط شکسته و مورب هم در انتها دارن که من متوجه علتش نشدم.


واقعن هرچی که از تمیزی هوا و آسمون آبی و زیبای اینجا بگم کم گفتم. هنوز هم که به عکسها نگاه میکنم احساس میکنم یه باد خنکی میپیچه تو موهام. بگذریم. بعد از دیدن این کلیسا ما مسیر رو به سمت تپه گنجشکها و دانشگاه ام گ او ادامه دادیم. این دانشگاه مهمترین دانشگاه روسیه است ولی از اونجایی که تاکید بر زبان روسی است و تبادل دانش با ژورنالهای اروپایی نداره در رنکینگهای جهانی اسمی ازش نمیشنویم. در حالی که برای خود روسها این دانشگاه خیلی مهم و حایز اهمیته. 
در ادامه مسیر پارک پیروزی رو دیدیم که به یاد کشته شدگان جنگ جهانی اول ساخته شده بود. این جنگ برای روسیه خیلی مهم چون حدودا 14 میلیون (اگه اشتباه نکرده باشم) کشته داده. یک مناره عظیم تو این پارک بود که از آب کردن کلاهخود سربازا درست شده بود و جلوی این مناره نماد سنت جورج قرار داشت که با اژدها در حال جنگ بود. در پشت این مجموعه ساختمان موزه جنگ روسیه بود. تماما متعلق به یادگارهای روسیه از این جنگ. خلاصه هر چیزی که در این پارک به چشم میخورد نمادی از روزهای درگیری و جنگ بود. در نزدیکی موزه که قرار میگرفتیم یک دید خوب به شهر وجود داشت از اینجا مشید بخشی رو که به اسم مسکوسیتی شناخته میشه دید. این قسمت تنها بخش شهر مسکو هست که در اون اجاه ی بلند مرتبه سازی و برج سازی داده شده و کاملا مدرنه. 

بعد از اینجا به سمت خیابان آربات حرکت کردیم. اینجا یک خیابان خیلی قدمی بود و اون طور که لیدر میگفت از کلمه ی ارابه اومده. خونه ی پوشکین هم در همین خیابان بود و ما یه مختصری در مورد زندگی کوتاه پوشکین و اینکه چقدر الکی جونشو از دست میده هم از راهنمامون داستان شنیدیم. اینکه میگم داستان یعنی واقعا این پسر بی خیال توضیح دادن نمیشد. بازم خدا عمرش بده. خیلی اطلاعات عمویم خوبی داشت و کاملا مسلط بود. تازه اون انقدر توضیح داده بود من الان موقع نوشتن باید کلی فکر کنم که ببینم تقدم و تاخر ها به چه صورت بود. 
این همه توضیح فقط مال روز اول سفر بود. حالا اگر فرصتی بود باز هم انشالله بقیه سفرمو مینویسم.
متاسفانه الان دیگه فصل سفر به روسیه رو به اتمامه ولی به همگی توصیه میکنم که دیدن این کشور رو از دست ندین. واقعا باشکوهه.
]]>
روسیه از من برنمی گردد 2017-09-14T12:15:28+01:00 2017-09-14T12:15:28+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/314 فر ناز گفتم که یک اتفاق یهویی باعث شد کلا حال و هوام عوض شه، اون اتفاق همین سفر روسیه بود. و چقدر هم به موقع بود. دقیقا تو موقعی که اوج درگیری و اعصاب خورد شدنهای الکیم سر کار بود یه ده روزی مرخصی گرفتم و زدم سفر. هنوز باورم نمیشه که رفتم و برگشتم. سفر ما یک هفته طول کشید و 3 روز مسکو بودیم و 4 روز سن پطرزبورگ. هوا عالی بود. البته الان دیکه داره به سمت سرد شدن پیش میره و هر چی هم که بگذره سرما سختتر میشه و مناسب سفر نیست. کلا تایمی که برای سفر به روسیه پیشنهاد میشه از آخرای خرداد شروع میشه و تا اوایل گفتم که یک اتفاق یهویی باعث شد کلا حال و هوام عوض شه، اون اتفاق همین سفر روسیه بود. و چقدر هم به موقع بود. دقیقا تو موقعی که اوج درگیری و اعصاب خورد شدنهای الکیم سر کار بود یه ده روزی مرخصی گرفتم و زدم سفر. هنوز باورم نمیشه که رفتم و برگشتم. سفر ما یک هفته طول کشید و 3 روز مسکو بودیم و 4 روز سن پطرزبورگ. هوا عالی بود. البته الان دیکه داره به سمت سرد شدن پیش میره و هر چی هم که بگذره سرما سختتر میشه و مناسب سفر نیست. کلا تایمی که برای سفر به روسیه پیشنهاد میشه از آخرای خرداد شروع میشه و تا اوایل مهر ادامه داره. دو ماه تیر و خرداد چون روز خیلی طولانی میشه رو بهش میگن شبهای سفید که خیلی دیدنیه.
برای اولین بار تصمیم گرفتم که مرحله به مرحله و قدم به قدم هر کاری رو که میکنم تمام سفرمو بنویسم. از این لحاظ تصمیم خیلی خوبی بود. هم به نگارش و نوشتن شما کمک میکنه به عنوان یک تمرین و هم به خاطر مکانهای متنوعی که میرین و بعدا امکانش هست فراموش کنین چی به چی بوده نوشتن این امکان رو فراهم میکنه که بتونین درست هر چیز رو به خاطر بیارین. ما در طی سفر دو لیدر خوب داشتیم. اما لیدری که در مسکو ما رو همراهی میکرد با اینکه سن کمی داشت (یه پسر 68-ای بود) مسلط تر بود و ارتباط بهتری هم تونست با گروه برقرار کنه. من خودم در مورد تاریخ روسیه اطلاعات زیادی نداشتم و بیشتر چیزهایی که در طی سفر عنوان میشد رو برای بار اول بود که می شنیدم. انقدر که برام جذاب بود کاملا علاقه مند شدم که برم چند تا کتاب خوب در مورد تاریخ روسیه بخونم. از تزارها، رومانف ها و بعد از اونها انقلاب اکتبر و کمونیسم و سوسیالیسم و .... چیزی که برام خیلی جالب بود برخورد مردم روس بود. برخلاف اینکه همیشه تو ذهن ما روسها آدمهای سرد و بی احساسی حک شدن اما صمیمی بودن. موقع خرید کردن یا آدرس پرسیدن احساس خوبی ازشون میگرفتم به جز یکی دو مورد. مورد جالب دیگه عدم آشنایی روسها با زبان انگلیسی بود. یعنی حتی در داروخانه هم کسی آشنایی به انگلیسی نداشت و تعصب شدیدی روی زبان خودشون داشتن. در نتیجه گم شدن در شهر میتونست خیلی برای توریست گرون تموم بشه.
یادمه تمام سالهای مدرسه که تاریخ میخوندم به خاطر عهدنامه های ترکمانچای و ... خیلی حس بدی نسبت به این کشور داشتم. به طرز کودکانه ای فکر میکردم که علت یکسری از بدبختیهای ما زیاده خواهیهای کشورهای همسایه است. نه که این تفکر کاملا غلط باشه، نه! ولی فکر میکنم سفر به من آموخت که باید حساب کار مردم رو از سیاستمدارا جدا کرد. خودم مردم روس هم آدمای سختی کشیده و رنج دیده این و با ما پدرکشتگی ندارن. همین چیزای سفره که منو به خودش جذب میکنه. یادگرفتن درسهای به ظاهر کوچیک ولی در عمل بزرگ زندگی. 

بازم مینویسم از سفر.

فعلا به آسمون زیبای مسکو نگاه کنین و لذت ببرین. اون استادیوم هم که میبینین قراره بازیهای جام جهانی توش برگزار بشه.


]]>
به سلامتی خودمون اهمیت بدیم لطفا 2017-08-29T14:00:47+01:00 2017-08-29T14:00:47+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/313 فر ناز از وقتی دست درد لعنتی به مجموعه لعنتیهای قبلی اضافه شده، یاد گرفتم وسط کار ورزش بدم مچمو تا ازین بدتر نشه. به این مجموعه اضافه کنید نشستن مثل سیخ پشت کامپیوتر. نام برده تلاش شایان توجهی داره برای اصلاح ضعفهای گذشته. پ.ن: واقعن آدم تا مشکلی پیدا نکنه و سلامتیش به خطر نیفته انگار  قرار نیست متوجه یه سری چیزا بشه از وقتی دست درد لعنتی به مجموعه لعنتیهای قبلی اضافه شده، یاد گرفتم وسط کار ورزش بدم مچمو تا ازین بدتر نشه. به این مجموعه اضافه کنید نشستن مثل سیخ پشت کامپیوتر. نام برده تلاش شایان توجهی داره برای اصلاح ضعفهای گذشته. 

پ.ن: واقعن آدم تا مشکلی پیدا نکنه و سلامتیش به خطر نیفته انگار  قرار نیست متوجه یه سری چیزا بشه
]]>
بلندتر بپر 2017-08-28T12:58:27+01:00 2017-08-28T12:58:27+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/312 فر ناز یه حرفایی هست انقدر درسته آدم بهشون ایمان میاره. میگن وقتی به یه چیزی گیر میدی رسمن اتفاق نمیفته و غیر ممکن میشه اما یه وقت که برات فلان مورد اصلا مهم نیست به عجیب ترین شکل ممکن رخ میده. دقیقا همینه. باید رها کرد. چون از چنگ انداختن و سفت نگه داشتن اون چیزایی که دوسشون داریم نه تنها به چیزی نمیرسیم که رسمن خودمون و اطرافیان رو عذاب هم میدیم. عاشق این اتفاقای یهویی ام. دوست دارم در موردش بنویسم و همه چیو تعریف کنم. فعلا در مرحله روزشمارم. یه حرفایی هست انقدر درسته آدم بهشون ایمان میاره. میگن وقتی به یه چیزی گیر میدی رسمن اتفاق نمیفته و غیر ممکن میشه اما یه وقت که برات فلان مورد اصلا مهم نیست به عجیب ترین شکل ممکن رخ میده. دقیقا همینه. باید رها کرد. چون از چنگ انداختن و سفت نگه داشتن اون چیزایی که دوسشون داریم نه تنها به چیزی نمیرسیم که رسمن خودمون و اطرافیان رو عذاب هم میدیم. 
عاشق این اتفاقای یهویی ام. دوست دارم در موردش بنویسم و همه چیو تعریف کنم. فعلا در مرحله روزشمارم.
]]>
تخصص: خرشناس 2017-07-20T05:23:36+01:00 2017-07-20T05:23:36+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/311 فر ناز داشتم میرفتم که تو یک برنامه ای شرکت کنم. انقدر که ازش تعریف میشد رقم بالای هزینش دیگه برام مهم نبود. تو دقیقه 90 گفتم بزار از یکی که تو این حوزه کار کرده هم 2 تا سوال بپرسم. یعنی یه جور آب پاکی رو زیخت رو دستم که خودم هاج و واج موندم. از این صحبتا که بابا این برنامه ها فقط یه چیز سطحی بهت یاد میدن و اصلا تو تخصصی در اون زمینه پیدا نمیکنی. فردای روزگار اگر هم 1 درصد بخوای باهاش کار پیدا کنی بلد نیستی کوچکترین چیزیو توش تغییر بدی. فقط چیزهای اولیه و مقدماتی.خلاصه این شد که حالم اساسی گرفته شد داشتم میرفتم که تو یک برنامه ای شرکت کنم. انقدر که ازش تعریف میشد رقم بالای هزینش دیگه برام مهم نبود. تو دقیقه 90 گفتم بزار از یکی که تو این حوزه کار کرده هم 2 تا سوال بپرسم. یعنی یه جور آب پاکی رو زیخت رو دستم که خودم هاج و واج موندم. از این صحبتا که بابا این برنامه ها فقط یه چیز سطحی بهت یاد میدن و اصلا تو تخصصی در اون زمینه پیدا نمیکنی. فردای روزگار اگر هم 1 درصد بخوای باهاش کار پیدا کنی بلد نیستی کوچکترین چیزیو توش تغییر بدی. فقط چیزهای اولیه و مقدماتی.
خلاصه این شد که حالم اساسی گرفته شد. اما بعدش چشامو باز کردم. به خودم گفتم خب راست میگه. تا حالا کی تونسته با یک چیز خیلی ساده که همه هم بلدن کاسبی راه بندازه و پول کلون دربیاره. این بابا هم خرو شناخت که بار رو بست بهش. 
.
.
.
به خودم میگم ک باید با یکسری مسایل واقع بینانه روبرو شد. مثلا همین که من از حوزه کاری خودم چیزی بیش از اعصاب خوردی و بی پولی نمیبینم. اما کار دیگه ای هم بلد نیستم که بخوام باهاش پول دربیارم. این موضوع پول درآوردن دغدغه ام نیست. همین الانم حقوقی که میگیرم خیلی کمه. اما واقعن دلم میخواد رشد کنم. موقعیت بهتری داشته باشم. نمیدونم چزا تو شهرسازی همه چیز اینجوریه. شده مثل یه باتلاق. فقط تو رو پایین میکشه. 
.
.
.
دوست دارم یه جاهایی یه ریسکهایی بکنم. نه اون قدر زیاد که کل زندگیم به باد فنا بره و نه اون قدر کم که بعدن حسرتشو بخورم. همین چیزای کوچیک هم باعث دلگرمیم میشن. فکر میکنم دلم هنوز زندست و امیدوار. خو نکردم به یکسری عادت و این نشانه ی خیلی خوبیه برای من.

]]>
اشکه و لبخند، ولی عالیه 2017-07-11T04:50:37+01:00 2017-07-11T04:50:37+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/310 فر ناز میدونم خیلی وقته که میخوام یه تغییری توی خودم بدم. اما هیچوقت نمیدونستم از کجا. الانم مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم بهتره که امتحانش کنم و ته و توشو دربیارم. از یه جایی باید شروع کنم به خودم میگم شاید این بهترین راه نباشه اما به مراتب بهتر از اینه که نقاب منطقی بودن به خودم بزنم و اصلا دست به سیاه و سفید نزنم. شروع میکنم. از همین امروز. سرچ میکنم و تا جایی که بتونم در موردش مطلب میخونم و اطلاعات جمع میکنم. کلاس پیدا میکنم براش.حتی اگر حرفه ی اصلیمم نباشه اما میتونه به عنوان یه چیز کمکی در کنار میدونم خیلی وقته که میخوام یه تغییری توی خودم بدم. اما هیچوقت نمیدونستم از کجا. الانم مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم بهتره که امتحانش کنم و ته و توشو دربیارم. از یه جایی باید شروع کنم به خودم میگم شاید این بهترین راه نباشه اما به مراتب بهتر از اینه که نقاب منطقی بودن به خودم بزنم و اصلا دست به سیاه و سفید نزنم. 
شروع میکنم. از همین امروز. سرچ میکنم و تا جایی که بتونم در موردش مطلب میخونم و اطلاعات جمع میکنم. کلاس پیدا میکنم براش.
حتی اگر حرفه ی اصلیمم نباشه اما میتونه به عنوان یه چیز کمکی در کنارش باشه. هرچند شهرساز بودن خیلی وقته که دیگه چنگی به دلم نمیزنه. واقعن نمیدونم موقع انتخاب رشته چی تو مغزم بود. و اصلا حالا تو اومدی 4 سال یه اشتباهو انجام دادی دلیلت برای ارشد چی بود خدایی؟ خب در ان موقعیت خیلی تحت تاثیر موقعیتم بودم و امیدوارم، فقط و فقط امیدوار، که دیگه تصمیمی به این مهمی رو فقط به خاطر موقعیت و بقیه نگیرم. که یکبار برای خاطر خودم بلند شم. برای دل خودم.
میدونم که میتونم

]]>
حل المسائل لطفا! 2017-07-06T09:03:55+01:00 2017-07-06T09:03:55+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/309 فر ناز خدایا من ازت یه نشونه خواستماین معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که! این معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که!
]]>
یادم بماند 10 2017-06-28T02:37:42+01:00 2017-06-28T02:37:42+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/308 فر ناز با رسیدن به خودآگاهی دیگر نمیتوان چشم پوشید از اشتباهات بزرگ و استراتژیک، چرا که اگر چشمپوشی کنیم و خود را به غفلت بزنیم هنوز جرئت نیافته ایم که هزینه های آگاهی را بپردازیم. با رسیدن به خودآگاهی دیگر نمیتوان چشم پوشید از اشتباهات بزرگ و استراتژیک، چرا که اگر چشمپوشی کنیم و خود را به غفلت بزنیم هنوز جرئت نیافته ایم که هزینه های آگاهی را بپردازیم. ]]> ترجیح من: ادامه وضع موجود 2017-06-27T13:12:59+01:00 2017-06-27T13:12:59+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/307 فر ناز آیا گیر دادن مغز به یک موضوع می تواند روشی برای تسهیل در دستیابی به هدف مورد نظر باشد؟ خلاف آنچه که به نظر می رسد تمرکز مغز بر موضوعی خاص الزاما به معنای پیدا کردن یک راه مناسب و توفیق در هدف مزبور نیست. کما اینکه بسیاری اوقات آنچنان در پیچ و خم هزارتوی مسیر گم می شویم که دیگر اصلا چیزی به عنوان تصویر اصلی و یا همان big picture را نمیبینیم. غرق در عالم جزییات، دست و پا میزنیم بلکم هدفی که قبلا مهم بود و حال به کورسویی تبدیل شده قابل حصول باشد.رسالت کتابهایی از جمله راز، از نظر من این بود که آیا گیر دادن مغز به یک موضوع می تواند روشی برای تسهیل در دستیابی به هدف مورد نظر باشد؟ خلاف آنچه که به نظر می رسد تمرکز مغز بر موضوعی خاص الزاما به معنای پیدا کردن یک راه مناسب و توفیق در هدف مزبور نیست. کما اینکه بسیاری اوقات آنچنان در پیچ و خم هزارتوی مسیر گم می شویم که دیگر اصلا چیزی به عنوان تصویر اصلی و یا همان big picture را نمیبینیم. غرق در عالم جزییات، دست و پا میزنیم بلکم هدفی که قبلا مهم بود و حال به کورسویی تبدیل شده قابل حصول باشد.
رسالت کتابهایی از جمله راز، از نظر من این بود که به ما بفهمانند داشتن ادراک ذهنی در مورد یک موضوع می تواند در تحقق آن موضوع کمک کند. مثلا اگر تصور شما این است که در امتحان پایان ترم نمره ی خوبی میگیرید، روحیه بالاتری نسبت به سایرین دارید، وقت بیشتری برای امتحان اختصاص میدهید، در زمان امتحان حس بهتری دارید و با دقت بیشتری جواب میدهید و به احتمال زیاد نمره ی بهتری هم کسب می کنید. اما صرف اینکه شما درس را نخوانده باشید و فقط با یک احساس خوب "من حتما پاس می شوم" سر امتحان بروید یک شکست محض است. لابد مرحله بعدی هم ناله و نفرین به هرچی کتاب روانشناسی است و به قولی پیچیدن تومار اینجور تئوریهای موفقیت و مدیریت ذهن.
به نظرم این یکی از پیچیدگیها و در عین حال بازیهای مغز است که در نهایت موجب فریب خود ماست. یعنی مثلا میخواهیم موضوع را مدیریت کنیم اما بدتر این خودمان هستیم که داریم مدیریت می شویم. اخیرا خودم با این مسئله  دست به گریبانم. همین که در ظاهر برنامه هایی دارم و بسیار متعهدم. اما در ظاهر. بعد خودم، خودم را فریب میدهم. همه جوره هم فریب میدهم. مثلا با اینکه مطمینم کاری در یک تایم تمام نمی شود اما برنامه ی سفت و سختی میریزم که حتما فلان کار را تا فلان تاریخ انجام دهم. در عمل انجام نمی دهم و بعد خودم حس سرخوردگی میکنم. حس دلسردی. یا به طور مثال برنامه ای دارم و میدانم که ابتدا باید مقدمه ای برایش چید و به اهداف کوچکتری آن را تبدیل کرد. اما دست دست میکنم. به تعویق میاندازم. سرم را به این گرم میکنم که باید اول یک نشانه پیدا کنم. نشانه ای برای رفتن یا ماندن. بعد که میبینم بقیه چقدر از من جلو افتاده اند چه واکنشی نشان میدهم؟ این بار بیشتر ناراحت میشوم. به درون خودم رجوع میکنم. اگر بتوانم سنگ بزرگی جلوی غار میگذارم که کسی مزاحمم نشود. 
---
همه اینها در پی پاسخ به یک پرسش سه کلمه ایست! اگر خودم حسابم با خودم مشخص شود، اگر بدانم بازی چند چند است، این همه سرگیجه و حالت تهوع دلیلی برای بروز ندارد. مهم تصمیم است که من هنوز نگرفته ام.
]]>
میخوام زنده بمونم 2017-06-21T10:51:47+01:00 2017-06-21T10:51:47+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/306 فر ناز وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هو وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.
بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هوای خوب. باد خنک. قشنگ واسه خودم نشستم بستنی خوردم مثل چی. خیلی چسبید. بعد فک میکنی زندگی همشم کثـ.افت نیست. چیزای خوب داره. فقط خوباش کوچیکن باید دنبالشون گشت. اما بداش زیاد و پررنگن لعنتی. نمیدونم شاید من سنسورام از کار افتاده. هی باید چنگ بزنم تو خاطرات، تو هر روز زندگیم، تو همه چیزای کوچولو و محکم نگهشون دارم. هی بگم "ببین چه خوبه سلامتی" یا مثلا " چه خوبه که من کار دارم و تو رشته ی خودم دارم کار میکنم" بعد هی تکرار کنمشون. خوبه ها. فقط بعضی روزا جواب نمیده.
]]>
همون بهتر که... 2017-06-18T14:04:52+01:00 2017-06-18T14:04:52+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/305 فر ناز اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون تاریخ، این دفعه منتظر نمیمونم دیگه. اول از همه میرم بستنی میخرم و ای میستم بخورمش. بزار بره. بزار همشون رد شن برن. شیدایی 2017-06-13T14:34:47+01:00 2017-06-13T14:34:47+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/304 فر ناز در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. میخواهم با در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. 
میخواهم با تمام قلبم به پیش بروم.
 
]]>
در جستجو 2017-06-02T06:03:16+01:00 2017-06-02T06:03:16+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/303 فر ناز هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی بیشتر تصمیم بگیرم. محیط کارم را دوست دارم و با همکارها تقریبا در اغلب اوقات جو صمیمیت خوبی داریم اما بیشتر از رفاقت با همکار به دنبال آموزش و یادگیریم. به دنبال پیشرفت و چنین چیزی را دیگر در محیط فعلی نمی بینم. بی تعارف باید بگویم، هر چند به رییسم نگفتم و با قر و غمزه حرف زدم اما دنبال کارم. یک کار خوب و منصفانه که زحماتم را ببینند و هر وقت دلشان خواست با من در قالب کارگر روزمزد رفتار نکنند. باز هم به کارگر. روزمزد است نه اینکه بعد 3 ماه حقوق 2 ماه اول را بگیرد.

فکر میکنم به سال پیش همین موقع. وای وای. چه ملغمه ی رقت انگیزی. خودم هم از یادآوریش حال بدی دارم. بیماری پدر بزرگ، افسردگی و دلسردی خودم، یک آشنایی بی خود، شروع کار آن هم در بدترین شرایط، اعصاب خوردی سر مقاله و ... به امسال امید بیشتری دارم. حداقل بیشتر از پارسال. فکر میکنم حداقل پتانسیل لازم برای رشد باید از درون باشد. از یک حال خوب. از یک رضایت نسبی. وقتی از درون خالی می شوم چه طور می خواهم به چیزی برسم که ورای موقعیت کنونی من است؟ هیچی. نمیرسم.


]]>
risky 2017-05-27T12:36:06+01:00 2017-05-27T12:36:06+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/302 فر ناز ]]>