فرناز نوشت به تماشا سوگند و به آغاز کلام tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com 2020-02-20T08:50:39+01:00 mihanblog.com با آرزوی صبر ... 2020-01-10T13:46:31+01:00 2020-01-10T13:46:31+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/371 فر ناز هر بار که اتفاق جدیدی میفته به خودم میگم یعنی بدتر از اینم میشه؟ و انگار تمام دنیا دست به دست هم میدن تا بدترشو نشونم بدن یا به عبارتی نشونمون بدن. چه طوری خودمونو تسلی بدیم؟ چه طوری ببخشیم؟ دیگه قلبامون جایی برای غم ندارن. آدم بزرگ شدم 2019-12-17T20:15:31+01:00 2019-12-17T20:15:31+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/370 فر ناز یه حرفایی هست خیلی تو گوش میمونه. مثلا خدا بیامرز مادر بزرگم بچه که بودیم وقتی میدید من غذا رو نمیخورم و برنجام ته بشقاب مونده بهم میگفت فرشته ها به پات مینویسن که غذاتو نخوردی :) حالا من  در عالم بچگی نمیفهمیدم فرشته چیه نوشتن چیه ولی این جمله به یادم مونده. انگار یه تهدید بزرگی بوده برام اون موقع. نکنه برام چیزی بنویسن من بیفتم تو هچل. چند روز پیشا برادرزادم غذاشو نمیخورد یاد این جمله افتادم ناخودآگاه گفتم اگه حاج خانم (ما مادربزرگمونو به این اسم صدا میکردیم) زنده بود الان بهت اینو میگفت. یه حرفایی هست خیلی تو گوش میمونه. مثلا خدا بیامرز مادر بزرگم بچه که بودیم وقتی میدید من غذا رو نمیخورم و برنجام ته بشقاب مونده بهم میگفت فرشته ها به پات مینویسن که غذاتو نخوردی :) حالا من  در عالم بچگی نمیفهمیدم فرشته چیه نوشتن چیه ولی این جمله به یادم مونده. انگار یه تهدید بزرگی بوده برام اون موقع. نکنه برام چیزی بنویسن من بیفتم تو هچل. چند روز پیشا برادرزادم غذاشو نمیخورد یاد این جمله افتادم ناخودآگاه گفتم اگه حاج خانم (ما مادربزرگمونو به این اسم صدا میکردیم) زنده بود الان بهت اینو میگفت. خودم خندم گرفت. هم به حرفی که زدم هم ازینکه من خودم دارم ادای آدم بزرگا رو درمیارم به یکی دیگه امر و نهی میکنم. روزگاریه.]]> دلسوزی کافیه دیگه! باید یه کاری بکنم واسه خودم 2019-11-30T19:37:15+01:00 2019-11-30T19:37:15+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/369 فر ناز 1.بالاخره بعد از گذشت این چند روز و وصل شدن دوباره اینترنت کم کم داریم سعی میکنیم که برگردیم به اوضاع قبلی. هر چند زندگی هیچوقت کنترل زد نداره و برگشت معنیش اصلا این نیست که شما اتفاقات رو فراموش میکنین یا شرایط دقیقا همونی میشه که در ابتدا بود اما تلاشهایی هرچند مذبوحانه برای بازسازی انجام میشه. و خب اسمش روشه: تلاش مذبوحانه. یه جورایی داری جون میکنی و اون کارو انجام میدی. حساب نیست. شما تلاشتو بکن ولی اتفاق خاصی هم نخواهد افتاد. فقط، باری به هر جهت، حالا یک کاری کردی دیگه.2.این یک هفته قطعی ای 1.
بالاخره بعد از گذشت این چند روز و وصل شدن دوباره اینترنت کم کم داریم سعی میکنیم که برگردیم به اوضاع قبلی. هر چند زندگی هیچوقت کنترل زد نداره و برگشت معنیش اصلا این نیست که شما اتفاقات رو فراموش میکنین یا شرایط دقیقا همونی میشه که در ابتدا بود اما تلاشهایی هرچند مذبوحانه برای بازسازی انجام میشه. و خب اسمش روشه: تلاش مذبوحانه. یه جورایی داری جون میکنی و اون کارو انجام میدی. حساب نیست. شما تلاشتو بکن ولی اتفاق خاصی هم نخواهد افتاد. فقط، باری به هر جهت، حالا یک کاری کردی دیگه.

2.
این یک هفته قطعی اینترنت همزمان شد با آنفلوانزا گرفتن من. توفیقی اجباری که اصلا نتونستم پامو از خونه بذارم بیرون. یکجوری تب داشتم و بعد لرز میکردم که فکر میکردم ممکنه اصلا این تب لعنتی قطع شه؟ 2 درجه تب  داشتم و تا از زمان قرص خوردنم میگذشت دوباره تب برمیگشت سر جای اولش. حدودا 3-4 روز اول همین داستان بود. تازه استخون درد وحشتناک و چشم درد هم بود که در نوع خودش بی نظیر بود. کلافه شدم. از دست خودم. از مریضی بی موقع و از اینکه اصلا از شدت آبریزش نمیتونم حتی یه متن کوتاهو بخونم. رو آورده بودم به پادکست و تا جایی که قبل از قطعی اینترنت تونسته بودم چیزی رو دانلود کنم گوش دادم. به معنی واقعی احساس قطعی ارتباط با دنیای بیرون رو داشتم. من با همه مثبت بودن و انرژی مثبت و اعتقاداتی که به اینجور چیزها دارم اما حقیقتش خیلی غمگینم. انگار زیر اون ظاهر مثبت و خوش بینم یه آدم دیگست که اتفاقا غمگینه و امید زیادی به بهبود نداره. این خود واقعی منه که طی این چند روز خیلی هم بالا اومده. لعنتی پایین برو هم نیست که نیست. نشسته و صاف تو چشمام نگاه میکنه. دنبال اینه که من یه توجیهی باز بیارم. بهش بگم ببین عزیزم! چیزی نیست که حل میشه. این روزام میگذره. یه روز خوب میاد که آفتاب تو آسمون بدرخشه و من و تو هم اینطور گلاویز هم نشیم. اما خب من هم چیزی نمیبینم که بخوام براش توجیه کنم. حقیقتش سکوت کردم و دارم تو چشم خود غمگینم نگاه میکنم. دست میزارم روی شونه خودم. دارم انگار به خودم تسلی میدم  به خودم هم حق میدم بابت این حجم از سیاهی و افسردگی.

3. 
کارها که خوابیده. خیلی وقته خوابیده. یه موقعیت شغلی هم که پیدا کردم بیگاری محض بود. انگار با پتک و چکش زده بودن تو سرم. خدا رو شکر که عقلی کردم و نرفتم. باورشم برام سخته که چه طور میخواستم تو شرایط پر استرس و پر تنش اونجا کار کنم. تنها چیزی که یه خورده ناراحتم میکنه از بابت نرفتن به اون شرکت یه پسره بود که متین و دلنشین به نظر میومد. چه کنم؟ نشد دیگه. قسمت نبود.

4.
یه شعله لرزونی از امید در دلم دارم. با چنگ و دندون تا اینجا نگهش داشتم. گرمی زندگیم به همینه. به داشتن خوشیهای کوچیک. به شکرگزاری بابت یکسری چیزا که تو زندگی همگیمون هست ولی خب واقعا بودنش نعمته. زمستونو اینجوری سرمیکنم.
]]>
دقیقا همینقدر مایوس 2019-11-17T07:41:30+01:00 2019-11-17T07:41:30+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/368 فر ناز ما ملت همیشه متعجبیم. همیشه در حیرت. از بلاهایی که سرمون اومده لمس شدیم. دلمون میسوزه به حال خودمون و کاری هم از دستمون برنمیاد. در نتیجه دفعه بعد بلای بزرگتری نازل میشه و ما با حیرت بیشتری نگاه میکنیم. آخه مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی؟ به هر کی بگی بهت میخنده و پوزخند میزنه. اما اینجا شدنیه. کلاتو سفت میچسبی که باد نبرتش. یقتو میدی بالا و دستاتو میکنی تو جیبت. سوز داره میزنه تو چشمت اما تو خوب یادگرفتی که بی تفاوت شی. که کور شی. که کر شی. که راهتو بکشی و بری. موقعیت کاری: این قسمت گول نخور! 2019-11-01T15:04:54+01:00 2019-11-01T15:04:54+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/367 فر ناز انگار که از توی تونل وحشت اومدم بیرون. در همین حد ترسناک و واقعی. دستامو بگیر، همین حالا! 2019-10-18T18:42:14+01:00 2019-10-18T18:42:14+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/366 فر ناز دل به دریا میزنم و میرومتا انتهای شبتا انتهای ترسبه امید دیدن اولین کورسوی روشنایی از پس این شب تاریک و درازپیاده این سنگلاخ را میروم تا انتهای شب
تا انتهای ترس
به امید دیدن اولین کورسوی روشنایی از پس این شب تاریک و دراز
پیاده این سنگلاخ را میروم
]]>
کوچک اما مثبت 2019-09-27T15:04:40+01:00 2019-09-27T15:04:40+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/365 فر ناز یه گلدون گندمی کوچولو گذاشتم توی اتاقم و هی بهش نگاه میکنم. همین یه گلدون انگار کل فضای اتاقو عوض کرده. یعنی دوست داشتنم انقدر سخت بود؟ 2019-08-26T19:25:25+01:00 2019-08-26T19:25:25+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/364 فر ناز به این موقع از ماه که میرسم داستان تکراری تنهاییهام شروع میشه. از تنهایی به خاطر نداشتن رابطه خوب تا تنهایی به خاطر اینکه تو محیط کارم تحت فشارم و احساس میکنم کسی با من هم مسیر نیست. انگار آدمها مسیرشون خیلی با من متفاوته. به این حالت که میرسم، و صد البته بهم ریختن هورمونهام هم درش بی تاثیر نیست، فکر میکنم به گذشته. به آینده. به اینکه چی گذشت و چی شد. آدم خاطره بازیم. به خود‌م میام میبینیم کلان تو هپروت بودم یه کارایی کردم که خودم انگار در جریانش نبودم.الان ازون موقعهاست که دلم براش تنگ شده. به این موقع از ماه که میرسم داستان تکراری تنهاییهام شروع میشه. از تنهایی به خاطر نداشتن رابطه خوب تا تنهایی به خاطر اینکه تو محیط کارم تحت فشارم و احساس میکنم کسی با من هم مسیر نیست. انگار آدمها مسیرشون خیلی با من متفاوته. به این حالت که میرسم، و صد البته بهم ریختن هورمونهام هم درش بی تاثیر نیست، فکر میکنم به گذشته. به آینده. به اینکه چی گذشت و چی شد. آدم خاطره بازیم. به خود‌م میام میبینیم کلان تو هپروت بودم یه کارایی کردم که خودم انگار در جریانش نبودم.
الان ازون موقعهاست که دلم براش تنگ شده. نمیدونم چرا الف رو انقدر زیاد و بی حساب کتاب دوست داشتم. شاید دیگه عاشف کسی در این حد نشم که این هم خوبه و هم بد. دلم براش تنگ ده. البته دروغ نگم بیشتر ازون دلم برای خودم وقتی عاشق بودم و کسی منو دوست داشت تنگ شده. رابطه بیهوده ای بود. میدونم. عاقبتی هم نداشت. اینم میدونم. اما یه حس لطیف قشنگی بهش داشتم و این خیلی دلنشین بود. هرچند با همه دلنشین بودنش تصمیم گرفتم که تموم شه و الان به نظرم خیلی تصمیم درستی بود. فکر کنم دیگه نتونم اونجور کسیو دوست داشته باشم. نه من دیگه حسابگر شدم. سنسورهام حساستر شده و نسبت به بی اعتنایی و فاصله حساسیت به خرج میدم. به همین خاطرم دیگه نمیخوام یه رابطه بچه بازی رو شروع کنم. رابطه ای که کسی واسم وقت نداره و در حال پیچشه. حوصله ندارم که همش خودمو به آدما بخوام ثابت کنم. " منو ببین چه خوبم" نه دیگه هرچی بود تموم شد.
اما دروغ به خودم که نمیتونم بگم. میدونم که منو نمیخونی ولی اگر احیانا خوندی بدون که دوست داشتم. دلم هم میخواست اما دیگه عقلم اجازه این سبکسریها رو بهم نمیده. دوست دارم رابطه بعدیم رابطه خوبی باشه و به همین خاطر هم نمیخوام با هر کسیو هر شرایطی شروع کنم‌.

پ.ن. برای ح جیمی
]]>
مختصر و مفید 2019-08-12T19:39:33+01:00 2019-08-12T19:39:33+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/363 فر ناز یه روزهایی هم هست مثل امروزدر عین خوشی، ناخوشی! در عین خوشی، ناخوشی!]]> این قسمت: مهاجرت 2019-07-29T06:13:15+01:00 2019-07-29T06:13:15+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/361 فر ناز یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به بهترین نحو اجرایی شه بدون حتی هزینه ای. نمیشه، مگه نه؟!  ]]> خانم ف. و داستانهای پیچیده 2019-04-23T19:25:33+01:00 2019-04-23T19:25:33+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/360 فر ناز چقدر خوبه که زمان همه چیزو کمرنگ و حافظه آدمو نسبت به ناراحتیها پاک میکنه. اگر قرار بود هر روز مثل روز اول غصه بخوریم و ناراحت شیم دیگه واقعا جونی ازمون باقی نمیموند. خوشحالم که یکسال ازین تاریخ گذشت و از تصمیمی که برای زندگیم گرفتم. چه اون موقع که تصمیمم بر رفتن بود و چه بعد که نظرم برگشت. اما کسی چه میدونه شاید فردا روزی نظرم عوض شد؟ شاید! چقدر خوبه که زمان همه چیزو کمرنگ و حافظه آدمو نسبت به ناراحتیها پاک میکنه. اگر قرار بود هر روز مثل روز اول غصه بخوریم و ناراحت شیم دیگه واقعا جونی ازمون باقی نمیموند. خوشحالم که یکسال ازین تاریخ گذشت و از تصمیمی که برای زندگیم گرفتم. چه اون موقع که تصمیمم بر رفتن بود و چه بعد که نظرم برگشت. اما کسی چه میدونه شاید فردا روزی نظرم عوض شد؟ شاید!]]> 29 سالگی رو اینطوری شروع میکنم 2019-04-19T10:42:03+01:00 2019-04-19T10:42:03+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/359 فر ناز برنده اونیه که میتونه خونســـــرد و آروم بجنگه. پ.ن 1: اگه آهنگ سلام از سوگند رو هنوز نشنیدین توصیه میکنم که حتما گوش بدین. برنده اونیه که میتونه خونســـــرد و آروم بجنگه.

پ.ن 1: اگه آهنگ سلام از سوگند رو هنوز نشنیدین توصیه میکنم که حتما گوش بدین.
]]>
یه قدم بزرگونه 2019-04-05T11:30:02+01:00 2019-04-05T11:30:02+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/358 فر ناز میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن و به راحتی تونستن وبلاگها رو کنار بذارن. به هیچ دوست و آشنایی اکانت ندادم و راستشو بخام بگم میل و رغبتی برای دادنش هم ندارم. چون همون داستانهایی که میدونم و میدونین دوباره تکرار میشه. فعلا قصد خاصی ندارم. شاید یک موقع به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم. شاید هم تصمیم گرفتم در سایه باقی بمونم.
امروز تولدمه. از رفتن و نبودن نون عزیزم طبیعتا دلم گرفته اما تولد، تولده. برای خودم کلی آرزوهای خوب و گنده میکنم. همچنین برای شما. اما بالاتر از هر آرزویی امیدوارم امسال همگی در آرامش باشیم. سلامت باشیم. اون بیچاره هایی که تو سیل الان آواره و سرگردون شدن بتونن برگردن سر زندگیشون. بتونیم همدیگه رو ببخشیم و از بدیهای همدیگه بگذریم. کمتر کینه به دل بگیریم و شادتر باشیم. چیز زیادیه؟ نه، واقعن نه. 
]]>
سفرت بی خطر 2019-04-03T15:02:39+01:00 2019-04-03T15:02:39+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/357 فر ناز امیدوارم یه روز راه برگشت به خونه رو پیدا کنیکه بتونی خودتو ببخشی و با قلبت مهربون باشی.امیدوارم توی اون روز کنار من باشیاما اگر هم نباشی با همه اینکه ناراحت میشم اما از اینکه بالاخره راهتو پیدا کردی خیالم راحت میشه.نمیدونم چی تو رو انقدر رنجونده که به همه دنیا پشت کردیفکر میکنی همه با تو سر دشمنی دارن و میخای با همه چیز و همه کس بجنگیاما من میدونم که یه چیزی توی قلبت سر جاش نیستای کاش حداقل خودت با خودت رو راست باشی و خودت رو فریب ندی.من هنوز بهت امید دارمشاید چون خیلی دوست دارم اینطوری فکر م که بتونی خودتو ببخشی و با قلبت مهربون باشی.
امیدوارم توی اون روز کنار من باشی
اما اگر هم نباشی با همه اینکه ناراحت میشم اما از اینکه بالاخره راهتو پیدا کردی خیالم راحت میشه.
نمیدونم چی تو رو انقدر رنجونده که به همه دنیا پشت کردی
فکر میکنی همه با تو سر دشمنی دارن و میخای با همه چیز و همه کس بجنگی
اما من میدونم که یه چیزی توی قلبت سر جاش نیست
ای کاش حداقل خودت با خودت رو راست باشی و خودت رو فریب ندی.
من هنوز بهت امید دارم
شاید چون خیلی دوست دارم اینطوری فکر میکنم
وقتی همه، حتی مامان، میدونه که راه برگشتی نیست
من برات دعا میکنم
برای اینکه یه روز مثل اون قدیما بیاد.
]]>
یک بغل آرامش 2019-03-31T16:32:18+01:00 2019-03-31T16:32:18+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/356 فر ناز ای خدای بزرگی که در آسمانها خانه داریمن با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردمصدای قلبم رو بشنوو دستامو بگیر من با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردم
صدای قلبم رو بشنو
و دستامو بگیر

]]>