فرناز نوشت به تماشا سوگند و به آغاز کلام tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com 2019-09-11T04:41:54+01:00 mihanblog.com یعنی دوست داشتنم انقدر سخت بود؟ 2019-08-26T19:25:25+01:00 2019-08-26T19:25:25+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/364 فر ناز به این موقع از ماه که میرسم داستان تکراری تنهاییهام شروع میشه. از تنهایی به خاطر نداشتن رابطه خوب تا تنهایی به خاطر اینکه تو محیط کارم تحت فشارم و احساس میکنم کسی با من هم مسیر نیست. انگار آدمها مسیرشون خیلی با من متفاوته. به این حالت که میرسم، و صد البته بهم ریختن هورمونهام هم درش بی تاثیر نیست، فکر میکنم به گذشته. به آینده. به اینکه چی گذشت و چی شد. آدم خاطره بازیم. به خود‌م میام میبینیم کلان تو هپروت بودم یه کارایی کردم که خودم انگار در جریانش نبودم.الان ازون موقعهاست که دلم براش تنگ شده. به این موقع از ماه که میرسم داستان تکراری تنهاییهام شروع میشه. از تنهایی به خاطر نداشتن رابطه خوب تا تنهایی به خاطر اینکه تو محیط کارم تحت فشارم و احساس میکنم کسی با من هم مسیر نیست. انگار آدمها مسیرشون خیلی با من متفاوته. به این حالت که میرسم، و صد البته بهم ریختن هورمونهام هم درش بی تاثیر نیست، فکر میکنم به گذشته. به آینده. به اینکه چی گذشت و چی شد. آدم خاطره بازیم. به خود‌م میام میبینیم کلان تو هپروت بودم یه کارایی کردم که خودم انگار در جریانش نبودم.
الان ازون موقعهاست که دلم براش تنگ شده. نمیدونم چرا الف رو انقدر زیاد و بی حساب کتاب دوست داشتم. شاید دیگه عاشف کسی در این حد نشم که این هم خوبه و هم بد. دلم براش تنگ ده. البته دروغ نگم بیشتر ازون دلم برای خودم وقتی عاشق بودم و کسی منو دوست داشت تنگ شده. رابطه بیهوده ای بود. میدونم. عاقبتی هم نداشت. اینم میدونم. اما یه حس لطیف قشنگی بهش داشتم و این خیلی دلنشین بود. هرچند با همه دلنشین بودنش تصمیم گرفتم که تموم شه و الان به نظرم خیلی تصمیم درستی بود. فکر کنم دیگه نتونم اونجور کسیو دوست داشته باشم. نه من دیگه حسابگر شدم. سنسورهام حساستر شده و نسبت به بی اعتنایی و فاصله حساسیت به خرج میدم. به همین خاطرم دیگه نمیخوام یه رابطه بچه بازی رو شروع کنم. رابطه ای که کسی واسم وقت نداره و در حال پیچشه. حوصله ندارم که همش خودمو به آدما بخوام ثابت کنم. " منو ببین چه خوبم" نه دیگه هرچی بود تموم شد.
اما دروغ به خودم که نمیتونم بگم. میدونم که منو نمیخونی ولی اگر احیانا خوندی بدون که دوست داشتم. دلم هم میخواست اما دیگه عقلم اجازه این سبکسریها رو بهم نمیده. دوست دارم رابطه بعدیم رابطه خوبی باشه و به همین خاطر هم نمیخوام با هر کسیو هر شرایطی شروع کنم‌.

پ.ن. برای ح جیمی
]]>
مختصر و مفید 2019-08-12T19:39:33+01:00 2019-08-12T19:39:33+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/363 فر ناز یه روزهایی هم هست مثل امروزدر عین خوشی، ناخوشی! در عین خوشی، ناخوشی!]]> آشغال! 2019-08-01T19:06:58+01:00 2019-08-01T19:06:58+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/362 فر ناز این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. این قسمت: مهاجرت 2019-07-29T06:13:15+01:00 2019-07-29T06:13:15+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/361 فر ناز یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به یه موقعها چشمامو باز میکنم و دلم میخواد اینجا نباشم. خیلی فانتزیه ولی اگر زندگی گزینه کپی پیست داشت حتما روی خودم اجراش میکردم. خودمو قیچی میکردم و یکجای دیگه این دنیا میچسبوندم. اما خب این تصورات هر چقدر هم فانتزی باز هم توی دلش کلی حرف داره. حرف حساب. وقتی خودتو داری قیچی میکنی خیلی چیزهای دور و بر خودتو هم قیچی میکنی؛ خانواده، دوستات، کار و هر اونچه که الان داری و به چشمت نمیاد حالا با یه قیچی تیز از کنار تو بریده شده. ولی من هنوز تو رویام غرقمو دوست ندارم هزینشم بپردازم. میخوام تصوراتم به بهترین نحو اجرایی شه بدون حتی هزینه ای. نمیشه، مگه نه؟!  ]]> خانم ف. و داستانهای پیچیده 2019-04-23T19:25:33+01:00 2019-04-23T19:25:33+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/360 فر ناز چقدر خوبه که زمان همه چیزو کمرنگ و حافظه آدمو نسبت به ناراحتیها پاک میکنه. اگر قرار بود هر روز مثل روز اول غصه بخوریم و ناراحت شیم دیگه واقعا جونی ازمون باقی نمیموند. خوشحالم که یکسال ازین تاریخ گذشت و از تصمیمی که برای زندگیم گرفتم. چه اون موقع که تصمیمم بر رفتن بود و چه بعد که نظرم برگشت. اما کسی چه میدونه شاید فردا روزی نظرم عوض شد؟ شاید! چقدر خوبه که زمان همه چیزو کمرنگ و حافظه آدمو نسبت به ناراحتیها پاک میکنه. اگر قرار بود هر روز مثل روز اول غصه بخوریم و ناراحت شیم دیگه واقعا جونی ازمون باقی نمیموند. خوشحالم که یکسال ازین تاریخ گذشت و از تصمیمی که برای زندگیم گرفتم. چه اون موقع که تصمیمم بر رفتن بود و چه بعد که نظرم برگشت. اما کسی چه میدونه شاید فردا روزی نظرم عوض شد؟ شاید!]]> 29 سالگی رو اینطوری شروع میکنم 2019-04-19T10:42:03+01:00 2019-04-19T10:42:03+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/359 فر ناز برنده اونیه که میتونه خونســـــرد و آروم بجنگه. پ.ن 1: اگه آهنگ سلام از سوگند رو هنوز نشنیدین توصیه میکنم که حتما گوش بدین. برنده اونیه که میتونه خونســـــرد و آروم بجنگه.

پ.ن 1: اگه آهنگ سلام از سوگند رو هنوز نشنیدین توصیه میکنم که حتما گوش بدین.
]]>
یه قدم بزرگونه 2019-04-05T11:30:02+01:00 2019-04-05T11:30:02+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/358 فر ناز میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن و به راحتی تونستن وبلاگها رو کنار بذارن. به هیچ دوست و آشنایی اکانت ندادم و راستشو بخام بگم میل و رغبتی برای دادنش هم ندارم. چون همون داستانهایی که میدونم و میدونین دوباره تکرار میشه. فعلا قصد خاصی ندارم. شاید یک موقع به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم. شاید هم تصمیم گرفتم در سایه باقی بمونم.
امروز تولدمه. از رفتن و نبودن نون عزیزم طبیعتا دلم گرفته اما تولد، تولده. برای خودم کلی آرزوهای خوب و گنده میکنم. همچنین برای شما. اما بالاتر از هر آرزویی امیدوارم امسال همگی در آرامش باشیم. سلامت باشیم. اون بیچاره هایی که تو سیل الان آواره و سرگردون شدن بتونن برگردن سر زندگیشون. بتونیم همدیگه رو ببخشیم و از بدیهای همدیگه بگذریم. کمتر کینه به دل بگیریم و شادتر باشیم. چیز زیادیه؟ نه، واقعن نه. 
]]>
سفرت بی خطر 2019-04-03T15:02:39+01:00 2019-04-03T15:02:39+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/357 فر ناز امیدوارم یه روز راه برگشت به خونه رو پیدا کنیکه بتونی خودتو ببخشی و با قلبت مهربون باشی.امیدوارم توی اون روز کنار من باشیاما اگر هم نباشی با همه اینکه ناراحت میشم اما از اینکه بالاخره راهتو پیدا کردی خیالم راحت میشه.نمیدونم چی تو رو انقدر رنجونده که به همه دنیا پشت کردیفکر میکنی همه با تو سر دشمنی دارن و میخای با همه چیز و همه کس بجنگیاما من میدونم که یه چیزی توی قلبت سر جاش نیستای کاش حداقل خودت با خودت رو راست باشی و خودت رو فریب ندی.من هنوز بهت امید دارمشاید چون خیلی دوست دارم اینطوری فکر م که بتونی خودتو ببخشی و با قلبت مهربون باشی.
امیدوارم توی اون روز کنار من باشی
اما اگر هم نباشی با همه اینکه ناراحت میشم اما از اینکه بالاخره راهتو پیدا کردی خیالم راحت میشه.
نمیدونم چی تو رو انقدر رنجونده که به همه دنیا پشت کردی
فکر میکنی همه با تو سر دشمنی دارن و میخای با همه چیز و همه کس بجنگی
اما من میدونم که یه چیزی توی قلبت سر جاش نیست
ای کاش حداقل خودت با خودت رو راست باشی و خودت رو فریب ندی.
من هنوز بهت امید دارم
شاید چون خیلی دوست دارم اینطوری فکر میکنم
وقتی همه، حتی مامان، میدونه که راه برگشتی نیست
من برات دعا میکنم
برای اینکه یه روز مثل اون قدیما بیاد.
]]>
یک بغل آرامش 2019-03-31T16:32:18+01:00 2019-03-31T16:32:18+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/356 فر ناز ای خدای بزرگی که در آسمانها خانه داریمن با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردمصدای قلبم رو بشنوو دستامو بگیر من با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردم
صدای قلبم رو بشنو
و دستامو بگیر

]]>
سال نو، هزار امید نو 2019-03-22T18:27:35+01:00 2019-03-22T18:27:35+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/355 فر ناز برای من نوشتن از سال 1397 آسون نیست. سالی که کلی تجربه جدید برام به همراه داشت. از تصمیم به فکر کردن به یک زندگی بهتر، حالا در هر کجای این کره خاکی، بگیر تا همین اواخر که رسید به عوض کردن کار. یکسری هاش عملی شد و گامهایی رو برداشتم و بهشون امید دارم و یکسری دیگه هنوز در مرحله ای نیست که بتونم با قاطعیتی حرفی بزنم. حتی نمیدونم که واقعا تصمیم درستی باشه یا نه. اما میدونم که میخام تجربش کنم و حتی اگر به این نتیجه برسم که این مسیر زندگی من نیست باز هم میخام تجربش کنم.من امسال تو یک سیکل سینوسی بودم. برای من نوشتن از سال 1397 آسون نیست. سالی که کلی تجربه جدید برام به همراه داشت. از تصمیم به فکر کردن به یک زندگی بهتر، حالا در هر کجای این کره خاکی، بگیر تا همین اواخر که رسید به عوض کردن کار. یکسری هاش عملی شد و گامهایی رو برداشتم و بهشون امید دارم و یکسری دیگه هنوز در مرحله ای نیست که بتونم با قاطعیتی حرفی بزنم. حتی نمیدونم که واقعا تصمیم درستی باشه یا نه. اما میدونم که میخام تجربش کنم و حتی اگر به این نتیجه برسم که این مسیر زندگی من نیست باز هم میخام تجربش کنم.
من امسال تو یک سیکل سینوسی بودم. از حال بد به حال خوب و از حال خوب به حال بد. برای خودم تصمیم گرفته بودم که این درگیریها و ناراحت شدنهای همیشگی، این احساس تنهایی کاذبی که یقه منو ول نمیکنه و مثل بختک یقه منو سفت گرفته داره از یه جایی آب میخوره. و خب میشه گفت فهمیدم که از کجا آب میخوره و نسبت بهش هم بی تفاوت نبودم. یکسری کارگاه و کتاب و تحقیق و فایل صوتی راه جدیدی پیش روی من گذاشت تا خودم رو بهتر بشناسم و بیشتر بتونم روی خودم مسلط شم. به این نتیجه رسیدم که یکی از اشتباهات عمده ای که توی روابطم چه توی کار چه توی خونه و با دوست و آشنا و ... دارم از بیان نکردن و نگفتن خواسته هامه. از خوردن و بلعیدن خشم و ناراحتیمه. از ترس اینکه بقیه ناراحت نشن نقش بازی میکنم که انگار من خیلی آروم و خوشحالم و چیز خاصی اتفاق نیفتاده و مردم بدون توجه به اینکه من واقعا ناراحت شدم به رفتار زشتشون با من ادامه میدن. اما الان که لذت حرف زدنو میفهمم کمتر میتونم این حسو با سکوت مبادله کنم. با خودم مرور میکنم " لذتی که در حرف زدن هست در پنهان کردن و سکوت نیست" نه که من اهل پنهونکاری باشم، نه! ولی چیزی که آموختم این بوده که بیان کردن نقاط ضعفت تو رو در مقابل بقیه آسیب پذیرتر و ضعیفتر میکنه. ولی در عمل دارم میبینم که حرف نزدن و خودخوری هم تاثیری به حالم نداشته. بدترم کرده. تنهاترم کرده. باعث شده زودرنج شم و خشممو تو یه جای اشتباه سر یه آدم ضعیفتر از خودم خالی کنم.
زبان خوندم. خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر وقت گذاشتم. از همه بیشتر برای نوشتن به انگلیسی و دقیقا از همون هم نمره کم آوردم. اما مسئله ای نیست به زحمتش می ارزید. یکی از چیزهایی که واقعا خوشحالم و راضی از نتیجش همین زحمات زبان خوندنمه. فکر میکنم به خودم تونستم ثابت کنم که واقعا انگلیسیم فوله. چیزی رو که تا قبل هم در مورد خودم میدونستم اما اونقدری مطمئن امتحانش نکرده بودم رو انجام دادم و حالا خوشحالم که حداقل این بار رو زمین گذاشتم و سبک شدم. حالا عادت گوش دادن پادکست انگلیسی یا نوشتن چند خط به انگلیسی بیان افکارم یقه منو ول نمیکنه و چه چیزی بهتر از این؟
از هر چی میگذریم از زندگی نگذریم. که اصل همین لذت بردن از زمان محدودیه که در اختیارمون قرار داره. فکر میکنم من خیلی با این ایده آشنا نیستم متاسفانه و به صورت بیسیک توی مغزم جا افتاده که برای لذت بردن از چیزی اول باید براش خیلی زحمت بکشم و فداکاری کنم تا لایق داشتنش باشم. یه نسیم تازه ای به زندگیم دمیده شد. یه هوای خنک صبح زیبای اردیبهشت منو تا چند وقتی مست و اسیر خودش کرد ولی قرار نبود که با من بمونه انگار. حریق خزون بهمون زد و من تا به خودم بیام فهمیدم که بیشتر درگیر یکسری سوء تفاهم بودم و چیزی که برای من عشق و علاقه تعبیر میشد خیلی جاها با اون چه که باید میبود فاصله داشت. دلمو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. فقط میتونم بگم لعنت به فاصله.
ریجکت شدم. چندین بار. از استادی که بهم با اطمینان میگفت کارتو سریع انجام بده و بفرست بی محلی دیدم. و تقریبا به جز چند مورد که گفتن با پول بیا بقیه منو رد کردن. خب تجربه جالبی نیست. دوست هم ندارم دوباره تجربش کنم. اما خب من تازه اول راهم و کلی کار دارم. بازم اقدام میکنم اما با امید به جواب مثبت. به امید یک تغییر خوب. به خودم میگم فرناز تو یک بازی رو شروع کردی که فارغ از نتیجش خودت برنده این بازی هستی. چون داری برای بهتر کردن زندگیت میجنگی و تلاش میکنی. توی این شرایط افسرده کننده زندگیهامون که هر روز از زمین و زمون داره برامون میباره، تو هنوز امید داری. وقتی به آینه نگاه میکنی برقو تو چشات میبینی. میبینی که در مقابل اون فرناز کوچولوی تو قلبت مسئولی. اون یه آرزوهای خوبی برای بزرگسالیش داشته و اینطور که به نظر میاد حالا رسیدن بهشون خیلی سخت شده. اما قرار نیست اینا تو رو از پا دربیاره. پس بهتره به مسیرم ادامه بدم و ببینم دست زندگی چه معجزه هایی برام توی آستینش داره.
من روی ماه 97 رو میبوسم. حتی دستهاشو هم میبوسم. همونطور که 96  رو بوسیدم. اگر دلمردگیهای غمبار و گریه های بی امان 96 نبود خیلی طول میکشید تا من به اینجا برسم. اون احساس عجز و ناتوانی بود که منو به فکر واداشت و نیرو محرکه یک سال من بود. فهیمدم که تا وقتی سلامتم و میتونم خودم برای خودم کاری انجام بدم اون کار رو عملی بکنم. چون هیچ تضمینی نیست که فردایی وجود داشته باشه و این توهم پوچ که مسیحا نفسی میاد و زندگیم از این رو به اون رو میشه رو از دست دادم. ایمان آوردم به خودم و باورهام و فهمیدم هزچه بیشتر روی خودم سرمایه گذاری کنم قویتر میتونم به مسیرم ادامه بدم. و حالا با امید به فردا با قلبی لرزان از این همه تغییر پامو محکم میزارم روی زمین و برنامه هام برای 98 رو پیش می برم. من حالا حالاها کار دارم با 98.
]]>
تغییرات دوست داشتنی 2019-03-09T18:36:41+01:00 2019-03-09T18:36:41+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/353 فر ناز موهامو یه لایت خیلی لطیف و کمرنگی کردم. خیلی بهم میاد. نشستم جلوی آینه هی به خودم نگا میکنم و واسه خودم بوس میفرستم  ]]> گم شدی تو خودت... 2019-03-09T08:11:10+01:00 2019-03-09T08:11:10+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/352 فر ناز فکر میکنی هرچی بیشتر تو خودت فرو بری بیشتر بهت توجه میشه؟ بهت گفتن اگه درهای بیشتری به روی بقیه ببندی اونا اصرار بیشتری میکنن که باهات رابطشونو ادامه بدن؟متاسفانه اینا همش دروغه عزیزم. کسی وقت برای باز کردن قلبت و پیدا کردن چیزی که زیر هزار خروار پستو قایم کردی نداره. وقتی خودت نخای هیچ اتفاقی نمیفته. میتونم این اطمینانو بهت بدم. بهت گفتن اگه درهای بیشتری به روی بقیه ببندی اونا اصرار بیشتری میکنن که باهات رابطشونو ادامه بدن؟
متاسفانه اینا همش دروغه عزیزم. کسی وقت برای باز کردن قلبت و پیدا کردن چیزی که زیر هزار خروار پستو قایم کردی نداره. وقتی خودت نخای هیچ اتفاقی نمیفته. میتونم این اطمینانو بهت بدم.
]]>
عشق عمه :) 2019-03-08T18:51:44+01:00 2019-03-08T18:51:44+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/351 فر ناز بهش میگم بیا بریم ناهار بخوریم. میگه من خوردم تو بخور. میگم آخه اینجا نشستی وسط زندگی من، بعد من پا شم برم ناهار بخورم؟ میگه عمه فرناز قول میدم به هیچی دست نزنم، منتظرت میشینم! آخه من نمیرم براش؟ والا دلم ضعف رفت. در مرداب تنهایی 2019-03-07T20:13:06+01:00 2019-03-07T20:13:06+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/350 فر ناز سالها بعد هم را یافتیم،اما تو چشمی برای دیدن من نداشتیو من هم گوشی برای شنیدن صدایت.از کنار هم گذشتیم بی آنکه دیداری تازه کنیم. اما تو چشمی برای دیدن من نداشتی
و من هم گوشی برای شنیدن صدایت.
از کنار هم گذشتیم بی آنکه دیداری تازه کنیم.

]]>
ماجرای همیشگی: کار و کار و کار! 2019-03-06T19:23:28+01:00 2019-03-06T19:23:28+01:00 tag:http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/349 فر ناز چی تو مغز من کردن که هیچ آرامشی ندارم؟ فکر کنم چوب کمالگراییمو میخورم. هی بیشتر، هی بیشتر! به چیزی قانع و راضی نیستم. حالا تصور کن که با این شرایط تو یه موقعیت کاری گندی گیر افتادم. و هرچی میگذره بیشتر به وصله ناجور بودن خودم پی میبرم. بیشتر میفهمم که وقتی تو کار همه رقیبن و منفعت طلب چقدر زندگی به کام همه زهرمار میشه. فکر میکردم ما با هم دوستیم، نه همکار. فکر میکردم از همه چیز زندگیمون میگیم و وقتی فهیمدم که فقط بعضی چیزاشو تازه اونم بی اهمیتاشو میگیم خب ناراحت شدم. بعد دیدم که تازه دروغهایی چی تو مغز من کردن که هیچ آرامشی ندارم؟ فکر کنم چوب کمالگراییمو میخورم. هی بیشتر، هی بیشتر! به چیزی قانع و راضی نیستم. حالا تصور کن که با این شرایط تو یه موقعیت کاری گندی گیر افتادم. و هرچی میگذره بیشتر به وصله ناجور بودن خودم پی میبرم. بیشتر میفهمم که وقتی تو کار همه رقیبن و منفعت طلب چقدر زندگی به کام همه زهرمار میشه. فکر میکردم ما با هم دوستیم، نه همکار. فکر میکردم از همه چیز زندگیمون میگیم و وقتی فهیمدم که فقط بعضی چیزاشو تازه اونم بی اهمیتاشو میگیم خب ناراحت شدم. بعد دیدم که تازه دروغهایی هم میگیم که چهره خوب و خوشایندی داشته باشیم و مثلا توی جمع پذیرفته بشیم. 
دوباره به صرافت افتادم که دنبال کار بگردم و باز هم داستان من و رزومه نوشتن و ازین شرکت به اون شرکت شروع میشه. تازه امروز رسیدم یه رزومه بنویسم. باید هلم بدن به سمت جلو. میترسم. نمیدونم از چی ولی میترسم. عادت کردم به گند و گوهههه همین دفتر و کندن برام سخته. دلم میخاد یه جا پا بگیرم. همین تیر خرداد بود که باز خیلی ناراحت بودم و رفتم یه جا و همزمان با همین دفتر خودمون اونجا هم کار میکردم اما اون از اینم بدتر بود. دو سوم حقوق اینجا، کار دو برابر و سیستم و کامپیوتر داغون در حدی که یا خونه کار کن یا لپتاپتو بیار. روزی که با رییس رفتم صحبت کنم خیلی سخت حرف زدم. احساس میکردم هر آن ممکنه قلبم وایسته. شمرده شمرده حرف میزدم که نکنه حرفی از دهنم بپره. بعدشم که صحبتای رییس محترمو شنیدم متوجه شدم من چینی حرف زدم و ایشون فقط به زبان سواحیلی که بخشهایی از آفریقا صحبت میشه تسلط دارن. در این حد نفهم!
لعنتی شرکتای مشاور فقط تخصصشون بهره کشیه. معماری, شهرسازی، عمران و ... هیچ فرقی نداره. وقتی شرکت خصوصیه میخاد براش 3 برابر درآمدت ارزش مالی تولید کنی. فکر میکنن با ماشین طرفن و دگمه ی روشن و خاموشتم باید دست آقای رییس باشه. که هر وقت خواست روشن کنه و هر وقت خواست خاموش. و من با این مدل کار کردن مشکل دارم. احساس خفقان، احساس خفگی بهم دست میده. فکر میکنم رسیدم به ته خط. دووم نمیارم توشون. خدا کنه بتونم یه جای خوب پیدا کنم. دیگه خسته شدم ازین وضع.

]]>