تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب فر ناز
پنجشنبه 25 آبان 1396  09:53 ب.ظ
توسط: فر ناز

همش باید تن و بدنمون بلرزه که حالا این دفعه قراره چه بلایی نازل شه.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 آبان 1396
نظرات()   
   
شنبه 20 آبان 1396  07:06 ب.ظ
توسط: فر ناز

انگار یه چیزی ته دلم بگه، این آخرش نیست
که چیزای خوبی تو راهه


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 آبان 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  11:45 ب.ظ
توسط: فر ناز

پیش نیاز رسیدن به نظم شخصی، به تاخیر انداختن لذت است.

محمدرضا شعبانعلی


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 18 آبان 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 16 آبان 1396  02:20 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

آدم از بودن در هر محیطی و معاشرت با افراد میتونه چیزهایی رو یاد بگیره. حالا شاید در همون موقعیت اول خیلی به چشم نیاد ولی بعدا، حتما در یک روزی به این نتیجه میرسه. لزوما درسهای مفرحی نیستن و با افتخار هم نمیشه در موردشون صحبت کرد اما اتفاقن اینا خود اصل درسن. هزار هزار مورد هست که توی کتاب و داستان و فیلم میخونی ولی تا زمانی که با پوست و استخون لمسش نکنی هیچه، هیچ.
اتفاقن از این تجارب توی محیط کار زیاد داریم. ما توی دفتر خودمون چند تا خانمیم و یک آقا، هر کدوم با یکسری اخلاق خوب و بد. نکته مهمش اینه که تقریبا با هم همسنیم و تا حدود زیادی اگر دلخوری و کدورتی هم پیش بیاد خیلی طول نمیکشه و سریع رفع میشه. خب تا اینجاش خوب بود. این خودش نشون میده که ما اکثر اوقات با هم خوبیم. اما یک انحرافی توی این نتایج وجود داره. انحراف از جایی شروع میشه که ما در تحلیلمون میایم هر محبت کردن و لبحندی رو "اشتباها" با دوستی قاطی میکنیم. یعنی میایم میگیم فلانی و بهمانی حتما با من دوستن که این کارا رو کردن دیگه. اما تازه یه مدت بعده که متوجه میشی علت این رفتارا چی بوده. 
ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از همکارا از من پول خواست من هم بدون هیچ معطلی بهش پولو دادم (حالا بماند که بعدا فهمیدم اونقدر هم که نشون میداد در اون لحظه نیازمند تبود و خود همین هم منو به فکر فرو برد که علت کارش چی بوده) بعد همین کمک باعث شد که من ناخودآکاه یک حس توی دلم باشه که انگار اون به من بدهکاره و حالا باید هزار تا کار برای من بکنه. البته که اون حسو نشون ندادم اما وقتی فهمیدم که همین همکار یکی دیگه از بچه ها رو خونش دعوت کرده و بدون من کلی هم خوش گذروندن خیلی حس بدی پیدا کردم. چون فکر میکردم من دیگه رفیق شفیقشم و همونطور که موقع نیاز به من حرفشون گفته احتمالا موقع خوشگذرونی هم بای دبیاد پیش خودم. این حس بدتر هم شد چون بعد از این ماجرا دوستم اصراری هم نکرد که حالا فلانی جات خالی بود و حالا دفعه بعد تو هم بیا و ... روز بعدش سر کار خیلی اوقات تلخی کردم. یعنی هی کنترل میکردم که چیزی نگم بعد بدتر یه جا دیگه متلک مینداختم کلا خیلی روی اعصابم رفته بودن در حدی که جفتشون فهمیده بودن یه مرگیم هست اما هر چی پرسیدن نگفتم. دوستی که این وسط خونه همکارم رفته بود انقد پا پیچ شد تا علت ناراحتی منو فهمید و بعد هم کلی اصرار و توضیح که نه بابا اونجوری که تو فکر میکنی نیست و خیلی یهویی پیش اومد. اما من ازون روز دلم واقعن صاف نشد باهاشون. به این فک کردم که همین دو تا تو کمتر از 1 ماه پیش چه دعوایی کردن و میومدن پشت هم دیگه پیش من حرف میزدن و من خیلی سعی کردم فضا رو آروم کنم که هی بگم نه ناراحت نشین و با هم دوست باشین. در حالیکه نه دعواشون دعواست و نه خندشون خنده! 
شاید زود باشه برای این قضاوت ولی من خودم به این نتیجه رسیدم که دوستیامون خیلی تحت تاثیر منافعه. وقتی میتونم نظر قاطع بدم که ازینجا بیام بیرون و تو یک مجموعه دیگه کار کنم. یک مدت بگذره بعد ببینم اصلا دلم میخواد باز هم این آدمها رو ببینم؟ که اگر ببینمشون حالا چه حسی دارم؟ اشتباه میکردم در موردشون یا که نه؟
پ.ن 1: یادم بماند آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنم. شاید کسی که امروز با بدخلقی رفتار میکند روزی دوست صمیمیم بشون و شاید رفیق گرمابه و گلستان دشمن سالهای بعد. تعریف کردن همه زندگی برای یک نفر و اطمینان بیش از حد واقعا بزرگترین اشتباهیست که یک نفر در حق خودش میکند. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 آبان 1396
نظرات()   
   
جمعه 28 مهر 1396  11:15 ب.ظ
توسط: فر ناز

اومدم یه دو کلمه بنویسم. هی پاک کردم و دوباره از اول نوشتم. انگار به دلم نمیشست. انگار به خودم بگم من که انقدر الکی غمگین نبودم. بعد هم یه کم ته دلم امیدوار شدم که واقعن اوضاع انقدر خرابم نیست. نمیدونم یه دفعه چه مرگم میشه. از چهارشنبه پیش شروع شد. من هر بار که یه کتاب از عباس معروفی دست میگیرم ناخودآگاه افسرده میشم. این بار هم با سال بلوا این اتفاق تکرار شد. 
وقتی کتابو تموم کردم انقدر گریه کردم که چشمام داشت میزد بیرون دیگه. بعد اون وسط مسطا به خودم میگفتم من برای خودم ناراحتم یا برای نوشا؟ کجای زندگیشه که داره منو آتیش میکشه؟ نمیدونم. خیلی نزدیک بود در عین اینکه دور بود، خیلی دور. لعنتی انگار صد سال مثل یه زن تواین جامعه زندگی کرده. انقدر که خوب احساس آدمو بیان میکنه و مسلطه. 
جله های خوب که زیاد داشت ولی یه چیزی که خیلی خوب تو ذهنم مونده این: عمرباخته ها عاشق عمر دیگرانند ...


نظرات()   
   
یکشنبه 2 مهر 1396  11:10 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

در ادامه داستان پست قبل که خیلی هم نوشتنش طول کشید امروز اومدم که از سفرم بنویسم از یک سفر خیلی خوب و واقعن رویایی. از اونایی که به قول آلن دوباتن تبدیل میشن به یک خاطره روشن در ذهنتون و یه روز که خیلی خسته از همه چیز هستین یادآوریش میتونه براتون خیلی دل انگیز باشه.
خب تا کجا اومدیم؟ من اصلا تعریف نکردم که ما کجاها رو دیدیم. طی اقامتی که در مسکو داشتیم روز اول به دیدن متروی مسکو رفتیم. این ایستگاه که به اسم کیوسکایا شناخته میشه خیلی معروف و دیدنیه. در اینجا شما یکسری نقاشی میبینین و بعد در یک طبقه بالاتر نقاشی هایی از زندگی روزمره مردم اوکراین هست. در واقع به نشانه ی اتحاد و دوستی بین مردم اوکراین و سران شوروی این نقاشیها اینجا کشیده شده. یک ایشتاگه دیگه هم ایستگاه انقلاب بود که کلا داستان متفاوتی داشت و در اون از مجسمه ای مردم و سربازان استفاده شده بود. با استفاده از این مجسمه ها خواستن نشون بدن که این انقلاب یک انقلاب مردمی بوده و گروههای زیادی در اون نقش داشتن.



بعد از بازدید این دو ایستگاه باشکوه رفتیم به سمت کلیسای مسیح منجی. این کلیسایی که در واقع ما دیدیم جایی بوده که استالین تصمیم میگیره کاخ شوراها رو در اون ایجاد کنه و قرار بوده مقر جلسات کمونیستها باشه. از اونجایی که در اون دوره کلیسا خیلی برای این افراد اهمیتی نداشته، علیرغم قدمت این کلیسا و معماری زیبایی که داشته به طور کامل تخریب میشه و بنا بر ساخت کاخ شوراها بوده. اینجا یک ساختمان غول آسا قرار بوده ساخته شده و در اطرافش 7 ساختمان دیگه که به اسم خواهران استالینی معروف بودن ساخته شدن که نگاه همه ی این ساختمانها به سمت همین کاخ شوراهاست. این 7 ساختمان دو وزارتخانه، دو ساختمان مسکونی، دو هتل و یکی هم دانشگاه ام گ او هستند. اما استالین میمیره و این پرژه ناتمام رها میشه. بعد از مدتها در دهه ی 90 میلادی و شکست کمونیسم تصمیم میگیرن که این کلیسا رو بازسازی کنن. بسیار کلیسای زیبایی بود و خیلی ابهت داشت. کلا در معماری اینجا شما گنبد پیازی زیاد میبینین. یه چیز دیگه هم که برام جلب توجه میکرد مدل صلیبهاشون بود که با اون چیزی که تو ذهن ماست فرق میکنن. اینا یه خط شکسته و مورب هم در انتها دارن که من متوجه علتش نشدم.


واقعن هرچی که از تمیزی هوا و آسمون آبی و زیبای اینجا بگم کم گفتم. هنوز هم که به عکسها نگاه میکنم احساس میکنم یه باد خنکی میپیچه تو موهام. بگذریم. بعد از دیدن این کلیسا ما مسیر رو به سمت تپه گنجشکها و دانشگاه ام گ او ادامه دادیم. این دانشگاه مهمترین دانشگاه روسیه است ولی از اونجایی که تاکید بر زبان روسی است و تبادل دانش با ژورنالهای اروپایی نداره در رنکینگهای جهانی اسمی ازش نمیشنویم. در حالی که برای خود روسها این دانشگاه خیلی مهم و حایز اهمیته. 
در ادامه مسیر پارک پیروزی رو دیدیم که به یاد کشته شدگان جنگ جهانی اول ساخته شده بود. این جنگ برای روسیه خیلی مهم چون حدودا 14 میلیون (اگه اشتباه نکرده باشم) کشته داده. یک مناره عظیم تو این پارک بود که از آب کردن کلاهخود سربازا درست شده بود و جلوی این مناره نماد سنت جورج قرار داشت که با اژدها در حال جنگ بود. در پشت این مجموعه ساختمان موزه جنگ روسیه بود. تماما متعلق به یادگارهای روسیه از این جنگ. خلاصه هر چیزی که در این پارک به چشم میخورد نمادی از روزهای درگیری و جنگ بود. در نزدیکی موزه که قرار میگرفتیم یک دید خوب به شهر وجود داشت از اینجا مشید بخشی رو که به اسم مسکوسیتی شناخته میشه دید. این قسمت تنها بخش شهر مسکو هست که در اون اجاه ی بلند مرتبه سازی و برج سازی داده شده و کاملا مدرنه. 

بعد از اینجا به سمت خیابان آربات حرکت کردیم. اینجا یک خیابان خیلی قدمی بود و اون طور که لیدر میگفت از کلمه ی ارابه اومده. خونه ی پوشکین هم در همین خیابان بود و ما یه مختصری در مورد زندگی کوتاه پوشکین و اینکه چقدر الکی جونشو از دست میده هم از راهنمامون داستان شنیدیم. اینکه میگم داستان یعنی واقعا این پسر بی خیال توضیح دادن نمیشد. بازم خدا عمرش بده. خیلی اطلاعات عمویم خوبی داشت و کاملا مسلط بود. تازه اون انقدر توضیح داده بود من الان موقع نوشتن باید کلی فکر کنم که ببینم تقدم و تاخر ها به چه صورت بود. 
این همه توضیح فقط مال روز اول سفر بود. حالا اگر فرصتی بود باز هم انشالله بقیه سفرمو مینویسم.
متاسفانه الان دیگه فصل سفر به روسیه رو به اتمامه ولی به همگی توصیه میکنم که دیدن این کشور رو از دست ندین. واقعا باشکوهه.


نظرات()   
   
پنجشنبه 23 شهریور 1396  08:15 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،سرگرمی ،) توسط: فر ناز

گفتم که یک اتفاق یهویی باعث شد کلا حال و هوام عوض شه، اون اتفاق همین سفر روسیه بود. و چقدر هم به موقع بود. دقیقا تو موقعی که اوج درگیری و اعصاب خورد شدنهای الکیم سر کار بود یه ده روزی مرخصی گرفتم و زدم سفر. هنوز باورم نمیشه که رفتم و برگشتم. سفر ما یک هفته طول کشید و 3 روز مسکو بودیم و 4 روز سن پطرزبورگ. هوا عالی بود. البته الان دیکه داره به سمت سرد شدن پیش میره و هر چی هم که بگذره سرما سختتر میشه و مناسب سفر نیست. کلا تایمی که برای سفر به روسیه پیشنهاد میشه از آخرای خرداد شروع میشه و تا اوایل مهر ادامه داره. دو ماه تیر و خرداد چون روز خیلی طولانی میشه رو بهش میگن شبهای سفید که خیلی دیدنیه.
برای اولین بار تصمیم گرفتم که مرحله به مرحله و قدم به قدم هر کاری رو که میکنم تمام سفرمو بنویسم. از این لحاظ تصمیم خیلی خوبی بود. هم به نگارش و نوشتن شما کمک میکنه به عنوان یک تمرین و هم به خاطر مکانهای متنوعی که میرین و بعدا امکانش هست فراموش کنین چی به چی بوده نوشتن این امکان رو فراهم میکنه که بتونین درست هر چیز رو به خاطر بیارین. ما در طی سفر دو لیدر خوب داشتیم. اما لیدری که در مسکو ما رو همراهی میکرد با اینکه سن کمی داشت (یه پسر 68-ای بود) مسلط تر بود و ارتباط بهتری هم تونست با گروه برقرار کنه. من خودم در مورد تاریخ روسیه اطلاعات زیادی نداشتم و بیشتر چیزهایی که در طی سفر عنوان میشد رو برای بار اول بود که می شنیدم. انقدر که برام جذاب بود کاملا علاقه مند شدم که برم چند تا کتاب خوب در مورد تاریخ روسیه بخونم. از تزارها، رومانف ها و بعد از اونها انقلاب اکتبر و کمونیسم و سوسیالیسم و .... چیزی که برام خیلی جالب بود برخورد مردم روس بود. برخلاف اینکه همیشه تو ذهن ما روسها آدمهای سرد و بی احساسی حک شدن اما صمیمی بودن. موقع خرید کردن یا آدرس پرسیدن احساس خوبی ازشون میگرفتم به جز یکی دو مورد. مورد جالب دیگه عدم آشنایی روسها با زبان انگلیسی بود. یعنی حتی در داروخانه هم کسی آشنایی به انگلیسی نداشت و تعصب شدیدی روی زبان خودشون داشتن. در نتیجه گم شدن در شهر میتونست خیلی برای توریست گرون تموم بشه.
یادمه تمام سالهای مدرسه که تاریخ میخوندم به خاطر عهدنامه های ترکمانچای و ... خیلی حس بدی نسبت به این کشور داشتم. به طرز کودکانه ای فکر میکردم که علت یکسری از بدبختیهای ما زیاده خواهیهای کشورهای همسایه است. نه که این تفکر کاملا غلط باشه، نه! ولی فکر میکنم سفر به من آموخت که باید حساب کار مردم رو از سیاستمدارا جدا کرد. خودم مردم روس هم آدمای سختی کشیده و رنج دیده این و با ما پدرکشتگی ندارن. همین چیزای سفره که منو به خودش جذب میکنه. یادگرفتن درسهای به ظاهر کوچیک ولی در عمل بزرگ زندگی. 

بازم مینویسم از سفر.

فعلا به آسمون زیبای مسکو نگاه کنین و لذت ببرین. اون استادیوم هم که میبینین قراره بازیهای جام جهانی توش برگزار بشه.



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:روسیه ،سفر ،
نظرات()   
   
سه شنبه 7 شهریور 1396  10:00 ب.ظ
توسط: فر ناز

از وقتی دست درد لعنتی به مجموعه لعنتیهای قبلی اضافه شده، یاد گرفتم وسط کار ورزش بدم مچمو تا ازین بدتر نشه. به این مجموعه اضافه کنید نشستن مثل سیخ پشت کامپیوتر. نام برده تلاش شایان توجهی داره برای اصلاح ضعفهای گذشته. 

پ.ن: واقعن آدم تا مشکلی پیدا نکنه و سلامتیش به خطر نیفته انگار  قرار نیست متوجه یه سری چیزا بشه


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:دستهام ،
نظرات()   
   
دوشنبه 6 شهریور 1396  08:58 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

یه حرفایی هست انقدر درسته آدم بهشون ایمان میاره. میگن وقتی به یه چیزی گیر میدی رسمن اتفاق نمیفته و غیر ممکن میشه اما یه وقت که برات فلان مورد اصلا مهم نیست به عجیب ترین شکل ممکن رخ میده. دقیقا همینه. باید رها کرد. چون از چنگ انداختن و سفت نگه داشتن اون چیزایی که دوسشون داریم نه تنها به چیزی نمیرسیم که رسمن خودمون و اطرافیان رو عذاب هم میدیم. 
عاشق این اتفاقای یهویی ام. دوست دارم در موردش بنویسم و همه چیو تعریف کنم. فعلا در مرحله روزشمارم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 29 تیر 1396  01:23 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

داشتم میرفتم که تو یک برنامه ای شرکت کنم. انقدر که ازش تعریف میشد رقم بالای هزینش دیگه برام مهم نبود. تو دقیقه 90 گفتم بزار از یکی که تو این حوزه کار کرده هم 2 تا سوال بپرسم. یعنی یه جور آب پاکی رو زیخت رو دستم که خودم هاج و واج موندم. از این صحبتا که بابا این برنامه ها فقط یه چیز سطحی بهت یاد میدن و اصلا تو تخصصی در اون زمینه پیدا نمیکنی. فردای روزگار اگر هم 1 درصد بخوای باهاش کار پیدا کنی بلد نیستی کوچکترین چیزیو توش تغییر بدی. فقط چیزهای اولیه و مقدماتی.
خلاصه این شد که حالم اساسی گرفته شد. اما بعدش چشامو باز کردم. به خودم گفتم خب راست میگه. تا حالا کی تونسته با یک چیز خیلی ساده که همه هم بلدن کاسبی راه بندازه و پول کلون دربیاره. این بابا هم خرو شناخت که بار رو بست بهش. 
.
.
.
به خودم میگم ک باید با یکسری مسایل واقع بینانه روبرو شد. مثلا همین که من از حوزه کاری خودم چیزی بیش از اعصاب خوردی و بی پولی نمیبینم. اما کار دیگه ای هم بلد نیستم که بخوام باهاش پول دربیارم. این موضوع پول درآوردن دغدغه ام نیست. همین الانم حقوقی که میگیرم خیلی کمه. اما واقعن دلم میخواد رشد کنم. موقعیت بهتری داشته باشم. نمیدونم چزا تو شهرسازی همه چیز اینجوریه. شده مثل یه باتلاق. فقط تو رو پایین میکشه. 
.
.
.
دوست دارم یه جاهایی یه ریسکهایی بکنم. نه اون قدر زیاد که کل زندگیم به باد فنا بره و نه اون قدر کم که بعدن حسرتشو بخورم. همین چیزای کوچیک هم باعث دلگرمیم میشن. فکر میکنم دلم هنوز زندست و امیدوار. خو نکردم به یکسری عادت و این نشانه ی خیلی خوبیه برای من.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...