تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب فر ناز
سه شنبه 20 تیر 1396  12:50 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

میدونم خیلی وقته که میخوام یه تغییری توی خودم بدم. اما هیچوقت نمیدونستم از کجا. الانم مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم بهتره که امتحانش کنم و ته و توشو دربیارم. از یه جایی باید شروع کنم به خودم میگم شاید این بهترین راه نباشه اما به مراتب بهتر از اینه که نقاب منطقی بودن به خودم بزنم و اصلا دست به سیاه و سفید نزنم. 
شروع میکنم. از همین امروز. سرچ میکنم و تا جایی که بتونم در موردش مطلب میخونم و اطلاعات جمع میکنم. کلاس پیدا میکنم براش.
حتی اگر حرفه ی اصلیمم نباشه اما میتونه به عنوان یه چیز کمکی در کنارش باشه. هرچند شهرساز بودن خیلی وقته که دیگه چنگی به دلم نمیزنه. واقعن نمیدونم موقع انتخاب رشته چی تو مغزم بود. و اصلا حالا تو اومدی 4 سال یه اشتباهو انجام دادی دلیلت برای ارشد چی بود خدایی؟ خب در ان موقعیت خیلی تحت تاثیر موقعیتم بودم و امیدوارم، فقط و فقط امیدوار، که دیگه تصمیمی به این مهمی رو فقط به خاطر موقعیت و بقیه نگیرم. که یکبار برای خاطر خودم بلند شم. برای دل خودم.
میدونم که میتونم


نظرات()   
   
پنجشنبه 15 تیر 1396  05:03 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

خدایا من ازت یه نشونه خواستم
این معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 7 تیر 1396  10:37 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

با رسیدن به خودآگاهی دیگر نمیتوان چشم پوشید از اشتباهات بزرگ و استراتژیک، چرا که اگر چشمپوشی کنیم و خود را به غفلت بزنیم هنوز جرئت نیافته ایم که هزینه های آگاهی را بپردازیم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:قال فرناز ،
نظرات()   
   
سه شنبه 6 تیر 1396  09:12 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

آیا گیر دادن مغز به یک موضوع می تواند روشی برای تسهیل در دستیابی به هدف مورد نظر باشد؟ خلاف آنچه که به نظر می رسد تمرکز مغز بر موضوعی خاص الزاما به معنای پیدا کردن یک راه مناسب و توفیق در هدف مزبور نیست. کما اینکه بسیاری اوقات آنچنان در پیچ و خم هزارتوی مسیر گم می شویم که دیگر اصلا چیزی به عنوان تصویر اصلی و یا همان big picture را نمیبینیم. غرق در عالم جزییات، دست و پا میزنیم بلکم هدفی که قبلا مهم بود و حال به کورسویی تبدیل شده قابل حصول باشد.
رسالت کتابهایی از جمله راز، از نظر من این بود که به ما بفهمانند داشتن ادراک ذهنی در مورد یک موضوع می تواند در تحقق آن موضوع کمک کند. مثلا اگر تصور شما این است که در امتحان پایان ترم نمره ی خوبی میگیرید، روحیه بالاتری نسبت به سایرین دارید، وقت بیشتری برای امتحان اختصاص میدهید، در زمان امتحان حس بهتری دارید و با دقت بیشتری جواب میدهید و به احتمال زیاد نمره ی بهتری هم کسب می کنید. اما صرف اینکه شما درس را نخوانده باشید و فقط با یک احساس خوب "من حتما پاس می شوم" سر امتحان بروید یک شکست محض است. لابد مرحله بعدی هم ناله و نفرین به هرچی کتاب روانشناسی است و به قولی پیچیدن تومار اینجور تئوریهای موفقیت و مدیریت ذهن.
به نظرم این یکی از پیچیدگیها و در عین حال بازیهای مغز است که در نهایت موجب فریب خود ماست. یعنی مثلا میخواهیم موضوع را مدیریت کنیم اما بدتر این خودمان هستیم که داریم مدیریت می شویم. اخیرا خودم با این مسئله  دست به گریبانم. همین که در ظاهر برنامه هایی دارم و بسیار متعهدم. اما در ظاهر. بعد خودم، خودم را فریب میدهم. همه جوره هم فریب میدهم. مثلا با اینکه مطمینم کاری در یک تایم تمام نمی شود اما برنامه ی سفت و سختی میریزم که حتما فلان کار را تا فلان تاریخ انجام دهم. در عمل انجام نمی دهم و بعد خودم حس سرخوردگی میکنم. حس دلسردی. یا به طور مثال برنامه ای دارم و میدانم که ابتدا باید مقدمه ای برایش چید و به اهداف کوچکتری آن را تبدیل کرد. اما دست دست میکنم. به تعویق میاندازم. سرم را به این گرم میکنم که باید اول یک نشانه پیدا کنم. نشانه ای برای رفتن یا ماندن. بعد که میبینم بقیه چقدر از من جلو افتاده اند چه واکنشی نشان میدهم؟ این بار بیشتر ناراحت میشوم. به درون خودم رجوع میکنم. اگر بتوانم سنگ بزرگی جلوی غار میگذارم که کسی مزاحمم نشود. 
---
همه اینها در پی پاسخ به یک پرسش سه کلمه ایست! اگر خودم حسابم با خودم مشخص شود، اگر بدانم بازی چند چند است، این همه سرگیجه و حالت تهوع دلیلی برای بروز ندارد. مهم تصمیم است که من هنوز نگرفته ام.


نظرات()   
   
چهارشنبه 31 خرداد 1396  06:51 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.
بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هوای خوب. باد خنک. قشنگ واسه خودم نشستم بستنی خوردم مثل چی. خیلی چسبید. بعد فک میکنی زندگی همشم کثـ.افت نیست. چیزای خوب داره. فقط خوباش کوچیکن باید دنبالشون گشت. اما بداش زیاد و پررنگن لعنتی. نمیدونم شاید من سنسورام از کار افتاده. هی باید چنگ بزنم تو خاطرات، تو هر روز زندگیم، تو همه چیزای کوچولو و محکم نگهشون دارم. هی بگم "ببین چه خوبه سلامتی" یا مثلا " چه خوبه که من کار دارم و تو رشته ی خودم دارم کار میکنم" بعد هی تکرار کنمشون. خوبه ها. فقط بعضی روزا جواب نمیده.


نظرات()   
   
یکشنبه 28 خرداد 1396  10:04 ب.ظ
توسط: فر ناز

اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون تاریخ، این دفعه منتظر نمیمونم دیگه. اول از همه میرم بستنی میخرم و ای میستم بخورمش. بزار بره. بزار همشون رد شن برن.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 خرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 23 خرداد 1396  10:34 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. 
میخواهم با تمام قلبم به پیش بروم.
 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 12 خرداد 1396  02:03 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی بیشتر تصمیم بگیرم. محیط کارم را دوست دارم و با همکارها تقریبا در اغلب اوقات جو صمیمیت خوبی داریم اما بیشتر از رفاقت با همکار به دنبال آموزش و یادگیریم. به دنبال پیشرفت و چنین چیزی را دیگر در محیط فعلی نمی بینم. بی تعارف باید بگویم، هر چند به رییسم نگفتم و با قر و غمزه حرف زدم اما دنبال کارم. یک کار خوب و منصفانه که زحماتم را ببینند و هر وقت دلشان خواست با من در قالب کارگر روزمزد رفتار نکنند. باز هم به کارگر. روزمزد است نه اینکه بعد 3 ماه حقوق 2 ماه اول را بگیرد.

فکر میکنم به سال پیش همین موقع. وای وای. چه ملغمه ی رقت انگیزی. خودم هم از یادآوریش حال بدی دارم. بیماری پدر بزرگ، افسردگی و دلسردی خودم، یک آشنایی بی خود، شروع کار آن هم در بدترین شرایط، اعصاب خوردی سر مقاله و ... به امسال امید بیشتری دارم. حداقل بیشتر از پارسال. فکر میکنم حداقل پتانسیل لازم برای رشد باید از درون باشد. از یک حال خوب. از یک رضایت نسبی. وقتی از درون خالی می شوم چه طور می خواهم به چیزی برسم که ورای موقعیت کنونی من است؟ هیچی. نمیرسم.



  • آخرین ویرایش:جمعه 12 خرداد 1396
نظرات()   
   
شنبه 6 خرداد 1396  08:36 ب.ظ
توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:شنبه 6 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 5 خرداد 1396  08:09 ب.ظ
توسط: فر ناز

حق تعالی مکار است: صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد- باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رای و خوب کاری مصور شد و روی نمود.
خوب می نمایی و در حقیقت، آن زشت است. زشت می نمایی و در حقیقت، آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست، تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.

مقالات مولانا- ویرایش جعفر مدرس صادقی


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...