یکشنبه 23 اسفند 1394  01:21 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،کاردستی ،) توسط: فر ناز

به پیشواز عید ...

بیایم کارت دست ساز هدیه بدیم :) 




  • آخرین ویرایش:یکشنبه 23 اسفند 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 23 اسفند 1394  01:16 ب.ظ
توسط: فر ناز

 به پیشواز عید ...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 23 اسفند 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 16 اسفند 1394  11:02 ق.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

طیف رنگش عالیه! یه همچین دیواری دوست دارم داشته باشم تو خونه.


یا مثلا این یکی:



حال آدمو خوب میکنه. یه آرامش خوبی داره.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 16 اسفند 1394
نظرات()   
   
شنبه 15 اسفند 1394  10:17 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

دو ماه گذشته و هر چی که میگذره میبینم افتادم روی دور اتفاقاتی که حالا اگر نخوایم بهشون بگیم مزخرف اما واقعن اسم بهتری برای توصیفشون نیست. از بی محلیهای استادم، خرکاریهایی که به اسم کتاب مقاله و پژوهش داشتم انجام میدادم تا همین چند روز پیش. اگر در شرایط عادی برام این اتفاق میفتاد، مثلا تو بگو 7-8 ماه پیش، تقریبا با این حرکت تخریب میشدم. یعنی تا حد زیادی ناراحت و افسرده که وای آخه چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ اما الان...
فکر کنم سیر متوالی بد آوردنهام یه تاثیر عمده در من داشته و اونهم این بوده که احساس میکنم دارم کم کم به کرگدن تبدیل میشم. پوست کلفت شدم. البته نمیشه این قضیه رو هم نادیده گرفت که ما دیگه مثل قبل صمیمی نبودیم. دیگه مثل دوران دانشجویی هر روز سلام و پرسش و خنده نبود. میرفتیم پی زندگیمون و 2-3 ماه یکبار به بهانه ای دور هم جمع میشدیم. که هم رو ببینیم و دیداری تازه کنیم. 
من علیرغم همه ی درگیریهای ذهنی که درون خودم دارم و این افکاری که منو کاملا مشغول خودشون میکنن در بیرون اما تظاهری به اون صورت ندارم. یعنی این همه کش مکش درون من وقتی به حرف میرسه تبدیل میشه به گفتن حرفها و چیزهایی که اصولا در مقایسه با آدمهایی با دانش کمتر از من تقریبا چیزی به حساب نمیاد. حالا در نظر بگیر برای یک دوست، اون هم دوست چندین ساله، این مشغولیت خیلی بیشتره. 
البته یه چیز دیگه هم هست. اینکه آدمها تعریفهای مختلفی از روابطشون دارن. مثلا ممکنه من برای کسی احترام خیلی زیادی قائل باشم و خیلی دوسش داشته باشم ولو اینکه در ظاهر کم اما تاثیرگذار این حسو نشون بدم. اما طرف مقابل من رو به عنوان یک دوستی ببینه که خب حالا هست و میشه باهاش وقت گذروند. تقریبا یک همچین چیزی. فردی برای گذران اوقات فراغت و نه چیزی فراتر. بعد وقتی این دو سلیقه ی مختلف با هم تداخل پیدا میکنه یه جور بدی میشه. یعنی تو میفهمی که اون دوست به تو هیچ وقت مثل خودت فکر نکرده.
نمیدونم چرا اما خب عادت داشتم به اینکه اغلب همه چیز رو سیاه و سفید میدیدم. یا مال من هست یا مال من نیست. و الان با گزینه ی جدیدی آشنا شدم. فرقی نداره که مال من باشه یا نه! مهم اینه که منم در همون حد انرژی حروم کنم. دقیقا از همین لفظ استفاده میکنم چون میدونم محبت زیاد درون من توقع ایجاد میکنه. میشه مثل یک چاه که هر چی توش بریزی پر نمیشه.


پ.ن1: ناراحتیتو کردی چوب و کوبوندی تو فرق سرم. آخرشم با یه معذرت خواهی قرار بود حل شه؟  اوکی هانی.
پ.ن 2: هر چیزی از هر کسی برمیاد. توقعاتتونو پایین بیارین.
پ.ن 3: فرناز کرگدن است و اتفاقن کرگدن بودن خیلی هم خوب است. یک عمر الکی غصه خوردیم برای همه ی آن عوضیهایی که ما را به هیچ جایشان هم حساب نکردند! حالا چند صباحی هم یاد بگیریم که آنها را حواله بدهیم به همانجایی که به آن تعلق دارند. 


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 اسفند 1394
  • برچسب ها:زبان سرخ ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 13 اسفند 1394  05:12 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

به لطف استاد عزیزی که منو خونه نشین کرده، زندگیم این روزا خلاصه شده تو کتابهای نخونده ی دور و برم و دیدن فیلم و سریال. مدتی بود که breaking bad رو گرفته بودم ولی از سر بند پایان نامه ی کوفتی وقت نمیشد ببینمش. تا الان سه فصلو کامل دیدم و قسمتهای اول فصل 4 هستم. یه کتاب خوندم( همون هویت که چن تا پست پایینتر زده بودم) و دارم فیلمهای قدیمی میبینم. تابستون یه ویری افتاده بود بهم که من اصلا فیلم خوب ندیدم و حالا که اینترنت نامحدود گرفتم بیامو یه سری فیلم درست حسابی بگیرم. این بود که رفتم کافه فیلم عضو شدم. خداییش مخزنی از فیلمهای درجه یکه. یه سریا رو همون موقع میشستم و میدیدم. بعد که تزم خورد به خنسی و رسمن باید 24 ساعته بالا سرش میشستم کار میکردم دیگه وخت نشد فیلم ببینم. این بود که تمام فیلمهایی که تو اون 2-3 ماه دانلود کرده بودم جمع شد برای روز مبادایی که امروز باشه.
یکی از این فیلمها که همون اوایل دانلود کردم دریای درون هست یا the sea inside. فیلم آمنابار هست مال سال 2004. بنا به عادت فیلمو چن بار اومده بودم ببینم تن تن زدم جلو اما احساس میکردم تو مود دیدنش نیستم. این سری اما می طلبید :) به نظرم برای همدردی بیشتر با فیلم بهتره این فیلمو در حالت ناامیدی ببینید. نمیگم ناراحتی، افسردگی یا صد تا چیز دیگه. میگم " ناامیدی".
اگه میخاید فیلمو ببینید توصیه میکنم ازینجا به بعدو نخونید. خطر لو رفتن داستان!
خب ماجرا در مورد یه مردیه با بازی خاویر باردم که در جوونی قطع نخاع شده از گردن و فقط میتونه سرشو تکون بده و تمام بدنش فلجه. حدودا 25-26 سال تو این حالت مونده و الان میخواد دست به اتونازی بزنه. میخواد این زندگی کسالت بارو تموم کنه. چون از نظرش این یه زندگی نصفه نیمس و در برابر اون چیزی که قبلا داشته اصلا زندگی حساب نمیشه. ماجرا در کشور اسپانیا اتفاق میفته که در اون سالها این اقدام جرم محسوب میشده( الانشو نمیدونم). در نتیجه به یک انجمنی میپیونده که بیمارایی رو که قطع امید کرده بودن به زندگی بهشون کمک میکرده خودکشی کنن. چندین بار دادگاه تشکیل میشه اما هربار دادگاه درخواست رامون( نقش اول فیلم) رو رد میکنه. در این بین یه خانم وکیل هست که بیماری او هم چیزی از فلج رامون کم نداره. این زن پرونده ی رامونو قبول میکنه و بهش کمک میکنه در این بین یه رابطه ی عاطفی هم بین این دو نفر اتفاق میفته اما چون اون زن متاهل بود و بیماریش هم به شدت رو به وخیم شدن بودرابطشون کات شد. در عوض یه زن دهاتی که عاشق رامون بود و رامون معمولا بهش محل نمیذاشت بهش کمک کرد تا بیارتش یه شهر دیگه و بهش کمک کنه تا اونجا خودکشی کنه.
فیلم بسیار احساسی بود. خاویر باردم با چشمهاش حرف میزد و واقعن دردو توی صورتش نشون میداد با اینکه کمترین حرکتی نمیتونست بکنه. با اینکه 12 سال از ساخت فیلم میگذره اما موضوعش هنوز تازگی داشت و احساس نمیکردم که چقدر کشداره و الکی داره فقط ضجه غوره میزنه. به عبارتی موضوع داستان مثل یه زندگی واقعی بود. از یه آدمی که دیگه امیدی به بهبود شرایط نداره و هر وقت که چشماشو میبنده خواب میبینه که داره پرواز میکنه. پرواز میکنه که به معشوقش برسه. با اینکه رامون تمام ذهنش درگیر فکر مرگ بود اما الان که فکر میکنم میبینم در عین حال شور زندگی هم داشت. اما زندگی برای اون جور دیگه ای تعریف میشه.
ببینیدش. اگر هم فیلم خوبی دیدین به من معرفی کنین بد نمیبینین.


when you cant escape and depend constantly on others you learn to cry by laughing.


نظرات()   
   
جمعه 7 اسفند 1394  01:29 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،) توسط: فر ناز

وبلاگ هویج بنفش یکی از وبلاگهای مهربون و بی شیله پیله ایه که من از خوندنش خیلی لذت میبرم. امروز که بهش سر زده بودم دیدم که لینک داده بود به این شعر. باورش برام سخته که واقعا این شعرو یه بچه کلاس نهمی نوشته. چقدر خوب تونسته بنویسه. حسودیم شد واقعن!
شعر ازین قراره:

دوش

اختراع غمگین‌ترین انسان خوشبخت جهان بود

وقتی بازوانی نداشت برای در آغوش گرفتن

و زانویی برای زیر سر گذاشتن

و شانه‌ای برای اشک ریختن

وقتی همه فکر می‌کردند او خوشبخت‌ترین انسان روی زمین است

به دوش پناه برد

و ساعت‌ها بدون اینکه کسی بفهمد زیر سایه‌اش بارید

حالا

ما از نسل همان انسان خوشبخت جهانیم

و

مدت زیادی ست

که هر شب دوش می‌گیریم...

مژده مقیسه، کلاس نهم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 اسفند 1394  11:07 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

داشتم وبگردی میکردم با یک مرض کاملا جدید آشنا شدم. گفتم اینجا معرفیش کنم 

ADD(D): Attention Deficit Dating Disorder
 nearly impossible to focus on dating just one person when there are hundreds of other options literally waiting inside your phone.

امان از شبکه های اجتماعی. امان!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 6 اسفند 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  04:37 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یادم بماند که این خودم هستم که به هر کس مجوز میدهم با من چگونه رفتار کند. یادم بماند یک دوست، آن هم از آن دوستهایی که هر وقت نیاز داشت به من به چشم دوست نگاه کرد، بد نیست در زمان مناسب جایگاهش به او یادآوری شود.
همانا که باید با طلا نوشت و زد به دیوار...
همانا


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  03:57 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

دومین کتاب هم تمام شد. این کتاب هدیه ای بود از یک دوست همنام. قرار بود اسمهایمان را بنویسیم و هر کس یک کاغذ بردارد. اسم هرکس که درآمد دم عیدی برای هم کادو بخریم. ایده ی جالبی بود. در واقع اسم پست معنی همین کار بود. یعنی بابا نوئل مخفی. بخشهایی از کتاب را که خیلی دوست داشتم اینجا مینویسم.

از همان راهی که آمدی، برگرد. فرشته نوبخت، نشر چشمه.
(شیوا)
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد. این بزرگترین دروغی بود که یک بعد از ظهر که حالم از همه ی دنیا بهم می خورد و داشتم از فشار همه چیز خفه میشدم به خودم گفتم. بعد آن را گوشه ی روزنامه ی آن روز، بالای تیتر یک صفحه اول نوشتم و بعد هم باورم شد. چون دوست داشتم جوری زندگی کنم که دلم می خواهد.

(سیامک- برادر سعید)
سعیدو کرد وصی تا به همه نشون بده که میتونه. وصیت کرد نمازای قضاشو هم اون بخونه تا بگه چقد آرزو داشته پسر بزرگش آدم باشه. سعیدم رگ خوابشو پیدا کرده بود. اصن این پسر از اولم مخش خوب کار میکرد. با دست و صورت خیس از وضو، تسبیح بابائه رو میگرفت و اقامه میبست. میدونست داره نگاش میکنه. پسر کوچیکه رو. رضوانو، به خاطر اینکه دهن بابا و آنا رو ببنده، گرفت. عروسیش با رضوان مثه باقی کاراش شیره مالی بود. هفت که تموم شد دیگه ندیدم دست و صورتش خیس باشه. تسبیح بابائه هم گم و گور شد. سیم ثانیه رضوانو طلاق داد... لعنت! حالا هم گمانم رفته رو مخ شیوا. خیالات برش داشته.

(سعید)
یادم هست وقتی رضوان از من میخواست بگویم چه قدر دوستش دارم، زبانم به دروغ نمیچرخید. نه اینکه دروغ گفتن بلد نباشم. دستم را روی موهای بلند خرماییش میکشیدم و در سکوت نگاهش میکردم. چشمهای سبز و روشنی داشت که خیلی وقت بود هیچ احساسی را در من بیدار نمیکرد؛ همان چشمها که دهانم را در برابر اصرار و پافشاری پدر و آنا به ازدواج با رضوان بست. آنها مثل همه ی همنسلانشان به عشق بعد از ازدواج معتقد بودند. و حتما برای رضوان هم همین کافی بود که خیال کند دوستش دارم و غرور مردانه ام اجازه ی ابراز عشق نمیدهد. نمیدانم کدام احمقی این باور را در سر زنهای ما فرو کرده که گفتن دوستت دارم سختترین کار عالم برای مرد است. بیچاره رضوان. نمیداست من در در زندگیم هزاران بار این جمله را به زنهایی که دوستشان داشته ام و نداشته م، گفته ام. با حرارت و از ته قلب حتی، و هر بار هم با این تصور که هیچ کسی را تا این حد دوست نداشته ام.



پ.ن 1: هشت مارسه. روز زن. به قول دوستی، به امید روزی که زن بودن انقدر عادی باشه که دیگه روز زن و مرد و ... معنی نداشته باشه.


نظرات()   
   
سه شنبه 27 بهمن 1394  02:15 ب.ظ
توسط: فر ناز

احساس یه جوجه تیغیو دارم که هیشکی بغلش نمیکنه.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 27 بهمن 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...