تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب فر ناز
چهارشنبه 30 دی 1394  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

من یک کوالای کوچیکم. در کل روز فقط میتونم چن تا شاخه از یه درختو بالا یا پایین برم. نهایتش همینه. خستم. خوابم میاد. چاقم. خب همه که مثل هم نیستن. بعد حالا فکر کنین من بخوام برم سر کار اونم خارج از شهر  خب طبیعیه که عطاشو به لقاش ببخشم. به آرامشم احتیاج دارم فعلن. من برم یه چن تا برگ بخورم یه خورده بخوایم خستگی تایپ این چن خط از تنم درآد 

این منم >>>>


نظرات()   
   
شنبه 26 دی 1394  10:50 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

جا داره یه سلامی عرض بکنم خدمت مسئول محترم کتابخونه که با دقت دنبال ایراد تو کار میگشت که پایان نامه رو تحویل نگیره و نتونست پیدا کنه!
سلام گلــــم! خوبی؟ عاشق اون نگاه عصبیت شدم که با حرص پایان نامه رو گذاشتی زمین 


  • آخرین ویرایش:شنبه 26 دی 1394
  • برچسب ها:چشم مستت ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 دی 1394  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به نظرتون اگر قرار بود که فانتزیهای ذهنیتون به واقعیت بپیونده الان زندگیتون چه شکلی بود؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ شایدم شما از اون دسته آدمهایی هستین که یا اینجور مسائل براتون اهمیتی نداره یا اینکه انقد بهش پرداختین که الان واقعیت زندگیتون همونه که از ته دل میخاستین. پیچیده شد؟!  خب من ذهنیت قویی توی این بحثها دارم. وقتی بهش فکر میکنم تمامن چیزای خیلی مثبت توی ذهنم میاد. مثلا میدونم که چه جور کاری میخوام، میخوام چه جور رابطه ای داشته باشم، کلیت زندگیم چی باشه و .... اما وقتی به واقعیت میام و میبینم تقریبا بعضی چیزایی که میخوام با چیزایی که دارم ارتباط چندان که هیچ، اصلا ارتباطی نداره تو این واهمه میفتم که خب الان باید دقیقن چی کارش کنم؟ جه طوری به اونی که میخوام برسم؟ و اینکه آیا اصن ارزششو داره؟ شاید بهتر باشه بعضی مواقع به همونی که داریم قانع شیم. نمیدونم الان از اون موقعیتهاست که هزار تا سوال دارن تو ذهنم چرخ میزنن و من هم خوشبختانه یا متاسفانه جواب قانع کننده ای براشون ندارم ولی در حال حاضر هنوز امید دارم به اینکه بتونم عملیشون کنم. هنوز فکر میکنم که اگر من توانایی فکر کردن به چیزی رو دارم، اگر میتونم به چیزی فکر کنم که بقیه نمیتونن پس حتمن راهی هم برای رسیدن بهش پیدا میکنم. اما این راه چیه؟ چرا پس چیزی نمیبینم؟
بله اینها فقط یه تیکه از اون چیزیه که از صبح یک روز نیمچه سگی دارم بهش فکر میکنم.
نیمچه سگی یعنی فایل پایان نامتو با خرکاری جمع کنی. بزنی روی سی دی. بری دانشگا ببینی سی دی رو طبق فرمایش منشی گروه اشتبا زدی!!!! و کتابخونه پایان نامه رو قبول نمیکنه. با لب و لوچه ی آویزون برگردی خونه. ببینی فلش گم شده. خدا خدا کنی پیدا شه چون فایل تزت روشه. پاشی دوباره بری یونی سایتو با قسمت کپیو زیر و رو کنی. آخر سر بری دبیرخونه و بفهمی یک آقای مهربون حراستی :) فلشو دیده و ورداشته. بعد با یه لبخند گنده برگردی خونه!


نظرات()   
   
شنبه 19 دی 1394  07:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

کم کم دارم خودمو پیدا میکنم. به این نتیجه رسیدم که اگر خودم نخوام تقریبا هیچ کس نمیتونه کاری برام انجام بده و تنها و تنها خودم هستم که میتونم حال خودمو خوب کنم...



  • آخرین ویرایش:شنبه 19 دی 1394
نظرات()   
   
شنبه 19 دی 1394  07:17 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:شنبه 19 دی 1394
  • برچسب ها:Him ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 9 دی 1394  12:03 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بله دیشب داشتم مینوشتم که دیگه دیدم الانس که کور شم. رسیدیم به اینجا که استاد نیومد و جلسه باید تشکیل میشد. خدا رو شکر نماینده تحصیلات تکمیلی موافقت کرد و بدون حرف و حدیث این ارائه انجام شد. با تمام قوا ارائمو انجام دادم. حتی وسط جلسه منشی گروه یکبار اومد و رفت و پچ پچ کرد با دکتر ت. و از طرف دیگم یک بار استاد داور که خیلی هم عصبی بود  پا شد رفت بیرون و به بچه ها تذکر داد. خلاصه ارائه تموم شد و اساتید شروع کردند به سوال پرسیدن. آقو سوال بودا... یعنی هر چی که اینا از تو شکم مامانشون بودن نمیدونستنو من باید ج میدادم. استاد داور اول خانم محترمی هست که من قبلا باهاش درس داشتم و تو حوزه ی محیط زیست فعالیت میکنه. واقعن بدون غرض ورزی و کینه سوالاتشو پرسید و من هم بهشون پاسخ دادم.
اما استاد دوم... خب ایشون که ازشون به اسم دکتر ص. اسم می برم بسیار استاد مطرح و معتبری تو حوزه ی شهرسازی هستن. لطف کرده بودن بدون مطالعه ی تز من اومدن و تو زمان دفاع سوالتشونو مطرح کردن. بعد چون دانشجوی خودش میخاد تو همین حوزه کار کنه رسمن منو کوبوند. سوالای دری وری. در حدی که جدول سوات تهیه کردی سرش SWOT نزدی چرا؟ یا سر تیترت اشتباه شماره گذاری شده و ... آخر سر هم به عنوان مشکل اصلی به طرز گزارش نویسی من ایراد گرفت.
خلاصه من هم به سوالات جواب دادم از نوع قندون شیکن :)) اما ای کاش دکتر بود. این خانم ت. استاد راهنمای دومم رسمن مثل ماست نشسته بود و از ترسش حتی یک کلمه حرف نمیزد. جوری داورم بهم پرید و گفت که شما شتابزده دفاع کردین که رسمن این خانم بعد از دفاع اومده میگه مگه شما ترم چندی؟ گفتم ترم 5 دفاع نمیکردم سنوات میخوردم! بعد دیدم نگا میکنه گفتم خوب من که کارم تمومه حالا مثلن یه ماه دیگه دفاع میکردم شتابزده نبود؟ ااون خانمم خندید گفت نه حالا یه حرفی زدن دیگه! 
خلاصه نمرم شد 18.75 دوست داشتم 19 بشم. دوست داشتم خیلی اتفاقای دیگم بیفته اما... حتی استاد راهنمایی برای دفاع نبود چه برسه به این حرفا. بعد از جلسه هم تن تن با بچه ها عکس گرفتیم و هر کس رفت یه طرفی. همچین که وسایل جمع شد و ما اماده بودیم بریم خونه من دیدم به به در واز شد و گل اومد! تند پریدم سمت استادمو خیلی با نگرانی علت نیومدنشو پرسیدم. استاد داورمم بود بعد استاد راهنمام با بی تفاوتی گفت مگه چی شده؟!!! گفتم آقای دکتر جلسه دفاعم بود تشریف نداشتین همچین محکم زد تو پیشونیش... نمیدونم راست گفت یا دروغ ولی خدا شاهده تا عصر قلبم آروم نمیشد. نمیدونم تپش قلب داشتم یا همچین چیزی اما همش یه چیزی تو وجودم وول میخورد. بالا پایین میرفت.
با همه ی ناراحتیم از مشکلات روز دفاع تصمیم گرفتم که ایمیل بزنم و از تمامی اساتید تشکر کنم. هم برای داورا هم برای نماینده تحصیلات تکمیلی. یه نامه ی رسمی و تر و تمیز نوشتم. از اون استاد داوره هم که کلی کار منو لگد مال کردم هم تشکر کردم. گفتم بی خیال اون عقده ایه من که نیستم. 
اینا رو داشته باشین تا امروز عصر که همون استاد محترم ج داده. کاملن از متنش مشخصه که شرمنده است از نوع برخوردش تو روز دفاع اما شرمندگی برای من کاری نمیکنه! همون دیروز که با منشی گروه حرف میزدم بحثش همین بود که این آدم قبل از جلسه دفاع امتحان گرفته از بچه ها اعصابش خورد شده سر یه موضوعی بعد اعصاب خوردیشو منتقل کرده به جلسه ی من. 
همه ی این حاشیه ها رو رفتم، حرفامو زدم که تهش برسم به یه چیز و اونم چیزی نیست جز اینکه از اعتماد به نفس خودم و اینکه به خودم مسلط بودم واقعن لذت بردم. از طرفی هم با اینکه دیدم این استاده رسمن داره حسودی میکنه اما یک کاری کردم که خودش شرمنده شه از رفتارش! خوشحالم. خدا رو شکر میکنم که این بار رو تونستم بالاخره به زمین بگذارم. حالا احتیاج دارم به چند روز استراحت. به چند روز نفس کشیدن. بی خیالی. بیعاری. البته نه اون قد زیاد که از زندگی بیفتم :))


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 دی 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 8 دی 1394  01:09 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

امروز با سختیها و شیرینیهای زیادی همراه بود. سختی دفاع و شیرینی همراهی دوستام و خانوادم علیرغم اینکه استاد راهنمام نبود. بله درست خوندین استاد راهنما... مرتـ.که معلوم نیست پیش خودش چی فکر کرده. اصن فکر کرده؟ واقعن شانس آوردم که راهنما دوم اومده بود و نماینده تحصیلات تکمیلی منو میشناخت و باهام دوست بود و خیلی گیر نداد به این قضیه. وگرنه ممکن بود که اصن به من اجازه ی دفاع ندن و جلسه کنسل شه. حتی یادآوریش سرمو به درد میاره و باعث حرصم میشه. 
میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین ارائه هایی بود که در طول دوران تحصیل داشتم. بدون هر گونه تپق احتمالی. و خدایی تا جایی که تونستم و اطلاعات داشتم دفاع کردم. اما مسئله اینجا بود که استاد راهنمام نبود و من مثل یک بره ی بی پناه بین گله ی گرگها افتاده بودم و بر من تاختند. خود همین خانم دکتری هم که استاد راهنمای دوم من هست با اینکه یه متر و نیم زبون داره ولی رسمن به دلیل تجربه ی کمش جلوی اینها اظهار نظر نمیکرد و زبونش بریده شده بود. خیلی دوست دارم بقیشو الان بنویسم اما خواب امونمو بریده. حالا ممکنه اصن برمو خوابمم نبره از شدت هیجان ولی دیگه چشمام یاری نمیکنه.
فعلن
--------
این پست ادامه داره :)


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 8 دی 1394
نظرات()   
   
شنبه 7 آذر 1394  11:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

آغازیدن گرفت.
دعا میکنم برای آرامش قلبم. برای شادیهای کوچکم. برای آخرین ذره های باقیمانده از لذت دانشجویی.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
SOYEZ COURAGE!
J'essaie de tourner la page...


  • آخرین ویرایش:شنبه 7 آذر 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 4 آذر 1394  12:10 ق.ظ
نوع مطلب: (کاردستی ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

امروز فاینال کلاس زبانم بود. به طرز عجیبی امتحانش آسون بود. انقد که هی چند بار چک کردم ولی چیزی به نظرم نیومد. خدا کنه خوب داده باشم :)) معلم این ترممون خیلی خوب بود. خانم شهابی مهربون. خوب میشد باهاش ارتباط برقرار کرد. بر عکس اون مرتیکه قبلی که فقط میخواست بچه ها را سر کلاس بچاپه. خدا کنه معلم ترم بعدمون به همین خوبی و با شخصیتی باشه. امیدوارم.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 آذر 1394
نظرات()   
   
جمعه 29 آبان 1394  03:44 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

وبلاگ خاک گرفته رسمن. حوصله عکس گرفتنم ندارم. خیلی درگیر کارامم. کم که نه اصلا نمیرسم بیام اینجا سر بزنم. بعید میدونم کسی هم مونده باشه که منو بخونه :( اشکالی نداره اینم یه نعمتیه. آدم با خیال راحت میتونه حرفشو بزنه. والا. اصلن همیشه باید همینطور باشه. که راحت حرفو زد. 
استادم رسمن منو سرویس کرده. اما وقتی فکرشو میکنم که دیگه داره تموم میشه و الان حداقل توی خونه راحت نشستم دلم براش تنگ میشه. این براش منظور فوق لیسانسه.به نظرم خیلی زود داره تموم میشه. اصلن اونقدری که لیسانس طول کشید انگار ده برابر این بود. بالاخره اینم یه مرحله ایه دیگه. دوست دارم خوب تمومش کنم که بعدا حسرتشو نخورم. چرا اینطوری کردم اونطوری نکردم نباشه بعدش. دلم یه سفر خوب میخاد. یه سفرحسابی. میخوام چند ماه بخوابم. البته که من اصلن ازون آدماش نیستم و کافیه که یه روزبیکار بمونم اون وقته که باید برای خودم یه چیزی درست کنم و سر خودمو گرم کنم. 
این چن روز درگیر یه سرماخوردگی بودیم من و مامان. خدا رو شکر الان بهترم. همش خدا خدا میکردم که به آنتی بیوتیک و دارو اینا نرسه که اصلن حوصلشو ندارم. بدن آدمو حسابی ضعیف میکنن این داروها تاثیریم ندارن اونوقت. 
میدونی خواننده ی ناشناس! (دوست دارم فکر کنم یکی داره میخونه خب چیه مگه؟!) ذهنم خیلی به چیزای مختلفی گیر میکنه. اصن همین تموم شدن درس و سر کار رفتن خودش یکی. دیگه بقیشو نگم.در یک حرکت انقلابی و یه تصمیمی که خودم برای خودم گرفتم به خودم گفتم که همه ی این فکرا رو میزارم واسه بعد. میسپرمشون به خدا. که جاشون امن باشه بعد سر وقتش میرم و بهشون فکر میکنم. همچینی یک دل سیر از تمامی جنبه ها بهش فکر میکنم و تمامی ریزه کاریاشو در میارم :دی در کمال تعجب خیلی خوب عمل کرد این تصمیم. نمیگم الان فکر نمیکنم. نه فقط اینکه یه موقع دیگه. کم کم و جدا جدا. توان رسیدگی به همشونو یه جا ندارم. زیادیه واسم همش یه جا. اینطوری خیالمم راحتتره.
آخییییش
یه نفس عمیق.
یه آهنگ قشنگی هس دارم گوش میدم خیلیم قدیمیه اصن از وقتی شنیدم دارم بی وقفه بهش گوش میدم. سرچ کردم دیدم زمان خودش این یکی از هیت hit های اون خواننده بوده. به اسم  T'amo et t'amero از Peppini خیلی خوبه.

پ.ن1: عنوان به فرانسس. یعنی برای کسی که صبر را میداند. یه قسمت از یک ضرب المثله که میگه همه چیز به موقع برای کسی که صبر را میداند اتفاق میفتد.
پ.ن2: دو نقطه ضربدر. دو نقطه لبخند. دو نقطه عشق.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :28  
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...