سه شنبه 21 مهر 1394  01:49 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 مهر 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 21 مهر 1394  01:49 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 21 مهر 1394  01:47 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 مهر 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 31 تیر 1394  11:11 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


پ.ن 1: ایت ویل نور برک
پ.ن 1: لقمه هر خورنده را در خور او دهد خدا/ آنچه بکیردت گلو حرص مکن مجو، مجو







  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 31 تیر 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 9 تیر 1394  02:13 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 9 تیر 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 14 خرداد 1394  10:02 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

خب از هرچی که بگذریم بحث عکس و عکاسی شیرین تر است. میپرسین چرا؟ خب معلومه! چون هر تجربه ای، هر خاطره ای بالاخره یه روز به پایان میرسه اما وقتی ثبتش میکنی میتونی برگردی و لذتی که تو اون لحظه بوده را یادآوری کنی. یه چن تایی عکس گذاشتم. دوست داشتم این لحظاتو ثبت کنم و با بقیه به اشتراک بذارم.

منظره ی زیبایی از دریاچه سن موریتس. بسیار زیبا بود. در دو کلمه میشه گفت: نفس گیر.

همون منظره از یه دید دیگه

به سبزی برگ و تار عنکبوت نگا کنین. آدم کیف میکنه واقعن.

اینجا هم یه چاهی بود که مردم برای حاجت گرفتن سکه مینداختن بعد یه بنده خدایی اومده بود کارت اعتباری اندخته بود. امیدوارم تو عکس واضح باشه.

تا حالا گل سیاه دیدین؟ من که ندیده بودم. یه گلی شبیه به اطلسی بود. مخملی و به رنگ سیاه.

یه بار هم رفته بودیم یک کلیسایی رو ببینیم پشتش قبرستون بود. من میگم قبرستون شما بخون یه تیکه از بهشت. من اگه دور از جونم مردم منو بیارین اینجا!

پ.ن 1: پست ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 14 خرداد 1394
  • برچسب ها:عکاس باشی ،
نظرات()   
   
یکشنبه 16 فروردین 1394  12:14 ق.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

نمیدونم شما هم مثه من ازون آدمایی هستین که فک میکنین تو روز تولدشون حتمن باید یه اتفاق خفن بیفته یا نه؟ از اینایی که همش دوست دارن روز تولدشون هیجان انگیز باشه، یه اتفاق غیر منتظره بیفته یا مثلن یه کاری که تا الان انجامش ندادینو انجام بدین! من اما از همین دسته هستم. برای درک عمق فاجعه باید بگم که امروز رفتم بام تهران و بعد از جاده سلامتی کلی هم کوهنوردی کردم. بعد یه تیکه سنگ خوشگل به عنوان کادوی تولد 25 سالگیم برداشتم و به خودم قول دادم که اگه تا 50 سالگی عمری داشتم و پایی که بتونم باز هم این مسیرو بالا بیام اونوقت این سنگو بر میگردونم سر جاش.
امروزو خیلی دوست داشتم. کلی کارای خوب کردم که همش در طول عید دوست داشتم انجام بدم. اصن خود همین کوهنوردیه انقدر خوب بود که نگو. کلی انرژی مثبت داد بهم. مست شدم، مست!
خدا جونم شکرت


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 16 فروردین 1394
نظرات()   
   
دوشنبه 11 اسفند 1393  10:45 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

بعد از حدود 4-5 دفعه زنگ زدن به استاد و اینکه امروز میام نه فردا میام، آقا رضایت دادن که دیروز تشریف بیارن و کارای منو که مثلا خوندن بیارن و با هم در مورد اشکالات کار صحبت کنیم. خلاصه اینکه من رفتم و شریف( اسم استادمه) همچینی یه کم گیج و ویج بهم نگاه کرد بعد گفت خانم ... شرمنده من کارتونو جا گذاشتم. من یه لحظه همینجوری موندم  یه هفتس برده که بخونه. بعد اصن کم نیاورد که حرفو برگردوند به اینکه شما خیلی وقته با من کرکسیون نمیکنی. منم گفتم بابا دکتر من که هر ماه حداقل یه بار و میام و ازین حرفا اما چه فایده این همه رفتم تا دانشگا الکی وقتم گرفته شد. منم از رو نرفتم کارامو انجام دادم. کتابی که میخاستمو گرفتم و بعدش یه سر رفتم بام تهران. جای همه دوستانی که نبودن خالی. هوا عالی بود. عالـــــی.

اینم سوغات من از بام تهران نطلبیده 


نظرات()   
   
شنبه 2 اسفند 1393  12:46 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

واقعن تحسین برانگیزه!


نظرات()   
   
چهارشنبه 14 آبان 1393  09:37 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

خدایا دلم را به تو سپرده ام ای کاش کمی پایینتر می آمدی!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 آبان 1393
نظر نده!()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3