جمعه 12 خرداد 1396  03:03 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی بیشتر تصمیم بگیرم. محیط کارم را دوست دارم و با همکارها تقریبا در اغلب اوقات جو صمیمیت خوبی داریم اما بیشتر از رفاقت با همکار به دنبال آموزش و یادگیریم. به دنبال پیشرفت و چنین چیزی را دیگر در محیط فعلی نمی بینم. بی تعارف باید بگویم، هر چند به رییسم نگفتم و با قر و غمزه حرف زدم اما دنبال کارم. یک کار خوب و منصفانه که زحماتم را ببینند و هر وقت دلشان خواست با من در قالب کارگر روزمزد رفتار نکنند. باز هم به کارگر. روزمزد است نه اینکه بعد 3 ماه حقوق 2 ماه اول را بگیرد.

فکر میکنم به سال پیش همین موقع. وای وای. چه ملغمه ی رقت انگیزی. خودم هم از یادآوریش حال بدی دارم. بیماری پدر بزرگ، افسردگی و دلسردی خودم، یک آشنایی بی خود، شروع کار آن هم در بدترین شرایط، اعصاب خوردی سر مقاله و ... به امسال امید بیشتری دارم. حداقل بیشتر از پارسال. فکر میکنم حداقل پتانسیل لازم برای رشد باید از درون باشد. از یک حال خوب. از یک رضایت نسبی. وقتی از درون خالی می شوم چه طور می خواهم به چیزی برسم که ورای موقعیت کنونی من است؟ هیچی. نمیرسم.



  • آخرین ویرایش:جمعه 12 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 22 اردیبهشت 1396  09:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 10 فروردین 1396  12:21 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
  • برچسب ها:آباجان ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 16 دی 1395  12:59 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

احتمالا یکی از لذتها و یا شاید بهتر بخام بگم نعمتهای دنیا فراموشیه. که باعث میشه همه چیز بعد از یه مدت کمرنگ شه و قابل تحمل. اینکه میدونی چه اتفاقی افتاده اما ترجیح میدی پیش بری. و همچنان پیش بری. 
----------
دارم تقریبا دیگه این کتابه رو هم تمومش میکنم. دختری با گوشواره مروارید. خیلی وقت بود میخواستم بخونمش. دوست داشتنیه. ماجرای روون و خوبی داره و این هیاهو و سرعت زندگی مدرن توش نیست. عوضش توش طاعون هست که هنوز درمان نشده و عشق. عشق پسر قصاب به یک دختر و عشق دختر به اربابش.
بد نیست اگر با ورمیر vermeer نقاش معروف آشنایی ندارین یه سرچی بکنین و چند تا از کاراشو ببینین.


نظرات()   
   
چهارشنبه 8 دی 1395  01:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن. از کجای این داستان. اینکه زن بودن سخته یا چی؟ از هر طرف که بخام شروعش کنم بیشتر شبیه به یک ذکر مصیبته که همیشه تکرار شده و از فرط تکرار خسته کنندس. از بس لقلقه ی زبون بوده دیگه هیچکس حوصلشو نداره اما واقعن. سخته. اینکه برای داشتن یکسری چیزهای اولیه باید از صبح که از خونه میزنم بیرون بجنگم. بعضی وقتها فکر میکنم باید خانم خونه دار باشم. بشینم توی خونه. دغدغه ام گلدونام باشن، اینکه غذا چی درست کنم، برنامه کنم با دوستام برم بیرون و دور دور. واسه خودم کارای مختلف دوست داشتنی بکنم. بعد همین فکرشم حتی بیشتر از 5 دقیقه رضایت بخش نیست. دوباره میگم نه من آدمش نیستم باید بزنم بیرون. باید یه فعالیتی بکنم. وگرنه این تو خونه موندن منو روانی میکنه. بعد میام بیرون و میرم سر کار و یک داستان تکرار میشه. داستان زره و کلاه خود. فکر میکنم تا کی میشه ادامه داد؟ کی مردا تو محیط کار یاد میگیرن با یه زن درست رفتار کنن؟ کی خود ما زنا یاد میگیریم بهم احترام بزاریم و خودمون همدیگه رو تخریب نکنیم؟
دلم یه آشنا میخاد که بهم بگه " فرناز، هیچی نیست. بخند. ارزششو نداره. اینم تموم میشه" که سفت بغلم کنه و بگه تا همینجاشم خیلی خوب اومدی. گور بابای همشون. بخند. توی بیست و شیش سالگی آدم باید کلی بخنده. لطفا شاد باش. بعد من فک کنم چه خوبه که آدم یه دوست/ پارتنر اینطوری به فکری داشته باشه و انگیزه بگیرم برم به بقیه زندگیم برسم. اما به خودم میام میبینیم همچین خبرایی نیست. خودمم و حوضم. سر کارمم بخوام خیلی ادا در بیارم به راحتی کنار گذاشته میشم. دقیقا همینقدر harsh و خشن. خیلی شیک یکی دیگه رو میارن. شمام برو همونجایی که ازش اومدی. 
----------
حسام حبیب رو میشناسین؟ اگه نمیشناسین این آهنگ فرق کتیر رو ازش گوش کنین. عالیه. سبب خوشحالسازی منه. نمیدونم چرا. ولی خیلی آروم و رمانتیکه. یه جوری که من دوست دارم.


نظرات()   
   
جمعه 5 شهریور 1395  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

شاید یه روز پشیمون شدم. شاید فکر کردم که اشتباه از من بوده. که باید جور دیگه ای رفتار میکردم. حرفایی میزدم که نزدم و بالعکس به سری چیزا رو نگفتم. اما در عوض امروز، روزیه که پیش خودم میگم آدمها هر چقدر هم که بچه بازی دربیارن و یک درصدی در رفتارهاشون ناخودآگاه اشتباهاتی داشته باشن اما نهایتا میدونن که چه چیزی میخوان و چه چیزی نمیخوان. حالا شاید خیلی واضح و روشن نیان بگن اما تو دلشون اینو میدونن. کسی که از اول نمیجنگه و سسته یعنی حتما خیلی از ته دلش چیزی رو نخواسته. مگه نه؟ من اینطوری فکر میکنم. میدونم ممکنه عوامل دیگه ای هم باشه. اما ترجیح میدم تو اینجور شرایط خودمو به کسی تحمیل نکنم. به هر حال هر دو طرف، هر دو دوست، همکار یا حالا هر ... انقدر بزرگن که بدون پادرمیونی کسی و یا توضیح و توجیه یکسری مطالب بتونن مکشلو حل کنن. اما وقتی قضیه هنوز به قوت خودش باقیه و تصور بر اینه که با حرف نزدن در موردش حل شده، پس بهتره خودتو قاطی نکنی. اگر این صمیمیت براش مهم بود حتمن یه کاری میکرد. حداقل یه حرف خوب. ته تهش این بود که خوب و محترمانه خداحافظی کنه. اتفاقن این از سادگی آدماس که خودشونو انقدر راحت لو میدن. اگر آدم با سیاستی بود هیچوقت به اینجا ختم نمیشد و خیلی طول میکشید تا از بازیهاش سر دربیارم.
اینم نعمتیه. دلمو خوش میکنم به همین. که این بار از شدت بچه بازی اینطوری شد. لا اقل دردش کمتره.


نظرات()   
   
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395  11:49 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،سرگرمی ،) توسط: فر ناز

کتاب خواندنم چیز جدیدی نیست. از همان بچگی علاقه به مطالعه را مادرم در من تشویق کرد و خود او بود که برایم اولین کتابها را خواند. دوست داشتم با توجه به زمان زیادی که نه درسی برای خواندن و نه کاری برای انجام دادن دارم  کار مفیدی انجام دهم و چه بهتر که به مطالعه بگذرد. همین فکر بود که جرقه ی این سوال را در ذهنم زد. خب بالطبع من در بین دوستان وبلاگ نویسم افرادی را دنبال میکنم که به نحوی با مطالعه و کتاب در ارتباطند و چه بسا کتابهای خیلی خوبی هم خوانده اند. پس بهترین کار به نظرم این آمد که همین سوال را با دوستانم در میان بگذارم. اینکه اکر بخواهند 3 کتاب را به عنوان کتابهای تاثیرگذار انتخاب کنند این 3 مورد کدامند. شاید 3 کتاب کم به نظر بیاید ولی با در نظر گرفتن اینکه من به دوستان مختلفی این مطلب را گفتم همین تعداد کم که کنار هم جمع شوند یک لیست بلند و بالا از دل آن بیرون خواهد آمد. البته باید بگم تا الان که در حال نوشتن این پست هستم هنوز تمام بچه ها جواب نداده اند و به مرور پست را به روز خواهم کرد. 
اولین کتابها را حمیدو معرفی کرد. هیچکدام از این 3 کتاب را نخوانده ام اما مدتها دنبال مرشد و مارگریتا بودم ولی آخر سر موفق نشدم که بخوانمش. این هم 3 کتاب کلاسیک برتر از نظر حمید:
1- مرشد و مارگریتا - میخائیل بولگاکف - ترجمه عباس میلانی -نشر نو
2- نیمه تاریک ماه - هوشنگ گلشیری- نشر نیلوفر
3- وداع با اسلحه - ارنست همینگوی- ترجمه نجف دریا بندری- نشر نیلوفر 
بعد از حمیدو، پیمان لیست کتابهایش را گفت( وبلاگش پوکیده وگرنه لینک میدادم). از پیمان بعید نبود که چون خودش به اقتصاد علاقه مند بود کتابهایی هم که معرفی میکند در همین طیف باشد. از 3 کتاب پیمان دو جلد اقتصاد به زبان ساده علی سرزعیم( گویا اسم درست کتاب اقتصاد برای همه است) بودند و یکی هم هنر سیر و سفر دو باتن. خیلی با سلیقه ی من در کتابخوانی جور نیست ولی شاید بعد از خواندن نظرم عوض شود. پس تا اینجا داریم:
1 و 2- اقتصاد برای همه/ بینش اقتصادی برای همه- علی سرزعیم- نشر ترمه
3- هنر سیر و سفر- آلن دوباتن- ترجمه گلی امامی- نشر نیلوفر (این یکی به نظرم بهتر باشه)
بعد ازپیمان، نوبت به تهمینه عزیز رسید. تهمینه کتابهایی معرفی کرد که بیشتر از جنس رمان بودند. اما از این 3 مورد یکی بودکه قبلا در دوران دانشجویی خوانده بودم.
1- خاطرات واقعی یک سرخپوست نیمه وقت - شرمن الکسی- نشر افق
2- عروسک فرنگی- آلبا دسس پدس- انتشارات ققنوس-( خواستم توضیح بدم در موردش ولی فکر کنم خودتون بخونین بهتر باشه :))
3- لذتی که حرفش بود- پیمان هوشمندزاده- نشر چشمه( این هم جالب به نظر میاد)
و بعد هم در یک حرکت غافلگیر کننده دوست خوبم سورمه یک پست از وبلاگش را به معرفی کتابهای خوبی که خوانده بود اختصاص داد. بیشتر از 3 کتاب بود اما انقدر قشنگ و دلنشین معرفی کرده بود که فکر کنم باید همه را بخوانم. پیشنهاد سورمه بیشتر متمرکز بر کارهای عباس معروفیست. متاسفانه با اینکه مدتی هم هست سمفونی مردگان رو خریدم اما بار اول که خواندم تا نیمه بیشتر نرفتم و حالا باید حتما برگردم و دوباره با دل و جان بخوانمش. کار خوبی که سورمه جان کرد این بود که از هر کتاب توضیحاتی داده بود که بیشتر با آن ارتباط برقرار کنیم و صرفا یک اسم خالی نباشد. کتابها از این قرارند:
1- مدار صفر درجه- احمد محمود- ماجرا در اهواز اتفاق میفتد از پهلوی دوم تا انقلاب- 3 جلدی
2 و 3- فریدون 3 پسر داشت و سمفونی مردگان- عباس معروفی
4- شازده کوچولو- آنتون دو سنت اگزوپری
5- عقاید یک دلقک- هاینریش بل
6- سور بز- ماریو بارگاس یوسا
7- نامه به کودکی که هرگز متولد نشد- اوریانا فالاچی
----------
هنوز لیست تمام نشده و کتابهایی هست که باید اضافه کنم اما ازونجایی که وقت نمیکنم طی روزهای آینده جواب بقیه دوستان رو هم اضافه میکنم. خیلی ممنونم از همگی که در جمع آوری این لیست کمک کردید.
شاد باشید و برقرار.
:)
------------
بعدا نوشت:
از 4 دوست باقی مانده فقط دل آرام جان تا الان جواب داد که بیشتر هم کتابهایی در حوزه ی روانشناسی رو معرفی کرده.
1 و2: دو کتاب اول از تامس هریس هست به اسم وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر.
3- دیوانه وار از بوبن
4- نیمه تاریک وجود دبی فورد( اشتباه نکنم با ترجمه ی فرناز فرود هست و من قبلا این کتابو خوندم)
5- چهار اثر فلورانس اسکاول شین
یک دوست ناشناس هم بهم مقالات مولانا رو با ویرایش جفر مدرس صادقی معرفی کرده که به نظر خیلی هیجان انگیز میاد و شاید بعد از یه سرچ اولیه اون رو هم برم بگیرمش.
خب این از نظرات دوستام. چون سلیقه ها متفاوته و از طرف دیگه هم همه ی کتابها رو نمیرسم بخونم برنامه بعدی اینه که از این لیست مواردی که به سلیقم نزدیکتره رو انتخاب کنم و بعد هم برم برای خرید. خیلی خوشحالم. کلی کتاب خوب برای خوندن منتظر منه. هورا هورا.
مرسی بچه ها همگی. 


نظرات()   
   
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395  11:03 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

فک میکنم اگر قرار باشه کسی توی زندگیم بیاد باید حداقل یه شرط توی رابطمون بزارم. اونم اینه که یا از طریق شبکه های اجتماعی با هم ارتباط نداشته باشیم  و کلا همه ی اپ ها از تلگرام و اینستاگرام و .... غیر فعال کنیم. یا اگرم قراره همچنان فعالیت مجازیمون ادامه پیدا کنه انقدر تو واقعیت با هم در ارتباط باشیم که اونجور پیامها اصولن به چشم نیاد و سهم تعیین کننده ای تو رابطه نداشته باشه. در غیر این صورت یه شرایطی پیش میاد که شما جیک و پیک طرفو میدونین و تو ذهنتونم ازش خوشتون میاد اما حتی طرز حرف زدنش حالتونو بهم میزنه. یا مثلا اینکه حوصله ندارین برای رابطه وقت بزارین. خب چه کاریه. بعدشم انقدر هر کس توی زندگیش گرفتاری داره و مشکلات هست که انگار آدمها فقط دنبال بهونه ای برای تموم کردنن نه شروع.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 12 اردیبهشت 1395
  • برچسب ها:him ،relationship:) ،
نظرات()   
   
جمعه 3 اردیبهشت 1395  04:23 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

از پریدن که حرف میزنم از چه چیزی دقیقن حرف میزنم؟
از تجربه های جدید. از رها شدن از این زندگی یکنواخت. به نظر ساده میاد. انگار فقط قراره بالهاتو باز کنی و بپری. اما ماجرا ازینجا شروع نمیشه. باید یه فلاش بک زد به عقب. به اینکه تو قلبت و تو مغزت چی میگذره. اینکه آیا از ته دل میخای بپری یا فقط داری اداشو درمیاری؟ ادای اینکه میخای و نمیشه؟ آدم اگر واقعن چیزی رو بخاد میره سمتش و به دستش میاره. البته دلایلی هم ممکنه این وسط باشه که این نرسیدنو توجیه کنه مثل اینکه یه مدت تو حاشیه امنت بودی و حالا دیگه به این راحتیها نمیتونی ازش دست بکشی. اما این تنها راهته. دیگه چاره ای نداری. 
حالا رسیدم به اینکه انگار ته ته قلبم خودمو همینجوری نصور میکنم و از زندگیم همینی که هستمو میخام. نه اینکه الان بد باشه. نه. مساله اینجاست که من خیلی آدم پر توقعیم. از زندگیم. از آدمای اطرافم. تقریبا از همه چی و از همه کس. اما ته دلم چی میخام؟ با همه ی این تئوریها که میخام فلان چیز تغییر کنه، که یه رابطه ی خوب داشته باشم، یه کار خوب و هزاران چیز دیگه ته اینا چیه؟ تهش میرسه به اینکه حتی دلم نمیخاد جای لیوانم رو از روی میز تغییر بدم. اینکه اصلا من تنهاییمو دوست دارم و به جز موارد معدودی که یک دوست مزدوج و خوشحال میبینم واقعا احساس بدی ندارم. به اینکه الان نشستم تو خونه پامو انداختم رو پام و صبح به صبح با خیال راحت تصمیم میگیرم ناهار چی درست کنم. یه جور متضادی شدم. یه چیزهایی رو میخام اما الان با نداشتنشونم شادم و راحت. انقدر که بعضی وقتها فکر میکنم اصلا واسه چی برم دنبالش:|
باید بترسم برای قلبم؟ یعنی دارم میمیرم؟ یا این یه پروسه ی طبیعیه؟ اینم یکی دیگه از کارای محیر العقولیه که فقط زنا بلدن انجام بدن؟ نمیدونم. اهمیتی هم نداره. اما وجه دیگه ای از خودمو پیدا کردم. اینکه جنگیدن منو خسته میکنه. از پا به پای مردا جنگیدن خسته میشم. فکر میکنم توی کار هم باید همینو تو ذهنم داشته باشم. تنبلی نیستا. فقط یه جوری حال کردن با شرایطه بدون اینکه بخام شق القمر کنم. شاید بهتر باشه بگم سازگاری. آره این بهتره.
با همه ی سازگار شدنم، با همه ی آرامشم ته دلم باز حس میکنم ارضا نمیشم و یه خورده بیشتر میخام. اینجاس که فکر میکنم فقط فرسادن رزومه واسه شرکتا کافی نیست و خودم پا میشم و میرم خودمو معرفی میکنم. فکر میکنم میبینم فلان جا شاید به فلان پسر بی محلی کردم این دفعه رو من پیگیر باشم. همیشه که اون نباید بیاد جلو. اینطوری میشه که میبینم کم کم انگار چیزی در من بیدار میشه. این یکی زیاده خواهه. این فرناز همیشگیه. منتظر فرصته تا بالا بیاد. داشته خودشو آماده ی شرایط میکرده و الان وقتشه.
دوست دارم متعادل باشم. اگر بشه اینجوری تعریفش کرد. میخام راحتتر بگیرم. بگذرم. زندگیمو شاد بگذرونم. توقع زیادی نیست به خدا.

پ.ن 1: یه چیزی رو در مورد رابطه فهمیدم. اونم اینه که من خیلی نیاز به تنهایی دارم. به خصوص در اوج و شروع رابطه این مساله یه دفه خودشو نشون میده. اما نباید طرف مقابل فکر کنه که من دارم بازی میکنم یا میخام خودمو بکشم کنار. باید دید که برای او هم همین تایم تنهایی مفهوم داره؟ آیا میتونه بپذیره این قضیه رو؟ مدل تنهایی اون چیه؟ یا شایدم اصلا اینجوری باهاش برخورد نکنه و اتفاقن بخاد خودشو بین دوستا و خانواده سرگرم کنه. اینم معیار مهمیه. شما هم به تنها موندن نیاز دارین برای سرحال اومدن؟ برای فکر کردن؟ میدونم که فقط من نیستم که اینجوری فکر میکنم. حتما یه درونگرای دیگه ای هم اون بیرون هست که این تنهایی براش مسالس :)

* تیتر برمیگرده به یه کالکشن آهنگ به اینا گوش بدین: 


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 فروردین 1395  03:53 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

این اولین نوروز من بود که بدون دغدغه ی درس و کنکور و پایان نامه گذشت. برمیگردم و می بینم 18 سال رو مداوم در همین خط ادامه دادم. اگر فاصله ی یک سال بین لیسانس تا فوق رو در نظر نگیریم، تقریبا بی وقفه داشتم درسم میخوندم. بی وقفه. و این حالت که دیگه چیزی برای نگرانی حداقل در اون سطح وجود نداره برام تا حدودی عجبیه. از اون عجیبتر موندنم توی خونست. به نحویکه دارم با مبل و صندلی یکی میشم. میترسم از این تنبلی و اینکه نتونم مثل قبل باشم. من یاد گرفتم که بدوم. من با این ذهنیت بزرگ شدم که همیشه در حال حرکت باشم و الان چیزی که خیلی پر رنگ دارم تجربه میکنم کندی و کرختیه. شاید تجربه ی بدی هم نباشه. از این لحاظ میگم چون قبلا باورش نداشتم. اما الان که اجبارگونه در این شرایط هستم وادار به پذیرفتنش شدم. 
گرینه ی کار کردن که قبلا برام خیلی ملموس و در دسترس بود با بازیهایی که پیش اومد حالا به یک امر محال تبدیل شده. نه پارتی، نه معرف، نه یه استاد دست به خیر که حاضر شه جایی معرفی کنه. خودمم و حوضم. امیدهای واهی که حالا مثلا حرف زدن با این و اون میتونه اثرگذار باشه یا نه؟ و در آخر همشون میرسن به گزینه هایی نظیر شرایط بد اقتصادی شرکت یا اینکه اگر پروژه دستمون بیاد خبرتون میکنیم. فعلا داریم کار معماری انجام میدیم و شما هم که شهرساز هستین و طبعا میخواین کار شهرسازی بکنین.
میرم به سال پیش ایام نوروز و بعدش. کاملا فِرِش و سرحال از خوشی ایام. در کنارش هم پر شور دنبال پایان نامه. با این سودا که به به چه قمر در عقربی بشه این کار.بعله. نشد که بشه. یعنی کار من جواب داد. اما خورد به اختلاف سلیقه با داور به همراه سگ محلی راهنما. اضافه کنین نیامدن استاد راهنمای اصلی به جلسه. اونجور که خودش میگه" به دلیل فراموشی" علیرغم اینکه روز قبل هم من و هم منشی گروه بهش خبر داده بودیم. همچین فکریم از گردش ایام و بازیهایی که برای ما در آستین داره. از جو فروشان گندم نما که کم کم واقعیتشون معلوم شد. میتونم بگم حالا دیگه تقریبا چیزی متحیرم نمیکنه و توقع هر چیزی از هر کسی دارم. میگم تقریبا که یه دفعه یه خرق عادت دیگه رخ نده فقط برای اثبات نسبی بودن زندگی به من. 
حالا با خیال راحت سازمو میزنم. کتابمو میخونم. پیاده رویمو میرم. از کسی هم توقعی ندارم. خودم رو هم مجبور به تحمل حداقل 4-5 ساعت انتظار پشت در یک استاد بیسواد اما متوقع نمیبینم. خیلی خوبه از این لحاظ. نمیگم شادمو شنگول. ولی خداییش این آرامش الانم رو هزار سال نمیتونم با چیز دیگه ای عوض کنم. اینکه مثلا 1 در میلیارد دکتر میومدو منو میبرد شرکت خودش در ادامش میشد ادامه ی حمالی من نه تنها در شرکت که باید کل کتابشم من مینوشتم، به جای یه مقاله احتمالا 3 تا مقاله درمیاوردم و بیگاریهای دیگه که در نطفه خفه شدند. 
همه چیز در اوج عادی بودن ادامه پیدا کرده. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده در ابتدا و آغاز جشن بیست و شش سالگی من. اما این بار من فقط به خاطر همین آروم گرفتنم راضیم. فکر میکنم خوب شد از گروه یک سری آدم شارلـ.ـاتان بیرون اومدم.. نباید به هر قیمتی یک کارو، یک اشتباهو، ادامه داد. ماجرای فیل سفیده که محمدرضا شعبانعلی توی سایتش به خوبی توضیح داده در موردش. 
میپذیرم شرایطمو. میدونم همه ی اینها انتخاب خودم بوده و دوست دارم باز هم صبر کنم. شاید چون این تنها کاره. شاید هم چون بیشتر به تعادل میرسم اینطوری. نمیخوام زخمی از این قضیه وارد داستانهای دیگه بشم. 


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2