جمعه 16 فروردین 1398  04:00 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن و به راحتی تونستن وبلاگها رو کنار بذارن. به هیچ دوست و آشنایی اکانت ندادم و راستشو بخام بگم میل و رغبتی برای دادنش هم ندارم. چون همون داستانهایی که میدونم و میدونین دوباره تکرار میشه. فعلا قصد خاصی ندارم. شاید یک موقع به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم. شاید هم تصمیم گرفتم در سایه باقی بمونم.
امروز تولدمه. از رفتن و نبودن نون عزیزم طبیعتا دلم گرفته اما تولد، تولده. برای خودم کلی آرزوهای خوب و گنده میکنم. همچنین برای شما. اما بالاتر از هر آرزویی امیدوارم امسال همگی در آرامش باشیم. سلامت باشیم. اون بیچاره هایی که تو سیل الان آواره و سرگردون شدن بتونن برگردن سر زندگیشون. بتونیم همدیگه رو ببخشیم و از بدیهای همدیگه بگذریم. کمتر کینه به دل بگیریم و شادتر باشیم. چیز زیادیه؟ نه، واقعن نه. 


نظرات()   
   
جمعه 2 فروردین 1398  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

برای من نوشتن از سال 1397 آسون نیست. سالی که کلی تجربه جدید برام به همراه داشت. از تصمیم به فکر کردن به یک زندگی بهتر، حالا در هر کجای این کره خاکی، بگیر تا همین اواخر که رسید به عوض کردن کار. یکسری هاش عملی شد و گامهایی رو برداشتم و بهشون امید دارم و یکسری دیگه هنوز در مرحله ای نیست که بتونم با قاطعیتی حرفی بزنم. حتی نمیدونم که واقعا تصمیم درستی باشه یا نه. اما میدونم که میخام تجربش کنم و حتی اگر به این نتیجه برسم که این مسیر زندگی من نیست باز هم میخام تجربش کنم.
من امسال تو یک سیکل سینوسی بودم. از حال بد به حال خوب و از حال خوب به حال بد. برای خودم تصمیم گرفته بودم که این درگیریها و ناراحت شدنهای همیشگی، این احساس تنهایی کاذبی که یقه منو ول نمیکنه و مثل بختک یقه منو سفت گرفته داره از یه جایی آب میخوره. و خب میشه گفت فهمیدم که از کجا آب میخوره و نسبت بهش هم بی تفاوت نبودم. یکسری کارگاه و کتاب و تحقیق و فایل صوتی راه جدیدی پیش روی من گذاشت تا خودم رو بهتر بشناسم و بیشتر بتونم روی خودم مسلط شم. به این نتیجه رسیدم که یکی از اشتباهات عمده ای که توی روابطم چه توی کار چه توی خونه و با دوست و آشنا و ... دارم از بیان نکردن و نگفتن خواسته هامه. از خوردن و بلعیدن خشم و ناراحتیمه. از ترس اینکه بقیه ناراحت نشن نقش بازی میکنم که انگار من خیلی آروم و خوشحالم و چیز خاصی اتفاق نیفتاده و مردم بدون توجه به اینکه من واقعا ناراحت شدم به رفتار زشتشون با من ادامه میدن. اما الان که لذت حرف زدنو میفهمم کمتر میتونم این حسو با سکوت مبادله کنم. با خودم مرور میکنم " لذتی که در حرف زدن هست در پنهان کردن و سکوت نیست" نه که من اهل پنهونکاری باشم، نه! ولی چیزی که آموختم این بوده که بیان کردن نقاط ضعفت تو رو در مقابل بقیه آسیب پذیرتر و ضعیفتر میکنه. ولی در عمل دارم میبینم که حرف نزدن و خودخوری هم تاثیری به حالم نداشته. بدترم کرده. تنهاترم کرده. باعث شده زودرنج شم و خشممو تو یه جای اشتباه سر یه آدم ضعیفتر از خودم خالی کنم.
زبان خوندم. خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر وقت گذاشتم. از همه بیشتر برای نوشتن به انگلیسی و دقیقا از همون هم نمره کم آوردم. اما مسئله ای نیست به زحمتش می ارزید. یکی از چیزهایی که واقعا خوشحالم و راضی از نتیجش همین زحمات زبان خوندنمه. فکر میکنم به خودم تونستم ثابت کنم که واقعا انگلیسیم فوله. چیزی رو که تا قبل هم در مورد خودم میدونستم اما اونقدری مطمئن امتحانش نکرده بودم رو انجام دادم و حالا خوشحالم که حداقل این بار رو زمین گذاشتم و سبک شدم. حالا عادت گوش دادن پادکست انگلیسی یا نوشتن چند خط به انگلیسی بیان افکارم یقه منو ول نمیکنه و چه چیزی بهتر از این؟
از هر چی میگذریم از زندگی نگذریم. که اصل همین لذت بردن از زمان محدودیه که در اختیارمون قرار داره. فکر میکنم من خیلی با این ایده آشنا نیستم متاسفانه و به صورت بیسیک توی مغزم جا افتاده که برای لذت بردن از چیزی اول باید براش خیلی زحمت بکشم و فداکاری کنم تا لایق داشتنش باشم. یه نسیم تازه ای به زندگیم دمیده شد. یه هوای خنک صبح زیبای اردیبهشت منو تا چند وقتی مست و اسیر خودش کرد ولی قرار نبود که با من بمونه انگار. حریق خزون بهمون زد و من تا به خودم بیام فهمیدم که بیشتر درگیر یکسری سوء تفاهم بودم و چیزی که برای من عشق و علاقه تعبیر میشد خیلی جاها با اون چه که باید میبود فاصله داشت. دلمو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. فقط میتونم بگم لعنت به فاصله.
ریجکت شدم. چندین بار. از استادی که بهم با اطمینان میگفت کارتو سریع انجام بده و بفرست بی محلی دیدم. و تقریبا به جز چند مورد که گفتن با پول بیا بقیه منو رد کردن. خب تجربه جالبی نیست. دوست هم ندارم دوباره تجربش کنم. اما خب من تازه اول راهم و کلی کار دارم. بازم اقدام میکنم اما با امید به جواب مثبت. به امید یک تغییر خوب. به خودم میگم فرناز تو یک بازی رو شروع کردی که فارغ از نتیجش خودت برنده این بازی هستی. چون داری برای بهتر کردن زندگیت میجنگی و تلاش میکنی. توی این شرایط افسرده کننده زندگیهامون که هر روز از زمین و زمون داره برامون میباره، تو هنوز امید داری. وقتی به آینه نگاه میکنی برقو تو چشات میبینی. میبینی که در مقابل اون فرناز کوچولوی تو قلبت مسئولی. اون یه آرزوهای خوبی برای بزرگسالیش داشته و اینطور که به نظر میاد حالا رسیدن بهشون خیلی سخت شده. اما قرار نیست اینا تو رو از پا دربیاره. پس بهتره به مسیرم ادامه بدم و ببینم دست زندگی چه معجزه هایی برام توی آستینش داره.
من روی ماه 97 رو میبوسم. حتی دستهاشو هم میبوسم. همونطور که 96  رو بوسیدم. اگر دلمردگیهای غمبار و گریه های بی امان 96 نبود خیلی طول میکشید تا من به اینجا برسم. اون احساس عجز و ناتوانی بود که منو به فکر واداشت و نیرو محرکه یک سال من بود. فهیمدم که تا وقتی سلامتم و میتونم خودم برای خودم کاری انجام بدم اون کار رو عملی بکنم. چون هیچ تضمینی نیست که فردایی وجود داشته باشه و این توهم پوچ که مسیحا نفسی میاد و زندگیم از این رو به اون رو میشه رو از دست دادم. ایمان آوردم به خودم و باورهام و فهمیدم هزچه بیشتر روی خودم سرمایه گذاری کنم قویتر میتونم به مسیرم ادامه بدم. و حالا با امید به فردا با قلبی لرزان از این همه تغییر پامو محکم میزارم روی زمین و برنامه هام برای 98 رو پیش می برم. من حالا حالاها کار دارم با 98.


نظرات()   
   
سه شنبه 16 آبان 1396  02:20 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

آدم از بودن در هر محیطی و معاشرت با افراد میتونه چیزهایی رو یاد بگیره. حالا شاید در همون موقعیت اول خیلی به چشم نیاد ولی بعدا، حتما در یک روزی به این نتیجه میرسه. لزوما درسهای مفرحی نیستن و با افتخار هم نمیشه در موردشون صحبت کرد اما اتفاقن اینا خود اصل درسن. هزار هزار مورد هست که توی کتاب و داستان و فیلم میخونی ولی تا زمانی که با پوست و استخون لمسش نکنی هیچه، هیچ.
اتفاقن از این تجارب توی محیط کار زیاد داریم. ما توی دفتر خودمون چند تا خانمیم و یک آقا، هر کدوم با یکسری اخلاق خوب و بد. نکته مهمش اینه که تقریبا با هم همسنیم و تا حدود زیادی اگر دلخوری و کدورتی هم پیش بیاد خیلی طول نمیکشه و سریع رفع میشه. خب تا اینجاش خوب بود. این خودش نشون میده که ما اکثر اوقات با هم خوبیم. اما یک انحرافی توی این نتایج وجود داره. انحراف از جایی شروع میشه که ما در تحلیلمون میایم هر محبت کردن و لبحندی رو "اشتباها" با دوستی قاطی میکنیم. یعنی میایم میگیم فلانی و بهمانی حتما با من دوستن که این کارا رو کردن دیگه. اما تازه یه مدت بعده که متوجه میشی علت این رفتارا چی بوده. 
ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از همکارا از من پول خواست من هم بدون هیچ معطلی بهش پولو دادم (حالا بماند که بعدا فهمیدم اونقدر هم که نشون میداد در اون لحظه نیازمند تبود و خود همین هم منو به فکر فرو برد که علت کارش چی بوده) بعد همین کمک باعث شد که من ناخودآکاه یک حس توی دلم باشه که انگار اون به من بدهکاره و حالا باید هزار تا کار برای من بکنه. البته که اون حسو نشون ندادم اما وقتی فهمیدم که همین همکار یکی دیگه از بچه ها رو خونش دعوت کرده و بدون من کلی هم خوش گذروندن خیلی حس بدی پیدا کردم. چون فکر میکردم من دیگه رفیق شفیقشم و همونطور که موقع نیاز به من حرفشون گفته احتمالا موقع خوشگذرونی هم بای دبیاد پیش خودم. این حس بدتر هم شد چون بعد از این ماجرا دوستم اصراری هم نکرد که حالا فلانی جات خالی بود و حالا دفعه بعد تو هم بیا و ... روز بعدش سر کار خیلی اوقات تلخی کردم. یعنی هی کنترل میکردم که چیزی نگم بعد بدتر یه جا دیگه متلک مینداختم کلا خیلی روی اعصابم رفته بودن در حدی که جفتشون فهمیده بودن یه مرگیم هست اما هر چی پرسیدن نگفتم. دوستی که این وسط خونه همکارم رفته بود انقد پا پیچ شد تا علت ناراحتی منو فهمید و بعد هم کلی اصرار و توضیح که نه بابا اونجوری که تو فکر میکنی نیست و خیلی یهویی پیش اومد. اما من ازون روز دلم واقعن صاف نشد باهاشون. به این فک کردم که همین دو تا تو کمتر از 1 ماه پیش چه دعوایی کردن و میومدن پشت هم دیگه پیش من حرف میزدن و من خیلی سعی کردم فضا رو آروم کنم که هی بگم نه ناراحت نشین و با هم دوست باشین. در حالیکه نه دعواشون دعواست و نه خندشون خنده! 
شاید زود باشه برای این قضاوت ولی من خودم به این نتیجه رسیدم که دوستیامون خیلی تحت تاثیر منافعه. وقتی میتونم نظر قاطع بدم که ازینجا بیام بیرون و تو یک مجموعه دیگه کار کنم. یک مدت بگذره بعد ببینم اصلا دلم میخواد باز هم این آدمها رو ببینم؟ که اگر ببینمشون حالا چه حسی دارم؟ اشتباه میکردم در موردشون یا که نه؟
پ.ن 1: یادم بماند آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنم. شاید کسی که امروز با بدخلقی رفتار میکند روزی دوست صمیمیم بشون و شاید رفیق گرمابه و گلستان دشمن سالهای بعد. تعریف کردن همه زندگی برای یک نفر و اطمینان بیش از حد واقعا بزرگترین اشتباهیست که یک نفر در حق خودش میکند. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 آبان 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 6 شهریور 1396  09:58 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

یه حرفایی هست انقدر درسته آدم بهشون ایمان میاره. میگن وقتی به یه چیزی گیر میدی رسمن اتفاق نمیفته و غیر ممکن میشه اما یه وقت که برات فلان مورد اصلا مهم نیست به عجیب ترین شکل ممکن رخ میده. دقیقا همینه. باید رها کرد. چون از چنگ انداختن و سفت نگه داشتن اون چیزایی که دوسشون داریم نه تنها به چیزی نمیرسیم که رسمن خودمون و اطرافیان رو عذاب هم میدیم. 
عاشق این اتفاقای یهویی ام. دوست دارم در موردش بنویسم و همه چیو تعریف کنم. فعلا در مرحله روزشمارم.


نظرات()   
   
سه شنبه 20 تیر 1396  01:50 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

میدونم خیلی وقته که میخوام یه تغییری توی خودم بدم. اما هیچوقت نمیدونستم از کجا. الانم مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم بهتره که امتحانش کنم و ته و توشو دربیارم. از یه جایی باید شروع کنم به خودم میگم شاید این بهترین راه نباشه اما به مراتب بهتر از اینه که نقاب منطقی بودن به خودم بزنم و اصلا دست به سیاه و سفید نزنم. 
شروع میکنم. از همین امروز. سرچ میکنم و تا جایی که بتونم در موردش مطلب میخونم و اطلاعات جمع میکنم. کلاس پیدا میکنم براش.
حتی اگر حرفه ی اصلیمم نباشه اما میتونه به عنوان یه چیز کمکی در کنارش باشه. هرچند شهرساز بودن خیلی وقته که دیگه چنگی به دلم نمیزنه. واقعن نمیدونم موقع انتخاب رشته چی تو مغزم بود. و اصلا حالا تو اومدی 4 سال یه اشتباهو انجام دادی دلیلت برای ارشد چی بود خدایی؟ خب در ان موقعیت خیلی تحت تاثیر موقعیتم بودم و امیدوارم، فقط و فقط امیدوار، که دیگه تصمیمی به این مهمی رو فقط به خاطر موقعیت و بقیه نگیرم. که یکبار برای خاطر خودم بلند شم. برای دل خودم.
میدونم که میتونم


نظرات()   
   
سه شنبه 6 تیر 1396  10:12 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

آیا گیر دادن مغز به یک موضوع می تواند روشی برای تسهیل در دستیابی به هدف مورد نظر باشد؟ خلاف آنچه که به نظر می رسد تمرکز مغز بر موضوعی خاص الزاما به معنای پیدا کردن یک راه مناسب و توفیق در هدف مزبور نیست. کما اینکه بسیاری اوقات آنچنان در پیچ و خم هزارتوی مسیر گم می شویم که دیگر اصلا چیزی به عنوان تصویر اصلی و یا همان big picture را نمیبینیم. غرق در عالم جزییات، دست و پا میزنیم بلکم هدفی که قبلا مهم بود و حال به کورسویی تبدیل شده قابل حصول باشد.
رسالت کتابهایی از جمله راز، از نظر من این بود که به ما بفهمانند داشتن ادراک ذهنی در مورد یک موضوع می تواند در تحقق آن موضوع کمک کند. مثلا اگر تصور شما این است که در امتحان پایان ترم نمره ی خوبی میگیرید، روحیه بالاتری نسبت به سایرین دارید، وقت بیشتری برای امتحان اختصاص میدهید، در زمان امتحان حس بهتری دارید و با دقت بیشتری جواب میدهید و به احتمال زیاد نمره ی بهتری هم کسب می کنید. اما صرف اینکه شما درس را نخوانده باشید و فقط با یک احساس خوب "من حتما پاس می شوم" سر امتحان بروید یک شکست محض است. لابد مرحله بعدی هم ناله و نفرین به هرچی کتاب روانشناسی است و به قولی پیچیدن تومار اینجور تئوریهای موفقیت و مدیریت ذهن.
به نظرم این یکی از پیچیدگیها و در عین حال بازیهای مغز است که در نهایت موجب فریب خود ماست. یعنی مثلا میخواهیم موضوع را مدیریت کنیم اما بدتر این خودمان هستیم که داریم مدیریت می شویم. اخیرا خودم با این مسئله  دست به گریبانم. همین که در ظاهر برنامه هایی دارم و بسیار متعهدم. اما در ظاهر. بعد خودم، خودم را فریب میدهم. همه جوره هم فریب میدهم. مثلا با اینکه مطمینم کاری در یک تایم تمام نمی شود اما برنامه ی سفت و سختی میریزم که حتما فلان کار را تا فلان تاریخ انجام دهم. در عمل انجام نمی دهم و بعد خودم حس سرخوردگی میکنم. حس دلسردی. یا به طور مثال برنامه ای دارم و میدانم که ابتدا باید مقدمه ای برایش چید و به اهداف کوچکتری آن را تبدیل کرد. اما دست دست میکنم. به تعویق میاندازم. سرم را به این گرم میکنم که باید اول یک نشانه پیدا کنم. نشانه ای برای رفتن یا ماندن. بعد که میبینم بقیه چقدر از من جلو افتاده اند چه واکنشی نشان میدهم؟ این بار بیشتر ناراحت میشوم. به درون خودم رجوع میکنم. اگر بتوانم سنگ بزرگی جلوی غار میگذارم که کسی مزاحمم نشود. 
---
همه اینها در پی پاسخ به یک پرسش سه کلمه ایست! اگر خودم حسابم با خودم مشخص شود، اگر بدانم بازی چند چند است، این همه سرگیجه و حالت تهوع دلیلی برای بروز ندارد. مهم تصمیم است که من هنوز نگرفته ام.


نظرات()   
   
جمعه 12 خرداد 1396  03:03 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

هر روز را با مرور کوچکترین دارایی هایم شروع میکنم و به خاطر داشتن همه ی آنها، خواه کوچک و خواه بزرگ، احساس سپاسگذاری عمیقی میکنم. به برنامه روزانم مراقبه را اضافه کرده ام، آن هم بنا به نظر دوستی اتفاقی و عجیب و غریب. تا الان که ادامه اش هم برایم خوب بوده و هم احساس بیهودگی از انجامش نداشته ام. شروع کردم به خواندن سه کتاب که قبلا از بچه ها و وبلاگ نویسها پرسیده بودم ولی فرصتی برای خواندنشان نداشته ام. گزینه ی ادامه تحصیل را کمی پیشتر جلوی عینک بدبینیم گذاشته ام، همچنان معتقدم که باید با مطالعه ی بیشتر تصمیم بگیرم. محیط کارم را دوست دارم و با همکارها تقریبا در اغلب اوقات جو صمیمیت خوبی داریم اما بیشتر از رفاقت با همکار به دنبال آموزش و یادگیریم. به دنبال پیشرفت و چنین چیزی را دیگر در محیط فعلی نمی بینم. بی تعارف باید بگویم، هر چند به رییسم نگفتم و با قر و غمزه حرف زدم اما دنبال کارم. یک کار خوب و منصفانه که زحماتم را ببینند و هر وقت دلشان خواست با من در قالب کارگر روزمزد رفتار نکنند. باز هم به کارگر. روزمزد است نه اینکه بعد 3 ماه حقوق 2 ماه اول را بگیرد.

فکر میکنم به سال پیش همین موقع. وای وای. چه ملغمه ی رقت انگیزی. خودم هم از یادآوریش حال بدی دارم. بیماری پدر بزرگ، افسردگی و دلسردی خودم، یک آشنایی بی خود، شروع کار آن هم در بدترین شرایط، اعصاب خوردی سر مقاله و ... به امسال امید بیشتری دارم. حداقل بیشتر از پارسال. فکر میکنم حداقل پتانسیل لازم برای رشد باید از درون باشد. از یک حال خوب. از یک رضایت نسبی. وقتی از درون خالی می شوم چه طور می خواهم به چیزی برسم که ورای موقعیت کنونی من است؟ هیچی. نمیرسم.



  • آخرین ویرایش:جمعه 12 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 22 اردیبهشت 1396  09:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 10 فروردین 1396  12:21 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

اولین مطلب در سال 96 رو در حالی دارم مینویسم که اصولا آخر سال رو اون جور که دلم میخواست و رسم همیشگیم بود نیومدم چیزی بنویسم. معمولا یه جمع بندی از زار و زندگیم میکنم و میگم ببین من تو این سال تا اینجاشو رفتم؛ درست یا غلط بحثش جداست حالا هم دارم نگاه میکنم که ازش درس بگیرم و تو سال جدید یه سری اشتباهات رو تکرار نکنم. اما امسال کار میکردم و هفته آخر تا خود چارشنبش درگیری بود. بعد هم که اصلا خستگی امون نمیداد و همونجوری که دارین میبینین به راحتی هرچه تمامتر 10 روزی از عید گذشت انگار که نه انگار. مثل همیشه. اصلا تا قبلش زمان کند بود و از بعد تحویل سال همه چی سرعت گرفت. 
تو سرم خیلیی فکرا هست که بالا و پایین میره واسه خودش. شایدبهتر باشه به جای سرگیجه بگیم دل گیجه. فکر رفتن یا موندن. فکر کار. فکر زندگی. تنها چیزی که میدونم و برام اتفاقن جالب هم هست این حالت بی تفاوتی خودمه. این که همش انگار دنبال یه نشون میگردم. یه چیز که دست و دلمو گرم کنه به کاری که دارم میکنم. که اگر قرار بر رفتن یا موندنه با اطمینان انجامش بدم. انقد دو به شک نباشم.
.
.
.
از مادرم باید بیشتر بنویسم. که چقدر همیشه برای من نماد معصومیت و زلالی بوده و هست. از اینکه چقدر مهربونه همیشه به بقیه کمک میکنه و به فکره اما هیچ کس به فکر خودش نیست. همیشه خودش نفر آخره. خیلی سخته. کمتر دیدم از چیزی شکایتی بکنه. نتیجه همه تلاشهاش برای کمک به دیگران میدونین در من چی بوده؟ اینکه به خودم بگم اگر بتونم انجامش میدم و خودمو ملزم به انجام کاری برای دیگران نکنم چون تهش فقط یه توقع بی پایان ایجاد میشه. مثل یه چاه که با هیچی پر نمیشه. هر چند خیلی وقتا با این حرف خودمو از مهلکه الکی راضی نگه داشتن بقیه نجات دادم اما فکر میکنم ته قلبم دوست دارم این کارو بکنم که بگن وای فرناز چه خوبه! وای فرناز چه مهربونه!
.
.
.
آباجان رو آیا دیدین؟ اگر ندیدین بهتون توصیه میکنم که حتما ببینین. برشی از زندگی یک خانواده معمولی تو دهه 60 تو شهر زنجانه. من واقعن فیلمو دوست داشتم. بازی خانم معتمد آریا خیلی خوب بود. اگر یه چیز باشه که بخام بهش خرده بگیرم زبان فیلمه. خیلی جاها بازیگرا به ترکی حرف میزدن و فیلم هم زیرنویس نداشت و قرار بود ما خودمون بفهمیم که چی میگن. اما همون هم شیرین بود.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:آباجان ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 15 دی 1395  11:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

احتمالا یکی از لذتها و یا شاید بهتر بخام بگم نعمتهای دنیا فراموشیه. که باعث میشه همه چیز بعد از یه مدت کمرنگ شه و قابل تحمل. اینکه میدونی چه اتفاقی افتاده اما ترجیح میدی پیش بری. و همچنان پیش بری. 
----------
دارم تقریبا دیگه این کتابه رو هم تمومش میکنم. دختری با گوشواره مروارید. خیلی وقت بود میخواستم بخونمش. دوست داشتنیه. ماجرای روون و خوبی داره و این هیاهو و سرعت زندگی مدرن توش نیست. عوضش توش طاعون هست که هنوز درمان نشده و عشق. عشق پسر قصاب به یک دختر و عشق دختر به اربابش.
بد نیست اگر با ورمیر vermeer نقاش معروف آشنایی ندارین یه سرچی بکنین و چند تا از کاراشو ببینین.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic