شنبه 15 اسفند 1394  09:17 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

دو ماه گذشته و هر چی که میگذره میبینم افتادم روی دور اتفاقاتی که حالا اگر نخوایم بهشون بگیم مزخرف اما واقعن اسم بهتری برای توصیفشون نیست. از بی محلیهای استادم، خرکاریهایی که به اسم کتاب مقاله و پژوهش داشتم انجام میدادم تا همین چند روز پیش. اگر در شرایط عادی برام این اتفاق میفتاد، مثلا تو بگو 7-8 ماه پیش، تقریبا با این حرکت تخریب میشدم. یعنی تا حد زیادی ناراحت و افسرده که وای آخه چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ اما الان...
فکر کنم سیر متوالی بد آوردنهام یه تاثیر عمده در من داشته و اونهم این بوده که احساس میکنم دارم کم کم به کرگدن تبدیل میشم. پوست کلفت شدم. البته نمیشه این قضیه رو هم نادیده گرفت که ما دیگه مثل قبل صمیمی نبودیم. دیگه مثل دوران دانشجویی هر روز سلام و پرسش و خنده نبود. میرفتیم پی زندگیمون و 2-3 ماه یکبار به بهانه ای دور هم جمع میشدیم. که هم رو ببینیم و دیداری تازه کنیم. 
من علیرغم همه ی درگیریهای ذهنی که درون خودم دارم و این افکاری که منو کاملا مشغول خودشون میکنن در بیرون اما تظاهری به اون صورت ندارم. یعنی این همه کش مکش درون من وقتی به حرف میرسه تبدیل میشه به گفتن حرفها و چیزهایی که اصولا در مقایسه با آدمهایی با دانش کمتر از من تقریبا چیزی به حساب نمیاد. حالا در نظر بگیر برای یک دوست، اون هم دوست چندین ساله، این مشغولیت خیلی بیشتره. 
البته یه چیز دیگه هم هست. اینکه آدمها تعریفهای مختلفی از روابطشون دارن. مثلا ممکنه من برای کسی احترام خیلی زیادی قائل باشم و خیلی دوسش داشته باشم ولو اینکه در ظاهر کم اما تاثیرگذار این حسو نشون بدم. اما طرف مقابل من رو به عنوان یک دوستی ببینه که خب حالا هست و میشه باهاش وقت گذروند. تقریبا یک همچین چیزی. فردی برای گذران اوقات فراغت و نه چیزی فراتر. بعد وقتی این دو سلیقه ی مختلف با هم تداخل پیدا میکنه یه جور بدی میشه. یعنی تو میفهمی که اون دوست به تو هیچ وقت مثل خودت فکر نکرده.
نمیدونم چرا اما خب عادت داشتم به اینکه اغلب همه چیز رو سیاه و سفید میدیدم. یا مال من هست یا مال من نیست. و الان با گزینه ی جدیدی آشنا شدم. فرقی نداره که مال من باشه یا نه! مهم اینه که منم در همون حد انرژی حروم کنم. دقیقا از همین لفظ استفاده میکنم چون میدونم محبت زیاد درون من توقع ایجاد میکنه. میشه مثل یک چاه که هر چی توش بریزی پر نمیشه.


پ.ن1: ناراحتیتو کردی چوب و کوبوندی تو فرق سرم. آخرشم با یه معذرت خواهی قرار بود حل شه؟  اوکی هانی.
پ.ن 2: هر چیزی از هر کسی برمیاد. توقعاتتونو پایین بیارین.
پ.ن 3: فرناز کرگدن است و اتفاقن کرگدن بودن خیلی هم خوب است. یک عمر الکی غصه خوردیم برای همه ی آن عوضیهایی که ما را به هیچ جایشان هم حساب نکردند! حالا چند صباحی هم یاد بگیریم که آنها را حواله بدهیم به همانجایی که به آن تعلق دارند. 


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 اسفند 1394
  • برچسب ها:زبان سرخ ،
نظرات()   
   
سه شنبه 20 بهمن 1394  09:56 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

1)
امروز روز خوبیه. چون من سالمم و چون قدر سلامتیمو میدونم.
امروز روز خوبیه چون عزیزانم سلامت و در قید حیاتن. در کنار من.
امروز روز خوبیه چون بالای سرم یه سقفه، به اندازه ی نیازم غذا برای خوردن دارم. یه دوش گرم گرفتم بعد از کلاس و الان دارم با آرامش اینا رو مینویسم.
دوست دارم یاد بگیرم این اخلاقو که شکرگزار باشم. برای کوچیکترین چیزا که انقدر بودنشون طبیعیه عادت نداریم به نبودنشون. میخوام توقعاتم از زندگی و از سایرین کمتر بشه. نمیخوام انقدر خودمو درگیر کنم. دوست دارم لذت ببرم. از هر لحظه. از هر دقیقه.
امید دارم. این امید لعنتی. که میگه بازم میشه زندگی کرد. که من پوست کلفتتر از این حرفام و باید دووم بیارم. نمیگم یه روز خوب میاد. چون بعیده همچین چیزی وجود داشته باشه. اون روز خوب امروزه. با همه ی این که یک گـو.ه به تمام معنا بود. چون فهمیدم حتی با وجود بغض میشه خندید. چون همه چیز بی ارزشه. دلم میخاد ازین به بعد هم همینجوری زندگی کنم.

2)
دو تا قضیه مدتی ذهنمو مشغول کرده بود. فکر میکردم مسخرس. نباید بگم. در واقع میخواستم از دو نفر که به طریقی ناراحتشون کرده بودم عذرخواهی کنم. این کارو کردم. خیلی برام سخت بود و واقعن امروز تو برزخ بودم. اما هر چی که میکذره تازه احساس آرامش میکنم. در مورد نفر اول اصلا فکر نمیکردم طرف تا این حد ناراحت باشه. همش ذهنم روش گیر کرده بود. فکر میکردم باید یه دلیلی داشته باشه. حتی اگر هم منو نبخشه دیگه مثل قبل احساس نمیکنم.

3)
بازم خانم دکتر. بازم کار گِل. بازم اصرار من به پژوهش و کار علمی. امیدوارم به نتیجه برسه بعد از این همه تلاش.

4)
یه جمله ی خوبی خوندم از دکتر حلت که گفته بود خوش بین باشین ولی هر حرفی رو باور نکنین. من یه جور دیگشو دارم. من میگم باید اول از همه به گـــو.ه بودن زندگی و اون روی سگش ایمان پیدا کرد و از اون فضای کودکانه ای که همه چیزو happily ever after  میبینه بیرون اومد. با علم به این قضیه که میتونه اتفاقات ناخوشایند بیقته، اینکه استخونامون ممکنه خورد شه، قلبمون بشکنه و توانی برای ادامه مسیر نباشه دل رو به دریا زد. سفر رو آغاز کرد و به این فکر کرد که هر کدومش یک درسه. درسی که باید به موقع و به خوبی آموخته شه وگرنه انقدر تکرار میشه تا خوب یاد بگیریش.

من عاشقم. عاشق زندگی. در سیاهترین روزها بیشتر عاشق میشم. فقط از خدا میخوام به من صبر و اراده ی بیشتری بده. به همراه یک قلب بزرگ. اندازه ی دریا. یه موقعها، مثل امروز که با خانم دکتر حرف میزدم و از شدت خشم داشتم میترکیدم، احساس میکنم ظرفیتم در حد یه نعلبکیه. این خوب نیست. خودمم میدونم و بهتره به فکرش باشم و درستش کنم. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 20 بهمن 1394
نظرات()   
   
جمعه 2 بهمن 1394  10:52 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

نمیدونم بقیه دنبال چی میگردن. اما تا حد زیادی بهم ثابت شده که معمولن اون چیزی که من میخام چیزیه که اونا نمیخان. مثلا سر کلاسیم و داریم کار تحویل میدیم، تو شرکت داریم رو پروژه ی خاصی کار میکنیم، با کسی دارم آشنا میشم و بیرون رفتم... خودمم! دقیقن خودم! بعد میام میبینم همونی که میگه من برای پایان نامه هیچی مقاله ندارم و وای فرناز چیکار کنم سر جلسه دفاع میگه دو تا مقاله داره که اکسپت یکیش تازه اومده. اونی که تو شرکت از اخلاقیات میگفت واسه یه تغییر کاربری چرت کلی پول به جیب زده و دوست دیگه ای که اصلن هدفش از آشنایی فقط خوشگذرونی بوده و عشق و حال یه پسر خیلی خوب بهش پیشنهاد ازدواج داده. این مورد آخرو چند بار دیدم. پسرایی که خودشون دست از پا خطا نمیکنن راست میرن سراغ دختری که آخر خطه میگم نکنه نباید خودمون باشیم؟ هان؟ دروغ بهتر جواب میده انگار. 
از فیه ما فیه باید باشه یا مثنوی خاطرم نیست. مولانا داستانی داره که یک آدمی هر کاری میکرد نتیجه ی عکس میگرفت و در آخرش درمیاد میگه" نمیدانم چرا عاقبت سرکنگبین صفرا فزود" حالا حکایت ماست. سرگنگبین خوردیم ولی به جای اینکه حالمون بهتر شه بدتر حالمون خراب شد. 
میخوام خودم باشم. یه آدم واقعی. با یه قلب بزرگ. عاشق بچه ها. عاشق پیاده روی و موسیقی و کوه. از تظاهر متنفرم. هرکیم خوشش نمیاد نیاد. والا. برن سراغ اوناکه واسشون نقشای خوش آب و رنگ بازی کنن.



  • آخرین ویرایش:جمعه 2 بهمن 1394
نظرات()   
   
جمعه 3 مهر 1394  08:38 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

سه شنبه وقت کرکسیون داشتم با استاد. رو حساب این چند وقتی که از شروع پایان نامه گذشته دیگه اخلاقش کم کم دستم اومده. زنگ میزنی میگه نیستم بعد میای تو دفترش نشسته. زنگ میزنی میگه هستم از هشت صبح میای میبینی کلا برنامه اون روزش منتفیه یا مثلا صبح قرار بودبیاد در حالبکه الان عصر میاد. خلاصه اینکه این بار که وقت گرفتم که برم ببینمش گفتم سعی خودمو میکنم که متر حرص بخورم. صبح پا شدم زنگ زدم و در کمال تعجب دیدم گوشیش خاموشه. هی فک کردم برم، نرم؟ گفتم آخرش که چی؟ من که باید این کارو تحویل بدم پا شم برم اونم میاد دیگه. رفتم دانشگا میبینم از بچه های سال پایینی فقط یک نفر اومده که اونم دو به شکه بره یا بمونه! یه خورده نشستیم به حرف زدن و بعد پا شدم زنگ زدم به استاد که دکتر پس کی میای. درکمال خونسردی گفت بچه ها سر کلاس نمیان اینه که من برنامم عوض شد حالا ظهر 12-1 به بعد میام. بعد اون موقع که من زنگ زدم ساعت چن بود؟ هشت و نیم صبح. بعله. من هچین من و منی کردم گفتم دکتر والا من هیچی همرام نیست الان فقط اومده بودم که این کارو تحویل بدم امکانش نیس زودتر تشریف بیارین( کتاب برده بودم که بخونم ولی خدایی من تا 1 بعد از ظهر بشینم کتاب بخونم؟!!!) گفت حالا شاید زودتر بیام و این صحبتا و خدافظی کرد. از اونورم منشی گروه زنگ زد که دکتر هیشکی نیومده. ولی این خانم جیم کار داره باهاتون اونم گفت باشه باشه میام. ولی کی؟ الله اعلم. دیدم نه اینطوری نمیشه. بهتره برم کوه یا یه جایی سر خودمو گرم کنم که هم حرص نخورم هم این چند ساعت بگذره. 
بعله عدو سبب خیر شد. رفتم درکه. بازم ذهنم درگیر بود که نکنه حالا من 4 ساعتم بشینم این باز منو بپیچونه با اینکه بیم قاطی کردن استاد میرفت اما باز زنگ زدم بهش گفتم دکتر اگر شرکتی سرت شلوغه میخای من بیام شما رو ببینم؟ :)))) بعد همچین با یه حالتی گفت که خانم جیم چه قدر عجله داری خب گفتم میام دیگه. من کار دارم. اما حدود 11 یه سرکی به دانشگا میزنم. یعنی باید خودمو خفه میکردم تا اینو میگفت نمیشد از اول بگه. تشکر کردم و دیدم حدود 2 ساعت وقت برای کوهنوردی دارم. نامردی نکردم تا همون پاتق همیشگیم بالا رفتم. وقتی رسیدم دیدم ساعت 10:15 شده در حد دو دیه فقط تونستم بشینم و با کوه درد دل کنم. اصن همیشه اینجا که میرسم یه آرامش عجیبی بهم میده. از اینجا به بعدم مسیر سخته تنها دوست ندارم برم. دیگه پا شدم تن تن شروع کردم پایین اومدم. 
دقیقا تو یه گردنه مانند دو تا الاغ :)) داشتن بار میاوردن بالا. من همون گوشه ی مسیر وایسادم که اینا رد شن. بعد حالا الاغه اصن منو نشون کرده بود داشت بالا میومد. یه آقایی از پشت سر هی میگفت خانم بیا اینور بیا اینور. اصن من دیگه نتونستم تکون بخورم. خدا رو شکر صاحاب الاغه رسی افسارشو کشید بردش اونور وگرنه من که نمیتونستم تکون بخورم. حالا اون آقاهه که شبیه درویشها هم بود شروع کرد به غر زدن که آره جوونای ما حرف گوش نمیدن. دخترم وقتی میگم بیا اینور چرا لج میکنی؟ گفتم والا من اصن انقد ترسیدم نتونستم تکون بخورم. حالا در حین همین صحبتا 3- 4 الاغ دیگه هم رسیدن اوضاع خرابتر و کورتر از قبل. رسمن دیگه اینجا کوهنوردی بود. خود درویشه سریع رفت بالا یه چوب بلند داشت تهشو به سمت من گرفت من رو هم آورد بالا. بهم گفت بابا جون حیوون که ترس نداره از آدما بترس. به جای اینکه از لبه های زندگی دوری کنی هی از وسط بری خطر کن. از همین لبه هاست که آدم درس میگیره. خلاصه یه خورده نصیحت کردو آخر سر هم یه چشم آب بهم نشون داد که کویا آبش تمیز بود. گفت میشه ازش خورد. اما من که بعید میدونم. آخه خیلی مردم آشغال میریزن آدم میترسه یه چیزیش بشه. منم ازش تشکر کردم و بعد خدافظی راه افتادم سمت دانشگا.
اومدم دیدم استاد رسیده. شانس آوردم. حدود 11:15 رسیدم. کارا رو نشون دادم و سوال پرسیدم ازش. تا جایی که میتونست گیر داد و کار تراشید برام ولی منم کم نیاوردم. انقد حس مثبت و خوبی داشتم از کوه و آشنایی با اون آقای درویش مسلک که اصن دیر کردن، اذیت کردن و گیر دادنای الکی استادم تاثیری نداشت روم.
این بود خاطره ی خوب من از 31 شهریور 1394. امیدوارم فرصتی ایجاد بشه که بتونم کوهنوردی کنم. البته جدیتر. با آدمایی که اونام دغدغه ی کوه رو دارن.


نظرات()   
   
یکشنبه 22 شهریور 1394  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

خب اومدم تعریف کنم که همایش چه طور بود و چیکارا کرم. همونطور که تو پستای قبلی گفتم قرار بود یک همایش مهم برم در مورد کارآفرینی. میدونم خیلی اسم عجیب غریبی داره. من چند وقتی بود که سایت یک استادی رو دنبال میکردم و خیلی هم از فیلد کاری این آدم خوشم میاد. کلن اخلاقش یه جوریه به همه چیز نه تنها علاقه که داره که ازش کلیم سر در میاره. بعد یه چند وقتی بود که هی میزد میخواد همایش یرگزار کنه و ازین صحبتا. گفتم خب حالا برم و ببینم قضیه از چه قراره. خلاصه با کلی هیجان رفتم و ثبت نام کردم تا اینکه روز همایش رسید. میدونین در زمان همایش والان که چند روز ازش میگذره همزمان دو حس کاملا متقابل هم رو احساس کردم. از یکطرف خیلی تحت تاثیر هیجان این بودم که برم و این آدم رو ببینم و ببینم که چی میگه و ... در نتیجه خیلی خوشحال بودم. از یه طرفم خب چن تا بدبیاری با هم همراه شد. اول اینکه کلا حال خودم خیلی خوب نبود و با سر درد و کمر درد پا شدم رفتم و طبیعیه که خیلی حوصله گوش دادن به حرف یکی دیگه رو نداشتم. از طرف دیگه برق سالن رفت و حدودا طرف یکساعت و نیم بدون پاور پوینت و تقریبا بدون هیچ امکاناتی داشت ارائه میکرد. از نظر من که خیلی اعتماد به نفس داشت که اونجور با صدای بلند کل سالنو تو دست گرفته بود. یعنی هر کس دیگه جای این بود در عرض یه ربع زپرتش قمصور بود. مسئله ی آخرم که خب ذهنمو درگیر کرد این بود که خود اون آدم وقتی سخنرانیو شروع کرد گفت ما قرار نیست توی این همایش چیز جدیدی یاد بگیریم. در واقع چون از طریق سایت همیشه بچه ها در جریان مطالب هستند این همایش بیشتر حالت یک گردهمایی و جشن دوستانه رو داره. یه مهمونیه. همین! خب همین تفکر باعث شده بود که کلن حرفایی که داره زده میشه انگار یه حالتی داشته باشه که خب حالا ما خواستیم یه حرفی بزنیم اون چن ساعت پر شه و نه اینکه لزوما فرد مقابل درگیر شه و بخواد واقعن چیزی یاد بگیره. البته کلی چیز میز بهمون دادن. تمام اسلایدها و لینک مطالب مورد استفاده برای مطالعه. ولی خب دیگه کم پیش میاد آدم خودش بره خونه بدون اینکه فشاری پشتش باشه بره و اینجور چیزا رو بخونه. خلاصه اینکه من اومدم خونه اما برای کسی تعریف نکردم و هر کی هم پرسید گفتم خیلی خوب بود. چون واقعن خیلی خوب بود. اما ته ته دلم فکر میکنم رفتنش با نرفتنش فرقی نمیکرد. تنها فرقش ممکن میتونست این باشه که من همش به این فکر میکردم که اهههه دیدی چه حیف شد نرفتم! در حالیکه الان رفتم و میگم اووووف حیف شد پولم.
اینم از این. چن روزی مونده بود رو دلم هی میخاستم بیام بنویسم. نمیشد. این دستمم که اینطوری شد دیگه واقعن حالمو گرفت. نمیدونم این یکی دو هفته ی اخیر من چرا با خودم اینطوری میکنم؟ اولش از حدود 10 روز پیش شروع شد. داشتم تو تاریکی میرفتم سمت اتاق. میله ی تخت محکم رفت تو پام و پام مثل چی کبود شد. بعد چن روز گذشت رفتم کوه. اومدم نفهمیدم چی شد پا درد گرفتم در حد مرگ. یعنی طوری قوزک پام درد میکرد کف پامو زمین میزاشتم میمردم. الانم که دستم! شدم مثل آقوی همساده. خدا کنه دیگه از این جور برنامه ها در پیش نباشه.
چارشنبه جشن فارغ التحصیلیمه دوست دارم همه چیز خوب پیش بره خدا جون. امیدوارم برای دست و پرم دیگه اتفاقی نیفته، جوشم نزنم چون که میخام عکس بندازم ازون عکسای حسابی 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 22 شهریور 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2