جمعه 5 خرداد 1396  08:41 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

نمیدونم دردم از کجاست؟ از اینکه اولش عاقلانه تصمیم میگیرم میزارم کنار و بعد به صدای قلبم گوش میدم؟ یا مشکل عاشق پیشه بودنمه که اصولا خیلی قبلتر از تصمیمهای عاقلانه اتفاق میفته؟ 
پ.ن 1: مورد دوم. بدون شک. 
پ.ن 2: هر کسی نبود. مشتی بود. فقط تو چشاش میدیدم که اصلا به درد هم نمیخوریم. که مسیر جداست. 
پ.ن 3: دلمو خوش میکنم به اینکه باید ازش درسی میگرفتم. چشامو تا نهایت توانم باز نگه میدارم که درسو کامل یاد بگیرم. نمیخوام بعضی درسا رو هی دوره کنم. دوباره از سر. دوباره، دوباره، ...

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه       کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بهتره خوب گریه ها تو بکنی. انقدر خودتو بچلونی که دیگه اشکی واسه ریختن نمونه. اون وقت میتونی امیدوار باشی که دیگه چیزی تو رو از پا نمیندازه. که این دیگه آخرشه. اونوقته که امید معنی داره. حتی تو سیاهترین روزها. حتی تهِ تهِ یه چاله.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 31 مرداد 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 تیر 1395  08:48 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

حتی اگر گوشی برای شنیدن و چشمی برای خواندن هم نباشد باز هم باید نوشت. باید نوشت تا به یادها و خاطره ها بماند. این از آن خرده اعتقاداتی است که هنوز بدان مصر و پایبندم. فکر میکنم وقتی چیزی مکتوب می شود یک سر و گردن از آنچه که شفاهی و سینه به سینه نقل می شود بالاتر است. بعد هم اینکه در نوشتن آن مصلحت اندیشیهای گفتار نیست. حرفی است که قلبت را به درد آورده و حالا می توانی بار را از دوش به زمین بگذاری. خب چرا که نه! این بهترین فرصت است.
می نویسم. چون فراموشکارم. چون به راحتی از خاطرم می رود آنچه که بود. آن حسهای ناب اولیه. آن خرده تصمیمها و فکرهایی که ممکن است در همان مرحله ی اول به چشم نیاید ولی همانها بوده که شده یک نقطه ی عطف بزرگ در آخر. 
وبلاگ هم برای همین خیلی برایم عزیز است که در آن تعارفات معمول را ندارم. حرفهایی است که چندین بار تا نوک زبان آمده اما بیان نشده. ولی به راحتی هر چه تمامتر در 10 دقیقه خودش و تفسیر قبل و بعدش را اینجا نوشته ام. برای همین دوست داشتم که اینجا بنویسم. که اگر ماندی، اگر گذارت به اینجا خورد و اتفاقن این پست را دیدی بدانی که یک زمانی حتی نوشتن از تو نیز کار سختی بود. حتی نوشتن.


نظرات()   
   
شنبه 15 اسفند 1394  09:17 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

دو ماه گذشته و هر چی که میگذره میبینم افتادم روی دور اتفاقاتی که حالا اگر نخوایم بهشون بگیم مزخرف اما واقعن اسم بهتری برای توصیفشون نیست. از بی محلیهای استادم، خرکاریهایی که به اسم کتاب مقاله و پژوهش داشتم انجام میدادم تا همین چند روز پیش. اگر در شرایط عادی برام این اتفاق میفتاد، مثلا تو بگو 7-8 ماه پیش، تقریبا با این حرکت تخریب میشدم. یعنی تا حد زیادی ناراحت و افسرده که وای آخه چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ اما الان...
فکر کنم سیر متوالی بد آوردنهام یه تاثیر عمده در من داشته و اونهم این بوده که احساس میکنم دارم کم کم به کرگدن تبدیل میشم. پوست کلفت شدم. البته نمیشه این قضیه رو هم نادیده گرفت که ما دیگه مثل قبل صمیمی نبودیم. دیگه مثل دوران دانشجویی هر روز سلام و پرسش و خنده نبود. میرفتیم پی زندگیمون و 2-3 ماه یکبار به بهانه ای دور هم جمع میشدیم. که هم رو ببینیم و دیداری تازه کنیم. 
من علیرغم همه ی درگیریهای ذهنی که درون خودم دارم و این افکاری که منو کاملا مشغول خودشون میکنن در بیرون اما تظاهری به اون صورت ندارم. یعنی این همه کش مکش درون من وقتی به حرف میرسه تبدیل میشه به گفتن حرفها و چیزهایی که اصولا در مقایسه با آدمهایی با دانش کمتر از من تقریبا چیزی به حساب نمیاد. حالا در نظر بگیر برای یک دوست، اون هم دوست چندین ساله، این مشغولیت خیلی بیشتره. 
البته یه چیز دیگه هم هست. اینکه آدمها تعریفهای مختلفی از روابطشون دارن. مثلا ممکنه من برای کسی احترام خیلی زیادی قائل باشم و خیلی دوسش داشته باشم ولو اینکه در ظاهر کم اما تاثیرگذار این حسو نشون بدم. اما طرف مقابل من رو به عنوان یک دوستی ببینه که خب حالا هست و میشه باهاش وقت گذروند. تقریبا یک همچین چیزی. فردی برای گذران اوقات فراغت و نه چیزی فراتر. بعد وقتی این دو سلیقه ی مختلف با هم تداخل پیدا میکنه یه جور بدی میشه. یعنی تو میفهمی که اون دوست به تو هیچ وقت مثل خودت فکر نکرده.
نمیدونم چرا اما خب عادت داشتم به اینکه اغلب همه چیز رو سیاه و سفید میدیدم. یا مال من هست یا مال من نیست. و الان با گزینه ی جدیدی آشنا شدم. فرقی نداره که مال من باشه یا نه! مهم اینه که منم در همون حد انرژی حروم کنم. دقیقا از همین لفظ استفاده میکنم چون میدونم محبت زیاد درون من توقع ایجاد میکنه. میشه مثل یک چاه که هر چی توش بریزی پر نمیشه.


پ.ن1: ناراحتیتو کردی چوب و کوبوندی تو فرق سرم. آخرشم با یه معذرت خواهی قرار بود حل شه؟  اوکی هانی.
پ.ن 2: هر چیزی از هر کسی برمیاد. توقعاتتونو پایین بیارین.
پ.ن 3: فرناز کرگدن است و اتفاقن کرگدن بودن خیلی هم خوب است. یک عمر الکی غصه خوردیم برای همه ی آن عوضیهایی که ما را به هیچ جایشان هم حساب نکردند! حالا چند صباحی هم یاد بگیریم که آنها را حواله بدهیم به همانجایی که به آن تعلق دارند. 


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 اسفند 1394
  • برچسب ها:زبان سرخ ،
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  03:37 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یادم بماند که این خودم هستم که به هر کس مجوز میدهم با من چگونه رفتار کند. یادم بماند یک دوست، آن هم از آن دوستهایی که هر وقت نیاز داشت به من به چشم دوست نگاه کرد، بد نیست در زمان مناسب جایگاهش به او یادآوری شود.
همانا که باید با طلا نوشت و زد به دیوار...
همانا


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 26 بهمن 1393  11:07 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

سادگی شما ، گرگ درون دیگران را بیدار میکند.

 
------
مطلب در حال تکمیله. بقیش رو بعدن مینویسم.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 18 آذر 1393  10:53 ق.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یکی از کارایی که دخترا همیشه از انجامش لذت میبرن حرف زدنه. این حرف زدن البته اگه در مورد موضوعات خاصی هم باشه مثل اینکه فلان پسر به فلان دختر پیشنهاد داد یا امثالهم مطمینا جذابیت بیشتری داره و حداقلش اینه که شما میری کافه یه 10-20 تومن سبک میشی میری یه سری حرف چرت میزنی و یه سری حرف چرتتر تحویل میگیری. بعد با این حس که " من که انقد از همه ی اونای دیگه سرترم پس چرا واسه من هیچ اتفاقی نمیفته" به خونه برمیگردین. هر دفعه هم به خودتون گوشزد میکنین که من دیگه تو فلان زمینه نظر نمیدم و با فلانی بیرون نمیرم و ازین صحبتا اما بازم دفعه ی بعدی هست که با همون اکیپ و در حال صحبت کردن در مورد همون بحثایین. 
آخرشم خیلی جالب اینجور محافل تموم میشن. مثلن اینکه به یه جمله ی عارفانه میرسیم که " بابا پسرا اصن ارزش این کارا رو ندارن و بهتر خلاص شدی رفت" اما فک نمیکنم ته دل هیچکدوم از اونایی که این حرفو میزنن واقعن یه همچین چیزی باشه. حتی اونیم که خیلی رو حرفش مصره، مطمینم یه شب، وختی همه خابن پتو رو تا خرخره کشیده بالا و داره واسه اینکه چرا فلان پسر گذاشت رفت و تموم شد زار میزنه.
بعید میدونم یادم بمونه. اما نوشتم که حداقل بعدا چشم بهش بخوره و روزی یه بار ببینمش.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 آذر 1393  12:12 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

مردم متلونند! رنگ عوض میکنند پیش از آنکه رنگ قبلی را اصلن بخواهی تشخیص دهی.
لبخندها را باور نکن.
قول ها را.
یاد بگیر که فقط خودت هستی و گاهی نه تنها دستی برای کمک به سویت دراز نمی شود که پشت پا هم برایت می گیرند تا زودتر نقش زمین شوی.
کلیشه است
ولی باید بگویم
سخت است زن بودن در قبیله ی وحشیان.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 18 آبان 1393  07:16 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،یادم بماند ،) توسط: فر ناز

آدمها فراموشکارند. باید یکجوری بعضی چیزها را با خود حمل کنند تا یادشان بماند. خوب که فکر میکنم بد خصیصه ای نیست. فراموش میکنی و راحت میشوی. اما از بخت بد ماجرا از جایی شروع میشود که درسی که باید میگرفتی را نگرفته باشی. اگر درست را گرفته باشی هرچقدر هم که فراموشکار باشی دفعه ی بعد که همان مشکل رخ داد یاد عقوبتش میفتی اما وختی درست را نگرفته باشی دست روزگار آنقدر سرمشق تکراری بهت میدهد تا همه اش را حفظ کنی. اینجوری دیگر نیازی به نوشتن پستهایی با مضامین یادم بماند نخواهید داشت.
--------------------------------------
پی نوشت 1: خودتون باشین و نقش بازی نکنین. اونکه بخاد میمونه اونکه نخاد نمیمونه.
پی نوشت 2: بعضی وختام خودتون تصمیم بگیرین کی بمونه و کی نمونه.
پی نوشت 3: حرفتونو بزنین. حتی شده با تندی. اما نزارین تو دلتون بمونه. چون بعد به این بهونه که حرفتونو نزدین میخاین دهن بقیه رو سرویس کنین!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
دوشنبه 24 شهریور 1393  09:53 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،یادم بماند ،) توسط: فر ناز

بعضیها عادت دارند به دورویی. به دروغ گفتن. به پنهانکاری. حتی در موقعی که یادش نمیاد چی رو قراره مخفی کنه اما باز هم اصرار شدیدی داره که نگه. نکنه یه خورده ازون اسرار هستی رو هم بقیه ازش سر دربیارن. اینا خفه خون نمیگیرن بسکه حرف نمیزنن؟ من موندم والا.
-------------------------------------
لینکهای قبلی برای اونایی که باید یادم بماند!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
تو هم یه چیزی بگو!()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2