تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب یادم بماند
سه شنبه 16 آبان 1396  02:20 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

آدم از بودن در هر محیطی و معاشرت با افراد میتونه چیزهایی رو یاد بگیره. حالا شاید در همون موقعیت اول خیلی به چشم نیاد ولی بعدا، حتما در یک روزی به این نتیجه میرسه. لزوما درسهای مفرحی نیستن و با افتخار هم نمیشه در موردشون صحبت کرد اما اتفاقن اینا خود اصل درسن. هزار هزار مورد هست که توی کتاب و داستان و فیلم میخونی ولی تا زمانی که با پوست و استخون لمسش نکنی هیچه، هیچ.
اتفاقن از این تجارب توی محیط کار زیاد داریم. ما توی دفتر خودمون چند تا خانمیم و یک آقا، هر کدوم با یکسری اخلاق خوب و بد. نکته مهمش اینه که تقریبا با هم همسنیم و تا حدود زیادی اگر دلخوری و کدورتی هم پیش بیاد خیلی طول نمیکشه و سریع رفع میشه. خب تا اینجاش خوب بود. این خودش نشون میده که ما اکثر اوقات با هم خوبیم. اما یک انحرافی توی این نتایج وجود داره. انحراف از جایی شروع میشه که ما در تحلیلمون میایم هر محبت کردن و لبحندی رو "اشتباها" با دوستی قاطی میکنیم. یعنی میایم میگیم فلانی و بهمانی حتما با من دوستن که این کارا رو کردن دیگه. اما تازه یه مدت بعده که متوجه میشی علت این رفتارا چی بوده. 
ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از همکارا از من پول خواست من هم بدون هیچ معطلی بهش پولو دادم (حالا بماند که بعدا فهمیدم اونقدر هم که نشون میداد در اون لحظه نیازمند تبود و خود همین هم منو به فکر فرو برد که علت کارش چی بوده) بعد همین کمک باعث شد که من ناخودآکاه یک حس توی دلم باشه که انگار اون به من بدهکاره و حالا باید هزار تا کار برای من بکنه. البته که اون حسو نشون ندادم اما وقتی فهمیدم که همین همکار یکی دیگه از بچه ها رو خونش دعوت کرده و بدون من کلی هم خوش گذروندن خیلی حس بدی پیدا کردم. چون فکر میکردم من دیگه رفیق شفیقشم و همونطور که موقع نیاز به من حرفشون گفته احتمالا موقع خوشگذرونی هم بای دبیاد پیش خودم. این حس بدتر هم شد چون بعد از این ماجرا دوستم اصراری هم نکرد که حالا فلانی جات خالی بود و حالا دفعه بعد تو هم بیا و ... روز بعدش سر کار خیلی اوقات تلخی کردم. یعنی هی کنترل میکردم که چیزی نگم بعد بدتر یه جا دیگه متلک مینداختم کلا خیلی روی اعصابم رفته بودن در حدی که جفتشون فهمیده بودن یه مرگیم هست اما هر چی پرسیدن نگفتم. دوستی که این وسط خونه همکارم رفته بود انقد پا پیچ شد تا علت ناراحتی منو فهمید و بعد هم کلی اصرار و توضیح که نه بابا اونجوری که تو فکر میکنی نیست و خیلی یهویی پیش اومد. اما من ازون روز دلم واقعن صاف نشد باهاشون. به این فک کردم که همین دو تا تو کمتر از 1 ماه پیش چه دعوایی کردن و میومدن پشت هم دیگه پیش من حرف میزدن و من خیلی سعی کردم فضا رو آروم کنم که هی بگم نه ناراحت نشین و با هم دوست باشین. در حالیکه نه دعواشون دعواست و نه خندشون خنده! 
شاید زود باشه برای این قضاوت ولی من خودم به این نتیجه رسیدم که دوستیامون خیلی تحت تاثیر منافعه. وقتی میتونم نظر قاطع بدم که ازینجا بیام بیرون و تو یک مجموعه دیگه کار کنم. یک مدت بگذره بعد ببینم اصلا دلم میخواد باز هم این آدمها رو ببینم؟ که اگر ببینمشون حالا چه حسی دارم؟ اشتباه میکردم در موردشون یا که نه؟
پ.ن 1: یادم بماند آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنم. شاید کسی که امروز با بدخلقی رفتار میکند روزی دوست صمیمیم بشون و شاید رفیق گرمابه و گلستان دشمن سالهای بعد. تعریف کردن همه زندگی برای یک نفر و اطمینان بیش از حد واقعا بزرگترین اشتباهیست که یک نفر در حق خودش میکند. 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 آبان 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 7 تیر 1396  11:37 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

با رسیدن به خودآگاهی دیگر نمیتوان چشم پوشید از اشتباهات بزرگ و استراتژیک، چرا که اگر چشمپوشی کنیم و خود را به غفلت بزنیم هنوز جرئت نیافته ایم که هزینه های آگاهی را بپردازیم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:قال فرناز ،
نظرات()   
   
جمعه 5 خرداد 1396  08:41 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

نمیدونم دردم از کجاست؟ از اینکه اولش عاقلانه تصمیم میگیرم میزارم کنار و بعد به صدای قلبم گوش میدم؟ یا مشکل عاشق پیشه بودنمه که اصولا خیلی قبلتر از تصمیمهای عاقلانه اتفاق میفته؟ 
پ.ن 1: مورد دوم. بدون شک. 
پ.ن 2: هر کسی نبود. مشتی بود. فقط تو چشاش میدیدم که اصلا به درد هم نمیخوریم. که مسیر جداست. 
پ.ن 3: دلمو خوش میکنم به اینکه باید ازش درسی میگرفتم. چشامو تا نهایت توانم باز نگه میدارم که درسو کامل یاد بگیرم. نمیخوام بعضی درسا رو هی دوره کنم. دوباره از سر. دوباره، دوباره، ...

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه       کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بهتره خوب گریه ها تو بکنی. انقدر خودتو بچلونی که دیگه اشکی واسه ریختن نمونه. اون وقت میتونی امیدوار باشی که دیگه چیزی تو رو از پا نمیندازه. که این دیگه آخرشه. اونوقته که امید معنی داره. حتی تو سیاهترین روزها. حتی تهِ تهِ یه چاله.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 31 مرداد 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 تیر 1395  08:48 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

حتی اگر گوشی برای شنیدن و چشمی برای خواندن هم نباشد باز هم باید نوشت. باید نوشت تا به یادها و خاطره ها بماند. این از آن خرده اعتقاداتی است که هنوز بدان مصر و پایبندم. فکر میکنم وقتی چیزی مکتوب می شود یک سر و گردن از آنچه که شفاهی و سینه به سینه نقل می شود بالاتر است. بعد هم اینکه در نوشتن آن مصلحت اندیشیهای گفتار نیست. حرفی است که قلبت را به درد آورده و حالا می توانی بار را از دوش به زمین بگذاری. خب چرا که نه! این بهترین فرصت است.
می نویسم. چون فراموشکارم. چون به راحتی از خاطرم می رود آنچه که بود. آن حسهای ناب اولیه. آن خرده تصمیمها و فکرهایی که ممکن است در همان مرحله ی اول به چشم نیاید ولی همانها بوده که شده یک نقطه ی عطف بزرگ در آخر. 
وبلاگ هم برای همین خیلی برایم عزیز است که در آن تعارفات معمول را ندارم. حرفهایی است که چندین بار تا نوک زبان آمده اما بیان نشده. ولی به راحتی هر چه تمامتر در 10 دقیقه خودش و تفسیر قبل و بعدش را اینجا نوشته ام. برای همین دوست داشتم که اینجا بنویسم. که اگر ماندی، اگر گذارت به اینجا خورد و اتفاقن این پست را دیدی بدانی که یک زمانی حتی نوشتن از تو نیز کار سختی بود. حتی نوشتن.


نظرات()   
   
شنبه 15 اسفند 1394  09:17 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

دو ماه گذشته و هر چی که میگذره میبینم افتادم روی دور اتفاقاتی که حالا اگر نخوایم بهشون بگیم مزخرف اما واقعن اسم بهتری برای توصیفشون نیست. از بی محلیهای استادم، خرکاریهایی که به اسم کتاب مقاله و پژوهش داشتم انجام میدادم تا همین چند روز پیش. اگر در شرایط عادی برام این اتفاق میفتاد، مثلا تو بگو 7-8 ماه پیش، تقریبا با این حرکت تخریب میشدم. یعنی تا حد زیادی ناراحت و افسرده که وای آخه چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ اما الان...
فکر کنم سیر متوالی بد آوردنهام یه تاثیر عمده در من داشته و اونهم این بوده که احساس میکنم دارم کم کم به کرگدن تبدیل میشم. پوست کلفت شدم. البته نمیشه این قضیه رو هم نادیده گرفت که ما دیگه مثل قبل صمیمی نبودیم. دیگه مثل دوران دانشجویی هر روز سلام و پرسش و خنده نبود. میرفتیم پی زندگیمون و 2-3 ماه یکبار به بهانه ای دور هم جمع میشدیم. که هم رو ببینیم و دیداری تازه کنیم. 
من علیرغم همه ی درگیریهای ذهنی که درون خودم دارم و این افکاری که منو کاملا مشغول خودشون میکنن در بیرون اما تظاهری به اون صورت ندارم. یعنی این همه کش مکش درون من وقتی به حرف میرسه تبدیل میشه به گفتن حرفها و چیزهایی که اصولا در مقایسه با آدمهایی با دانش کمتر از من تقریبا چیزی به حساب نمیاد. حالا در نظر بگیر برای یک دوست، اون هم دوست چندین ساله، این مشغولیت خیلی بیشتره. 
البته یه چیز دیگه هم هست. اینکه آدمها تعریفهای مختلفی از روابطشون دارن. مثلا ممکنه من برای کسی احترام خیلی زیادی قائل باشم و خیلی دوسش داشته باشم ولو اینکه در ظاهر کم اما تاثیرگذار این حسو نشون بدم. اما طرف مقابل من رو به عنوان یک دوستی ببینه که خب حالا هست و میشه باهاش وقت گذروند. تقریبا یک همچین چیزی. فردی برای گذران اوقات فراغت و نه چیزی فراتر. بعد وقتی این دو سلیقه ی مختلف با هم تداخل پیدا میکنه یه جور بدی میشه. یعنی تو میفهمی که اون دوست به تو هیچ وقت مثل خودت فکر نکرده.
نمیدونم چرا اما خب عادت داشتم به اینکه اغلب همه چیز رو سیاه و سفید میدیدم. یا مال من هست یا مال من نیست. و الان با گزینه ی جدیدی آشنا شدم. فرقی نداره که مال من باشه یا نه! مهم اینه که منم در همون حد انرژی حروم کنم. دقیقا از همین لفظ استفاده میکنم چون میدونم محبت زیاد درون من توقع ایجاد میکنه. میشه مثل یک چاه که هر چی توش بریزی پر نمیشه.


پ.ن1: ناراحتیتو کردی چوب و کوبوندی تو فرق سرم. آخرشم با یه معذرت خواهی قرار بود حل شه؟  اوکی هانی.
پ.ن 2: هر چیزی از هر کسی برمیاد. توقعاتتونو پایین بیارین.
پ.ن 3: فرناز کرگدن است و اتفاقن کرگدن بودن خیلی هم خوب است. یک عمر الکی غصه خوردیم برای همه ی آن عوضیهایی که ما را به هیچ جایشان هم حساب نکردند! حالا چند صباحی هم یاد بگیریم که آنها را حواله بدهیم به همانجایی که به آن تعلق دارند. 


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 اسفند 1394
  • برچسب ها:زبان سرخ ،
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  03:37 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یادم بماند که این خودم هستم که به هر کس مجوز میدهم با من چگونه رفتار کند. یادم بماند یک دوست، آن هم از آن دوستهایی که هر وقت نیاز داشت به من به چشم دوست نگاه کرد، بد نیست در زمان مناسب جایگاهش به او یادآوری شود.
همانا که باید با طلا نوشت و زد به دیوار...
همانا


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1394
نظرات()   
   
یکشنبه 26 بهمن 1393  11:07 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

سادگی شما ، گرگ درون دیگران را بیدار میکند.

 
------
مطلب در حال تکمیله. بقیش رو بعدن مینویسم.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 18 آذر 1393  10:53 ق.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،یادم بماند ،) توسط: فر ناز

یکی از کارایی که دخترا همیشه از انجامش لذت میبرن حرف زدنه. این حرف زدن البته اگه در مورد موضوعات خاصی هم باشه مثل اینکه فلان پسر به فلان دختر پیشنهاد داد یا امثالهم مطمینا جذابیت بیشتری داره و حداقلش اینه که شما میری کافه یه 10-20 تومن سبک میشی میری یه سری حرف چرت میزنی و یه سری حرف چرتتر تحویل میگیری. بعد با این حس که " من که انقد از همه ی اونای دیگه سرترم پس چرا واسه من هیچ اتفاقی نمیفته" به خونه برمیگردین. هر دفعه هم به خودتون گوشزد میکنین که من دیگه تو فلان زمینه نظر نمیدم و با فلانی بیرون نمیرم و ازین صحبتا اما بازم دفعه ی بعدی هست که با همون اکیپ و در حال صحبت کردن در مورد همون بحثایین. 
آخرشم خیلی جالب اینجور محافل تموم میشن. مثلن اینکه به یه جمله ی عارفانه میرسیم که " بابا پسرا اصن ارزش این کارا رو ندارن و بهتر خلاص شدی رفت" اما فک نمیکنم ته دل هیچکدوم از اونایی که این حرفو میزنن واقعن یه همچین چیزی باشه. حتی اونیم که خیلی رو حرفش مصره، مطمینم یه شب، وختی همه خابن پتو رو تا خرخره کشیده بالا و داره واسه اینکه چرا فلان پسر گذاشت رفت و تموم شد زار میزنه.
بعید میدونم یادم بمونه. اما نوشتم که حداقل بعدا چشم بهش بخوره و روزی یه بار ببینمش.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 4 آذر 1393  12:12 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،) توسط: فر ناز

مردم متلونند! رنگ عوض میکنند پیش از آنکه رنگ قبلی را اصلن بخواهی تشخیص دهی.
لبخندها را باور نکن.
قول ها را.
یاد بگیر که فقط خودت هستی و گاهی نه تنها دستی برای کمک به سویت دراز نمی شود که پشت پا هم برایت می گیرند تا زودتر نقش زمین شوی.
کلیشه است
ولی باید بگویم
سخت است زن بودن در قبیله ی وحشیان.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2