تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب دل نوشته
سه شنبه 23 خرداد 1396  11:34 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

در کورسویی که نمی دانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را می کشد به دنبال یک نشانه ام. نشانه ای برای ماندن، یا برای رفتن. تصمیمم را نصفه گرفتم  مثل همیشه ی خدا. نه که دقیقه ی 90 تصمیم بگیرم. نه. فکر میکنم تصمیم گرفتن اصولا مسئله ی سختیست آن هم وقتی پای زندگی و کار و رابطه وسط باشد. ترجیحا سرم را گرم میکنم. بیرون گود می ایستم و لنگش کن می گویم. اما این چند شب میخواهم از صمیم قلبم از خدا بخواهم که بعد از دعای سلامتی عزیزان و اطرافیانم نشانه ای سر راهم بگذارد و به من راه نشان بدهد. 
میخواهم با تمام قلبم به پیش بروم.
 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 خرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 19 بهمن 1395  12:07 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

مثل خنکای نزدیک سحر میمونه. تصور کن داری تو تاریک روشن شب میری. تو یه جنگل مه آلود. داری جلو میری و یه نسیم خنکی صورتتو نوازش میکنه. اما چشمات به سختی جایی رو میبینه. خیالاتت داره تو رو راهنمایی میکنه در واقع. حدس میزنی که اینجا باید درختی باشه. صدای رودخونه میاد. از دور داری صدای سوختن هیزم میشنوی. اما همه رو از دور حس میکنی. باید بری نزدیکش تا بفهمی که واقعن همچین چیزی اونجا بوده. 
وضعیت الان منم همینه. در عین بیداری دارم تو مه راه میرم. دستمو دراز میکنم به سمت اطراف. ببینم واقعن دارم کجا میرم؟ 
---
8 ساعت حداقل کار روزانه و بعدش مدیتیشن که به آرامش برسم. میخونم تقریبا مثل همیشه و مینویسم. فضای مجازی قدیمی رو ترجیح میدم. این اواخر بیشتر به فیــ.س بوق علاقه مند شدم. یا همین وبلاگ نویسی. هرچند که فعالیتم توش کمه اما فکر میکنم محیطش بهتره.
----
فیلم، کتاب و موسیقی خوب بهم معرفی کنین. ممنونم.
---
فقط دوست دارم اینجا یه گوشه بنویسم شاید بعدا خوندمش. اینجوری یه حس خوبی میگیرم. اینکه من خودمو دوست دارم و به خودم احترام میزارم. گور بابای بقیه. همین. :)


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  01:22 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

هر بار که میخواهم به سمتت بیایم
یادم میافتد که دلتنگی،
بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.

آنا گاوالدا- گریز دلپذیر


نظرات()   
   
دوشنبه 4 مرداد 1395  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

مهربانی واژه ی کوچکیست در برابر آنچه که در طی تمام این سالها از او دیده ام. شاید بهتر باشد که بگویم مهربانترین مردیست که دیده ام. اما روزگار خیلی با او مهربان نبوده. امروز دقیق می شود دو ماه که پدر بزرگ زمین خورده. خیلی ساده مثل همیشه رفته بود تجریش. از ماشین پیاده شده و سرش گیچ رفته و محکم دو بار به زمین خورده یکبار با صورت و یکبار از پشت. در این 60 روز که گذشته دو بار بیمارستان رفت. سرتان را درد نیاورم. دکترهای رنگ و وارنگ و پرستارهای متعدد دیدیم. هفته پیش خیلی حال بدی داشت. در حدی که هر روز فکر می کردیم شاید این آخرین روزی باشد که بابا را میبینیم. اما خدا را شکر بهتر شد. 
امروز بعد از مدتها خودش توانست کمی راه برود. برای همه ی ما مثل معجزه بود. نه اینکه مثل قبل بتواند به کارهایش برسد و آن رفت و آمد قدیم را داشته باشد ولی همین تغییر در ظاهر کوچک انقدر  خوب بود که واقعا قلبم درد گرفت. بابا تا همین چند ماه پیش، خودش تنها تا شرکت قدیمی می رفت و هر چه ما اصرار می کردیم که این مسیر برای سن شما مناسب نیست و خسته می شوی گوشش بدهکار نبود. دوست دارد مستقل باشد. حتی دست به عصا زدن را دوست ندارد. امان از پیری و مریضی که مجبورش کرده با واکر تمرین راه رفتن بکند. قبلتر حتی موقع رد شدن از خیابان هم دوست نداشت کسی دستش را بگیرد.
بگذریم. اقتضای سن است و غرور. پدر بزرگ همیشه بزرگ خانواده و جمع بوده. نان آور خانه بوده و خودش را در این شمایل ندیده. از جوانیش که تعریف میکند همیشه حرف از خانواده ی عیالوار است و کار و کار و کار. همین چند وقت پیش سر درد دلش باز شد. میگفت زود ازدواج کردم. هم سن تو بودم. 26 ساله. 2-3 شیفت کار میکردم که خرج خودم و خواهر برادرها در بیاید... با اینکه خودش به نظر ناراضی است اما حساب کتابهای من برای خودم چیز دیگری نشان می دهد. اینکه من نوعی با این شرایط جامعه 50 سال دیگر آیا در همین حد پدر بزرگم رضایت از زندگی دارم یا نه؟ بعید است! البته با فرض اینکه نسل هم سن و سال من واقعن به سن 50 سالگی برسند که بخواهند گلایه کنند.
آرزوی سلامتی میکنم برای همه. اول از همه پدر بزرگ. اما بعضی چیزها قسمت است. امیدوارم قسمتش، بیشتر ماندن پیش ما باشد.


نظرات()   
   
جمعه 29 آبان 1394  02:44 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

وبلاگ خاک گرفته رسمن. حوصله عکس گرفتنم ندارم. خیلی درگیر کارامم. کم که نه اصلا نمیرسم بیام اینجا سر بزنم. بعید میدونم کسی هم مونده باشه که منو بخونه :( اشکالی نداره اینم یه نعمتیه. آدم با خیال راحت میتونه حرفشو بزنه. والا. اصلن همیشه باید همینطور باشه. که راحت حرفو زد. 
استادم رسمن منو سرویس کرده. اما وقتی فکرشو میکنم که دیگه داره تموم میشه و الان حداقل توی خونه راحت نشستم دلم براش تنگ میشه. این براش منظور فوق لیسانسه.به نظرم خیلی زود داره تموم میشه. اصلن اونقدری که لیسانس طول کشید انگار ده برابر این بود. بالاخره اینم یه مرحله ایه دیگه. دوست دارم خوب تمومش کنم که بعدا حسرتشو نخورم. چرا اینطوری کردم اونطوری نکردم نباشه بعدش. دلم یه سفر خوب میخاد. یه سفرحسابی. میخوام چند ماه بخوابم. البته که من اصلن ازون آدماش نیستم و کافیه که یه روزبیکار بمونم اون وقته که باید برای خودم یه چیزی درست کنم و سر خودمو گرم کنم. 
این چن روز درگیر یه سرماخوردگی بودیم من و مامان. خدا رو شکر الان بهترم. همش خدا خدا میکردم که به آنتی بیوتیک و دارو اینا نرسه که اصلن حوصلشو ندارم. بدن آدمو حسابی ضعیف میکنن این داروها تاثیریم ندارن اونوقت. 
میدونی خواننده ی ناشناس! (دوست دارم فکر کنم یکی داره میخونه خب چیه مگه؟!) ذهنم خیلی به چیزای مختلفی گیر میکنه. اصن همین تموم شدن درس و سر کار رفتن خودش یکی. دیگه بقیشو نگم.در یک حرکت انقلابی و یه تصمیمی که خودم برای خودم گرفتم به خودم گفتم که همه ی این فکرا رو میزارم واسه بعد. میسپرمشون به خدا. که جاشون امن باشه بعد سر وقتش میرم و بهشون فکر میکنم. همچینی یک دل سیر از تمامی جنبه ها بهش فکر میکنم و تمامی ریزه کاریاشو در میارم :دی در کمال تعجب خیلی خوب عمل کرد این تصمیم. نمیگم الان فکر نمیکنم. نه فقط اینکه یه موقع دیگه. کم کم و جدا جدا. توان رسیدگی به همشونو یه جا ندارم. زیادیه واسم همش یه جا. اینطوری خیالمم راحتتره.
آخییییش
یه نفس عمیق.
یه آهنگ قشنگی هس دارم گوش میدم خیلیم قدیمیه اصن از وقتی شنیدم دارم بی وقفه بهش گوش میدم. سرچ کردم دیدم زمان خودش این یکی از هیت hit های اون خواننده بوده. به اسم  T'amo et t'amero از Peppini خیلی خوبه.

پ.ن1: عنوان به فرانسس. یعنی برای کسی که صبر را میداند. یه قسمت از یک ضرب المثله که میگه همه چیز به موقع برای کسی که صبر را میداند اتفاق میفتد.
پ.ن2: دو نقطه ضربدر. دو نقطه لبخند. دو نقطه عشق.


نظرات()   
   
شنبه 2 آبان 1394  03:14 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

امروز رفته بودم سمت تجریش. بیشتر هدفم این بود که از مراسم و دسته های عزاداری عکس بگیرم. تو راه با خودم فکر میکردم که اصلا انگار چندین ساله دیگه تو این جو و این صحبتا نیستم. دیدن مردم و عزاداری یه حال عجیبی بهم داد. غم بدی مثل غم غربت که وقتی سفر بودم بهم دست داد. اینکه نتونم اونچه که تو مغزمه رو با دیگران تقسیم کنم و حرفمو بزنم. اصولن آدم مذهبی نیستم ولی امروز خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. با تمام وجود احساس کردم انگار هیچی از تاریخ خودم و جغرافیای خودم نمیدونم. حس گم شدن تو زمان و مکان. 
نمیدونم تا کی قراره اینجوری باشیم؟ که هیچی رو ندونیم از چه قراره. باری به هر جهت بالا اومدیم و تو یه موقعیتی قرار گرفتیم. میدونم همش ناله و ضجه غورس اما واقعن حرف توشه. تمام عاشورا و تاسوعا، تمام محرم و صفر برای ما خلاصه شده تو 10 روز نه دو روز و اونم چیه؟ گرفتن نذری! خوردن نذری! تازه من که انقد ادعای کتاب خوندن دارم این حسو دارم درونم. اینکه هیچی نمیدونم. خیلیها هستن که در واقع هیچ مطالعه ای ندارن و هیچ وقت هم انگار فرصت تلنگری نیست. دوست دارم یه کتاب خوب در مورد واقعه عاشورا بخونم. اما مسئله ی اصلی اینجاست که این موضوع انقد که در تاریخ با بحثهای مذهبـ.ـی و سـ.یاسـی قاتی پاتی شده که اصل قضیه انگار کامل فراموش شده. دوست دارم اگر کسی اینجا میاد و منو میخونه و در این مورد کتاب خوبی خونده بهم پیشنهاد بده که منم بخونم.
عکسای خیلی خوبی گرفتم اما اصن حس گذاشتنشو ندارم.
ای کاش ...
نذریهامونو که خوردیم نریزیم رو زمین آشغالشو.
تو نذری گرفتنامون زرنگ بازی نکنیم.
به جای میلیونی پول خرج کردن جلوی در و همسایه و فامیل در طول سال به فکر بچه های نیازمند باشیم.
پولمونو جایی خرج کنیم که در عین اینکه به افراد نیازمند احساس توانمندی میده باری هم از دوش ما در مقابل این افراد برداره. فکر نکنیم مسئله فقط پر کردنه شیکمه. خیلی از بچه ها آرزوی لباس تمیز و لوازم تحریر نو دارن.
لبخند بزنیم و با احترام از کنار هم رد بشیم. برای زودتر گرفتن نذری همو هول ندیم. تو صف وایسادن نشونه ی شعوره.



  • آخرین ویرایش:شنبه 2 آبان 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 6 مرداد 1394  10:35 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

چن وقت پیش از طریق یکی از دوستام ادد شدم تو یه گروه تلگرامی. بعد حالا گروه چی بود؟! گروه بجه های راهنمایی. وایییییی. اصن یکهو یه سری خاطره از 10-12 سال پیش زد تو سر و صورتم. لپ کلام اینکه قرار بیرون گذاشتیم و اینکه همدیگه رو ببینیم. جای همگی خالی رفتیم شام پلادیوم فودکورتش یه چیزی خوردیم.حالا هی میگن پالادیوم پالادیوم گفتیم بریم ببینیم چه خبره پالادیوم ندیده از دنیا نریم. قبلا دو سه بار رفته بودم اما رستورانشو نرفته بودم. بدک نبود اما همچین چیزیم نبود. اما از همه بهتر دیدن دوستان بود. وای وای. اصن انقد قیافه ها عوض شده بود. انقد همه یه دافایی شده بودن واسه خودشون که نگو! به قول پگاه یه سیخ جیگر :)))) بعد از کلی خل و چل بازیو هزار جور عکس انداختن دیگه تا 10-10:30 بودم و بعدش رفتم خونه. حالا ماجرا تازه شروع شد. من اومدم درو ببندم. پنجره پایین بود از همون قسمت داشتم درو هل میدادم که یه دردی پیچید تو تنم. اصن نفهمیدم فقط جیغ میزدم. بابام هول کردم میگه چی شد؟ گفتم دستم دستم! وای نگو حواسش نبوده پنجره رو زده بالا. من که گفتم اصن انگشتم قط شد. وای وای چه دردی. خیلی خدا رحم کرد بهم. دقیقن روی بند انگشتمم شده بود. الان سه روز گذشته و سر انگشتم تقریبا بی حسه. ناخودآگاه چیزی به اون انگشت بخوره یه حالی میشم. اما همش میگم خدایا شکرت. ممکن بود قط شه. همین که هنوز سر جاشه و باز و بسته میشه خیلی جای شکر داره. خلاصه که اصن اون همه بیرون رفتنو اون برنامه یه طرف این هم یه طرف. حالا مامان بند کرده که نظرت کردن. چی بگم والا؟ خودمم اعتقاد دارم به این قضیه. یه پولی واسه صدقه کنار گذاشتم. بعضیا خیلی انرژی منفی دارن. من خودم اصن اهل پز دادن نیستم اما ممکنه یکی یه چیزی به چشمش بیاد و فک کنه چرا این داره و من ندارم. چه بدونم. خلاصه که سرم گرمه. حسابی هم گرمه
-------------------------------------------
پ.ن ا: عنوان از اسم یه فیلم گرفته شده.
پ.ن 2: سه شنبه همان سه شنبه اما موری جایش با کس دیگه ای عوض شده.
پ.ن 3:


نظرات()   
   
چهارشنبه 24 تیر 1394  11:36 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

عشقبازی به همین آسانی ست...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره ی باران با دشت
برف با قله ی کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعی با ما

عشقبازی به همین آسانی ست...



مجتبی کاشانی

-------------------------------------------------------------------------
پ.ن 1: میشه از ته دل عاشق نبود وقتی این همه زیبایی هست تو زندگی؟
پ.ن 2: درکه. کتاب شعر. مسیر رودخونه. یه جای دنج بعد از آبشار. خدایا این خوشیها رو ازم نگیر 


نظرات()   
   
جمعه 11 اردیبهشت 1394  09:34 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

در بندر آبی چشمانت

باران رنگهای آهنگین می‌وزد

خورشید و بادبانهای خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر می‌کنند.

در بندر آبی چشمانت

پنجره‌ای گشوده به دریا

و پرنده‌هایی در دوردست

به جست و جوی سرزمینهای بدنیا نیامده.

در بندر آبی چشمانت

برف در تابستان می‌آید

کشتی‌هایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه می‌سازند بی آنکه خود غرق شوند.

در بندر آبی چشمانت، بر صخره‌های پراکنده می‌دوم چون کودکی

عطر دریا را به درون می‌کشم و خسته باز می‌گردم چون پرنده‌ای

در بندر آبی چشمانت سنگها آواز شبانه می‌خوانند

در کتاب بسته‌ی چشمانت چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم، ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت بادبان بر افرازم.

نزار قبانی


نظرات()   
   
چهارشنبه 12 فروردین 1394  09:02 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

12farvardin2


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 فروردین 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3