شنبه 26 دی 1394  10:50 ب.ظ
نوع مطلب: (سرگرمی ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

جا داره یه سلامی عرض بکنم خدمت مسئول محترم کتابخونه که با دقت دنبال ایراد تو کار میگشت که پایان نامه رو تحویل نگیره و نتونست پیدا کنه!
سلام گلــــم! خوبی؟ عاشق اون نگاه عصبیت شدم که با حرص پایان نامه رو گذاشتی زمین 


  • آخرین ویرایش:شنبه 26 دی 1394
  • برچسب ها:چشم مستت ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 دی 1394  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به نظرتون اگر قرار بود که فانتزیهای ذهنیتون به واقعیت بپیونده الان زندگیتون چه شکلی بود؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ شایدم شما از اون دسته آدمهایی هستین که یا اینجور مسائل براتون اهمیتی نداره یا اینکه انقد بهش پرداختین که الان واقعیت زندگیتون همونه که از ته دل میخاستین. پیچیده شد؟!  خب من ذهنیت قویی توی این بحثها دارم. وقتی بهش فکر میکنم تمامن چیزای خیلی مثبت توی ذهنم میاد. مثلا میدونم که چه جور کاری میخوام، میخوام چه جور رابطه ای داشته باشم، کلیت زندگیم چی باشه و .... اما وقتی به واقعیت میام و میبینم تقریبا بعضی چیزایی که میخوام با چیزایی که دارم ارتباط چندان که هیچ، اصلا ارتباطی نداره تو این واهمه میفتم که خب الان باید دقیقن چی کارش کنم؟ جه طوری به اونی که میخوام برسم؟ و اینکه آیا اصن ارزششو داره؟ شاید بهتر باشه بعضی مواقع به همونی که داریم قانع شیم. نمیدونم الان از اون موقعیتهاست که هزار تا سوال دارن تو ذهنم چرخ میزنن و من هم خوشبختانه یا متاسفانه جواب قانع کننده ای براشون ندارم ولی در حال حاضر هنوز امید دارم به اینکه بتونم عملیشون کنم. هنوز فکر میکنم که اگر من توانایی فکر کردن به چیزی رو دارم، اگر میتونم به چیزی فکر کنم که بقیه نمیتونن پس حتمن راهی هم برای رسیدن بهش پیدا میکنم. اما این راه چیه؟ چرا پس چیزی نمیبینم؟
بله اینها فقط یه تیکه از اون چیزیه که از صبح یک روز نیمچه سگی دارم بهش فکر میکنم.
نیمچه سگی یعنی فایل پایان نامتو با خرکاری جمع کنی. بزنی روی سی دی. بری دانشگا ببینی سی دی رو طبق فرمایش منشی گروه اشتبا زدی!!!! و کتابخونه پایان نامه رو قبول نمیکنه. با لب و لوچه ی آویزون برگردی خونه. ببینی فلش گم شده. خدا خدا کنی پیدا شه چون فایل تزت روشه. پاشی دوباره بری یونی سایتو با قسمت کپیو زیر و رو کنی. آخر سر بری دبیرخونه و بفهمی یک آقای مهربون حراستی :) فلشو دیده و ورداشته. بعد با یه لبخند گنده برگردی خونه!


نظرات()   
   
دوشنبه 13 مهر 1394  10:14 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

یه دوستی هست چند وقت پیش به حالت درد دل رفتم پیشش. گفتم میخوام باهات صلاح مصلحت کنم در مورد کارتو فلان جا. اومد و یه بادی انداخت به غبغب که وای خانم جیم نری فلان سازمانا! وای وای من رفتم یک محیط دلسرد کننده و مایوس کننده ای داشت. نه که من بگم همه میگن. پیف پیف چه قد کار تو اونجا بد بود. من که اصن بهت پیشنهاد نمیدم عزیزم ولی اگر خودت دوست داری دیگه چیز دیگس. نشون به اون نشون که امروز رفتم تو همایشی که توسط همون سازمان برگزار شده بود و این خانم به طرز محسوسی سعی میکرد منو نبینه ولی من کم نیاوردم. سلام علیک کردم باهاش و تو یه موقعیت مناسبی رفتم ببینم چی کارس. بازم کم نیاورد که. گفت آره دیگه آقای میم، رییس مجموعه، از من دعوت کرد گفت بیا اینجا. حالا توکل به خدا ببینیم چی میشه! اصن یه جوری انگار من که نمیخواستم حالا گفتم یه لطفی بهشون کرده باشم. منم گفتم خیلی خوبه عزیزم موفق باشی 
یادم بمونه یه پست مبسوط در مورد این خانم بنویسم. حیفه هنراشو کسی ندونه!


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 13 مهر 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 15 مرداد 1394  12:09 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

بابا بزرگم همیشه تو ذهن من مردیه که جیباش پر آجیل و آب نبات قیچیه. همیشه بچه که بودیم با هم پارکی جایی میرفتیم دست میکرد تو جیبش یه مشت آجیل درمیاورد میگفت بیا بابا بخور جون بگیری الانم همون طوره. مهربونه و خیلی خوش قلبه. آدم ساده ایه. این 7-8-10سال اخیر چشمش خیلی درست نمیبینه. با اینکه چندین بار عمل کرده اما انگار همه چیزو محو میبینه. شنبه رفته بوده بانک کاراشو انجام بده. بعد که بیرون میاد یه آقایی میاد جلوشو شرو میکنه به ماچ و روبوسی که وای چه خوب من شما رو دیدم و شما منو نشناختین؟ من از فامیلای پدریتون هستم  بابا بزرگ منم ساده شروع میکنه به خوش و بش حرف زدن. دیگه طرف تعریف میکنه که تصادف کرده و 680 تومن پول میخاد باباش گفته خونه ی بابابزرگم نزدیکه تو برو ازشون پول بگیر. این بنده خدام میکه باشه بابا جون ایرادی نداره بیا خونمون بهت پولو بدم. خلاصه طرفو میاره تو خونه و بهش پول میده و اونم سریع تا میگیره میکه آقا راستش من خسارتم 4 میلیونه اما به شما گفتم فلان قد. بابا بزرگم میگه من الان بیشتر از این ندارم حالا شما کارتو را بنداز تا بعد. خلاصه طرف در طرفه العینی پولو میگیره و د برو که رفتی. ما که خبردار شدیم اصن داشتیم سکته میکردیم از ترس. مامانم میگه آخه بابا چرا راش دادی تو خونه؟!!! و در جواب میشنوه که بابایی گفته آخه پسر احمد آقا اینا بود. حالا بیا و ثابت کن که اون آدم 15 ساله رفته استرالیا و نه خودش نه پسراش حداقل 10 ساله بابا بزرگ منو ندیدین چه برسه به اینکه آدرس خونشو بدونن و ...
هر چی به پدر بزرگم میگیم این دزد بود باورش نمیشد. یکی دو روزی که گذشت تازه انگار متوجه شد خیلی آروم شده بود دیگه اصن ما هم که در موردش حرف میزدیم ناراحت میشد ولی بازم قبول نمیکرد که ممکنه اشتباه کرده باشه. هی به فامیل زنگ میزد میپرسید احمد کجاس؟ پسرش چیکار میکنه؟ تا اینکه کم کم دوزاریه افتاد که بعله اون آقا دزد تشریف داشتن. 
نگرانشونم. دزده خونه رو یاد گرفت. بابا بزرگم اصرار داره که کاراشو خودش به تنهایی انجام بده و میخاد بره بیرون به هیچ کس نمیگه. الانم یه دو ساعتیه رفته آدم چرا پیر میشه اینجوری میشه آخه؟


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 15 مرداد 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 17 تیر 1394  10:45 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،روزنویس ،عمه خانم ،) توسط: فر ناز

خبر کوتاهه. من عمه شدم. به همین سادگی. خیلی هیجان داشتم واسه نوشتنش اینجا اما از طرفی هم نمیدونستم که باید چی بنویسم و از کجا شروع کنم. امروز اما انگار شرایط فرق میکرد. دل رو زدم به دریا. آقا زاده تو این یک هفته ای که از اومدنش میگذره بد جوری دل همه رو برده و دلبری کرده. ماشالا خیلی شیرینه. بد اخمه  اصن مردونه نیگا میکنه یه وضعی  خدا رو شکر از هفته پیش یه خورده جون گرفته. آخه خیلی ظریف و لاغره و بعد هم که زردی گرفت تمام جون بچه از بدنش رفت. مامان باباش از این رو به اون رو شدن. خدا واقعن چه توانی به پدر و مادرا میده. داداشم دیگه مردی شده برای خودش. انگار یه دفعه 10 سال به سنش اضافه شده. برخورداش. حرف زدنش. اصن بابا شده. مرد شده. خدا واسش این بچه رو حفظ کنه. ایشالا که همیشه تنش سلامت باشه. برای خودمم باور عمه شدن سخت بود. قرار نبود بچه به این زودی بدنیا بیاد. دو هفته ای مونده بود. هفته پیش پنجشنبه صب بود من داشتم تو تخت غلط میزدم که سعید زنگ زد و گفت آیدا حالش خوب نبوده رفتن بیمارستان. دفعه ی بعد که زنگ زد بچه بدنیا اومده بود. تا آخر شب همینجور اشکای من میومد واسه ی خودش. اصن آیدا رو که دیدم حال خودمو نمیفهمیدم. چه قد خوشحال بودم خدا میدونه. تازه یه سری دیگه هم که مامان اینای آیدا رو دیدم جلوی داداش و باباش اشکام اومد. خلاصه که خیلی اشکم دم مشکم بود  اون یکی داداشم هم که خانمش حاملس یه دو هفته ای حداقل کار داره. خدا کنه اونم بچش سالم بدنیا بیاد و راحت. بنده خدا اونم خیلی اذیت شد.
آخیش. عمه بودن چه خوبه. البته هنوز خیلی زوده واسه گفتن این حرفا. باید دید بعدا هم همینو میگم یا نه :)) از شوخی گذشته. بچه ماشالا خیلی معصوم و بی آزاره. اصن بهش نمیاد که بزرگم بشه خیلی شر و شیطون و بلا باشه.

پ.ن 1: شانسی دفتری رو باز کردم که توش شعرای حلسات مثنوی خوانی رو مینوشتم. کلی انرژی مثبت ازش گرفتم. نمیدونم باز هم تشکیل میشه یا نه. دیگه از کتابخونه ملی که هیچ خبری نیست اگر بود حتما خبر میدادن. حیف. واقعن حیف.
عاقبت بینی که صد بازی بدید/ مثل آن نبود که یک بازی شنید
پ.ن 2: آقا زاده شایان نام دارند. شایان خان، شایان جان، عشق عمه. اصن نفس من بیده 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 تیر 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 13 خرداد 1394  03:59 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

سفرمون هم به پایان رسید. برگشتیم. دوازده ساعت تو راه بودن خیلی اعصاب خورد کن بود. فک نمیکردم انقدر اذیت شم. دیروز با اینکه کلاس داشتم و میخاستم حتمن برم اما انقد سرگیجه و حالت تهوع داشتم که بی خیالش شدم کلن. 
برام سخته که بگم تو مغزم چی میگذره. بالاخره یه تجربه جدید بود. چیزایی که تا حالا فقط شنیده بودمش رو دیدم. فک نمیکردم تا این حد همه چیز متفاوت باشه. اینکه کیفیت زندگی توی یه کشور دیگه انقدر بهتر و بالاتر باشه. انگار پیش فرضای ذهنم یه دفه تغییر کرد. کسی نفهمید اما توی خود سفر چن جا واقعن از ته دل گریه کردم. حس سیاحت نامه ی ابراهیم بیگ رو داشتم. دروغ نباشه از برگشتن خیلی هم خوشحال نبودم. دیگه نزدیکای ایران بودیم که احساس کردم آخیش چقدر خوب که دارم میام خونه. وگرنه خیلی دلتنگی فشاری نیاورد( البته من اصن این حسو بروز ندادم!) نمیدونم. قبلنا فک میکردم که همه چیز مشخصه. که درس میخونم. بعد میرم سر کار و ازدواج میکنم و یه چیزی تو مایه های happily ever after  میشم. اما الان احساس کردم لزومی نداره همش همینا باشه. 1000 جور دیگه میشه زندگی کرد و راضی بود از زندگی لذت هم برد. اما به ما چیز دیگه ای یاد دادن. تو مغزمون فرو کردن که جور دیگه ای زندگی کنیم اینه که نمیتونیم به غیر از اون به چیز دیگه ای فک کنیم. برامون سخته. 
مردم متفاوت بودن. همه به هم احترام میزاشتن. با ادب رفتار میکردن. کسی خشونت به خرج نمیداد. صدای شار و شیون و دعوا اصلا نمیومد.
هر کس سرش به زندگی خودش گرم بود. برام جالب بود که به ما همیشه میگن اروپاییا سردن اما رفتارشون چقر گرم و صمیمیه. زوجها، ختی پیراشون، دست تو دست هم راه میرن و کسی مدعی نیست که دارین چه غلطی میکنین تو خیابون.
خوشحالم که دیدم چون نگاهمو به زندگی عوض کرد و نگرانم چون نمیدونم از اینجا به بعدش قراره چی بشه.
شاید ادامه ی همون زندگی واسم سخت شه. آدم وقتی چیزی رو نمیدونه و از روی عادت انجام میده فرق میکنه با زمانی که متوجه دلایلش میشه. زمانی که طعم دیگه ای بیاد زیر زبونت ممکنه نتونی به قبلیه قناعت کنی.

پ.ن 1: پایان نامه مرا صدا میزند پدر سگ!
پ.ن 2: با این یکی چه کنم؟ اصن کجای دلم بزارمش؟ وای وای. خودمم گیج و کلافم. نمیدونم. من هیچی نمیدونم.
پ.ن 3: فقط میخام که خدا بهم صبر و یه دل گنده بده. فعلن چیز دیگه ای نمیخام.


نظرات()   
   
جمعه 18 اردیبهشت 1394  10:16 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

کلن این کار کردن روی پایان نامه داره کم کم ارتباط من با وبلاگ رو کم میکنه. هی دارم کمتر و کمتر مینویسم. بگذریم البته اینا که بهونس. به خود پایان نامه هم خیلی نمیرسم.

دیروز رفتم نمایشگاه با یکسری از دوستان. جای همه اونایی که نبودن خالی. تو یک انجمنی فعال بودم( البته الان هم هستم و لی کمتر) و هیچ کدومو ندیده بودم. دیروز یه 7-8-10 نفری دیدم. چقدرم آمار دهیم دقیق بود. خوب بود. خوش گذشت. البته فک میکردم خیلی بهتر از اینا باشه. انگار همه سناشون بالا رفته باشه و عقل رس شده باشن. خیلی شور و هیجان قدیم رو نداشت.
کتاب هم کلن 3 تا خریدم شد 60 تومن. خیلی گرون بود لامصب. تازه همه اونایی که میخاستمو نتونستم پیدا کنم باز باید یه روز برم سمت دانشگاه تهران ببینم اونجا میتونم پیدا کنم یا نه.

-------
پ.ن 1: یعنی چی میشه؟ 
پ.ن 2: بیا لذت حالو با فک کردن به تهش به گند نکشیم. 
پ.ن 3: هیچ ارتباطی بین متن و پی نوشت وجود نداره در نتیجه زور نزنید عزیزان 


نظرات()   
   
دوشنبه 17 فروردین 1394  10:01 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

تجربه ی نوشتن روزانه برای من بر میگرده به حدود دوم یا سوم ابتدایی. یک سال یکی از معلما برای اینکه ماها رو تشویق کنه به نوشتن و مثلا ذهنمون رو برای نگارش تربیت کنه زور کرد که هر روز شده 2-3 خط به عنوان اینکه اون روز چیکار میکردیم و چه اتفاقاتی افتاده بنویسیم. من یه دفترچه ای دارم دقیقا مال اون سال نیست ولی تحت تاثیر حرف اون معلم درستش کردم. از ترس حتی یه بارم به سرم زد بندازمش آشغالی. نمیدونم چی شد ولی دلم نیومد که بندازمش بره.


نظرات()       
یکشنبه 16 فروردین 1394  12:14 ق.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،عکس نوشته ،) توسط: فر ناز

نمیدونم شما هم مثه من ازون آدمایی هستین که فک میکنین تو روز تولدشون حتمن باید یه اتفاق خفن بیفته یا نه؟ از اینایی که همش دوست دارن روز تولدشون هیجان انگیز باشه، یه اتفاق غیر منتظره بیفته یا مثلن یه کاری که تا الان انجامش ندادینو انجام بدین! من اما از همین دسته هستم. برای درک عمق فاجعه باید بگم که امروز رفتم بام تهران و بعد از جاده سلامتی کلی هم کوهنوردی کردم. بعد یه تیکه سنگ خوشگل به عنوان کادوی تولد 25 سالگیم برداشتم و به خودم قول دادم که اگه تا 50 سالگی عمری داشتم و پایی که بتونم باز هم این مسیرو بالا بیام اونوقت این سنگو بر میگردونم سر جاش.
امروزو خیلی دوست داشتم. کلی کارای خوب کردم که همش در طول عید دوست داشتم انجام بدم. اصن خود همین کوهنوردیه انقدر خوب بود که نگو. کلی انرژی مثبت داد بهم. مست شدم، مست!
خدا جونم شکرت


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 16 فروردین 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 فروردین 1394  10:47 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،) توسط: فر ناز

از خوبیهای عید اینه که تا یک سال دیگه قرار نیست ریخت بعضی از دوست داشتنیای فامیلو ببینی.
همینم خودش جای دلگرمی داره والا.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 فروردین 1394
  • برچسب ها:عید ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :4  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4