تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب عشق یعنی تو
سه شنبه 2 خرداد 1396  11:21 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

ممنونم خدا جون. بابت همه چیز. به خصوص بابت حال اساسی و ناخواسته ی این روزها. بابت آدم مشتی و باحالی که سر راهم قرار دادی و درسی که ازش گرفتم. عاشقتم. بیشتر از همیشه.



نظرات()   
   
پنجشنبه 31 فروردین 1396  12:40 ق.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما با خبر نشود.
آدمها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش.


عباس معروفی- سال بلوا


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
شنبه 23 بهمن 1395  08:14 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

خیلی این حالت روزهای قبل از سال نو رودوست دارم. انقدر که برام دلچسب و قشنگه خود عید نیست. از دیروز با مامان خونه تکونی رو شروع کردیم. البته بنده خدا بیشتر کارا رو خودش میکنه و من فقط یه نیروی کمکیم. وای که من چقدر این بوی تمیزی رو دوست دارم. کلا هر وقت مامان از این شوینده ها استفاده میکنه من حس عید دارم.
حالا هیچ اتفاقیم قرار نیست بیفته. بازم همون تکرار مکرراته. ولی آدم ته دلش امید داره. دلش روشنه به روزهای خوب. به خنده های از ته دل. به دوستی، صفا، صمیمیت. دوست ندارم عید شه. دلم میخاد زمان تو همین لحظه متوقف شه.


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 شهریور 1395  10:09 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

چقدر این آهنگ لطیفه. بیایم فقط گوش بدیم و چند دیقه چشمامونو ببندیم. چشم ببندیم به هر چی دور و برمونه. بریم تو عالم رویا.


رستن از دامت نتوانم، محبوب زیبا
طاقت هجرت ندارم، محبوب زیبا
با ما چه کردی جز جفا، محبوب زیبا؟
رحمی کن آخر بی وفا، محبوب زیبا


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 18 شهریور 1395
  • برچسب ها:طاهر قریشی ،
نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  01:22 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

هر بار که میخواهم به سمتت بیایم
یادم میافتد که دلتنگی،
بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.

آنا گاوالدا- گریز دلپذیر


نظرات()   
   
چهارشنبه 26 خرداد 1395  11:47 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

ای کاش میشد لبخندتو قاب بگیرم بزارم کنج دلم. اینجوری هر وقت دلم میگیره تو رو میبینم. روی ماهتو...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 خرداد 1395
نظرات()   
   
سه شنبه 25 اسفند 1394  03:04 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

نزدیکای آخر سال، همش با خودم مرور میکنم. از سالی که گذشت و از اتفاقات ریز و درشتش. اگر عمری بود و دستم به قلم رفت اینبار به جای نوشتن در کتاب و دفترچه های گل گلی که هیچ وقت به دست بنی بشری برای خواندن نمیرسد همینجا مینویسمش. هرچند بعید میدانم که اینجا هم با دفترم خیلی فرقی داشته باشد. 
---------------------------------------------------------------------------------
از این حرفها که بگذریم میرسیم به جشن سال نوی هنرهای جان. هنرهای زیبای خودم. سال پیش کمی زودتر جشن برگزار شده بود و من خبر نشدم. ولی امسال هم از سال پایینیها و هم یکی از بچه ها بهم خبر داد. مثل همیشه بچه ها، دانشکده رو کلی خوشگلسازی کرده بودن و برنامه های مختلفی داشتیم. اول یک دور، دور حیاط وسط دانشکده زدیم در حالیکه 3 تا از بچه های موسیقی این آهنگ رسیدن نوروز رو با ساز زدن. بعد رفتیم داخل سالن آوینی. چند تا دیگه از بچه ها موسیقی اجرا کردن و یک مقدار هم سیاه بازی بود. آخر سر هم بیرون سالن همین برنامه ی سیاه بازی ادامه پیدا کرد. در کل من هر سال به خاطر حس نوستالژیکی که به فضا دارم میرم. تقریبا اوایل برنامه هیچ کدوم از بچه ها آشنا نبودن و من تنها نشسته بودم. تا اینکه از بچه های سال پایینی دو نفری آشنا دیدم و بعدتر هم چند نفر از همکلاسیهای قدیم. 


آرزوهای بچه ها در سال 95 

همیشه وقتی یکسری از بچه ها رو چند ماه، یا حالا بعضی مواقع سال، نمیبینیم حتمن موضوع و اتفاق هیجان انگیزی هست که بیانش ما رو برای مدتی از این زندگی روزمره دور کنه. چند ماه پیش همین برنامه رو با ازدواج ناگهانی خانم ح. با یکی از اساتید داشتیم و این بار هم شین اومده بود. جالب بود برام که چرا داره انقدر رمزی حرف میزنه. هی میگفت بریم بچریم شیر بدوشیم. منم فکر کردم مسخره بازیه گفتم خب کجا میری بهتر از اینجا؟ تو حیاط دانشکده با هم میچریم :)) بعد کم کم معلوم شد که بحث نی نی دار شدن خانومه! یعنی من فکم خورد زمین. اصلا فکر نمیکردم انقد زود بچه دار شن. عالی بود. عکس بچه رو هم دیدم. خیلی خوب بود. اصلا دیروز یه حال عجیبی شدم. به این فکر کردم که من یک سال گذشته ام چه جوری طی شد و شین تو این مدت چیکار میکرده. نمیدونم بگم افسردگی، بگم چی. اما ته دلم تکون خورد. من با این ادعا دوست پسرشم ندارم اونوقت دوستم داشت سریعتر از ما جدا میشد که بره به بچش برسه. هووم. حسرتش رو نمیخورم و حتی حسودی هم نمیکنم. امیدوارم در کنار همسرش و بچش خوشبخت باشن. اما فکر میکنم برای من چرا اتفاق نمیفته؟ یعنی هنوز زوده؟ نکنه من خیلی سختگیرم؟ نکنه از یه چیزایی باید بگذرم؟ بعد به اینجا که میرسه به این فکر میکنم که مغز من چرا دگمه ی turn off نداره واقعن؟ 


نظرات()   
   
شنبه 19 دی 1394  06:17 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:شنبه 19 دی 1394
  • برچسب ها:Him ،
نظرات()   
   
سه شنبه 6 مرداد 1394  10:35 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

چن وقت پیش از طریق یکی از دوستام ادد شدم تو یه گروه تلگرامی. بعد حالا گروه چی بود؟! گروه بجه های راهنمایی. وایییییی. اصن یکهو یه سری خاطره از 10-12 سال پیش زد تو سر و صورتم. لپ کلام اینکه قرار بیرون گذاشتیم و اینکه همدیگه رو ببینیم. جای همگی خالی رفتیم شام پلادیوم فودکورتش یه چیزی خوردیم.حالا هی میگن پالادیوم پالادیوم گفتیم بریم ببینیم چه خبره پالادیوم ندیده از دنیا نریم. قبلا دو سه بار رفته بودم اما رستورانشو نرفته بودم. بدک نبود اما همچین چیزیم نبود. اما از همه بهتر دیدن دوستان بود. وای وای. اصن انقد قیافه ها عوض شده بود. انقد همه یه دافایی شده بودن واسه خودشون که نگو! به قول پگاه یه سیخ جیگر :)))) بعد از کلی خل و چل بازیو هزار جور عکس انداختن دیگه تا 10-10:30 بودم و بعدش رفتم خونه. حالا ماجرا تازه شروع شد. من اومدم درو ببندم. پنجره پایین بود از همون قسمت داشتم درو هل میدادم که یه دردی پیچید تو تنم. اصن نفهمیدم فقط جیغ میزدم. بابام هول کردم میگه چی شد؟ گفتم دستم دستم! وای نگو حواسش نبوده پنجره رو زده بالا. من که گفتم اصن انگشتم قط شد. وای وای چه دردی. خیلی خدا رحم کرد بهم. دقیقن روی بند انگشتمم شده بود. الان سه روز گذشته و سر انگشتم تقریبا بی حسه. ناخودآگاه چیزی به اون انگشت بخوره یه حالی میشم. اما همش میگم خدایا شکرت. ممکن بود قط شه. همین که هنوز سر جاشه و باز و بسته میشه خیلی جای شکر داره. خلاصه که اصن اون همه بیرون رفتنو اون برنامه یه طرف این هم یه طرف. حالا مامان بند کرده که نظرت کردن. چی بگم والا؟ خودمم اعتقاد دارم به این قضیه. یه پولی واسه صدقه کنار گذاشتم. بعضیا خیلی انرژی منفی دارن. من خودم اصن اهل پز دادن نیستم اما ممکنه یکی یه چیزی به چشمش بیاد و فک کنه چرا این داره و من ندارم. چه بدونم. خلاصه که سرم گرمه. حسابی هم گرمه
-------------------------------------------
پ.ن ا: عنوان از اسم یه فیلم گرفته شده.
پ.ن 2: سه شنبه همان سه شنبه اما موری جایش با کس دیگه ای عوض شده.
پ.ن 3:


نظرات()   
   
سه شنبه 9 تیر 1394  02:17 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز


همه جور ترسی دیده بودم. ترس از ارتفاع، ترس از آسانسور و فضای بسته و ...
اما این یکی خیلی متفاوته. ترس از رنگ داره. ترس از رنگی شدن.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 9 تیر 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3