فک کردم خیلی زرنگم. 20 تومنی از ته کارتم مونده بود دیدم توی نمایشگا که فقط یه سری انتشاراتای بیخود اومدن میزارم میرم باهاش سمت دانشگاه کتاب میخرم. نشون به اون نشون که رفتم و کلی هم تو راه بودم و نشد که نشد. خلاصه از جیب مبارک خرج کردیم و با دستای درازتر از پا هم برگشتیم. اون بیست تومنه رو هم باید خرج میکردم دیگه وگرنه اینجور که بوش میومد با تموم شدن نمایشگا کارت میسوخت و پول هم ر ت ت  خلاصه این شد که امروز راهو کج کردیم به سمت نمایشگاه. کلن مدیریت خوبی پشت این برنامس. در همین حد بگم که تا 11:30 داشتم دور دور میزدم که یه سری از غرفه ها باز شه. آخرشم بیست تومنو باهاش یک چیزایی خریدم که الان نگا میکنم میبینم پول آب شده رفته تو زمین انگار. اما اشکالی نداره دوس داشتم خب. یه دفتری بود. وای وای. گل گلی. اصن یه وضعی. میگن عشق در نگاه اول. همین حال من بود. دیدم گرونه گفتم نمیخرم من باید کتاب بخرم دفتر چیه پیف پیف! بعد تا آخر راهرو رفتم دیدم قلبم داره تن تن میزنه اصن دیگه نمیتونم دوری دفترو تحمل کنم. تندی رفتم خریدمش  الانم خیلی خوشحالم که خریدمش. ببینینش چه نازه!


پ.ن 1: یه سفر پیش رو دارم. امیدوارم که بشه با موبایل مطلب آپلود کرد اگر نشد هم یه دو هفته ای از این فضا دورم. دلم برا نوشتن اینجا هر چند کم و کوتاه و ناقص تنگ میشه.
پ.ن 2: برای آرامشم دعا کنین. مرسی 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394
  • برچسب ها:دفتر گل گلی ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394  11:32 ق.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

زمانی برایم هر چیز نشانه بود.
نشانه ای از آمدن تو
نشانه ای از اینکه هر لحظه که می گذرد به هم نزدیکتر می شویم.
اما دیگر به هیچ نشانه ای باور ندارم
اگر همانی هستی که من فکر می کنم
خودت را نشان بده.
نترس،
لطفا نترس.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394
  • برچسب ها:چرا رفتی؟ ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 29 بهمن 1393  11:22 ق.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 29 بهمن 1393
نظرات()   
   
دوشنبه 29 دی 1393  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

یه خبر خوبی قبلا داده بودم اینجا
در ادامش باید بگم که من قرار عمه ی این بشم! لامصب چه تیکه ایه! هنوز نیومده عمش داره قربونش میره 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 29 دی 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 دی 1393  05:38 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

امروز یه شعر خوندم توی یه وبلاگ خیلی قشنگ بود
نمیدونم شاعرش کیه
ولی دوست دارم اینجا شیرش کنم
اگه شما میدونین اسم شاعر چیه لطفن توی پی ام برام کامنت بزارین. ممنون.


بگذار تا بگویم

دنیا به این بزرگی  یک کوزه سفالیست

باید که مهربان بود

باید که عشق ورزید

زیرا که زنده بودن  هر لحظه احتمالیست


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 دی 1393
  • برچسب ها:عاشقیت ،
نظرات()   
   
جمعه 5 دی 1393  05:51 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

آدمها کمرنگ می شوند، بی رنگ می شوند ولی از بین نمی روند. فقط خودشان را در میان خاطرات پنهان می کنند و منتظر فرصتند تا دوباره برگردند. دقیقا وقتی که انتظارش را هم نداری بر میگردند. مثل موقعی که بی خیال در حال قدم زدن در یک خیابان هستی و کسی که از روبرو می آید دقیقا شبیه کسی است که قبلا دوستش داشتی. آنقدر شبیه که تا چند لحظه هی می خواهی برگردی عقب دوباره ببینیش. بپرسی ببینی حال و روزش چه طور است! یا به مغازه ای می روی که چیزی بخری و بوی عطر فروشنده پرتت میکند به یک سری خاطرات قدیمی. 

شاید همه اینها نشانه است اما نشانه ی چه چیزی نمی دانم!

----------------------

تقدیم به کسی که دیگر مرا نمی خواند.

باشد که قلبم آرام بگیرد.

آمین.


نظرات()   
   
دوشنبه 12 آبان 1393  11:09 ب.ظ
نوع مطلب: (عشق یعنی تو ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

عشق هم عشقای قدیمی. یه بار همدیگه رو میدیدن اونم تازه قبل از عقدی، چیزی بوده بعد 60 سال به پای هم میشستن. پسره خودشو میکشت که به عشقش برسه. نه دیداری بود نه قراری. خیلی حرفه ای بودن یه نامه مینوشتن که اونم چند بار باید پاره میشد و از سر نوشته میشد و با چه هول و هراسی به دست عشقشون میرسید( همیشه برام آرزو بوده ازینجور نامه ها یکی برام بنویسه. خیلی حس خوبی میده به آدم) نمیگم حالا تا آخر عمرشون عاشق و معشوق بودن ولی خداییش خیلیهاشونو نگاه میکنی میبینی خیلی بهتر از زوجهای این دوره و زمونه به روحیات هم احترام میزارن و هوای همو دارن.
تکنولوژی که قرار بود روزی زندگیمونو راحتتر کنه و عصای دستمون باشه اژدهایی شد که همه چیو بلعید و بی معنی کرد. آدمایی که راحت میان و راحت میرن. انگار مهم نیست بودنشون تو زندگی. انگار هدفی نیست. هدف خوشگذرونی بود که خب انجام شد. دوست داشتن گفتن حرمت داره و این حرمت به خاطر چند تا چیزه. یکی به خاطر تعهد و مسئولیتیه که وقتی میگی باید ازون به بعد بارشو رو دوشت احساس کنی. نباید بشه لقلقه ی زبونت که تا هرکیو دیدی این حرفو بهش بزنی. دلیل دیگش به خاطر اینه که مرد باید فقط یه نفرو، فقط و فقط یه نفرو، تا این حد دوست داشته باشه که این حرفو بهش بزنه. مهم نیس دوست دختره یا هرچیز دیگه. مهم اینه که وقتی این حرفو به این زدی دیگه هیچ کس دیگه ای نباید در این حد مهم باشه حداقل تا وختی که اون آدم تو زندگیته. نباید به دختر  یه دیگه همینجور نگاه کنی. این جمله مقدسه باید برای گفتنش شجاعت به خرج داد. به هرکی که فقط ازش خوشتون میاد نگید دوست دارم. عاشقتم من بدون تو دیگه نمیتونم وقتی میتونین سه هفته بدو دیدن اون آدم ادامه بدین و هیچی، تاکید میکنم هیچی، از کائنات کم نشه. بله بدون من هم چرخ این دنیا میچرخه و خوب هم میچرخه.
مرد باید اول مرد بودنشو ثابت کنه. ثابت قدمیشو نشون بده. تکلیف خودشو با خودش روشن کنه. وختی در مورد خودش اوکی شد و دید انقدر جسارت داره که یه زنو بیاره تو زندگیش از این حرفا بزنه. نه وقتی که دید تنهاس و دور و برش هیشکی نیست واسه دور شدن از تنهایی و خالی نبودن عریضه بخاد یه چیزی بگه. بیایم با خودمون یه قول و قراری بزاریم. بیایم منصف باشیم. یک انسان منصف واقعی احساسات طرف مقابلش براش مهمه و تمام سعیش بر اینه که آسیبی به احساس یک نفر نزنه. خوردش نکنه. همیشه خودشو بزاره جای طرف مقابل ببینه اگه یکی با خودش این کارو میکرد چه حسی داشت. خوشش میومد؟ یا نه بدش میومد؟! 
دکتر مهدوی نژاد حرفای خوبی میزدن. یه جمله ای داشت تو آخرین جلسه ای که رفتم گفت به نظرم. میگفت کلمات وزن دارن. اهمیت دارن. هر حرفی رو نباید زد. بعضی حرفها زده که میشن حرمتشون شکسته میشه. بهتره که توی دل نگه داشته بشن و به موقش گفته بشن. حرفی نزنیم که احساس کسی جریحه دار بشه و دیگه نتونیم پل ریخته رو ترمیم کنیم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 12 آبان 1393
نظر نده!()   
   
دوشنبه 21 مهر 1393  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (عکس نوشته ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

همیشه دوست داشتم یه فوتوبلاگ راه بندازم و از عکسای خودم یا عکسایی که با هاشون حال میکنم توش بزارم. یکی از عکسایی که قطعن باید تو یک همچون فوتوبلاگی بیاد این عکسه. برای گرفتنش کلی سنجاقک خانوم ما رو معطل کرد اما الان ازش راضیم :)


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 21 مهر 1393
تو هم یه چیزی بگو!()   
   
یکشنبه 20 مهر 1393  01:41 ق.ظ
توسط: فر ناز

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 بهمن 1393
نظرات()   
   

تو وایبر چند وقت پیش خونده بودم که شانس فقط یه بار در خونه ی آدمو میزنه، بد شانسی انقد در میزنه تا درو باز کنی و بدبختی هم که اصن خودش کلید داره! از شوخی گذشته فکر میکنم که خداییش همچین دور از ذهن هم حرف نزده و بیراه نگفته. انقدر هر روز تو زندگیامون مشکل هست که واقعن باید به خودمون بجنبیم تا توی مشکلات حل نشیم و وا نریم. 
چند روزی میشه که یک فامیل دور، پسر جوونشو از دست داده و هممونو شوکه کرده. برای من این قضیه یادآور مرگ فربد، برادر دوست دبیرستانیم بود. تا اون موقع انقدر مرگ برام نزدیک نبود و تاچند وقت انقدر حالم بد بود که نمیتونستم باور کنم فرق ما با اون چیه که اون از دست رفت و ما هنوز زنده ایم؟ واقعن حیف زندگیامون نیست که انقدر الکی از دسش میدیم؟
من اگه دارم اینا رو مینویسم قصدم این نیست که بخوام به کسی درس اخلاق بدم فقط چون به اینجا به عنوان یه دفتر یادداشت( البته با ابعاد وسیعتر) فکر میکنم و دوست دارم افکارمو با بقیه در میون بزارم دارم اینا رو مینویسم. بیاین از امروز به اندازه ی 5 دقیقه مهربونتر باشیم. فقط 5 دقیقه خودمونو وادار کنیم که لبخند بزنیم و یا از ته دل بخندیم. انقدر این کارو انجام بدیم که بشه عادتمون. بزاریم بقیه هم از ما یاد بگیرن این عادتو. میدونم دارین فکر میکنین که من خلم و هیچ کس با یه کوه درد نمیتونه لبخند بزنه چه برسه به اینکه از ته دل بخنده. من هم مشکلات خودمو دارم اما با این تفاوت که دلم میخواد از این به بعد بهتر زندگی کنم. شادتر باشم. بعضی وختا که زیادی میشینم تجزیه تحلیل میکنم میگم آخه مثلن خیر سرمون ما جوونیم! جوون که نباید اینجوری باشه. پیرزنهای 50-60 ساله والا روحیشون از ما بهتره.
بیایم از ته ته دلمون محبت کنیم و بخشنده باشیم. با تمام وجود عاشق بشیم. هر کاریو که داریم انجام میدیم براش وقت بزاریم و از سر واکنی انجامش ندیم. یه جوری کار کنیم که انگار فردایی نیست که بخایم ایرادای کارو تصحیح کنیم. اینجوری کم کم یاد میگیریم که در لحظه زندگی کنیم و بیشتر از تک تک لحظاتمون لذت ببریم.
براتون آرزو میکنم که هر لحظتون همراه آرامش و شادی بی پایان باشه.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 آبان 1393
تو هم یه چیزی بگو!()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3