تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب مونولوگ
دوشنبه 6 اسفند 1397  09:49 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

اینجا برام مثل دفتر خاطراتم میمونه از دو جهت. یکی اینکه خودم حس خیلی خوبی دارم که اون چیزی رو که درونم میگذره به اشتراک بگذارم و بنویسم و دیگه اینکه خیلی وقتها احساس میکنم با ابرازش به خودم این فرصت رو میدم که مطالبی رو که خیلی وقتها درون خودم نگه داشتم حالا میتونم بیانش کنم. از حق نگذریم که دوست داشتم خیلی بیشتر از اینها خونده بشم و فیدبک بگیرم. اما چه میشه کرد که زمونه، زمونه وبلاگ نویسی نیست و بعضی وقتها حس پیرمردی رو دارم که حالا در روزگار پیری عشق جوونی به سرش زده.
ازونجایی که میدونم تقریبا کسی اینجا رو نمیخونه دوست دارم یه مونولوگ خیلی عالی از یه فیلم فرانسوی که جدیدا هم دیدمش بذارم و خب طبیعتا ترجمشو نمیذارم چون خودم که میدونم چی گفته و نیازی به ترجمه ندارم.  از شوخی گذشته فیلم l'avenir که به فارسی میشه آینده یک فیلم خیلی شسته رفتس از بحران میانسالی و زنی که ازین بحران استفاده میکنه و حتی آخرش این حسو القا میکنه که یک فرصت برای خودش خلق کرده. به شمایی که سلیقه فیلم دیدنتون شبیه منه پیشنهاد میکنم فیلمو ببینین و ازش لذت ببرین. تنها مشکلی که هست اینه که متاسفانه زیرنویس فارسی نداره و مجبورین زیرنویس انگلیسی استفاده کنین.

Voilà ceux que je vois et ceux qui me trouble. Je regarde de tout part et je ne vois pas partout qu'obscurité.  La nature ne m'offre rien qui ne soit matière de doute et d'inquiétude. Si je n'y voyais rien qui marquait une divinité, je me déterminerais à la négative; si je voyais partout les marques d'une créature, je reposerais en paix dans la foi. Mais voyant trop pour nier et trop peu pour m'assurer, je suis en état à pleindre, et oui j'ai souhaité cent fois que, si un Die la soutient, elle le marquait sans équivoque; et que,  si les marques qu'elle en donne sont trompeuses, qu'elle les supprimât tout à fait; qu'elle dit tout ou rien, afin que je visse quel parti je dois suivre. Au lieu qu'en l'état ou je suis, ignorant ce que je suis et ce que je dois faire, je ne connais ni ma condition, ni mon devoir. Mon cour tend tout entier à connaitre ou est le vrai bien, pour le suivre; rien ne me serait trop cher pour l'éternité.



نظرات()   
   
سه شنبه 30 بهمن 1397  07:38 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

چه باران معطری!
چه گیسوان پرپشتی!
ببافمش؟
خیالباف خوبی هستم آ
--

صدای بی آسمانم را
صدای بی پنجره ام را
زنجره
پاسخ می دهد
شب را می فهمم
--

باران گفت:
نمی بوسمت
سرما میخوری
--

صدایت را می برم
تا دوستت دارم را
در راه
برایم تکرار کند
--

گوش تلفن کر
دوستت دارم را
امشب 
در گوش خودت خواهم گفت
---

تمام این شعرها از محمدعلی بهمنی نازنینه. خیلی لطیف و عاشقانست. دوسش دارم.


نظرات()   
   
جمعه 15 تیر 1397  11:48 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

یک تماس تلفنی کوتاه و شروع همه چیز. روزنه کوچکی در قلبم باز میشود و نور خیره کننده ای مرا گرم میکند. آیا هنوز خواب میبینم؟ اینبار با چشمهای باز خواب میبینم؟ چه طور میتوانم این آتش کوچک و بی جان را که در پی هر باد و بورانی کم سو میشود انقدر گرم، انقدر روشن نگهدارم؟ چه اطمینان و ضمانتی میتواند دستهای لرزان مرا در زیر بارش بی وقفه باران بالا نگهدارد؟ که دوباره سرد نشوم و در چاه ناامیدی سقوط نکنم؟ به جز امید و زمان چه چیزی میتواند راه را به من نشان دهد؟ به قلبم رجوع میکنم. تنها زمان است که در صورت وجود اصالت، غبار از روی همه چیز برمیگیرد و  صداقت و زلال را نشان میدهد و اگر هم از اصالت خبری نباشد آن را چروکیده و فرسوده میکند. و من، امیدوار به آینده چشم میدوزم به بازی سرنوشت و دل میسپارم به تقدیر. که اگر نبود و نبودم، آمدنش انقدر شیرین نبود.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 تیر 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 31 خرداد 1397  10:28 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

نمیدونم چرا با اینکه تا حد زیادی بهم ثابت شده که این قضیه مختومست اما هنوز ته دلم بهش ایمان نیاوردم. میگم بزار یه فرصت دیگه بدم. که شاید ایندفعه بشه. امان از این شایدها. امان. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 خرداد 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 15 تیر 1396  06:03 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

خدایا من ازت یه نشونه خواستم
این معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 اسفند 1395  10:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.

----
از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 20 دی 1395  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیطهای برنده را میتوان دید.*

* راز فال ورق- یوستین گوردر


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

- با ترزا ماندن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست. زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست. طرحی بدون تصویر است.

بار هستی- میلان کوندرا- پرویز همایون پور


نظرات()   
   
یکشنبه 28 شهریور 1395  12:56 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به عنوان روز اول هفته، انتظار بهتری از امروز داشتم. اما خب همیشه اونجور که ما میخوایم پیش نمیره. نقطه ی عطف امروز در واقع در مورد همکاری بود که حتی اسمشم نمیدونستم. دختری که مثل ابر بهار می بارید. اونم از چه چیزی! از پسری که دوستش داشت و طرف گویا یک نفر دیگه رو تو آب نمک داشته و حالا با نشون دادن عکس عقد کنونش با اون یکی دختر دل این دوست ما رو بدجوری شکسته بود. نمیتونم حتی یک لحظه از حالشو تصور کنم. حتی یک قطره اشکشو. نمیدونستم از کدوم باید بیشتر ناراحت بود: یه پسر عوضی که همچین کاری کرده یا دختری که اومده باهاش رابطه داشته؟ یعنی نفر دوم کاملا از وجود اولی بی خبر بوده؟ برام سخته پذیرفتنش.
بعد از اینکه این دوستمون از دفتر ما رفت بیرون من و یکی از همکارام نشستیم به حرف زدن. ذکر مصیبت نباشه ولی در باطن قضیه هیچ چیز تغییر نکرده. ما همون آدمایی هستیم که تو عشیره زندگی میکردیم. روابطمون قبیله ایه و تبادلاتمون کالا به کالاس. ما رو چه به داشتن رابطه با جنس مخالف. ما رو چه به دوست پسر. هنوز خیلی مونده تا به درکش برسیم. که وقتی با کسی دوستیم به احساسش تعهد داریم. که در خیلی از کشورها و فرهنگها رابطه دوست دختر- دوست پسری چیزی از ازدواج کم نداره. فقط رسمی نیست. ما همونایی هستیم که آخرش، بعد از هزار هزار کثـ.افت کاری مادرمون یه دختر آفتاب مهتاب ندیده برامون میگیره. بعد عکسشو شیر میکنیم. و همه هم میریم به تازه عروس و شازده دوماد تبریک میگیم.

بوی تعفن میدیم. حالم از همه چیز بهم میخوره.

و ما زنا چیکار میکنیم در چنین موقعیتی؟ شاید بهتر باشه بپرسم چه کاری میتونیم بکنیم؟ هیچی. تقریبا هیچی. تازه سایرین مدعیم میشن. و حالا سوال و جوابها شروع میشه. اکثرا هم پسرا بی نقصن. این دختره بوده که اشتباه کرده. که یه ایرادی داشته و خب آقایون حق انتخاب دارن. همیشه یکی هست که جوونتره، زیباتره و هنوز تو این وادیها نبوده و خامه.

امیدوارم آدم عوضی سر راه هیچ کدوممون قرار نگیره. اگر قرار بگیره مطمینا فهمیدنش سخت و تقریبا غیر ممکنه. یه موقعها ترجیح میدم قلبمو حصار بکشم. تو یه قلعه. بشم حسن صباح. یه الموت درست کنم برای خودم.

پ.ن 1: یکی نغز بازی کند روزگار      که بنشاندت پیش آموزگار


نظرات()   
   
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395  09:38 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

When we dont connect on that many fundamental levels, its only a matter of time before you realize you're not meant to be together.
---------------------------------------
فرازهایی از آشنایی با مادر یا چرا باید یک سریال خوب را دوباره دید!


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3