پنجشنبه 15 تیر 1396  06:03 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

خدایا من ازت یه نشونه خواستم
این معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 اسفند 1395  10:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

که دست با کار کردن بزرگ می شود و دل با عاشقی.

----
از سری جمله های قشنگی که دوست دارم هی تکرارش کنم 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 20 دی 1395  11:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیطهای برنده را میتوان دید.*

* راز فال ورق- یوستین گوردر


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:14 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

- با ترزا ماندن بهتر است یا تنها ماندن؟
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست. زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست. طرحی بدون تصویر است.

بار هستی- میلان کوندرا- پرویز همایون پور


نظرات()   
   
یکشنبه 28 شهریور 1395  12:56 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به عنوان روز اول هفته، انتظار بهتری از امروز داشتم. اما خب همیشه اونجور که ما میخوایم پیش نمیره. نقطه ی عطف امروز در واقع در مورد همکاری بود که حتی اسمشم نمیدونستم. دختری که مثل ابر بهار می بارید. اونم از چه چیزی! از پسری که دوستش داشت و طرف گویا یک نفر دیگه رو تو آب نمک داشته و حالا با نشون دادن عکس عقد کنونش با اون یکی دختر دل این دوست ما رو بدجوری شکسته بود. نمیتونم حتی یک لحظه از حالشو تصور کنم. حتی یک قطره اشکشو. نمیدونستم از کدوم باید بیشتر ناراحت بود: یه پسر عوضی که همچین کاری کرده یا دختری که اومده باهاش رابطه داشته؟ یعنی نفر دوم کاملا از وجود اولی بی خبر بوده؟ برام سخته پذیرفتنش.
بعد از اینکه این دوستمون از دفتر ما رفت بیرون من و یکی از همکارام نشستیم به حرف زدن. ذکر مصیبت نباشه ولی در باطن قضیه هیچ چیز تغییر نکرده. ما همون آدمایی هستیم که تو عشیره زندگی میکردیم. روابطمون قبیله ایه و تبادلاتمون کالا به کالاس. ما رو چه به داشتن رابطه با جنس مخالف. ما رو چه به دوست پسر. هنوز خیلی مونده تا به درکش برسیم. که وقتی با کسی دوستیم به احساسش تعهد داریم. که در خیلی از کشورها و فرهنگها رابطه دوست دختر- دوست پسری چیزی از ازدواج کم نداره. فقط رسمی نیست. ما همونایی هستیم که آخرش، بعد از هزار هزار کثـ.افت کاری مادرمون یه دختر آفتاب مهتاب ندیده برامون میگیره. بعد عکسشو شیر میکنیم. و همه هم میریم به تازه عروس و شازده دوماد تبریک میگیم.

بوی تعفن میدیم. حالم از همه چیز بهم میخوره.

و ما زنا چیکار میکنیم در چنین موقعیتی؟ شاید بهتر باشه بپرسم چه کاری میتونیم بکنیم؟ هیچی. تقریبا هیچی. تازه سایرین مدعیم میشن. و حالا سوال و جوابها شروع میشه. اکثرا هم پسرا بی نقصن. این دختره بوده که اشتباه کرده. که یه ایرادی داشته و خب آقایون حق انتخاب دارن. همیشه یکی هست که جوونتره، زیباتره و هنوز تو این وادیها نبوده و خامه.

امیدوارم آدم عوضی سر راه هیچ کدوممون قرار نگیره. اگر قرار بگیره مطمینا فهمیدنش سخت و تقریبا غیر ممکنه. یه موقعها ترجیح میدم قلبمو حصار بکشم. تو یه قلعه. بشم حسن صباح. یه الموت درست کنم برای خودم.

پ.ن 1: یکی نغز بازی کند روزگار      که بنشاندت پیش آموزگار


نظرات()   
   
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395  09:38 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

When we dont connect on that many fundamental levels, its only a matter of time before you realize you're not meant to be together.
---------------------------------------
فرازهایی از آشنایی با مادر یا چرا باید یک سریال خوب را دوباره دید!


نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1394  02:57 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

دومین کتاب هم تمام شد. این کتاب هدیه ای بود از یک دوست همنام. قرار بود اسمهایمان را بنویسیم و هر کس یک کاغذ بردارد. اسم هرکس که درآمد دم عیدی برای هم کادو بخریم. ایده ی جالبی بود. در واقع اسم پست معنی همین کار بود. یعنی بابا نوئل مخفی. بخشهایی از کتاب را که خیلی دوست داشتم اینجا مینویسم.

از همان راهی که آمدی، برگرد. فرشته نوبخت، نشر چشمه.
(شیوا)
هیچ مردی حق ندارد پایش را از گلیم خودش روی گلیم من بگذارد. این بزرگترین دروغی بود که یک بعد از ظهر که حالم از همه ی دنیا بهم می خورد و داشتم از فشار همه چیز خفه میشدم به خودم گفتم. بعد آن را گوشه ی روزنامه ی آن روز، بالای تیتر یک صفحه اول نوشتم و بعد هم باورم شد. چون دوست داشتم جوری زندگی کنم که دلم می خواهد.

(سیامک- برادر سعید)
سعیدو کرد وصی تا به همه نشون بده که میتونه. وصیت کرد نمازای قضاشو هم اون بخونه تا بگه چقد آرزو داشته پسر بزرگش آدم باشه. سعیدم رگ خوابشو پیدا کرده بود. اصن این پسر از اولم مخش خوب کار میکرد. با دست و صورت خیس از وضو، تسبیح بابائه رو میگرفت و اقامه میبست. میدونست داره نگاش میکنه. پسر کوچیکه رو. رضوانو، به خاطر اینکه دهن بابا و آنا رو ببنده، گرفت. عروسیش با رضوان مثه باقی کاراش شیره مالی بود. هفت که تموم شد دیگه ندیدم دست و صورتش خیس باشه. تسبیح بابائه هم گم و گور شد. سیم ثانیه رضوانو طلاق داد... لعنت! حالا هم گمانم رفته رو مخ شیوا. خیالات برش داشته.

(سعید)
یادم هست وقتی رضوان از من میخواست بگویم چه قدر دوستش دارم، زبانم به دروغ نمیچرخید. نه اینکه دروغ گفتن بلد نباشم. دستم را روی موهای بلند خرماییش میکشیدم و در سکوت نگاهش میکردم. چشمهای سبز و روشنی داشت که خیلی وقت بود هیچ احساسی را در من بیدار نمیکرد؛ همان چشمها که دهانم را در برابر اصرار و پافشاری پدر و آنا به ازدواج با رضوان بست. آنها مثل همه ی همنسلانشان به عشق بعد از ازدواج معتقد بودند. و حتما برای رضوان هم همین کافی بود که خیال کند دوستش دارم و غرور مردانه ام اجازه ی ابراز عشق نمیدهد. نمیدانم کدام احمقی این باور را در سر زنهای ما فرو کرده که گفتن دوستت دارم سختترین کار عالم برای مرد است. بیچاره رضوان. نمیداست من در در زندگیم هزاران بار این جمله را به زنهایی که دوستشان داشته ام و نداشته م، گفته ام. با حرارت و از ته قلب حتی، و هر بار هم با این تصور که هیچ کسی را تا این حد دوست نداشته ام.



پ.ن 1: هشت مارسه. روز زن. به قول دوستی، به امید روزی که زن بودن انقدر عادی باشه که دیگه روز زن و مرد و ... معنی نداشته باشه.


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 اسفند 1394  10:07 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

داشتم وبگردی میکردم با یک مرض کاملا جدید آشنا شدم. گفتم اینجا معرفیش کنم 

ADD(D): Attention Deficit Dating Disorder
 nearly impossible to focus on dating just one person when there are hundreds of other options literally waiting inside your phone.

امان از شبکه های اجتماعی. امان!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 6 اسفند 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 بهمن 1394  11:05 ق.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،) توسط: فر ناز

ژان مارک اصرار می ورزد. شانتال سرانجام می گوید: مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند.
ژان مارک او را می نگرد، در حالی که از درک آنچه شانتال میگوید، آنچه میخواهد بگوید، ناتوان است. شانتال غمگین است زیرا مردها برای دیدنش سر برنمیگردانند؟ ژان مارک می خواهد بگوی: و من؟ و من؟ من که کیلومترها در پلاژ دنبالت میگردم من که اشک ریزان نامت را فریاد میزنم و قادرم سراسر کره ی زمین به دنبالت بدوم؟
ژان مارک این سخنان را به زبان نمی آورد.


هویت---> میلان کوندرا---> پرویز همایون پور
هدیه ی دوست خوبم الهه


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1394
  • برچسب ها:him ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 دی 1394  06:03 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

به نظرتون اگر قرار بود که فانتزیهای ذهنیتون به واقعیت بپیونده الان زندگیتون چه شکلی بود؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ شایدم شما از اون دسته آدمهایی هستین که یا اینجور مسائل براتون اهمیتی نداره یا اینکه انقد بهش پرداختین که الان واقعیت زندگیتون همونه که از ته دل میخاستین. پیچیده شد؟!  خب من ذهنیت قویی توی این بحثها دارم. وقتی بهش فکر میکنم تمامن چیزای خیلی مثبت توی ذهنم میاد. مثلا میدونم که چه جور کاری میخوام، میخوام چه جور رابطه ای داشته باشم، کلیت زندگیم چی باشه و .... اما وقتی به واقعیت میام و میبینم تقریبا بعضی چیزایی که میخوام با چیزایی که دارم ارتباط چندان که هیچ، اصلا ارتباطی نداره تو این واهمه میفتم که خب الان باید دقیقن چی کارش کنم؟ جه طوری به اونی که میخوام برسم؟ و اینکه آیا اصن ارزششو داره؟ شاید بهتر باشه بعضی مواقع به همونی که داریم قانع شیم. نمیدونم الان از اون موقعیتهاست که هزار تا سوال دارن تو ذهنم چرخ میزنن و من هم خوشبختانه یا متاسفانه جواب قانع کننده ای براشون ندارم ولی در حال حاضر هنوز امید دارم به اینکه بتونم عملیشون کنم. هنوز فکر میکنم که اگر من توانایی فکر کردن به چیزی رو دارم، اگر میتونم به چیزی فکر کنم که بقیه نمیتونن پس حتمن راهی هم برای رسیدن بهش پیدا میکنم. اما این راه چیه؟ چرا پس چیزی نمیبینم؟
بله اینها فقط یه تیکه از اون چیزیه که از صبح یک روز نیمچه سگی دارم بهش فکر میکنم.
نیمچه سگی یعنی فایل پایان نامتو با خرکاری جمع کنی. بزنی روی سی دی. بری دانشگا ببینی سی دی رو طبق فرمایش منشی گروه اشتبا زدی!!!! و کتابخونه پایان نامه رو قبول نمیکنه. با لب و لوچه ی آویزون برگردی خونه. ببینی فلش گم شده. خدا خدا کنی پیدا شه چون فایل تزت روشه. پاشی دوباره بری یونی سایتو با قسمت کپیو زیر و رو کنی. آخر سر بری دبیرخونه و بفهمی یک آقای مهربون حراستی :) فلشو دیده و ورداشته. بعد با یه لبخند گنده برگردی خونه!


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3