جمعه 26 مهر 1398  10:12 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

دل به دریا میزنم و میروم
تا انتهای شب
تا انتهای ترس
به امید دیدن اولین کورسوی روشنایی از پس این شب تاریک و دراز
پیاده این سنگلاخ را میروم


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 مهر 1398
نظرات()   
   
جمعه 16 فروردین 1398  04:00 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

میدونم که هیچکجا برام وبلاگ نشده. نه که حالا من چه فعالیت خاصی اینجا داشته باشم و درّ و گوهر بسلفم. ولی خب یه تعلق خاطری نسبت بهش پیدا کردم و علیرغم اینکه اینجا تقریبا خونده نمیشم و مثل یه آدم فراموش شدم دوست ندارم درشو ببندم و برم. میزارم هر چند کم به حیاتش ادامه بده. در کنارش یه اکانت اینستا زدم. بی نام، بی نشون. بدون هویت خودم. دلم میخواست همه اونچه که میخام بشم و هی به خاطر یکسری محدودیتها ازش چشم میپوشیدم رو تو یکجایی بالاخره بنویسم و خونده شم. به نظرم الان اکناتهای اینستا اقبال بیشتری دارن و به راحتی تونستن وبلاگها رو کنار بذارن. به هیچ دوست و آشنایی اکانت ندادم و راستشو بخام بگم میل و رغبتی برای دادنش هم ندارم. چون همون داستانهایی که میدونم و میدونین دوباره تکرار میشه. فعلا قصد خاصی ندارم. شاید یک موقع به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم. شاید هم تصمیم گرفتم در سایه باقی بمونم.
امروز تولدمه. از رفتن و نبودن نون عزیزم طبیعتا دلم گرفته اما تولد، تولده. برای خودم کلی آرزوهای خوب و گنده میکنم. همچنین برای شما. اما بالاتر از هر آرزویی امیدوارم امسال همگی در آرامش باشیم. سلامت باشیم. اون بیچاره هایی که تو سیل الان آواره و سرگردون شدن بتونن برگردن سر زندگیشون. بتونیم همدیگه رو ببخشیم و از بدیهای همدیگه بگذریم. کمتر کینه به دل بگیریم و شادتر باشیم. چیز زیادیه؟ نه، واقعن نه. 


نظرات()   
   
یکشنبه 11 فروردین 1398  09:02 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ای خدای بزرگی که در آسمانها خانه داری
من با هزار امید و آرزو به روزهای بهتر این کارو شروع کردم
صدای قلبم رو بشنو
و دستامو بگیر


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 فروردین 1398
نظرات()   
   
جمعه 15 تیر 1397  11:48 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

یک تماس تلفنی کوتاه و شروع همه چیز. روزنه کوچکی در قلبم باز میشود و نور خیره کننده ای مرا گرم میکند. آیا هنوز خواب میبینم؟ اینبار با چشمهای باز خواب میبینم؟ چه طور میتوانم این آتش کوچک و بی جان را که در پی هر باد و بورانی کم سو میشود انقدر گرم، انقدر روشن نگهدارم؟ چه اطمینان و ضمانتی میتواند دستهای لرزان مرا در زیر بارش بی وقفه باران بالا نگهدارد؟ که دوباره سرد نشوم و در چاه ناامیدی سقوط نکنم؟ به جز امید و زمان چه چیزی میتواند راه را به من نشان دهد؟ به قلبم رجوع میکنم. تنها زمان است که در صورت وجود اصالت، غبار از روی همه چیز برمیگیرد و  صداقت و زلال را نشان میدهد و اگر هم از اصالت خبری نباشد آن را چروکیده و فرسوده میکند. و من، امیدوار به آینده چشم میدوزم به بازی سرنوشت و دل میسپارم به تقدیر. که اگر نبود و نبودم، آمدنش انقدر شیرین نبود.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 تیر 1397
نظرات()   
   
پنجشنبه 23 شهریور 1396  09:15 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،سرگرمی ،) توسط: فر ناز

گفتم که یک اتفاق یهویی باعث شد کلا حال و هوام عوض شه، اون اتفاق همین سفر روسیه بود. و چقدر هم به موقع بود. دقیقا تو موقعی که اوج درگیری و اعصاب خورد شدنهای الکیم سر کار بود یه ده روزی مرخصی گرفتم و زدم سفر. هنوز باورم نمیشه که رفتم و برگشتم. سفر ما یک هفته طول کشید و 3 روز مسکو بودیم و 4 روز سن پطرزبورگ. هوا عالی بود. البته الان دیکه داره به سمت سرد شدن پیش میره و هر چی هم که بگذره سرما سختتر میشه و مناسب سفر نیست. کلا تایمی که برای سفر به روسیه پیشنهاد میشه از آخرای خرداد شروع میشه و تا اوایل مهر ادامه داره. دو ماه تیر و خرداد چون روز خیلی طولانی میشه رو بهش میگن شبهای سفید که خیلی دیدنیه.
برای اولین بار تصمیم گرفتم که مرحله به مرحله و قدم به قدم هر کاری رو که میکنم تمام سفرمو بنویسم. از این لحاظ تصمیم خیلی خوبی بود. هم به نگارش و نوشتن شما کمک میکنه به عنوان یک تمرین و هم به خاطر مکانهای متنوعی که میرین و بعدا امکانش هست فراموش کنین چی به چی بوده نوشتن این امکان رو فراهم میکنه که بتونین درست هر چیز رو به خاطر بیارین. ما در طی سفر دو لیدر خوب داشتیم. اما لیدری که در مسکو ما رو همراهی میکرد با اینکه سن کمی داشت (یه پسر 68-ای بود) مسلط تر بود و ارتباط بهتری هم تونست با گروه برقرار کنه. من خودم در مورد تاریخ روسیه اطلاعات زیادی نداشتم و بیشتر چیزهایی که در طی سفر عنوان میشد رو برای بار اول بود که می شنیدم. انقدر که برام جذاب بود کاملا علاقه مند شدم که برم چند تا کتاب خوب در مورد تاریخ روسیه بخونم. از تزارها، رومانف ها و بعد از اونها انقلاب اکتبر و کمونیسم و سوسیالیسم و .... چیزی که برام خیلی جالب بود برخورد مردم روس بود. برخلاف اینکه همیشه تو ذهن ما روسها آدمهای سرد و بی احساسی حک شدن اما صمیمی بودن. موقع خرید کردن یا آدرس پرسیدن احساس خوبی ازشون میگرفتم به جز یکی دو مورد. مورد جالب دیگه عدم آشنایی روسها با زبان انگلیسی بود. یعنی حتی در داروخانه هم کسی آشنایی به انگلیسی نداشت و تعصب شدیدی روی زبان خودشون داشتن. در نتیجه گم شدن در شهر میتونست خیلی برای توریست گرون تموم بشه.
یادمه تمام سالهای مدرسه که تاریخ میخوندم به خاطر عهدنامه های ترکمانچای و ... خیلی حس بدی نسبت به این کشور داشتم. به طرز کودکانه ای فکر میکردم که علت یکسری از بدبختیهای ما زیاده خواهیهای کشورهای همسایه است. نه که این تفکر کاملا غلط باشه، نه! ولی فکر میکنم سفر به من آموخت که باید حساب کار مردم رو از سیاستمدارا جدا کرد. خودم مردم روس هم آدمای سختی کشیده و رنج دیده این و با ما پدرکشتگی ندارن. همین چیزای سفره که منو به خودش جذب میکنه. یادگرفتن درسهای به ظاهر کوچیک ولی در عمل بزرگ زندگی. 

بازم مینویسم از سفر.

فعلا به آسمون زیبای مسکو نگاه کنین و لذت ببرین. اون استادیوم هم که میبینین قراره بازیهای جام جهانی توش برگزار بشه.



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:روسیه ،سفر ،
نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1396  11:21 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

ممنونم خدا جون. بابت همه چیز. به خصوص بابت حال اساسی و ناخواسته ی این روزها. بابت آدم مشتی و باحالی که سر راهم قرار دادی و درسی که ازش گرفتم. عاشقتم. بیشتر از همیشه.



نظرات()   
   
جمعه 18 فروردین 1396  11:16 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

اون روزی که الکی الکی این وبلاگو زدم فکر نمیکردم بخوام جدی دنبالش کنم. که بخوام تولد 3 سالگیشو بگیرم. 17 فروردین 93 بود. دقیقن یه روز بعد از تولد خودم. اصن حال خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. به خاطر دو دوتا چهارتایی که آدم دور و برای گذر یک سال دیگه از عمرش میکنه یا چیز دیگه... اما هر چی بود دیدم دیگه نمیتونم حرفامو تو خودم نگه دارم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم با بقیه در میون بذارم. و حالا از نتیجش خوشحالم. یه وقتا که میام و مرور میکنم خاطراتمو از خوندن یه سری خاطرات خوشحال میشم و از یادآوری یه سریها هم طبیعتا ناراحت. بازم جای شکرش باقیه که خوشیها، که خاطرات خوب بیشتری این وبلاگ برام ساخته. 
کمتر مینویسم. اما میرم و میام. سر میزنم. اینجا خونمه.


پ.ن: 1- یه موقع هم دوست داشتم یکی نوشته هامو دنبال کنه. نبود. نیست. به جهنم. :)
2- مورد بالایی خیلی عصبی بودا. اصلا حوصله شوخی نداشت.
3- مروح کن دل و جان را.


نظرات()   
   
پنجشنبه 30 دی 1395  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

این طور است
همیشه هم این طور بوده،
از میدان در نرو!
خسته نشو!
از در به دری نترس!
کمر خم نکن!
هیچ تعهدی جز به وجدانت نسپار...

پ.ن 1: تسلیت. پلاسکو فقط یک حادثه نبود. درسی بود که باید بیاموزیم. آن هم به قیمت از دست رفتن جان افراد بیگناه و فداکار.
پ.ن 2: بخشی از کتاب صوتی یک عاشقانه آرام با صدای پیام دهکردی.


نظرات()   
   
جمعه 16 مهر 1395  02:03 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

تو فازی هستم که تقریبا هیچیش معلوم نیست. نه کار، نه درس و نه رابطه. خب درس که بالطبع چون تازه تموم کردم به این زودی ها به فکر ادامش نمیفتم اما همین الان هم یه گوشه مغزم بهش فکر میکنه. که اینجا درس بخونم؟ برم؟ چه کنم؟ کارمم که عالی. از کجاش بگم؟ نه که بد بگذره بهم. نه. خدا رو شکر محیط کارمو دوست دارم و از اول هم به کسی رو ندادم که بخواد از اخلاقم سو استفاده کنه. اما با این همه حس میکنم کاریه که اول آخرش باید ازش دست بکشم. جای موندن نیست. فکر نمیکنم بتونم اینجا رشد کنم. برای دست گرمی خوبه اما نمیتونم روی آیندش خیلی حساب باز کنم. خلاصه این که این چند وقت اخیز قیافم شده عین علامت سوال. هی از خودم سوال میپرسم. مثلا اینکه چه چیزی خوشحالم میکنه از صمیم قلب؟ چی کار کنم رضایت بیشتری دارم؟ توی این رشته ادامه بدم یا برم یه چیز دیگه بخونم؟
مشکلی با سوال ندارم. اتفاقن من خودم از بچگی خدای سوال پرسیدن بودم و همیشه معلمها رو کلافه میکردم. مسئله اینجاست که فکر میکردم دیگه باید برام همه چیز روشن شده باشه. اما بر عکس. با اینکه سنم بیشتر شده انگار همونقدر هم شک و شبهه ها هم با من بزرگتر شدن. مثلا دارم به این فکر میکنم که رشته ی من با اینکه خیلی قشنک بود اما در واقعیت خیلی کاربردی نیست. شاید بهتر بود یه درس دیگه میخوندم. یا اینکه چرا زودتر به مهاجرت فکر نکردم و هزار تا چیز دیگه. نمیخوام و البته هم نمیتونم از نطفه این قضیه رو خفه کنم. چون مطمینم که اگر این کارو بکنم دفعه ی بعدی که این موج سوالات برمیگرده مهیبتره و فشار بیشتری بهم میاره. فقط امیدوارم بتونم راه حل خوبی براش پیدا کنم. یه چیزی که واقعن آرومم کنه. دنبال یه نشونه ام که راهو به من نشون بده.


نظرات()   
   
پنجشنبه 1 مهر 1395  11:53 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ماجرا مال چند هفته پیشه. از کلاس داشتم برمیگشتم خونه. نمیدونم چه چیزی بود کلن از صبح خیلی شارژ بودم. بهترین روپوشمو پوشیده بودم. با آرایش( که تقریبا هیچوقت نمیکنم ) داشتم برمیگشتم. همینجور سلانه سلانه میومدم. که از کنار یه پسره رد شدم . بعد داشتم فکر میکردم وای چه عطری. چه تیپی. پسرا چه با سلیقه شدن  اصن تو حال خودم نبودم داشتم همینجور میرفتم به یه چار راه میرسیدم قبل از اینکه تقاطعو رد کنم دیدم یکی میدوه دنبالم هی میگه خانم خانم. وایسادم دیدم خود پسرس داره صدا میکنه. اومد و یه سلام علیکی کرد و خیلی زیبا درومد گفت که میخواستم آشنا بشیم و ازین حرفا. به خدا من پسر خوبیم. خیلی سعی کردم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. بعد من داشتم فکر میکردم واقعن چن درصد احتمال داره از تو یه همچین چیزی آدم درست حسابی دربیاد؟!  دیدم بیشتر واسش شوخیه. با اینکه ازش خوشم میومد اما اون وضعیت ساعت 9 شب اصن دیگه دلم نمیخواست حرفی بینمون رد و بدل شه. یا بخواد به خودش جرات اینو بده که حرف دیگه ای بزنه. گفتم نمیتونم و اومدم.ولی ته دلم یه چیزو خیلی بهش اعتقاد دارم و اونم اینه که اگر واقعن قسمت باشه حتمن دوباره یه جور دیگه سر راه من قرار میگیره. فقط این دفعه امیدوارم یه جای درست و حسابی و عین آدمیزاد 

پ.ن 1: شما باشین تو اینجور موقعیتها چیکار میکنین؟  


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
  • برچسب ها:to be continued ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic