دوشنبه 29 دی 1393  10:43 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،روزنویس ،) توسط: فر ناز

بالاخره به نظر میاد که کارا داره پیش میره و قراره به سلامتی کارا رو ببریم تحویل بدیم. یکی از خوبیای همگروه شدن با بچه های زرنگ و کار بلد اینه که طرف خودش کارشو انجام میده و اصن توقعی نداره که تو هم همکاری بکنی. البته همین میتونه نقطه ضعف هم باشه چون شما پررو میشی و از دفعات بعدم میخای اون بنده خدا همیشه خدا همه کارا رو انجا بده. تازه الان که تو این موقعیتم و همه کارای کارگاهو اون همگروهیم انجام میده میفهمم که ترم پیش وقتی ملیحه خودشو میزد به خنگی که همه کارا رو من و لیلا انجام بدیم کـثا.فت چه حالی میکرده ما خبر نداشتیم آره خلاصه که این ترم من در جایگاه ملیحه قرار گرفتم فقط با این تفاوت که هرچی به همگروهیم میگم که آقای محترم به خدا منم بلدم فلان کارو انجام بدم طرف قبول نداره و فک میکنه خودش میتونه تو زمان کمتر با کیفیت بهتر کار کنه البته من که میدونم نمیتونه ولی دلیلی هم نمیبینم که بخام عکسشو بهش ثابت کنم چون در این صورت این منم که سرویس میشم! یِس دتز ایت مای فِرِند

از این حرفا گذشته این چند روز موعد دفاع پایان نامه های ارشد و دکتراس همه سال بالایی ها در حال دفاعن. فردا و پس فردا دانشکده غلغلس. باید برم ببینم دفاعشون چه جوریه. مثلا این استادی که من باهاش برداشتم چه جوری دفاع میکنه از دانشجویی که واقعن کار کرده براش و از جون و دل وقت گذاشته. اوووف. میگن هر جوری باهاش تا کنی به روی خودش نمیاره تا روز دفاع. اگه کار کرده باشی مثه شیر پشتته. اما امان ازون روزی که کار نکرده باشی. همین آقای دکتر سکه یه پولت میکنه. قبل از اینکه اصن داور بخاد سوال بپرسه خودش چون میدونه نقاط ضعف کارت کجاست خودش سوال پیچت میکنه. خدا به خیر بگذرونه بریم ببینیم چه خبره!


نظرات()   
   
یکشنبه 7 دی 1393  10:12 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

همسایه ای داریم که شرایط خاصی دارن. هم آقا و هم خانم. کلا هر دو تاشون مسن هستن و خیلی بیرون نمیان. اما مسئله فقط این نیست. از همون اول که اینجا ساکن شدن صدای حمام رفتن شبانشون آزاردهنده بود. در حدی که از ساعت 12 شب تا 6 صب صدای آب یک بند میومد. حالا به مرور به این قضیه صدای دعوا و فحش و جیغ زدنای خانم هم اضافه شد. چندین بار ما بهشون اعتراض کردیم که ماجرا چیه؟ توی پرانتز اینم اضافه کنم که آقاهه به نظر مرد متشخص و محترمیه و اصن بهشون اینجور کارا نمیخوره. ولی خب یه چیزی حتمن هس دیگه. بعد اوایل آقا میگفتن که همسرشون درد مفاصل داره ولی بعد گفت که توی یه حادثه ی بدی مادرش تو تصادف کشته شده مثکه و این هم ازون موقع دچار افسردگی شدید شده. خلاصه اینکه بعضی وختا واقعن غیر قابل تحمل میشن. شنیدن صدای گریه و ناله های همسایه بالایی دیگه واقعن امونمونو بریده. اینه که یه خورده اینترنتی سرچ کردم ببینم توی یه همچین شرایطی به کجا باید زنگ زد و اطلاع داد. به قول مامان میگه شاید اصن مرده اذیتش میکنه. شاید بنده خدا واقعن به کمک احتیاج داره.
به فکرم رسید که اینجا این پستو بزنم و از کسایی هم که میان اینجا بخام که اگه چیزی تو این زمینه میدونن و میتونن کمک کنن دریغ نکنن.
ممنون.


نظرات()   
   
چهارشنبه 26 آذر 1393  10:19 ق.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

دیر موندن تو دانشگاه بالاخره کار دستمون داد.
اینکه از صب تا 7 شب بمونی دانشگاه بعد حراسـ.ت مهربون بیاد و در یه حرکت غیر مترقبه ریموت رو بقاپه و روز بعد با منشی گروه دعوا راه بندازه خیلی مطلب جالب و هیجان انگیزیه و از تن هر دانشجوی جویای علمی خستگی کار رو بیرون میکنه. به خصوص وقتی که منشی گروه سر صب بیاد و توی جمع بگه که حراسـ.ت فلان جمله زیبا که محترمانه اش میشه اینکه دانشجوها مشغول کار نبودن( شما این جمله رو طوری بخونین که چن تا عبارت نون و آبدار هم توش باشه) رو تحویل شما بده. 
در اقدامی زیبا و ازونجایی که واقعن باورمون نمیشد مسئله رو خیلی محترمانه به استاد مربوطه انتقال دادیم. اما خدایی ته دلم صاف نشد. این بود که یه ایمیل زدم. خودمو زدم به کوچه علی چپ که حالا اصلن مسئله مهمی نیستا ولی گفتن این حرفا به لحاظ شرعی ایراد داره. حتی اگه درست هم باشه نباید بدون دلیل و مدرک چنین تهمتهایی رو به کسی زد. آخرشم بوس بوس و دستت درد نکنه.
همین.
امیدوارم ترتیب اثر بده.
-------------
بعد نوشت به تاریخ 94/1/12
ترتیب اثر؟ کجا زندگی میکنی بابایی؟ دلت خوشه ها!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 فروردین 1394
نظرات()   
   
دوشنبه 10 آذر 1393  08:44 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

ساناز و حسام. ساناز و حسام.ساناز و حسام. ساناز و حسا. ساناز و حس. ساناز و ح. ساناز و ....
ساناز ساناز ساناز ساناز ساناز ساناز ساناز. نقطه سر خط.

لازم به توضیح بیشتری هست عایا؟


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 10 آذر 1393
نظرات()   
   
جمعه 7 آذر 1393  09:07 ب.ظ
نوع مطلب: (روزنویس ،اتفاق مهم ،) توسط: فر ناز

به اطلاع می رساند این جانب فرناز خانم یا به عبارتی لیدی فرناز تا چندی دیگر به عمه فرناز یا آنت فرناز تبدیل خواهم شد. باشد که رستگار شویم. 


  • آخرین ویرایش:جمعه 7 آذر 1393
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3