جمعه 2 فروردین 1398  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

برای من نوشتن از سال 1397 آسون نیست. سالی که کلی تجربه جدید برام به همراه داشت. از تصمیم به فکر کردن به یک زندگی بهتر، حالا در هر کجای این کره خاکی، بگیر تا همین اواخر که رسید به عوض کردن کار. یکسری هاش عملی شد و گامهایی رو برداشتم و بهشون امید دارم و یکسری دیگه هنوز در مرحله ای نیست که بتونم با قاطعیتی حرفی بزنم. حتی نمیدونم که واقعا تصمیم درستی باشه یا نه. اما میدونم که میخام تجربش کنم و حتی اگر به این نتیجه برسم که این مسیر زندگی من نیست باز هم میخام تجربش کنم.
من امسال تو یک سیکل سینوسی بودم. از حال بد به حال خوب و از حال خوب به حال بد. برای خودم تصمیم گرفته بودم که این درگیریها و ناراحت شدنهای همیشگی، این احساس تنهایی کاذبی که یقه منو ول نمیکنه و مثل بختک یقه منو سفت گرفته داره از یه جایی آب میخوره. و خب میشه گفت فهمیدم که از کجا آب میخوره و نسبت بهش هم بی تفاوت نبودم. یکسری کارگاه و کتاب و تحقیق و فایل صوتی راه جدیدی پیش روی من گذاشت تا خودم رو بهتر بشناسم و بیشتر بتونم روی خودم مسلط شم. به این نتیجه رسیدم که یکی از اشتباهات عمده ای که توی روابطم چه توی کار چه توی خونه و با دوست و آشنا و ... دارم از بیان نکردن و نگفتن خواسته هامه. از خوردن و بلعیدن خشم و ناراحتیمه. از ترس اینکه بقیه ناراحت نشن نقش بازی میکنم که انگار من خیلی آروم و خوشحالم و چیز خاصی اتفاق نیفتاده و مردم بدون توجه به اینکه من واقعا ناراحت شدم به رفتار زشتشون با من ادامه میدن. اما الان که لذت حرف زدنو میفهمم کمتر میتونم این حسو با سکوت مبادله کنم. با خودم مرور میکنم " لذتی که در حرف زدن هست در پنهان کردن و سکوت نیست" نه که من اهل پنهونکاری باشم، نه! ولی چیزی که آموختم این بوده که بیان کردن نقاط ضعفت تو رو در مقابل بقیه آسیب پذیرتر و ضعیفتر میکنه. ولی در عمل دارم میبینم که حرف نزدن و خودخوری هم تاثیری به حالم نداشته. بدترم کرده. تنهاترم کرده. باعث شده زودرنج شم و خشممو تو یه جای اشتباه سر یه آدم ضعیفتر از خودم خالی کنم.
زبان خوندم. خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر وقت گذاشتم. از همه بیشتر برای نوشتن به انگلیسی و دقیقا از همون هم نمره کم آوردم. اما مسئله ای نیست به زحمتش می ارزید. یکی از چیزهایی که واقعا خوشحالم و راضی از نتیجش همین زحمات زبان خوندنمه. فکر میکنم به خودم تونستم ثابت کنم که واقعا انگلیسیم فوله. چیزی رو که تا قبل هم در مورد خودم میدونستم اما اونقدری مطمئن امتحانش نکرده بودم رو انجام دادم و حالا خوشحالم که حداقل این بار رو زمین گذاشتم و سبک شدم. حالا عادت گوش دادن پادکست انگلیسی یا نوشتن چند خط به انگلیسی بیان افکارم یقه منو ول نمیکنه و چه چیزی بهتر از این؟
از هر چی میگذریم از زندگی نگذریم. که اصل همین لذت بردن از زمان محدودیه که در اختیارمون قرار داره. فکر میکنم من خیلی با این ایده آشنا نیستم متاسفانه و به صورت بیسیک توی مغزم جا افتاده که برای لذت بردن از چیزی اول باید براش خیلی زحمت بکشم و فداکاری کنم تا لایق داشتنش باشم. یه نسیم تازه ای به زندگیم دمیده شد. یه هوای خنک صبح زیبای اردیبهشت منو تا چند وقتی مست و اسیر خودش کرد ولی قرار نبود که با من بمونه انگار. حریق خزون بهمون زد و من تا به خودم بیام فهمیدم که بیشتر درگیر یکسری سوء تفاهم بودم و چیزی که برای من عشق و علاقه تعبیر میشد خیلی جاها با اون چه که باید میبود فاصله داشت. دلمو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. فقط میتونم بگم لعنت به فاصله.
ریجکت شدم. چندین بار. از استادی که بهم با اطمینان میگفت کارتو سریع انجام بده و بفرست بی محلی دیدم. و تقریبا به جز چند مورد که گفتن با پول بیا بقیه منو رد کردن. خب تجربه جالبی نیست. دوست هم ندارم دوباره تجربش کنم. اما خب من تازه اول راهم و کلی کار دارم. بازم اقدام میکنم اما با امید به جواب مثبت. به امید یک تغییر خوب. به خودم میگم فرناز تو یک بازی رو شروع کردی که فارغ از نتیجش خودت برنده این بازی هستی. چون داری برای بهتر کردن زندگیت میجنگی و تلاش میکنی. توی این شرایط افسرده کننده زندگیهامون که هر روز از زمین و زمون داره برامون میباره، تو هنوز امید داری. وقتی به آینه نگاه میکنی برقو تو چشات میبینی. میبینی که در مقابل اون فرناز کوچولوی تو قلبت مسئولی. اون یه آرزوهای خوبی برای بزرگسالیش داشته و اینطور که به نظر میاد حالا رسیدن بهشون خیلی سخت شده. اما قرار نیست اینا تو رو از پا دربیاره. پس بهتره به مسیرم ادامه بدم و ببینم دست زندگی چه معجزه هایی برام توی آستینش داره.
من روی ماه 97 رو میبوسم. حتی دستهاشو هم میبوسم. همونطور که 96  رو بوسیدم. اگر دلمردگیهای غمبار و گریه های بی امان 96 نبود خیلی طول میکشید تا من به اینجا برسم. اون احساس عجز و ناتوانی بود که منو به فکر واداشت و نیرو محرکه یک سال من بود. فهیمدم که تا وقتی سلامتم و میتونم خودم برای خودم کاری انجام بدم اون کار رو عملی بکنم. چون هیچ تضمینی نیست که فردایی وجود داشته باشه و این توهم پوچ که مسیحا نفسی میاد و زندگیم از این رو به اون رو میشه رو از دست دادم. ایمان آوردم به خودم و باورهام و فهمیدم هزچه بیشتر روی خودم سرمایه گذاری کنم قویتر میتونم به مسیرم ادامه بدم. و حالا با امید به فردا با قلبی لرزان از این همه تغییر پامو محکم میزارم روی زمین و برنامه هام برای 98 رو پیش می برم. من حالا حالاها کار دارم با 98.


نظرات()   
   
دوشنبه 6 اسفند 1397  09:49 ب.ظ
نوع مطلب: (مونولوگ ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

اینجا برام مثل دفتر خاطراتم میمونه از دو جهت. یکی اینکه خودم حس خیلی خوبی دارم که اون چیزی رو که درونم میگذره به اشتراک بگذارم و بنویسم و دیگه اینکه خیلی وقتها احساس میکنم با ابرازش به خودم این فرصت رو میدم که مطالبی رو که خیلی وقتها درون خودم نگه داشتم حالا میتونم بیانش کنم. از حق نگذریم که دوست داشتم خیلی بیشتر از اینها خونده بشم و فیدبک بگیرم. اما چه میشه کرد که زمونه، زمونه وبلاگ نویسی نیست و بعضی وقتها حس پیرمردی رو دارم که حالا در روزگار پیری عشق جوونی به سرش زده.
ازونجایی که میدونم تقریبا کسی اینجا رو نمیخونه دوست دارم یه مونولوگ خیلی عالی از یه فیلم فرانسوی که جدیدا هم دیدمش بذارم و خب طبیعتا ترجمشو نمیذارم چون خودم که میدونم چی گفته و نیازی به ترجمه ندارم.  از شوخی گذشته فیلم l'avenir که به فارسی میشه آینده یک فیلم خیلی شسته رفتس از بحران میانسالی و زنی که ازین بحران استفاده میکنه و حتی آخرش این حسو القا میکنه که یک فرصت برای خودش خلق کرده. به شمایی که سلیقه فیلم دیدنتون شبیه منه پیشنهاد میکنم فیلمو ببینین و ازش لذت ببرین. تنها مشکلی که هست اینه که متاسفانه زیرنویس فارسی نداره و مجبورین زیرنویس انگلیسی استفاده کنین.

Voilà ceux que je vois et ceux qui me trouble. Je regarde de tout part et je ne vois pas partout qu'obscurité.  La nature ne m'offre rien qui ne soit matière de doute et d'inquiétude. Si je n'y voyais rien qui marquait une divinité, je me déterminerais à la négative; si je voyais partout les marques d'une créature, je reposerais en paix dans la foi. Mais voyant trop pour nier et trop peu pour m'assurer, je suis en état à pleindre, et oui j'ai souhaité cent fois que, si un Die la soutient, elle le marquait sans équivoque; et que,  si les marques qu'elle en donne sont trompeuses, qu'elle les supprimât tout à fait; qu'elle dit tout ou rien, afin que je visse quel parti je dois suivre. Au lieu qu'en l'état ou je suis, ignorant ce que je suis et ce que je dois faire, je ne connais ni ma condition, ni mon devoir. Mon cour tend tout entier à connaitre ou est le vrai bien, pour le suivre; rien ne me serait trop cher pour l'éternité.



نظرات()   
   
شنبه 20 بهمن 1397  09:13 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

این خاصیت زمانه که وقتی یک دوره ای میگذره و گرد فراموشی روی چیزی میشینه، آدم میتونه در مورد اتفاقات گذشته با منطق و عقل بیشتری حرف بزنه. انگار نه انگار که یک موقعی خودت وسط اون بر و بیا بودی و داشتی جون میکندی. فقط نمیدونم چرا وقتی وسط گودی و دست به گریبون همچین حسی نداری. انگار اون موقع این قضیه اهمیت نداره. به اصطلاح گرمی. میخوای دست رو ببری.شاید ته تهش اصلا این بردن به نفعت هم نباشه اما اونجا قضیه حیثیتیه. میخوای خودتو نشون بدی. بعد زمان میگذره. یک هفته، یک ماه، ده سال. یه روز که بازی زندگی تو رو به یاد روزگار گذشتت میندازه میبینی ای دل غافل یه مدت عجیب درگیر فلان چیز بودم که نه تنها در دراز مدت اثری نداشت که حتی اگه حالا یکم اینور اونورم میشد خیلی مهمم نبود. بعله. این گونست که ایام شباب و در کل دوراون خوشمونو حروم میکنیم بابت چیزای بیخود.


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 بهمن 1397
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 دی 1397  06:22 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

واقعا امسال برای من داره انقدر زود میگذره یا بقیه هم همین حسو دارن؟ اصلا انگار نه انگار همین چند روز پیش بود که داشتیم آماده میشدیم برای سال نو. حالا در کمتر از 3 ماه دیگه 98 داره میاد به استقبالمون. من اصولا خیلی زمستونو دوست ندارم. نمیدونم به خاطر روزهای کوتاهشه، هوای ابری و آلوده یا هزار تا چیز دیگه که این فصل داره و روی مخه، اما اگر یک چیز باشه که دوسش دارم همین حس خوب انتظار برای بهاره. یه قندی ته دلم آب میشه وقتی فکر میکنم از اینجا به بعد روزها طولانی تر میشن، آفتاب بیشتر میشه و من میتونم دوباره کلی گلدون خوشگل شمعدونی بخرم. 


نظرات()   
   

یک کانسپت ژاپنی هست به اسم ایکی گایی که من خیلی اتفاقی چند وقت پیش در موردش مطلبی خوندم و اون موفع که این موضوع رو خوندم خیلی هم ازش سر درنیاوردم. در واقع چون خیلی باهاش نمیتونستم همذات پنداری کنم برام مثل یک چیز اسرار آمیز دیگه از فرهنگ شرق دور بود. اما حالا بعد از یک مدت که ازین ماجرا گذشته میخوام در موردش بنویسم و به خودم بگم که هر کسی توی زندگیش باید ایکی گایی داشته باشه.
حالا این مفهوم چی میگه و حرف حسابش چیه؟ ببینید عزیزان من این کلمه که من نمیدونم چه جوری تو فارسی ترجمش کنم یک چیزی تو مایه های اینه که شما دلیلتون از صبح بیدار شدن چیه؟ یا به عبارتی معنای زندگیتون چیه؟ صبحتون رو با چه امیدی آغاز میکنید؟ به نظرتون خیلی مسخرست نه؟ حالا صبر کنین مونده هنوز. ممکنه یکی عشقش غذا خوردن باشه به عشق خوردن یک چیز خوشمزه دیگه بیدار شه. یکی عشقش ورزش کردن باشه به عشق این که من امروز 100 تا دمبل میزنم و هیکلم موزونتر میشه بیداره شه و .... لزوما به معنای کار و پول درآوردن نیست. یعنی شما باید یک عشق و انگیزه درونی داشته باشین که بهتون به اندازه کافی انرژی بده بتونین با یکنواختی زندگی و تکراری شدنش کنار بیاین. وگرنه اگر شما ورزش رو دوست نداشته باشین روزی 100 تا دمبل زدن نه تنها لذتی نداره که هیچ میتونه مثل یک شکنجه الهی عذاب آور باشه.
حالا ممکنه یکسری معتقد باشن که نه این قضیه اونقدر هم مهم نیست. مگه ورزش کردن چه قدر میتونه انگیزه و جهت به یک زندگی بده که نبودش توی زندگی آدم رو نابود کنه؟ خب اینجا برای جواب من به خودم برمیگردم و به تجربه ای که داشتم از دست شکستن. اینکه هر شب تو خواب میدیدم دستم خوب شده و هر روز که بیدار میشدم اولین صحنه ای که میدیدم دست تا خرخره تو گچ فرورفتم بود. واقعیت مثل پتک میکوبید توی سرمو چاره ای هم نداشتم. اما هر روز آرزوی من این بود که شده حتی یک کار کوچیک رو بتونم با دستم انجام بدم ( مثل قاشق/ چنگال دست گرفتن و غذا خوردن) تا این مدت دستم تنبل نشه و کامل خشک نشه. یا بر فرض دوره ای بود بعد اعصاب خوردیهای تزم تسلی خاطر من شده بود پیاده روی و کوهنوردی. یعنی واقعا اگر اون قسمت از زندگی روزانه من حذف میشد من خود مفهوم افسردگی بودم و با همین چیزای کوچیک به خودم انگیزه میدادم و ریز ریز جلو میرفتم.
حالا اما دارم به خودم میگم واقعا یک فرهنگ چقدر باید عمیق باشه که یک همچین چیزهای به ظاهر ریزی توش اهمیت داشته باشه. اینکه یک مفهوم و یک کلمه برای چیزی وجود داشته باشه که فقط تعریفش به یک زبون دیگه حداقل نیاز به 3 پاراگراف حرف و توضیح داره.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مهر 1397
  • برچسب ها:فرهنگ ژاپن ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 31 خرداد 1397  10:28 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،مونولوگ ،) توسط: فر ناز

نمیدونم چرا با اینکه تا حد زیادی بهم ثابت شده که این قضیه مختومست اما هنوز ته دلم بهش ایمان نیاوردم. میگم بزار یه فرصت دیگه بدم. که شاید ایندفعه بشه. امان از این شایدها. امان. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 خرداد 1397
نظرات()   
   
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397  09:56 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

خیلی وقته که اینجا ننوشتم. آخرین متنی که داشتم دست و دلمو میلرزونه. چون دقیقا شبی بود که فرداش تو سرمای یخبندون تهران خوردم زمین، دستم شکست, یکسره رفتم اتاق عمل و 40 روز تو  جهنم زندگی کردم. و دقیقا همین متن آخریه یه متن خیلی انتقادی بود که به وضعیت زندگیم داشت. وقتی برمیگردم میخونمش میترسم. یادم نمیاد از اول روی حالت چرکنویش گذاشتمش یا بعدا که از بیمارستان اومدم خونه برش داشتم از روی وبلاگ. حس کردم یک جواب مستقیمی بود به ناشکریهام و خودم ناراحت شدم. بهتر بخوام بگم پشیمون شدم. اما خب اتفاقیه که افتاده و دیگه این حرفا گفتنش مفهومی نداره. 
خیلی در خودم فرو رفتم. کلا فرصتی بود برای با خودم حرف زدن و از نو شروع کردن خیلی چیزها. نه که حالا اتم رو شکافته باشم و کوهی رو جابه جا کرده باشم اما تو همین تایم 3-4 ماهه از اون اتفاق خیلی بیشتر و بهتر خودمو شناختم. بهتر بگم فهمیدم تنهام و این قضیه خیلی اذیتم کرد. حس افتادن به ته چاه رو داشتم. و اینکه کسی نیست تا دستمو بگیره. به جریت میتونم بگم هنوز زمین خیس میبینم تنم میلرزه. تو این مدت بارون زیاد اومد و برای منی که انقدر عاشق هوای بارونی بهارم هم یادآور لذت بود و هم درد. مثل اینکه بغض کنی ولی در ظاهر لبخند بزنی. دلم میخواد تو این موقعیتها دستام کش بیاد و به خودم یک بغل گنده بدم. بگم فرناز کوچولو، قشنگم، تموم شد. اینم گذشت. کی باورش میشه که چند روز دیگه واقعنی میشه 4 ماه. منی که هر روز رو برای گذشتنش میشمردم و یک روز برام مثل یک سال میگذشت حالا میبینم 4 ماه گذشته.
حالا بماند که این چند وقت چقدر اتفاق افتاد و چه داستانهایی که سر کار پیش اومد و داستان عاشقانه ای که نمیدونم تهش چیه و ... فقط اینکه مثل یک معجون بود برام. الان به خودم میگم آیا بزرگ شدم؟ آیا اون درسی که باید میگرفتمو گرفتم؟ آیا آمادم برای شروع یک مرحله جدید؟ دلم میخواد حالا که تونستم از ته چاه دربیام با عینک جدیدی به زندگیم نگاه کنم. که اگر قراره تغییری تو زندگیم بدم با آگاهی این کارو انجام بدم. به قول قدیمیا یه بسم الله بگم و با تمام قلبم برم جلو. دست دست نکنم. شد که شد، نشدم نشد. خودمو از بند نتیجه رها کنم. بیشتر لذت ببرم. خیلی بیشتر.
فرناز میتونه.
پیش به جلو 3>


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اردیبهشت 1397
نظرات()   
   
چهارشنبه 31 خرداد 1396  07:51 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.
بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هوای خوب. باد خنک. قشنگ واسه خودم نشستم بستنی خوردم مثل چی. خیلی چسبید. بعد فک میکنی زندگی همشم کثـ.افت نیست. چیزای خوب داره. فقط خوباش کوچیکن باید دنبالشون گشت. اما بداش زیاد و پررنگن لعنتی. نمیدونم شاید من سنسورام از کار افتاده. هی باید چنگ بزنم تو خاطرات، تو هر روز زندگیم، تو همه چیزای کوچولو و محکم نگهشون دارم. هی بگم "ببین چه خوبه سلامتی" یا مثلا " چه خوبه که من کار دارم و تو رشته ی خودم دارم کار میکنم" بعد هی تکرار کنمشون. خوبه ها. فقط بعضی روزا جواب نمیده.


نظرات()   
   
جمعه 22 اردیبهشت 1396  09:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()   
   
دوشنبه 14 فروردین 1396  10:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. 
نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. رسمن با کوچکترین ناراحتیو بیماری که پیش میاد کارم ساختست. وقتی  خدا بیامرز مادربزرگمو به یاد میارم میبینم که اون چه دردهایی رو تحمل میکرد و هیچ شکایتی هم نداشت. خیلی مومن بود و معتقد بود یه خدای بزرگی هست که همیشه اونو تو پناه خودش نگه داشته. همین نگهش داشته بود تا روزهای آخر. 
فقط اینو میدونم که بیشتر از هر موقعی احتیاج دارم به یه دست قوی و یه تکیه گاه محکم که خیالمو راحت کنه از همه چیز. از همه کس.
.
.
.
تمرین لبخند بکنین. شده الکی. واقعن حس خوبی داره 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 مهر 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :4  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو