تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب خلقیات من
چهارشنبه 31 خرداد 1396  07:51 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

وقتی یه روز از اولش با همه آفتابی بودن و گرم بودنش خاکستریه و هیچ چیز نمیتونه ته دلتو روشن کنه دقیقن اتفاقای کوچیک کوچیک ناراحت کننده هم ردیف میشن پشت هم. که بهت بگن از این بدترم میشه. پررو نشو. بعد تو چیکار میکنی؟ هنزفریو میگیری و  تا ته تو گوشت فرو میکنی. از شهرام شب پره بیگیر برو تا آهنگ اینسترومنتال (بی کلام) گوش میدی. چای نبات میخوری. پا میشی از سر کار زیبات میای خونه خودتو تحویل میگیری یه لیوان خاکشیر خنک میخوری اما اون لعنتی انگار قلمبه شده تو گلوت.
بعد یاد دو روز پیش و درکه میفتی. هوای خوب. باد خنک. قشنگ واسه خودم نشستم بستنی خوردم مثل چی. خیلی چسبید. بعد فک میکنی زندگی همشم کثـ.افت نیست. چیزای خوب داره. فقط خوباش کوچیکن باید دنبالشون گشت. اما بداش زیاد و پررنگن لعنتی. نمیدونم شاید من سنسورام از کار افتاده. هی باید چنگ بزنم تو خاطرات، تو هر روز زندگیم، تو همه چیزای کوچولو و محکم نگهشون دارم. هی بگم "ببین چه خوبه سلامتی" یا مثلا " چه خوبه که من کار دارم و تو رشته ی خودم دارم کار میکنم" بعد هی تکرار کنمشون. خوبه ها. فقط بعضی روزا جواب نمیده.


نظرات()   
   
جمعه 22 اردیبهشت 1396  09:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()   
   
دوشنبه 14 فروردین 1396  10:21 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

به خودم میگم هیچ چیز ارزش یک لحظه غصه خوردن رو نداره اما با اتفاق بعدی باز دوباره روز از نو و روزی از نو. انقدر این چند روز آخر عید درگیر یه سری حرف و حدیثهای الکی بودیم که دلم میخواد دیگه هیچ غصه ای تا مدتها اطراف من و خونوادم آفتابی نشه. ای کاش مغز ما آدمها هم دگمه ی خاموش و روشن داشت و میتونستی یه موقعهایی واقعن بری مرخصی. نه اینکه الکی فقط سر کار نری اما اعصابت جای دیگه حروم شه. 
نمیدونم چرا آرامش انقدر دور از دسترسه. همه چیز ماشینیه و هیچ کس تحمل نداره. من که خودم از همه کارم خرابتره. رسمن با کوچکترین ناراحتیو بیماری که پیش میاد کارم ساختست. وقتی  خدا بیامرز مادربزرگمو به یاد میارم میبینم که اون چه دردهایی رو تحمل میکرد و هیچ شکایتی هم نداشت. خیلی مومن بود و معتقد بود یه خدای بزرگی هست که همیشه اونو تو پناه خودش نگه داشته. همین نگهش داشته بود تا روزهای آخر. 
فقط اینو میدونم که بیشتر از هر موقعی احتیاج دارم به یه دست قوی و یه تکیه گاه محکم که خیالمو راحت کنه از همه چیز. از همه کس.
.
.
.
تمرین لبخند بکنین. شده الکی. واقعن حس خوبی داره 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 15 فروردین 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 19 بهمن 1395  01:07 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،دل نوشته ،) توسط: فر ناز

مثل خنکای نزدیک سحر میمونه. تصور کن داری تو تاریک روشن شب میری. تو یه جنگل مه آلود. داری جلو میری و یه نسیم خنکی صورتتو نوازش میکنه. اما چشمات به سختی جایی رو میبینه. خیالاتت داره تو رو راهنمایی میکنه در واقع. حدس میزنی که اینجا باید درختی باشه. صدای رودخونه میاد. از دور داری صدای سوختن هیزم میشنوی. اما همه رو از دور حس میکنی. باید بری نزدیکش تا بفهمی که واقعن همچین چیزی اونجا بوده. 
وضعیت الان منم همینه. در عین بیداری دارم تو مه راه میرم. دستمو دراز میکنم به سمت اطراف. ببینم واقعن دارم کجا میرم؟ 
---
8 ساعت حداقل کار روزانه و بعدش مدیتیشن که به آرامش برسم. میخونم تقریبا مثل همیشه و مینویسم. فضای مجازی قدیمی رو ترجیح میدم. این اواخر بیشتر به فیــ.س بوق علاقه مند شدم. یا همین وبلاگ نویسی. هرچند که فعالیتم توش کمه اما فکر میکنم محیطش بهتره.
----
فیلم، کتاب و موسیقی خوب بهم معرفی کنین. ممنونم.
---
فقط دوست دارم اینجا یه گوشه بنویسم شاید بعدا خوندمش. اینجوری یه حس خوبی میگیرم. اینکه من خودمو دوست دارم و به خودم احترام میزارم. گور بابای بقیه. همین. :)


نظرات()   
   
جمعه 24 دی 1395  07:00 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمیدونم این تایید شدن چرا انقدر مهمه. که وقتی یه تصمیمیو گرفتی و تا آخرشم رفتی باز هم حرفای بقیه اینجور حالتو دگرگون میکنه. هرچند که به روی خودت نمیاری. که راهتو میری و ادامه میدی... اما چرا انقدر این قضیه تو روح و روان آدم اثر میذاره؟ مگه مثلا اگر فلان دوست یا فامیل حالا بیاد تایید کنه اون کار ما رو چه فرقی داره با حالتی که نمیکنه؟ 
یه جا، که بهتره اون یه جا همین الان باشه، شروع میکنم به یاد گرفتن اینکه وقتی دنبال تایید مردم باشی همش باید بدوی. بدوی تا رضایتشونو کسب کنی و آخرش وقتی به خودت میای که از اون چیزی که خودت میخواستی کلی فاصله گرفتی. واقعن ارزششو داره؟ جواب: نه عزیزم. قطعا نداره. زندگیتو بکن.
*---*
پس نوشت: توی این کلنجار رفتن ها به خودم میگم چقدر سخته وقتی آدم تصمیم میگیره یه سری اشتباهات گذشته رو دیگه انجام نده و آدم بهتری باشه تو زندگیش. سختی تغییر دادن به کنار، اینکه بقیه تو رو همونجوری که در گذشته بودی میخوان هم مثل یه مانع میمونه.


نظرات()   
   
چهارشنبه 8 دی 1395  01:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن. از کجای این داستان. اینکه زن بودن سخته یا چی؟ از هر طرف که بخام شروعش کنم بیشتر شبیه به یک ذکر مصیبته که همیشه تکرار شده و از فرط تکرار خسته کنندس. از بس لقلقه ی زبون بوده دیگه هیچکس حوصلشو نداره اما واقعن. سخته. اینکه برای داشتن یکسری چیزهای اولیه باید از صبح که از خونه میزنم بیرون بجنگم. بعضی وقتها فکر میکنم باید خانم خونه دار باشم. بشینم توی خونه. دغدغه ام گلدونام باشن، اینکه غذا چی درست کنم، برنامه کنم با دوستام برم بیرون و دور دور. واسه خودم کارای مختلف دوست داشتنی بکنم. بعد همین فکرشم حتی بیشتر از 5 دقیقه رضایت بخش نیست. دوباره میگم نه من آدمش نیستم باید بزنم بیرون. باید یه فعالیتی بکنم. وگرنه این تو خونه موندن منو روانی میکنه. بعد میام بیرون و میرم سر کار و یک داستان تکرار میشه. داستان زره و کلاه خود. فکر میکنم تا کی میشه ادامه داد؟ کی مردا تو محیط کار یاد میگیرن با یه زن درست رفتار کنن؟ کی خود ما زنا یاد میگیریم بهم احترام بزاریم و خودمون همدیگه رو تخریب نکنیم؟
دلم یه آشنا میخاد که بهم بگه " فرناز، هیچی نیست. بخند. ارزششو نداره. اینم تموم میشه" که سفت بغلم کنه و بگه تا همینجاشم خیلی خوب اومدی. گور بابای همشون. بخند. توی بیست و شیش سالگی آدم باید کلی بخنده. لطفا شاد باش. بعد من فک کنم چه خوبه که آدم یه دوست/ پارتنر اینطوری به فکری داشته باشه و انگیزه بگیرم برم به بقیه زندگیم برسم. اما به خودم میام میبینیم همچین خبرایی نیست. خودمم و حوضم. سر کارمم بخوام خیلی ادا در بیارم به راحتی کنار گذاشته میشم. دقیقا همینقدر harsh و خشن. خیلی شیک یکی دیگه رو میارن. شمام برو همونجایی که ازش اومدی. 
----------
حسام حبیب رو میشناسین؟ اگه نمیشناسین این آهنگ فرق کتیر رو ازش گوش کنین. عالیه. سبب خوشحالسازی منه. نمیدونم چرا. ولی خیلی آروم و رمانتیکه. یه جوری که من دوست دارم.


نظرات()   
   
یکشنبه 31 مرداد 1395  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بهتره خوب گریه ها تو بکنی. انقدر خودتو بچلونی که دیگه اشکی واسه ریختن نمونه. اون وقت میتونی امیدوار باشی که دیگه چیزی تو رو از پا نمیندازه. که این دیگه آخرشه. اونوقته که امید معنی داره. حتی تو سیاهترین روزها. حتی تهِ تهِ یه چاله.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 31 مرداد 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 تیر 1395  08:48 ب.ظ
نوع مطلب: (یادم بماند ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

حتی اگر گوشی برای شنیدن و چشمی برای خواندن هم نباشد باز هم باید نوشت. باید نوشت تا به یادها و خاطره ها بماند. این از آن خرده اعتقاداتی است که هنوز بدان مصر و پایبندم. فکر میکنم وقتی چیزی مکتوب می شود یک سر و گردن از آنچه که شفاهی و سینه به سینه نقل می شود بالاتر است. بعد هم اینکه در نوشتن آن مصلحت اندیشیهای گفتار نیست. حرفی است که قلبت را به درد آورده و حالا می توانی بار را از دوش به زمین بگذاری. خب چرا که نه! این بهترین فرصت است.
می نویسم. چون فراموشکارم. چون به راحتی از خاطرم می رود آنچه که بود. آن حسهای ناب اولیه. آن خرده تصمیمها و فکرهایی که ممکن است در همان مرحله ی اول به چشم نیاید ولی همانها بوده که شده یک نقطه ی عطف بزرگ در آخر. 
وبلاگ هم برای همین خیلی برایم عزیز است که در آن تعارفات معمول را ندارم. حرفهایی است که چندین بار تا نوک زبان آمده اما بیان نشده. ولی به راحتی هر چه تمامتر در 10 دقیقه خودش و تفسیر قبل و بعدش را اینجا نوشته ام. برای همین دوست داشتم که اینجا بنویسم. که اگر ماندی، اگر گذارت به اینجا خورد و اتفاقن این پست را دیدی بدانی که یک زمانی حتی نوشتن از تو نیز کار سختی بود. حتی نوشتن.


نظرات()   
   
یکشنبه 16 خرداد 1395  11:42 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

دخترهایی هستند که از کار کردن و درس خواندن نه تنها لذت میبرند که به هیچ وجه هم حاضر نیستند استقلالشان را از دست بدهند. دخترهایی که صبح زود بیدار میشوند، به جای 1 ساعت آرایش و ور رفتن با صورت و قر و قمبیل به کرم ضد آفتاب قناعت می کنند و عصر که بر میگردند از شدت خستگی به کارهای دیگری نمیرسند. همان چای مطبوع آخر شب و بعد هم نهایتا یک مطالعه ی کوچک بهترین لذت دنیاست. اما بعد یک روز وقتی یک همکلاسی تنبل دوران دبیرستان را می بینند که با همسر جانش در حال ویراژ رفتن در خیابان است و نه تنها دغدغه ی کار و بیمه و ... را ندارد که هیچ، با قبل هم 180 درجه تغییر کرده است برایشان سوالات فلسفی پیش می آید. چیزهایی شبیه اینکه نکند مسیر را من اشتباه رفتم؟ نکند قرار نیست کسی عاشقم شود؟ نکند دیگر انقدر رفته ام که آرامشم را در دست هیچ مردی پیدا نکنم و همیشه ی خدا همین باشد که هست؟ و از این دست سوالات.
دخترهایی هستند استقلالشان را دوست دارند. مسیرشان را هم برنمیگردند چون جور دیگری بلد نیستند زندگی کنند. فقط ای کاش آدم خوبی سر راهشان بیاید. چون نبودش مثل یک تیغ در گلوی آدم فرو میرود.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 17 خرداد 1395
  • برچسب ها:شب فراق ،
نظرات()   
   
جمعه 3 اردیبهشت 1395  04:23 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

از پریدن که حرف میزنم از چه چیزی دقیقن حرف میزنم؟
از تجربه های جدید. از رها شدن از این زندگی یکنواخت. به نظر ساده میاد. انگار فقط قراره بالهاتو باز کنی و بپری. اما ماجرا ازینجا شروع نمیشه. باید یه فلاش بک زد به عقب. به اینکه تو قلبت و تو مغزت چی میگذره. اینکه آیا از ته دل میخای بپری یا فقط داری اداشو درمیاری؟ ادای اینکه میخای و نمیشه؟ آدم اگر واقعن چیزی رو بخاد میره سمتش و به دستش میاره. البته دلایلی هم ممکنه این وسط باشه که این نرسیدنو توجیه کنه مثل اینکه یه مدت تو حاشیه امنت بودی و حالا دیگه به این راحتیها نمیتونی ازش دست بکشی. اما این تنها راهته. دیگه چاره ای نداری. 
حالا رسیدم به اینکه انگار ته ته قلبم خودمو همینجوری نصور میکنم و از زندگیم همینی که هستمو میخام. نه اینکه الان بد باشه. نه. مساله اینجاست که من خیلی آدم پر توقعیم. از زندگیم. از آدمای اطرافم. تقریبا از همه چی و از همه کس. اما ته دلم چی میخام؟ با همه ی این تئوریها که میخام فلان چیز تغییر کنه، که یه رابطه ی خوب داشته باشم، یه کار خوب و هزاران چیز دیگه ته اینا چیه؟ تهش میرسه به اینکه حتی دلم نمیخاد جای لیوانم رو از روی میز تغییر بدم. اینکه اصلا من تنهاییمو دوست دارم و به جز موارد معدودی که یک دوست مزدوج و خوشحال میبینم واقعا احساس بدی ندارم. به اینکه الان نشستم تو خونه پامو انداختم رو پام و صبح به صبح با خیال راحت تصمیم میگیرم ناهار چی درست کنم. یه جور متضادی شدم. یه چیزهایی رو میخام اما الان با نداشتنشونم شادم و راحت. انقدر که بعضی وقتها فکر میکنم اصلا واسه چی برم دنبالش:|
باید بترسم برای قلبم؟ یعنی دارم میمیرم؟ یا این یه پروسه ی طبیعیه؟ اینم یکی دیگه از کارای محیر العقولیه که فقط زنا بلدن انجام بدن؟ نمیدونم. اهمیتی هم نداره. اما وجه دیگه ای از خودمو پیدا کردم. اینکه جنگیدن منو خسته میکنه. از پا به پای مردا جنگیدن خسته میشم. فکر میکنم توی کار هم باید همینو تو ذهنم داشته باشم. تنبلی نیستا. فقط یه جوری حال کردن با شرایطه بدون اینکه بخام شق القمر کنم. شاید بهتر باشه بگم سازگاری. آره این بهتره.
با همه ی سازگار شدنم، با همه ی آرامشم ته دلم باز حس میکنم ارضا نمیشم و یه خورده بیشتر میخام. اینجاس که فکر میکنم فقط فرسادن رزومه واسه شرکتا کافی نیست و خودم پا میشم و میرم خودمو معرفی میکنم. فکر میکنم میبینم فلان جا شاید به فلان پسر بی محلی کردم این دفعه رو من پیگیر باشم. همیشه که اون نباید بیاد جلو. اینطوری میشه که میبینم کم کم انگار چیزی در من بیدار میشه. این یکی زیاده خواهه. این فرناز همیشگیه. منتظر فرصته تا بالا بیاد. داشته خودشو آماده ی شرایط میکرده و الان وقتشه.
دوست دارم متعادل باشم. اگر بشه اینجوری تعریفش کرد. میخام راحتتر بگیرم. بگذرم. زندگیمو شاد بگذرونم. توقع زیادی نیست به خدا.

پ.ن 1: یه چیزی رو در مورد رابطه فهمیدم. اونم اینه که من خیلی نیاز به تنهایی دارم. به خصوص در اوج و شروع رابطه این مساله یه دفه خودشو نشون میده. اما نباید طرف مقابل فکر کنه که من دارم بازی میکنم یا میخام خودمو بکشم کنار. باید دید که برای او هم همین تایم تنهایی مفهوم داره؟ آیا میتونه بپذیره این قضیه رو؟ مدل تنهایی اون چیه؟ یا شایدم اصلا اینجوری باهاش برخورد نکنه و اتفاقن بخاد خودشو بین دوستا و خانواده سرگرم کنه. اینم معیار مهمیه. شما هم به تنها موندن نیاز دارین برای سرحال اومدن؟ برای فکر کردن؟ میدونم که فقط من نیستم که اینجوری فکر میکنم. حتما یه درونگرای دیگه ای هم اون بیرون هست که این تنهایی براش مسالس :)

* تیتر برمیگرده به یه کالکشن آهنگ به اینا گوش بدین: 


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :4  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4