تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب خلقیات من
جمعه 3 مهر 1394  08:38 ق.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

سه شنبه وقت کرکسیون داشتم با استاد. رو حساب این چند وقتی که از شروع پایان نامه گذشته دیگه اخلاقش کم کم دستم اومده. زنگ میزنی میگه نیستم بعد میای تو دفترش نشسته. زنگ میزنی میگه هستم از هشت صبح میای میبینی کلا برنامه اون روزش منتفیه یا مثلا صبح قرار بودبیاد در حالبکه الان عصر میاد. خلاصه اینکه این بار که وقت گرفتم که برم ببینمش گفتم سعی خودمو میکنم که متر حرص بخورم. صبح پا شدم زنگ زدم و در کمال تعجب دیدم گوشیش خاموشه. هی فک کردم برم، نرم؟ گفتم آخرش که چی؟ من که باید این کارو تحویل بدم پا شم برم اونم میاد دیگه. رفتم دانشگا میبینم از بچه های سال پایینی فقط یک نفر اومده که اونم دو به شکه بره یا بمونه! یه خورده نشستیم به حرف زدن و بعد پا شدم زنگ زدم به استاد که دکتر پس کی میای. درکمال خونسردی گفت بچه ها سر کلاس نمیان اینه که من برنامم عوض شد حالا ظهر 12-1 به بعد میام. بعد اون موقع که من زنگ زدم ساعت چن بود؟ هشت و نیم صبح. بعله. من هچین من و منی کردم گفتم دکتر والا من هیچی همرام نیست الان فقط اومده بودم که این کارو تحویل بدم امکانش نیس زودتر تشریف بیارین( کتاب برده بودم که بخونم ولی خدایی من تا 1 بعد از ظهر بشینم کتاب بخونم؟!!!) گفت حالا شاید زودتر بیام و این صحبتا و خدافظی کرد. از اونورم منشی گروه زنگ زد که دکتر هیشکی نیومده. ولی این خانم جیم کار داره باهاتون اونم گفت باشه باشه میام. ولی کی؟ الله اعلم. دیدم نه اینطوری نمیشه. بهتره برم کوه یا یه جایی سر خودمو گرم کنم که هم حرص نخورم هم این چند ساعت بگذره. 
بعله عدو سبب خیر شد. رفتم درکه. بازم ذهنم درگیر بود که نکنه حالا من 4 ساعتم بشینم این باز منو بپیچونه با اینکه بیم قاطی کردن استاد میرفت اما باز زنگ زدم بهش گفتم دکتر اگر شرکتی سرت شلوغه میخای من بیام شما رو ببینم؟ :)))) بعد همچین با یه حالتی گفت که خانم جیم چه قدر عجله داری خب گفتم میام دیگه. من کار دارم. اما حدود 11 یه سرکی به دانشگا میزنم. یعنی باید خودمو خفه میکردم تا اینو میگفت نمیشد از اول بگه. تشکر کردم و دیدم حدود 2 ساعت وقت برای کوهنوردی دارم. نامردی نکردم تا همون پاتق همیشگیم بالا رفتم. وقتی رسیدم دیدم ساعت 10:15 شده در حد دو دیه فقط تونستم بشینم و با کوه درد دل کنم. اصن همیشه اینجا که میرسم یه آرامش عجیبی بهم میده. از اینجا به بعدم مسیر سخته تنها دوست ندارم برم. دیگه پا شدم تن تن شروع کردم پایین اومدم. 
دقیقا تو یه گردنه مانند دو تا الاغ :)) داشتن بار میاوردن بالا. من همون گوشه ی مسیر وایسادم که اینا رد شن. بعد حالا الاغه اصن منو نشون کرده بود داشت بالا میومد. یه آقایی از پشت سر هی میگفت خانم بیا اینور بیا اینور. اصن من دیگه نتونستم تکون بخورم. خدا رو شکر صاحاب الاغه رسی افسارشو کشید بردش اونور وگرنه من که نمیتونستم تکون بخورم. حالا اون آقاهه که شبیه درویشها هم بود شروع کرد به غر زدن که آره جوونای ما حرف گوش نمیدن. دخترم وقتی میگم بیا اینور چرا لج میکنی؟ گفتم والا من اصن انقد ترسیدم نتونستم تکون بخورم. حالا در حین همین صحبتا 3- 4 الاغ دیگه هم رسیدن اوضاع خرابتر و کورتر از قبل. رسمن دیگه اینجا کوهنوردی بود. خود درویشه سریع رفت بالا یه چوب بلند داشت تهشو به سمت من گرفت من رو هم آورد بالا. بهم گفت بابا جون حیوون که ترس نداره از آدما بترس. به جای اینکه از لبه های زندگی دوری کنی هی از وسط بری خطر کن. از همین لبه هاست که آدم درس میگیره. خلاصه یه خورده نصیحت کردو آخر سر هم یه چشم آب بهم نشون داد که کویا آبش تمیز بود. گفت میشه ازش خورد. اما من که بعید میدونم. آخه خیلی مردم آشغال میریزن آدم میترسه یه چیزیش بشه. منم ازش تشکر کردم و بعد خدافظی راه افتادم سمت دانشگا.
اومدم دیدم استاد رسیده. شانس آوردم. حدود 11:15 رسیدم. کارا رو نشون دادم و سوال پرسیدم ازش. تا جایی که میتونست گیر داد و کار تراشید برام ولی منم کم نیاوردم. انقد حس مثبت و خوبی داشتم از کوه و آشنایی با اون آقای درویش مسلک که اصن دیر کردن، اذیت کردن و گیر دادنای الکی استادم تاثیری نداشت روم.
این بود خاطره ی خوب من از 31 شهریور 1394. امیدوارم فرصتی ایجاد بشه که بتونم کوهنوردی کنم. البته جدیتر. با آدمایی که اونام دغدغه ی کوه رو دارن.


نظرات()   
   
دوشنبه 26 مرداد 1394  06:41 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

روز دختر بود. با تاخیر تبریک میگم به همه ی دخترا. این چن روز خیلی جالب بود که تا صحبت از روز دختر میشد همه آقایون صداشون درمیومد که اووووو هر روز که روز دختره. چه خبره یه روز زن یه روز دختر  اما اگر بخام بیطرفانه در موردش حرف بزنم، فارغ از دختر بودن خودم، باید بگم انقده جاهای مختلف تو زندگی روزمره حق زنا پایمال میشه و آدم بی احترامیای جورواجور میبینه که حالا اگر در کل سال دو روز به این جنس به قول خودشون ضعیف تعلق بگیره باز هم چیزی از جایی یا کسی کم نمیشه. 
اما خب آقایون عقلشون به چشمشونه. گفتم عقلشون به چشمشونه یاد دیشب افتادم. اتفاق جالبی افتاد. میگم جالب نه اینکه فکر کنین خیلی خوش گذشته باشه ها. نه اتفاقن هضمش برام سنگین هم بود. جالب یعنی در نوع خودش متفاوت اینجا! یکی از پسرا هست، از بچه های کلاس زبان، خیلی رفتارای خاصی داره. تقریبا با هر کسی که من اینو میبینم خودشو به شکل اون آدم درمیاره و در واقع هیچکدوم از اون آدما نیستش. مثلا چن وقت پیش حرفش این بود که فضای موسسه چرا اینجوریه و بچه ها انگار اومدن سالن مد چقدر همه با هم لــ.اس میزنن!!!! بعد دید من چشام داره درمیاد گفت میدونم الان فک میکنی میگی از پسرا بعیده اما واقعن خیلی بد شده و این صحبتا. من خوشم نمیاد با پسر جماعت تو این چیزا انقد راحت صوبت کنم. بحثو جمع کردم. در ادامشم اومد و از یکی از پسرای ترم بالایی حرف زد که میدونی فلانی دوس پسر فلانیه؟! من دختر که باید بیشتر از اون حواسم به این چیزا باشه گفتم نه تو میشناسیش؟ بعد ایشون( از اینجا به بعد آقای عین!) گف نه نمیشناسم فقط شمارشو دارم و ... خلاصه یه خورده چرت و پرت گفتیم بعد من اومدم سمت خونه و خدافظی کردم. حالا دیشب کلاس که تموم شد دیدم این آقای عین پیش اون پسرس. تا منو دید سرشو برگردوند من رفتم کنارشو گفتم اِ سلام عین  انگار نخواد آشنایی بده سلام علیک کرد و یکسری برگه که معلوم نبود چیَن داد دست منشی با دوستم که اونم اسمش فرنازه، عین و اون یکی پسره یواش یواش از موسسه بیرون میومدیم. صبت امتحان بود. موقع خدافظی اون پسر ترم بالاییه گفت فرناز با ما میای دیگه؟ من فک کردم با منه برگشتم دیدم نه با دوستمه! از اون طرفم خیلی شیک و مجلسی به عین گفت بیا با هم یه کافه ای جایی بریم. من دیدم اصن هیچ کس به من چیزی نمیگه خودم آروم گفتم من پیاده برم راحتترم اصن بعید میدونم کسی همون رو هم فهمیده باشه! بعد با 3 تا شون خدافظی کردم و اومدم. 
خیلی ناراحت شدم. انگار برای چن دیقه کسی منو ندید. همونی که میگفت من فلانیو نمیشناسم حالا صمیمی با هم حرف میزدن و میخاستن با هم برن خونه. اما یک نفر نگفت تو کجا میری. تو هم بیا با ما. من که مطمینن سوار نمیشدم. اما به نظرم این شعور و ادب طرفو نشون میداد که وقتی یک نفر دیگه هم وایساده حتی شده در ظاهر به احترام اون نفر هم که شده از خودش یک واکنشی نشون بده. بعد که اومدم خونه فک کردم من تو رفتارم با پسرا عاقلانه جلو میرم. تیپ عجق وجق نمیزنم. آرایش نمیکنم. به قول خود عین لــ.اس نمیزنم و همین هم باعث میشه اونایی که این کارا رو میکنن هر دفعه با یکی برگردن خونه و تنها نمونن خدای نکرده. خب اینا برای من ارزشه. کسی منو مجبور نکرده که این طوری باشم. دوس دارم اگر کسی منو انتخاب میکنه دلیل انتخابش رفتار و منشی باشه که از من میبینه نه هرهر و کرکر. اما خب گویا الان متاع مورد نظر آقایون چیز دیگری است.
میدونم خیلی موضوع بی اهمیتیه و اینکه اونا بیشعورن مشکل اوناس نه مشکل من. اما نمیتونم نسبت به این رفتار بی تفاوت باشم. فکر میکنم که بهتره تو یک موقعیت مناسب حق عین رو بزارم کف دستش. بعد میگم ولش کن. دفعه ی بعد که دیدمش سگ محلش میکنم میرم. واسه یه پسر هیچی بدتر از بی محلی نیس. بعدشم دوس پسرم نبود که بخام اینجور حال پسره رو بگیرم. 
از ته قلبم احساس میکنم که من لیاقتم واقعن چیزی بالاتر از اینیه که دارم تو اطرافیان میبینم. آدم اگر قراره دوس پسر هم داشته باشه باید یه دونه درس حسابیشو داشته باشه. پسره کلی ادعای شعر و شاعری داره، فک میکنه خیلی حالیشه اما ساده ترین اصول آداب معاشرتم حالیش نیست. ای کاش همونجا که مثلا خودشو ناراحت نشون میداد و میگفت بچه ها خلی لــ.اس میزن و فلان و بیسار یه جواب قندون شیکن بهش میدادم. اما هیچم مسئله ای نیست. دنیا همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه. نوبت منم میشه


نظرات()   
   
یکشنبه 21 تیر 1394  08:11 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

من از طرفدارای پر و پا قرص رسول یونان بوده و هستم. نویسنده و شاعر جالبیه. متنای کوتاهی مینویسیه که در عین کوتاهی جای فکر دارن. معنی دارن. دو تا کتاباشو که انتشارات مشکی زده رو دارم و یه مدت هفته ای دو سه بار شعراشو میخوندم. بعد از مدتها امروز کتابخونه بودم. دیدم یه کتاب ازش داره که ندیده بودم. گرفتمش. موقع ناهار با بچه ها حرف میزدم. تعریف کردم که رفتم و این کتابه رو گرفتم و خیلی خوشحال داشتم از رسول یونان حرف میزدم و اینکه چقد ازش خوش میاد و ... بعد یکی از دوستام گرفت دستش و خوند همچین دو تا سه تا شعر بیشتر نخونده بود گفت واییی این چقدر شعراش سیاهههههه! بعد من که هنوز حرفم تموم نشده بود تو یه حالتی که هم انگار نفهمیدم سیاه یعنی چی و هم انگار توقع همچین چیزی رو نداشته باشم گفتم یعنی چی؟ گفت چقدر نا امیده. این چه وضعشه این دو تا شعری که خوندم چقدر ناجور بود. بعد من فقط هی میگفتم نه خیلی خوبه. خیلی شعراش قشنگه. همین! یعنی از کل ماجرا فقط میتونستم روی خوب و قشنگ بودنش تاکید کنم انگار مغزم خالی شده باشه از همه چیز. بعد گفت حالا شاید من شانسی این دو تایی که خوندم این طوریه و گذشت خلاصه. بعدش همش حرفش تو ذهنم بود. خودم تا حالا متوجه همچین چیزی نشده بودم. 
ظهر بعد از ناهار پیچوندم و رفتم سمت درکه. یه جای خلوت پیدا کردم و نشستم به شعر خوندن. اصن انگار من اون فرناز قبل نبودم. دیدم انگار یکی یه حقیقتی رو کوبیده باشه تو صورتم اونجور دارم شعرا رو میخونم. هی خواستم به روی خودم نیارم ولی بعدش دیگه دیدم واقعن نمیشه. انگار از اول همینجور بودن و من نمیدیدمشون. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت این که تا الان چن دفعه شده که یه چیزی رو خیلی دوست داشت، یه رابطه، یه کار، یه دوست و ... و بعد یکی اومده یه چیز خیلی اولیه در مورد اون آدم یا حالا هر چیو جوری بهم گفته که کلا ذهنیتم بهم ریخته و بعد از اون دیگه نتونستم مثل قبل بهش فکر کنم! آدمی که دوسش داشتم اما از یه جا به بعد وارد حسابگری شدم، کاری که دوسش داشتم اما از یه جا به بعد عطاشو به لقاش دادم و .... 
فک نمیکنم آدم مودی باشم. حالتام پایداره و سریع تغییر نمیکنه. اما خب حرفها ساختار ذهن آدمو به چالش میکشن و این قابل تغییر نیست. الان که فک میکنم می بینم بدم نیس بعضی وختا یه همچین تلنگرهایی هم به آدم زده شه. اگه قراره یه رابطه با یه حرف از هم بپاشه بزار همون اول بپاشه. اگه قراره یه کار از دست بره بزار از دست بره. چون هر کاری هم که بکنی انگار مال تو نیست.
و کشف و شهود من همچنان ادامه داره...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 21 تیر 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 9 تیر 1394  12:51 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

مردها. بله مردها! همین آدمایی که وقتی باهات میخان آشنا بشن با هزار حرف و حدیث میان جلو و وقتی مشکلی پیش میاد انگار اون حرفا از دهن اینا در نیومده بوده. همونا که سر اولین گردنه سر خر رو کج میکنن یه ور دیگه و د برو که رفتی بله. همینا! واقعن موجودات ساده این. مثل زنها پیچیدگی ندارن. بدجنس بازی ندارن. در واقع حماقتهایی دارن که برای من زن گاهی اوقات قابل درک نیست. کسی رو دوست داشتم. شما بگو حدود دو سال پیش. برام پیام داده تو ف.ب. که چند وقتیه رفتم تو ذهن آقا. که عذاب وجدان گرفته. که با من خوب رفتار نکرده بوده و الان با تمام وجودش عذر میخاد. و لابد توقع داشت من هم بگم خواهش میکنم قابلی نداشت.
یک مدتی بت من شده بود. خیلی زیاد. ازینایی که یک حالت خارج از دسترس دارن و به قول انگلیسیا hard to get هستن. همین در دسترس نبودنش عشقمو کشت. حسمو نابود کرد. حس قشنگم! دلم برای خودم میسوزه. از صب که پیامشو خوندم چندین بار بی اراده گریه کردم. از ته دلم. روزای قشنگی بودن که با نادونی و کوته بینی گذشتن. فک میکردم اون هم منو دوست داره ولی خجالت میکشه که بگه. اما ماجرا این نبود. در واقع میخاست منو از خودش دور کنه. همه این اداها به خاطر همین بود. که بگه برو کنار. پیشم نمون. حالا. پیام داده.بعد از دو سال متاسفه. عذاب وجدان داره. میگه میای تو ذهنم. خواستم جواب بدم. بگم چه خوب از خودم که خجالتی نکشیدی ولی عوضش خیالم خوب از خجالتت درومد. کاری که من باید باهات میکردمو اون کرد. دسش درد نکنه.
اما من اینجوری نیسم. اینقدر بی چشم و رو نیسم. 
بی جواب گذاشتم. بلاکش کردم. اما بخشیدمش. اینجوری وجودم آراوم میشه و هم اینکه دیگه دلیلی برای ادامه ی مکالمه نیس.
یه آهنگی هس مال فیلم کنعان. اون موقع قبل از اولین قرارمون من این آلبمو خریده بودم و هزار بار گوش دادم تا ببینمش. خیلی هیجان داشتم. بعد از بهم خوردن رابطه دیگه نتونستم به هیچکدوم از ترک ها گوش بدم. از صب که پیامشو خوندم گذاشتمش. دیگه عذابم نمیده. دیگه ناراحتم نمیکنه.
پ.ن 1: عین جمله رو گفتم در قسمت بولد شده!
پ.ن 2: دو تا حدس میزنم. اولیش که مطمینم هستم اینه که با یکی آشنا شده و دختره همونجور، دقیقن همون اخلاقایی که با من داشتو، سر این خالی کرده. بی دلیل نیس که یاد من کرده. حدس دوم اینه که چون اونم علاقه مند به این دوره های روانشناسی بود مثل من بعید نیس که تو یه دوره ای جلسه ای، کتابی چیزی یه جمله ای خونده باشه و بعد مثل کنه رفته باشه تو مغزش. این حالتو داشت که وقتی به یه چیزی فک میکرد تا جوابشو نمیگرفت بی خیال نمیشد. احتمالش هم هس که این یکی باشه.
پ.ن 3: زخمام خوب میشه. یه روز خوب میاد. دیگه گریه بسه.
---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت به تاریخ 31 تیر 94.
دیدم ارزش نداره که یه گوشه ذهنم درگیرش باشه. بهش گفتم که بخشیدمش. فک کنم اینجوری بهتره.


نظرات()   
   
چهارشنبه 20 خرداد 1394  08:59 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

اگر آدمی باشه که سرش به تنش بیارزه
اگه رابطه، رابطه باشه
این چیزا همش بهونس که مثلن من میخام فلان کارو بکنم
من پایان نامه دارم
من کار دارم
من خانوادم نمیزارن و فلان و بهمان
آدمتو که پیدا کنی
بهانه ای دیگه نداری واسه این حرفا
در اونصورت مشکل باید خیلی بزرگتر از این حرفا باشه تا بزاریش کنار
--------------
پ.ن 1: وقتی حتی اصرار به ادامه نمیکنن یعنی خودشون هم میدونن که به درد نمیخوردن یا قراره برن و بعد 3-4 ماه یه دفه از زباله دان تاریخ بپرن بیرون؟


نظرات()   
   

فک کردم خیلی زرنگم. 20 تومنی از ته کارتم مونده بود دیدم توی نمایشگا که فقط یه سری انتشاراتای بیخود اومدن میزارم میرم باهاش سمت دانشگاه کتاب میخرم. نشون به اون نشون که رفتم و کلی هم تو راه بودم و نشد که نشد. خلاصه از جیب مبارک خرج کردیم و با دستای درازتر از پا هم برگشتیم. اون بیست تومنه رو هم باید خرج میکردم دیگه وگرنه اینجور که بوش میومد با تموم شدن نمایشگا کارت میسوخت و پول هم ر ت ت  خلاصه این شد که امروز راهو کج کردیم به سمت نمایشگاه. کلن مدیریت خوبی پشت این برنامس. در همین حد بگم که تا 11:30 داشتم دور دور میزدم که یه سری از غرفه ها باز شه. آخرشم بیست تومنو باهاش یک چیزایی خریدم که الان نگا میکنم میبینم پول آب شده رفته تو زمین انگار. اما اشکالی نداره دوس داشتم خب. یه دفتری بود. وای وای. گل گلی. اصن یه وضعی. میگن عشق در نگاه اول. همین حال من بود. دیدم گرونه گفتم نمیخرم من باید کتاب بخرم دفتر چیه پیف پیف! بعد تا آخر راهرو رفتم دیدم قلبم داره تن تن میزنه اصن دیگه نمیتونم دوری دفترو تحمل کنم. تندی رفتم خریدمش  الانم خیلی خوشحالم که خریدمش. ببینینش چه نازه!


پ.ن 1: یه سفر پیش رو دارم. امیدوارم که بشه با موبایل مطلب آپلود کرد اگر نشد هم یه دو هفته ای از این فضا دورم. دلم برا نوشتن اینجا هر چند کم و کوتاه و ناقص تنگ میشه.
پ.ن 2: برای آرامشم دعا کنین. مرسی 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394
  • برچسب ها:دفتر گل گلی ،
نظرات()   
   
دوشنبه 31 فروردین 1394  06:07 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

بعضی چیزها هستند که کلا از یک قاعده ی خاص پیروی نمی کنند. این بعضی چیزها که در زندگی تعدادشان کم هم نیست، یک بازی دارند و آن هم بازی رها بودن است. مثلا اینکه سخت نگیری، بگذاری همه چیز خودش پیش برود. چون برنامه ها دیگر اینجا جواب نمی دهند. 
الان از همان روزهاست. روزهایی که نمی توان راحت بود اما در عین حال تنها پاسخ و راه حل رهایی است و بی خیالی.
به امید روزی که کمتر حرص بخورم، راحتتر حرفم را بزنم و هر درگیری یک اعصاب خوردی چند ساعته به همراه نداشته باشد.
به امید آرامش، به امید روزهای خوب.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 31 فروردین 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 25 فروردین 1394  09:18 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

البته ایشون یه کله قند خندیده 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 25 فروردین 1394
  • برچسب ها:خوش خنده ها ،
نظرات()   
   
چهارشنبه 12 فروردین 1394  01:34 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

ای کاش آدم بی احساس و عوضی بودم که هر کسی سر راهم قرار میگرفت و ازش خوشم نمیومد رو میزدم له میکردم. اینجوری حس بهتری داشتم تا اینکه همش ملاحظه ی بقیه رو بکنم و به خودم نرسم. بعضی وختا به خودم میام و میبینم انگار که اصن واسه خودم وقت ندارم. همش درگیر اینم که نکنه این ناراحت شه، نکنه اون ناراحت شه ... در حالی که بقیه ما رو قاطی باقالیا حساب میکنن. هر جوری دلشون میخاد حرف میزنن و هر کاری بخان میکنن. ای کاش بی رحم بودم. اونقدر بی رحم که با همه کسایی که باهام بد تا کردن، تا که هیچی بزنم دو لپی قورتشون بدم! 
فک کنم باید تو بعضی چیز قاطعیت بیشتری داشته باشم. یا حداقل اگه نمیتونم، آدما رو سریعتر شناسایی کنم. نزارم سرمو بیخ تا بیخ ببرن بعد به این نتیجه برسم که ای بابا فلانی هم که اینجوری بود!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 فروردین 1394
نظرات()   
   
سه شنبه 19 اسفند 1393  11:45 ق.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

اعتقاد دارم آدمها از دور دوست داشتنی ترن. ماجرای جالب اما اینه که خیلی وقتها کسانی که توی زندگی ما نقشی ندارن هیچ، منفور هم هستن، وقتی دارن به کل از زندگیمون میرن بیرون تازه تبدیل میشن به آدمای دوست داشتنی که دلمون براشون تنگ میشه و چه و چه! انگار فاصله و زمانی که میگذره یک گرد فراموشی روی همه چیز میریزه. یک گرد شیرین که خاطرات تلخ قبل رو از یاد آدم میبره. برای خودم، به شخصه موقعیتهای مختلفی پیش میاد که اعصابم از دست یکی خورده بعد که چند وقت نمیبینمش دلم براش تنگ میشه. البته وقتی دوباره میبینمش یادم میاد که چه شیرین کاریهایی میکرده و دل تنگیم رفع میشه.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 19 اسفند 1393
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :4  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4