فرناز نوشت http://ladyfarnaz.mihanblog.com 2018-05-26T13:05:17+01:00 text/html 2018-05-14T17:26:00+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز ما را به سخت جانی خود این گمان نبود http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/325 <div style="text-align: justify;"><font size="2">خیلی وقته که اینجا ننوشتم. آخرین متنی که داشتم دست و دلمو میلرزونه. چون دقیقا شبی بود که فرداش تو سرمای یخبندون تهران خوردم زمین، دستم شکست, یکسره رفتم اتاق عمل و 40 روز تو&nbsp; جهنم زندگی کردم. و دقیقا همین متن آخریه یه متن خیلی انتقادی بود که به وضعیت زندگیم داشت. وقتی برمیگردم میخونمش میترسم. یادم نمیاد از اول روی حالت چرکنویش گذاشتمش یا بعدا که از بیمارستان اومدم خونه برش داشتم از روی وبلاگ. حس کردم یک جواب مستقیمی بود به ناشکریهام و خودم ناراحت شدم. بهتر بخوام بگم پشیمون شدم. اما خب اتفاقیه که افتاده و دیگه این حرفا گفتنش مفهومی نداره.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خیلی در خودم فرو رفتم. کلا فرصتی بود برای با خودم حرف زدن و از نو شروع کردن خیلی چیزها. نه که حالا اتم رو شکافته باشم و کوهی رو جابه جا کرده باشم اما تو همین تایم 3-4 ماهه از اون اتفاق خیلی بیشتر و بهتر خودمو شناختم. بهتر بگم فهمیدم تنهام و این قضیه خیلی اذیتم کرد. حس افتادن به ته چاه رو داشتم. و اینکه کسی نیست تا دستمو بگیره. به جریت میتونم بگم هنوز زمین خیس میبینم تنم میلرزه. تو این مدت بارون زیاد اومد و برای منی که انقدر عاشق هوای بارونی بهارم هم یادآور لذت بود و هم درد. مثل اینکه بغض کنی ولی در ظاهر لبخند بزنی. دلم میخواد تو این موقعیتها دستام کش بیاد و به خودم یک بغل گنده بدم. بگم فرناز کوچولو، قشنگم، تموم شد. اینم گذشت. کی باورش میشه که چند روز دیگه واقعنی میشه 4 ماه. منی که هر روز رو برای گذشتنش میشمردم و یک روز برام مثل یک سال میگذشت حالا میبینم 4 ماه گذشته.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">حالا بماند که این چند وقت چقدر اتفاق افتاد و چه داستانهایی که سر کار پیش اومد و داستان عاشقانه ای که نمیدونم تهش چیه و ... فقط اینکه مثل یک معجون بود برام. الان به خودم میگم آیا بزرگ شدم؟ آیا اون درسی که باید میگرفتمو گرفتم؟ آیا آمادم برای شروع یک مرحله جدید؟ دلم میخواد حالا که تونستم از ته چاه دربیام با عینک جدیدی به زندگیم نگاه کنم. که اگر قراره تغییری تو زندگیم بدم با آگاهی این کارو انجام بدم. به قول قدیمیا یه بسم الله بگم و با تمام قلبم برم جلو. دست دست نکنم. شد که شد، نشدم نشد. خودمو از بند نتیجه رها کنم. بیشتر لذت ببرم. خیلی بیشتر.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">فرناز میتونه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">پیش به جلو 3&gt;</font></div> text/html 2018-05-14T17:21:57+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز همواره http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/324 مرا جای خودم بگذار<div>خودت را جای گهواره</div><div>و آغوشی تسلی بخش&nbsp;</div><div>کنارم باش</div><div>همواره</div> text/html 2017-11-16T18:23:03+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز وقتی برنامه ای نداریم http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/322 همش باید تن و بدنمون بلرزه که حالا این دفعه قراره چه بلایی نازل شه. text/html 2017-11-11T15:36:33+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز لبخند http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/321 انگار یه چیزی ته دلم بگه، این آخرش نیست<div>که چیزای خوبی تو راهه</div> text/html 2017-11-09T20:15:50+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز مسیر اصلی- عزت نفس http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/320 پیش نیاز رسیدن به نظم شخصی، به تاخیر انداختن لذت است.<div><br></div><div>محمدرضا شعبانعلی</div> text/html 2017-11-07T10:50:01+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز بهش میگن زندگی! http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/319 <div style="text-align: justify;"><font size="2">آدم از بودن در هر محیطی و معاشرت با افراد میتونه چیزهایی رو یاد بگیره. حالا شاید در همون موقعیت اول خیلی به چشم نیاد ولی بعدا، حتما در یک روزی به این نتیجه میرسه. لزوما درسهای مفرحی نیستن و با افتخار هم نمیشه در موردشون صحبت کرد اما اتفاقن اینا خود اصل درسن. هزار هزار مورد هست که توی کتاب و داستان و فیلم میخونی ولی تا زمانی که با پوست و استخون لمسش نکنی هیچه، هیچ.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">اتفاقن از این تجارب توی محیط کار زیاد داریم. ما توی دفتر خودمون چند تا خانمیم و یک آقا، هر کدوم با یکسری اخلاق خوب و بد. نکته مهمش اینه که تقریبا با هم همسنیم و تا حدود زیادی اگر دلخوری و کدورتی هم پیش بیاد خیلی طول نمیکشه و سریع رفع میشه. خب تا اینجاش خوب بود. این خودش نشون میده که ما اکثر اوقات با هم خوبیم. اما یک انحرافی توی این نتایج وجود داره. انحراف از جایی شروع میشه که ما در تحلیلمون میایم هر محبت کردن و لبحندی رو "اشتباها" با دوستی قاطی میکنیم. یعنی میایم میگیم فلانی و بهمانی حتما با من دوستن که این کارا رو کردن دیگه. اما تازه یه مدت بعده که متوجه میشی علت این رفتارا چی بوده.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از همکارا از من پول خواست من هم بدون هیچ معطلی بهش پولو دادم (حالا بماند که بعدا فهمیدم اونقدر هم که نشون میداد در اون لحظه نیازمند تبود و خود همین هم منو به فکر فرو برد که علت کارش چی بوده) بعد همین کمک باعث شد که من ناخودآکاه یک حس توی دلم باشه که انگار اون به من بدهکاره و حالا باید هزار تا کار برای من بکنه. البته که اون حسو نشون ندادم اما وقتی فهمیدم که همین همکار یکی دیگه از بچه ها رو خونش دعوت کرده و بدون من کلی هم خوش گذروندن خیلی حس بدی پیدا کردم. چون فکر میکردم من دیگه رفیق شفیقشم و همونطور که موقع نیاز به من حرفشون گفته احتمالا موقع خوشگذرونی هم بای دبیاد پیش خودم. این حس بدتر هم شد چون بعد از این ماجرا دوستم اصراری هم نکرد که حالا فلانی جات خالی بود و حالا دفعه بعد تو هم بیا و ... روز بعدش سر کار خیلی اوقات تلخی کردم. یعنی هی کنترل میکردم که چیزی نگم بعد بدتر یه جا دیگه متلک مینداختم کلا خیلی روی اعصابم رفته بودن در حدی که جفتشون فهمیده بودن یه مرگیم هست اما هر چی پرسیدن نگفتم. دوستی که این وسط خونه همکارم رفته بود انقد پا پیچ شد تا علت ناراحتی منو فهمید و بعد هم کلی اصرار و توضیح که نه بابا اونجوری که تو فکر میکنی نیست و خیلی یهویی پیش اومد. اما من ازون روز دلم واقعن صاف نشد باهاشون. به این فک کردم که همین دو تا تو کمتر از 1 ماه پیش چه دعوایی کردن و میومدن پشت هم دیگه پیش من حرف میزدن و من خیلی سعی کردم فضا رو آروم کنم که هی بگم نه ناراحت نشین و با هم دوست باشین. در حالیکه نه دعواشون دعواست و نه خندشون خنده!&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شاید زود باشه برای این قضاوت ولی من خودم به این نتیجه رسیدم که دوستیامون خیلی تحت تاثیر منافعه. وقتی میتونم نظر قاطع بدم که ازینجا بیام بیرون و تو یک مجموعه دیگه کار کنم. یک مدت بگذره بعد ببینم اصلا دلم میخواد باز هم این آدمها رو ببینم؟ که اگر ببینمشون حالا چه حسی دارم؟ اشتباه میکردم در موردشون یا که نه؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">پ.ن 1: یادم بماند آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنم. شاید کسی که امروز با بدخلقی رفتار میکند روزی دوست صمیمیم بشون و شاید رفیق گرمابه و گلستان دشمن سالهای بعد. تعریف کردن همه زندگی برای یک نفر و اطمینان بیش از حد واقعا بزرگترین اشتباهیست که یک نفر در حق خودش میکند.&nbsp;</font></div> text/html 2017-10-20T19:45:52+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز حسینایی که نیست http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/318 <div style="text-align: justify;"><font size="2">اومدم یه دو کلمه بنویسم. هی پاک کردم و دوباره از اول نوشتم. انگار به دلم نمیشست. انگار به خودم بگم من که انقدر الکی غمگین نبودم. بعد هم یه کم ته دلم امیدوار شدم که واقعن اوضاع انقدر خرابم نیست. نمیدونم یه دفعه چه مرگم میشه. از چهارشنبه پیش شروع شد. من هر بار که یه کتاب از عباس معروفی دست میگیرم ناخودآگاه افسرده میشم. این بار هم با سال بلوا این اتفاق تکرار شد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">وقتی کتابو تموم کردم انقدر گریه کردم که چشمام داشت میزد بیرون دیگه. بعد اون وسط مسطا به خودم میگفتم من برای خودم ناراحتم یا برای نوشا؟ کجای زندگیشه که داره منو آتیش میکشه؟ نمیدونم. خیلی نزدیک بود در عین اینکه دور بود، خیلی دور. لعنتی انگار صد سال مثل یه زن تواین جامعه زندگی کرده. انقدر که خوب احساس آدمو بیان میکنه و مسلطه.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">جله های خوب که زیاد داشت ولی یه چیزی که خیلی خوب تو ذهنم مونده این: عمرباخته ها عاشق عمر دیگرانند ...</font></div> text/html 2017-09-24T19:40:44+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز روسیه 1 http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/316 <div style="text-align: justify;">در ادامه داستان پست قبل که خیلی هم نوشتنش طول کشید امروز اومدم که از سفرم بنویسم از یک سفر خیلی خوب و واقعن رویایی. از اونایی که به قول آلن دوباتن تبدیل میشن به یک خاطره روشن در ذهنتون و یه روز که خیلی خسته از همه چیز هستین یادآوریش میتونه براتون خیلی دل انگیز باشه.</div><div style="text-align: justify;">خب تا کجا اومدیم؟ من اصلا تعریف نکردم که ما کجاها رو دیدیم. طی اقامتی که در مسکو داشتیم روز اول به دیدن متروی مسکو رفتیم. این ایستگاه که به اسم کیوسکایا شناخته میشه خیلی معروف و دیدنیه. در اینجا شما یکسری نقاشی میبینین و بعد در یک طبقه بالاتر نقاشی هایی از زندگی روزمره مردم اوکراین هست. در واقع به نشانه ی اتحاد و دوستی بین مردم اوکراین و سران شوروی این نقاشیها اینجا کشیده شده. یک ایشتاگه دیگه هم ایستگاه انقلاب بود که کلا داستان متفاوتی داشت و در اون از مجسمه ای مردم و سربازان استفاده شده بود. با استفاده از این مجسمه ها خواستن نشون بدن که این انقلاب یک انقلاب مردمی بوده و گروههای زیادی در اون نقش داشتن.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/470/1407389/IMG_4885.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/470/1407389/IMG_4910.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بعد از بازدید این دو ایستگاه باشکوه رفتیم به سمت کلیسای مسیح منجی. این کلیسایی که در واقع ما دیدیم جایی بوده که استالین تصمیم میگیره کاخ شوراها رو در اون ایجاد کنه و قرار بوده مقر جلسات کمونیستها باشه. از اونجایی که در اون دوره کلیسا خیلی برای این افراد اهمیتی نداشته، علیرغم قدمت این کلیسا و معماری زیبایی که داشته به طور کامل تخریب میشه و بنا بر ساخت کاخ شوراها بوده. اینجا یک ساختمان غول آسا قرار بوده ساخته شده و در اطرافش 7 ساختمان دیگه که به اسم خواهران استالینی معروف بودن ساخته شدن که نگاه همه ی این ساختمانها به سمت همین کاخ شوراهاست. این 7 ساختمان دو وزارتخانه، دو ساختمان مسکونی، دو هتل و یکی هم دانشگاه ام گ او هستند. اما استالین میمیره و این پرژه ناتمام رها میشه. بعد از مدتها در دهه ی 90 میلادی و شکست کمونیسم تصمیم میگیرن که این کلیسا رو بازسازی کنن. بسیار کلیسای زیبایی بود و خیلی ابهت داشت. کلا در معماری اینجا شما گنبد پیازی زیاد میبینین. یه چیز دیگه هم که برام جلب توجه میکرد مدل صلیبهاشون بود که با اون چیزی که تو ذهن ماست فرق میکنن. اینا یه خط شکسته و مورب هم در انتها دارن که من متوجه علتش نشدم.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/470/1407389/IMG_4975.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">واقعن هرچی که از تمیزی هوا و آسمون آبی و زیبای اینجا بگم کم گفتم. هنوز هم که به عکسها نگاه میکنم احساس میکنم یه باد خنکی میپیچه تو موهام. بگذریم. بعد از دیدن این کلیسا ما مسیر رو به سمت تپه گنجشکها و دانشگاه ام گ او ادامه دادیم. این دانشگاه مهمترین دانشگاه روسیه است ولی از اونجایی که تاکید بر زبان روسی است و تبادل دانش با ژورنالهای اروپایی نداره در رنکینگهای جهانی اسمی ازش نمیشنویم. در حالی که برای خود روسها این دانشگاه خیلی مهم و حایز اهمیته.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">در ادامه مسیر پارک پیروزی رو دیدیم که به یاد کشته شدگان جنگ جهانی اول ساخته شده بود. این جنگ برای روسیه خیلی مهم چون حدودا 14 میلیون (اگه اشتباه نکرده باشم) کشته داده. یک مناره عظیم تو این پارک بود که از آب کردن کلاهخود سربازا درست شده بود و جلوی این مناره نماد سنت جورج قرار داشت که با اژدها در حال جنگ بود. در پشت این مجموعه ساختمان موزه جنگ روسیه بود. تماما متعلق به یادگارهای روسیه از این جنگ. خلاصه هر چیزی که در این پارک به چشم میخورد نمادی از روزهای درگیری و جنگ بود. در نزدیکی موزه که قرار میگرفتیم یک دید خوب به شهر وجود داشت از اینجا مشید بخشی رو که به اسم مسکوسیتی شناخته میشه دید. این قسمت تنها بخش شهر مسکو هست که در اون اجاه ی بلند مرتبه سازی و برج سازی داده شده و کاملا مدرنه.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/470/1407389/IMG_5035.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بعد از اینجا به سمت خیابان آربات حرکت کردیم. اینجا یک خیابان خیلی قدمی بود و اون طور که لیدر میگفت از کلمه ی ارابه اومده. خونه ی پوشکین هم در همین خیابان بود و ما یه مختصری در مورد زندگی کوتاه پوشکین و اینکه چقدر الکی جونشو از دست میده هم از راهنمامون داستان شنیدیم. اینکه میگم داستان یعنی واقعا این پسر بی خیال توضیح دادن نمیشد. بازم خدا عمرش بده. خیلی اطلاعات عمویم خوبی داشت و کاملا مسلط بود. تازه اون انقدر توضیح داده بود من الان موقع نوشتن باید کلی فکر کنم که ببینم تقدم و تاخر ها به چه صورت بود.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">این همه توضیح فقط مال روز اول سفر بود. حالا اگر فرصتی بود باز هم انشالله بقیه سفرمو مینویسم.</div><div style="text-align: justify;">متاسفانه الان دیگه فصل سفر به روسیه رو به اتمامه ولی به همگی توصیه میکنم که دیدن این کشور رو از دست ندین. واقعا باشکوهه.</div> text/html 2017-09-14T16:45:28+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز روسیه از من برنمی گردد http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/314 <div style="text-align: justify;">گفتم که یک اتفاق یهویی باعث شد کلا حال و هوام عوض شه، اون اتفاق همین سفر روسیه بود. و چقدر هم به موقع بود. دقیقا تو موقعی که اوج درگیری و اعصاب خورد شدنهای الکیم سر کار بود یه ده روزی مرخصی گرفتم و زدم سفر. هنوز باورم نمیشه که رفتم و برگشتم. سفر ما یک هفته طول کشید و 3 روز مسکو بودیم و 4 روز سن پطرزبورگ. هوا عالی بود. البته الان دیکه داره به سمت سرد شدن پیش میره و هر چی هم که بگذره سرما سختتر میشه و مناسب سفر نیست. کلا تایمی که برای سفر به روسیه پیشنهاد میشه از آخرای خرداد شروع میشه و تا اوایل مهر ادامه داره. دو ماه تیر و خرداد چون روز خیلی طولانی میشه رو بهش میگن شبهای سفید که خیلی دیدنیه.</div><div style="text-align: justify;">برای اولین بار تصمیم گرفتم که مرحله به مرحله و قدم به قدم هر کاری رو که میکنم تمام سفرمو بنویسم. از این لحاظ تصمیم خیلی خوبی بود. هم به نگارش و نوشتن شما کمک میکنه به عنوان یک تمرین و هم به خاطر مکانهای متنوعی که میرین و بعدا امکانش هست فراموش کنین چی به چی بوده نوشتن این امکان رو فراهم میکنه که بتونین درست هر چیز رو به خاطر بیارین. ما در طی سفر دو لیدر خوب داشتیم. اما لیدری که در مسکو ما رو همراهی میکرد با اینکه سن کمی داشت (یه پسر 68-ای بود) مسلط تر بود و ارتباط بهتری هم تونست با گروه برقرار کنه. من خودم در مورد تاریخ روسیه اطلاعات زیادی نداشتم و بیشتر چیزهایی که در طی سفر عنوان میشد رو برای بار اول بود که می شنیدم. انقدر که برام جذاب بود کاملا علاقه مند شدم که برم چند تا کتاب خوب در مورد تاریخ روسیه بخونم. از تزارها، رومانف ها و بعد از اونها انقلاب اکتبر و کمونیسم و سوسیالیسم و .... چیزی که برام خیلی جالب بود برخورد مردم روس بود. برخلاف اینکه همیشه تو ذهن ما روسها آدمهای سرد و بی احساسی حک شدن اما صمیمی بودن. موقع خرید کردن یا آدرس پرسیدن احساس خوبی ازشون میگرفتم به جز یکی دو مورد. مورد جالب دیگه عدم آشنایی روسها با زبان انگلیسی بود. یعنی حتی در داروخانه هم کسی آشنایی به انگلیسی نداشت و تعصب شدیدی روی زبان خودشون داشتن. در نتیجه گم شدن در شهر میتونست خیلی برای توریست گرون تموم بشه.</div><div style="text-align: justify;">یادمه تمام سالهای مدرسه که تاریخ میخوندم به خاطر عهدنامه های ترکمانچای و ... خیلی حس بدی نسبت به این کشور داشتم. به طرز کودکانه ای فکر میکردم که علت یکسری از بدبختیهای ما زیاده خواهیهای کشورهای همسایه است. نه که این تفکر کاملا غلط باشه، نه! ولی فکر میکنم سفر به من آموخت که باید حساب کار مردم رو از سیاستمدارا جدا کرد. خودم مردم روس هم آدمای سختی کشیده و رنج دیده این و با ما پدرکشتگی ندارن. همین چیزای سفره که منو به خودش جذب میکنه. یادگرفتن درسهای به ظاهر کوچیک ولی در عمل بزرگ زندگی.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بازم مینویسم از سفر.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">فعلا به آسمون زیبای مسکو نگاه کنین و لذت ببرین. اون استادیوم هم که میبینین قراره بازیهای جام جهانی توش برگزار بشه.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/470/1407389/IMG_4996.jpg" alt=""></div> text/html 2017-08-29T18:30:47+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز به سلامتی خودمون اهمیت بدیم لطفا http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/313 <div style="text-align: justify;"><font size="2">از وقتی دست درد لعنتی به مجموعه لعنتیهای قبلی اضافه شده، یاد گرفتم وسط کار ورزش بدم مچمو تا ازین بدتر نشه. به این مجموعه اضافه کنید نشستن مثل سیخ پشت کامپیوتر. نام برده تلاش شایان توجهی داره برای اصلاح ضعفهای گذشته.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="1">پ.ن: واقعن آدم تا مشکلی پیدا نکنه و سلامتیش به خطر نیفته انگار &nbsp;قرار نیست متوجه یه سری چیزا بشه</font></div> text/html 2017-08-28T17:28:27+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز بلندتر بپر http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/312 <div style="text-align: justify;"><font size="2">یه حرفایی هست انقدر درسته آدم بهشون ایمان میاره. میگن وقتی به یه چیزی گیر میدی رسمن اتفاق نمیفته و غیر ممکن میشه اما یه وقت که برات فلان مورد اصلا مهم نیست به عجیب ترین شکل ممکن رخ میده. دقیقا همینه. باید رها کرد. چون از چنگ انداختن و سفت نگه داشتن اون چیزایی که دوسشون داریم نه تنها به چیزی نمیرسیم که رسمن خودمون و اطرافیان رو عذاب هم میدیم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">عاشق این اتفاقای یهویی ام. دوست دارم در موردش بنویسم و همه چیو تعریف کنم. فعلا در مرحله روزشمارم.</font></div> text/html 2017-07-20T09:53:36+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز تخصص: خرشناس http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/311 <div style="text-align: justify;"><font size="2">داشتم میرفتم که تو یک برنامه ای شرکت کنم. انقدر که ازش تعریف میشد رقم بالای هزینش دیگه برام مهم نبود. تو دقیقه 90 گفتم بزار از یکی که تو این حوزه کار کرده هم 2 تا سوال بپرسم. یعنی یه جور آب پاکی رو زیخت رو دستم که خودم هاج و واج موندم. از این صحبتا که بابا این برنامه ها فقط یه چیز سطحی بهت یاد میدن و اصلا تو تخصصی در اون زمینه پیدا نمیکنی. فردای روزگار اگر هم 1 درصد بخوای باهاش کار پیدا کنی بلد نیستی کوچکترین چیزیو توش تغییر بدی. فقط چیزهای اولیه و مقدماتی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خلاصه این شد که حالم اساسی گرفته شد. اما بعدش چشامو باز کردم. به خودم گفتم خب راست میگه. تا حالا کی تونسته با یک چیز خیلی ساده که همه هم بلدن کاسبی راه بندازه و پول کلون دربیاره. این بابا هم خرو شناخت که بار رو بست بهش.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">به خودم میگم ک باید با یکسری مسایل واقع بینانه روبرو شد. مثلا همین که من از حوزه کاری خودم چیزی بیش از اعصاب خوردی و بی پولی نمیبینم. اما کار دیگه ای هم بلد نیستم که بخوام باهاش پول دربیارم. این موضوع پول درآوردن دغدغه ام نیست. همین الانم حقوقی که میگیرم خیلی کمه. اما واقعن دلم میخواد رشد کنم. موقعیت بهتری داشته باشم. نمیدونم چزا تو شهرسازی همه چیز اینجوریه. شده مثل یه باتلاق. فقط تو رو پایین میکشه.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دوست دارم یه جاهایی یه ریسکهایی بکنم. نه اون قدر زیاد که کل زندگیم به باد فنا بره و نه اون قدر کم که بعدن حسرتشو بخورم. همین چیزای کوچیک هم باعث دلگرمیم میشن. فکر میکنم دلم هنوز زندست و امیدوار. خو نکردم به یکسری عادت و این نشانه ی خیلی خوبیه برای من.</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2017-07-11T09:20:37+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز اشکه و لبخند، ولی عالیه http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/310 <div style="text-align: justify;"><font size="2">میدونم خیلی وقته که میخوام یه تغییری توی خودم بدم. اما هیچوقت نمیدونستم از کجا. الانم مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم بهتره که امتحانش کنم و ته و توشو دربیارم. از یه جایی باید شروع کنم به خودم میگم شاید این بهترین راه نباشه اما به مراتب بهتر از اینه که نقاب منطقی بودن به خودم بزنم و اصلا دست به سیاه و سفید نزنم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شروع میکنم. از همین امروز. سرچ میکنم و تا جایی که بتونم در موردش مطلب میخونم و اطلاعات جمع میکنم. کلاس پیدا میکنم براش.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">حتی اگر حرفه ی اصلیمم نباشه اما میتونه به عنوان یه چیز کمکی در کنارش باشه. هرچند شهرساز بودن خیلی وقته که دیگه چنگی به دلم نمیزنه. واقعن نمیدونم موقع انتخاب رشته چی تو مغزم بود. و اصلا حالا تو اومدی 4 سال یه اشتباهو انجام دادی دلیلت برای ارشد چی بود خدایی؟ خب در ان موقعیت خیلی تحت تاثیر موقعیتم بودم و امیدوارم، فقط و فقط امیدوار، که دیگه تصمیمی به این مهمی رو فقط به خاطر موقعیت و بقیه نگیرم. که یکبار برای خاطر خودم بلند شم. برای دل خودم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میدونم که میتونم</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2017-07-06T13:33:55+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز حل المسائل لطفا! http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/309 خدایا من ازت یه نشونه خواستم<div>این معمایی که جلوی پام گذاشتی رو حالا یکی باید بیاد واسم حلش کنه که!</div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif"></div> text/html 2017-06-28T07:07:42+01:00 ladyfarnaz.mihanblog.com فر ناز یادم بماند 10 http://ladyfarnaz.mihanblog.com/post/308 <div style="text-align: justify;">با رسیدن به خودآگاهی دیگر نمیتوان چشم پوشید از اشتباهات بزرگ و استراتژیک، چرا که اگر چشمپوشی کنیم و خود را به غفلت بزنیم هنوز جرئت نیافته ایم که هزینه های آگاهی را بپردازیم.</div>